چند سطر از گند نامه "رها در باد" ثریا بی بها

    شاطر

    admin
    Admin

    تعداد پستها: 5887
    Registration date: 2007-06-20
    20121116

    چند سطر از گند نامه "رها در باد" ثریا بی بها

    پست  admin

    ارسالی زرنگار
    نوشته هنر سرکش
    دوستان محترم!
    من مجموعهء کامل این نوشته ها را به محترم زرنگار فرستاده ام که او بصورت مسلسل در سایت خود نشر میکند. بعدا دیدم که یک شخص بدزبان ، اوباش ، بازاری ، دون مایه ، بی خرد و لچک انترنت بنام محمد موسی عثمان هستی آنرا دزدی میکند و در پایان چرند نامه های خود از نام کثیف خودش به نشر میرساند. امیدوارم زرنگار مانع این کار شود.
    حالا قصه سازی های ثریا بهاء را در گندنامه اش بخوانید. گند نامه ای که نه فروخته شد و نه کس به آن ارزش داد.
    ......
    آرزو های گمگشته
    با آمدن بهار، سال نو دانشگاهی آغازشد، اما آزارها و رنج هایی که ‏درهندوستان دیده بودم، تا هنوز روح و روانم را می آزارد. ما اندیشه نیک بختی ‏را درسر می پرورانیدیم ، اما نمی توانیم بدان دست یابیم. انگار های که حقیقت ‏می دانیم، جز یک مشت دروغ و پنداری بیش نیستند.‏
    این نوشتۀ غم آلود، روزهایی را بیاد می آورد که ثریا بها برای بد اخلاقی ‏دراتاق مسعود خلیلی بوده، صدیق و زمان از اتاق خلیلی شب به اتاق زمان به ‏اثر خشم صدیق در برابر ثریا بها می روند. با روابط دوستانه ای که ثریا بها با ‏مسعود خلیلی داشته، صدیق به اساس بی اعتباری ها ایکه در قسمت اخلاق ثریا ‏داشته، درهرجا که با او بوده ، ابراز رشک و کینه از خود نشان داده که حتی ‏شب از اتاق مسعودخلیلی قهر می کند و به اتاق زمان می رود. درقسمت ‏شخصیت زمان در گند نامهء رها درباد، صرف از او بنام زمان یاد شده، ‏معلومات بیشتر داده نشدهاست. صدیق سالها بعد در امریکا بار دوم ازدواج کرد ‏و زنده گی فقیرانه اما شرافتمندانه را با خانوادهء نو خود پیش می برد.
    ثریا بی بها در تعفن نامهء رها در باد می نویسد:‏
    با گرفتن بس شهری کنار سرای تیمور شاهی پیاده شدم ، تا پارچه های بهارینه ‏بخرم. درآن سرای با طرز شگفت آوری با دختر عمۀ یکی از همصنفانم ‏برخوردم که هشت سال پیش او را دیده بودم.‏
    ثریا بها نه تنها در برابر خانوادۀ نجیب الله و زن نجیب الله و خانوادۀ زن نجیب ‏الله ودر برابرسازمان دموکراتیک زنان افغانستان و زنان و دختران پاک ‏سرشت و مبارز آن ، خصوصاً در برابر داکترصاحب اناهیتا راتبزاد ، در برابر ‏خانم فتانه نجیب ، دربرابر خانوادۀ زن همایون برادراش که دختریک جنرال ‏بودهعقده های چرکین فراوان در کند نامهء رها در باد بیان میکند و بخاطریکه ‏دروغ هایش برملا نشود، سخت در برابر آن خانواده عقده داشته، مقصد ثریا از ‏دختر عمه همصنف اش، خانم همایون برادراش می باشد که درباره چنین می ‏نویسد:‏
    بعد از چند دقیقه شرین زبانی پرسید:« نامزدشدی؟» گفتم : تقریباً، اما تو؟ گفت ‏مرد خوب کجا گیر می آید.‏
    همایون برادرات عروسی کرده است یا نه؟ گفتم هنوز زن نگرفته است. اگر زن ‏نگرفته باشد تو را بخدا سوگند اگر مرا برایش نگیری، نکند که بگوید مرا به ‏برادرخود بگیرید.‏
    ببینید و قضاوت کنید حتا بدنام ترین دختری از یک خانوده که کسی را که ‏بعد از ده سال می بیند وهیچ نوع ارتباط ودوستی دربین نیست، چطور جرأت ‏می کند در فرهنگ وکلچری که ما داریم این نوع جرأت از خود نشان داده نمی ‏تواند و اگر این جرأت را در افغانستان می کند وآن خانوادۀ شریف چطور سر ‏دختر و خانوادۀ دختر که مانند چشک خربوزه در دم هر کارد قرار دارد، اعتبار ‏می کند. پس معلوم است که خانودۀ پسر و دختر رنگ و مزۀ یک خربوزه را ‏دارد. ثریا بی بهاء ادامه میدهد:‏
    کنار دروازۀ خانۀ آنها که رسیدیم ، از درون خانه صدای ساز و سرود می آمد. ‏خواهرم گفت :« خوب وقت آمدیم که کدام محفل خوشی دارند». وارد خانه که ‏شدیم ، زنان ومردان زیادی از ما پذیرایی کردند. نخستین باری بود که جنرال ‏چدرعزیز را می دیدم . وی با مهربانی روی همایون را بوسید وگفت :« ‏افتخارمی کنم که دامادی چون تودارم ». همایون نزدیک بود سکته کند که این ‏آقا چه می گوید. کنارم آمد و از من پرسید: چه گپ است ؟ این آدم چه می گوید؟ ‏گفتم: « من هم نمی دانم! دیدم که زنان دایره بدست الهی مبارک باد می ‏خوانند.عزیزه با چادر و پیراهن شرینی خوری وارد مجلس شد، دو زن که از ‏بازوهایش گرفته بودند، درپهلوی همایون نشاندند.‏
    خانوادۀ عروس مبارک باد می گفتند و بر سر شان نقل بادمی کردند. بدین گونه ‏همایون هم د ردام یک ازدواج تحمیلی افتاد.

    بازهم شما قضاوت کنید که یک خانوادۀ یک جنرال که در جامعه افغانستان از ‏مقام و احترام برخوردار است وهم به فرهنگ وکلچر افغانی آشنایی کامل دارد، ‏به کدام جرأت نام وآبروی خود را در برابر یک خانودۀ گنده نام که بچه آن ‏خانواده را هم نمی شناسند، از خود کسر شان نشان می دهند، نه بچه فوق ‏العادگی دارد و نه خانوادۀ بچه یا همایون بهاء به خانوادۀ دختر فوق العادگی ‏دارد
    خوب قضاوت کنید سعدالدین بهاء معروف به قرچه با ثریا بی بهاء و همایون ‏بهاء در آنچی باغبانان شهر کهنه کابل زنده گی حقیرانه و خیلی پایین دارد. در ‏راه آن کوچه اگر دوموش یکجا روان می شد، بخاطر تنگی خیابان، پای یک ‏موش می شکست. خانهء همایون غریب بچه نه در وزیر اکبر خان و نه در شهر ‏نو و نه درکارته پروان، نه درکارتۀ سه و چهار ، نه در مکروریان بوده که در ‏این جا ها مردمان اشرافی زندگی می کردند ، بود. جنرال همان وقت در وزیر ‏اکبر خان زندگی می کرد.‏
    خانم ثریا بی بهابا عقدۀ چرکین و گندی که داشت و دارد، هیچ خانوادۀ کابل را ‏به سویۀ خانوادۀ خود نمی داند، ولی از فوق العادگی و برازندگی خانوادۀ خود ‏چیزی نسبت به دیگر مردم کابل ابراز نظر نمی کند. ترس از آن دارد چیزهایکه ‏درقسمت خانوادۀ نجیب الله و خانوادۀ زن نجیب الله نوشته، با مقایسۀ خانودۀ ‏خودش چلوصاف خانوادگی او از آب براید. این به آن می ماند که بگیر که ‏نگیرد. تو کجا و خانوادۀ فتانه نجیب که یک خانوادۀ اشرافی، تحصیل کرده و ‏فرانسه کجا؟ خدا روز صدیق راهی را گشتانده بود که چند صباحی اسیر چنگال ‏های زشت یک شلیطهء بداخلاق شده بود و بخاطر این شلیطه بر شرافت خانواده ‏گی خود از روی جبر خط بطلان کشید. برادران خانم فتانه نجیب جیلانی جان ‏و جمال جان برادر جیلانی خان را هیچ کس در افغانستان نبود که نشناسد و ‏دختری درآن خانواده بنام شهلا جیلانی نطاق رادیو، فاکولته ژورنالیسم خوانده ‏بود که سواد در95 فیصد خانواده های کابل به زربین دیده نمی شد در حالی که ‏مادرخانم ثریا بی بها از جملۀ خانم های بیسواد افغانستان بود. پدراش هم نه ‏تحصل کردۀ افغانستان بود و نه از خارج. این نوع اتهامات نه تنها جفأ دیگر آن ‏نویسنده به خود وخانواده خود جفا کرده و خواسته بنام خاطرات اوراق کتاب ‏رها درباد را زیاد کند وهم کار اضافه گی به داوود سیاوش بکشد. نمی دانم که ‏تیم رها درباد که داوود سیاوش هم درجملۀ نویسندگان این تیم بوده، مجال به این ‏چرندیات داده اند؟
    با یک لباس ساده درخانۀ پدر صدیق نکاح کردیم .هنگام پدرود چشمان پُر اشک ‏و متورم برادرم، نشانۀ از تیره روزی من بود. مادرم با اندوه ژرف گفت:« ‏دخترم خوشبخت باشی، سرنوشت بازی خود را می کند. » گفتم: « نابود باد آن ‏سرنوشتی که با سرشت بازی خود را می کند.»گفتم:« نابود باد آن سرنوشتی که ‏با سرنوشت و طبعیت انسان به ستیز برخیزد.‏
    ببینید وقضاوت کنید. د رمی یابید که ثریا بی بها بعد از رذالت ها با فروغ ، ‏داکتر کمال سید، ، مسعود خلیلی ، داکترسلیمی لطیف پدرام وغیره، مجبور می ‏شود که به اصطلاح پاچه سفید به خانه شوهر بدون عروسی که جزء فرهنگ ‏وکلچر وطن ما بود و نظر به گفتۀ ثریا بها چنین عروسی خاموشانه بی قدری ‏عروس را در جامعۀ افغانستان نشان می دهد که من مقصر این نوع حرکت غیر ‏قدردانه را نه خانواده نجیب الله را می دانم و نه ثریا بها را، مقصر این بی خیالی ‏ها ثریا بهاء ، پدر و برادرش اند که چنین پتیاره را بالای صدیق تپ کردند. بعد ‏ها صدیق انتقام خود را هوشیارانه می گیرد و به خاطر غیرت افغانی، طوق ‏لعنت را از گردن دور می اندازد و طلاق میدهد که آفرین به او. اصطلاح ملت ‏ما ثریا بها وصدیق به عروسی غریبانه تن می دهند اما برعکس عروسی فتانه، ‏زن نجیب الله و نجیب را درهوتل کابل برگذارمی کنند و سردار شاولی خان ‏حلقۀ عروسی را به دست نجیب الله و فتانه جیلانی محمد زایی می کند که زمین ‏تا آسمان فرق دارد. ثریا بی بهاء در تعفن نامه خود می نگارد:
    زنی با وارد شدن بدرون خانه ، پردۀ چادری اش را بلند کرد وگفت :« نورالله را ‏می شناسیی؟»، پرسیدم: کدام نورالله؟ او که جام چشمانش از اشک لبریز شده ‏بود،گفت: « نورالله پسرعموی صدیق را می گویم ومن مادراش هستم » گفتم:« ‏می شناسم . ولی صدیق می گفت : نورالله مادر ندارد»، اما نگفتم که آنها می ‏گویند مادراش یک فاحشه بود.»‏
    این زن با عقده هائیکه دارد، در لباس دوستی سر خانوادۀ زنده یاد محی الدین ‏انیس هم دریغ نمی کند. آن خانواده را هم بخاطر عقدۀ که در برابر نجیب لله و ‏خانوادۀ نجیب الله دارد، یک خانوادۀ شریف را در چادر بدنامی با خانودۀ نجیب ‏الله می پیچاند. زنی که در خانۀ ثریا داخل می شود و چادری برمی دارد، دختر ‏زنده یاد محی الدین انیس موسس روزنامه انیس مادر نورالله است.
    ثریا بی بها در مورد این زن پاکدامن چنین ادامه میدهد:‏
    زمانیکه پدرم با ریزش اشک چنین ادامه داد:« زمانی که پدرم در زندان جان ‏سپرد، من و فرید برادرم را از ده افغانان کابل به جنوبی بردند. هنوز چهارده ‏سال نداشتم که مرا شوهر دادند.» برادر شوهرم (اخترمحمد) که زن زشت ‏صورت و زشت خویی داشت، از حسادت مرا اذیت می کرد. پس از تولد نورالله ‏، اخترمحمد برای یک وجب زمین ، شوهرم را به کاریز انداخت و مرده اش را ‏بیرون کشیدند. پس از مرگ شوهرم ،اخترمحمد خواست مرا بنام بیوۀ برادراش ‏برای خود نکاح کند. با نورالله که سه ما هه بود از خانه فرارکردم. من نمی ‏خواستم با قاتل شوهرم نکاح کنم.‏
    پس از بیست وپنج سال ، فرید برادرم گفت : نورالله در فاکولتۀ اقتصاد همصنف ‏توست. من کمک ترا می خواهم.‏
    عبدالهادی داوی پریشان هم به آنها می رسید و نوازش می کرد و بنام گل کاکا ‏آنها را صدا می زد.‏

    ثریا بی بهاء چنین دروغسازی می کند:
    پدرم پس از فرار شاه امان الله، زندانی شد و درهمان زندان جان سپرد. من و ‏فرید برادرم بی سواد بزرگ شدیم. گفتم عجب شباهتی . سرنوشت پدر خودت، ‏چون سرنوشت پدرمن است . نام شما چه بود. گفت : نام پدرمن محی الدین انیس ‏بود.‏
    با شنیدن نام محی الدین انیس، قلبم لرزید. فریاد زدم « پدرت رفیق پدرم بود. هر ‏دو محکمۀ مطبوعاتی شدند و پدر من هم با فرار شاه امان الله خان، هژده سال ‏زندان رفت. اما حلیمه می گفت : پدرشما دزد بود. لعنت به این خانواده ‏جنایتکار.»‏
    من با نورالله درمورد مادراش وپدر بزرگ مبارز اش گپ زدم .در فرجام نورالله ‏با مادراش دیدارکرد.‏
    اما شاید بعضا تاریخ جعل شده باشد.پدر ثریا بها به جرم دزدی در زندان بود ، ‏نه کدام جرم دیگر.‏
    زنان زن ستیز
    روزی حلیمه مادرصدیق راهی برادر نجیب به خانه ما آمد و هنگام پدرود در ‏رهرو از روی بد جنسی گفت: چطور در این یکسال بچه نیاوردی؟ اگرنمی ‏توانی بزایی، برای پسرم زن دیگری بگیرم. گفتم :بلی « یک زن مفت ».‏
    من نیز به اقتضای سرنوشت زنانه ام می خواستم مادرباشم. به ناگه اندیشۀ ‏سترون بودن وارد ذهنم شد و نزد زیکلند ابوی رفتم .‏
    دوسه روزی گذشت . خون ریزی شدید پیدا کردم. نزد سلیمی رفتم ، سلیمی پس ‏از معاینات گفت:« تو زن سالمی هستی . باید شوهرت معاینه شود». ‏
    پشنهاد پروفیسور سلیمی را به صدیق گفتم . وی منفجر شد و با دشنۀ اتهام ‏گفت:« این داکتر به تو چشم دارد. دروغ می گوید. من هیچ بیماری هم ندارم و ‏نزد داکتر هم نمی روم»‏
    داکترسلیمی داکتر نسایی شفاخانه مستورات درجادۀ میوند کابل بنام کفتر سفید یاد ‏می شد، انوری وزیر معارف، شف دیپارتمنت، سراج پسر امیرحبیب الله خان ‏سراج ، داکترمستمندی داماد غلام فاروق خان وزیر، شوهر خواهر اسحق ‏عثمان ، داکترعبدالله عثمان و داکتر اکرم عثمان، داکتر حبیب شوهر داکتر ‏نوریه ارسلا، برادرزاده داکتر ارسلا گوش وگلو که فعلاً در آلمان زندگی می ‏کنند ، داکترنجیبه کوهستانی، دخترمحمدعلی خان، حاکم کوهستانی، خواهر ‏داکتر ولی کوهستانی، داکتر چشم، فارغ از یکی از یونورستی های لندن، داکتر ‏چشم در شفاخانۀ نور، داکتر نجیبه، داکترنسایی، فعلاً درآسترالیا، از زمان ‏حکومت داوود تا امروز زندگی می کند ، داکتر صمد پیروز قندهاری که چند ‏پارچه موسیقی درکابل رادیو ثبت کرده، داکترترینا ، اشخاص فوق از جمله ‏همکاران داکتر سلیمی درشفا خانۀ مستورات بودند.‏
    سلیمی درحالیکه پنجاه سال عمر داشت با یک دختر هفده ساله، مریض خود ‏ازدواج کرد و در زمان داوود به امریکا رفت. گناه صدیق نیست سلیمی ‏درطبابت شهرت خوب نداشت.
    ثریا بی بها در گند نامهء خود چنین قصه سازی مفت میکند:‏
    ناگهان چه زود، تیرمی شود!‏
    با دستان کف آلود در نیمه باز را باز کردم .‏
    او چه می دیدم ؟ باور نمی شد! فروغ همان همصنفم را پس از شش سال می ‏دیدم. از دیدن نابهنگامش خشکم زد. هر دو خیره نگاه می کردیم . نه توان فریاد ‏کشیدن داشتم و نه به آن دستان کف آلود توان دست دادن. گفتم «بیا خانه»‏
    پرسیدم هنوز هم « هنوز هم آن سالهای شکوهمند را بیاد داری؟» لبخند تلخی ‏روی لبانش نقش بست وگفت:« همه چیز را بخاطر دارم. اما چه زود تیر می ‏شود»‏
    به زودی آهنگ رفتن کرد و واپسین حرفش با صدای خشک در پیچید:« یکشنبه ‏دوباره برلین می روم»

    قبلاً درقسمت فروغ چیزهایی نوشتیم.‏
    این شخص بنام فروغ همان فروغی است ارتباطی که با ثریا بها در فاکولته پیدا کرد شب در خانۀ ثریا ، دستان ثریا بها ‏را به شوخی ودست بازی توسط کرۀ نقریی ثریا سوختانده بود و کتابچۀ درسی ثریا بها را در آتش بخاری همان شب ‏سوختانده بود و در امتحان، ثریابها به او نقل می داد و بیخبر از ثریا بها از کابل به آلمان شرق در زمان داوود رفته بود، ‏به امید اینکه شوخهای وطن ما گفته اند یارقدیم اسپ زین کرده، باز بعد از شش سال مانند کودک تشنه به دیارمعشوقه ‏سرزده تا از چشمۀ آب حیات چند قطربنوشد و دوباره به آلمان غرب برود.‏‎ ‎
    مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون الجمعة 24 أكتوبر 2014 - 13:59 ميباشد