قسمت اول ـ شانزدهم نقد محترم غفار عريف بر بادنامهء ثريا بهاء

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6939
    Registration date : 2007-06-20

    قسمت اول ـ شانزدهم نقد محترم غفار عريف بر بادنامهء ثريا بهاء

    پست  admin في السبت 9 فبراير 2013 - 18:53


    غفار عريف

    گفتني هاي لازم و ضروري در باره ي:
    کتاب "رها در باد"
    ===========
    سنگ وآهن را مزن برهم گزاف
    گه زروي نقل و گه از روي لاف
    زآنکه تاريک است و هرسو پنبه زار
    در ميان پنبه چون باشد شرار

    " مولوي"

    "رها در باد" نام کتاب زفت و کلفتي است، داراي (27) فصل، (784) برگه، تأليف خانم ثريا بها، چاپ نخست سال 2012 ترسايي – 1391 خورشيدي که از سوي بنگاه نشراتي "شرکت کتاب" در ايالات متحده ي امريکا، در کاغذ شکري رنگ (اخباري) به چاپ رسيده است.
    کتاب را محترم محمد کاظم کاظمي، ويرايش و صفحه آرايي نموده که در برگه هاي پاياني (765-784) تصوير ها و اسناد جا گرفته اند.
    مؤلف، موضوع کتاب را : "خود زيست نامه در متن نيم رخ انکشافات تاريخي، سياسي ربع اخير قرن (20) افغانستان ، به معرفي گذاشته است.
    به روي جلد کتاب، تابلوي آبي رنگ سلسله کوه هاي سربه فلک کشيده ي هندوکش، زيبايي بخشيده و در جايي يک رأس اسپ تيز گام ديده مي شود. در عقب جلد کتاب، علاوه بر تصوير مؤلف، بيوگرافي وي نيز درج است.
    در ديباچه مي خوانيم که مؤلف "موج هاي سرکش دريا را ديده که به هنگام توفان درهم مي شکنند"، اما نمي انگارد که مليون ها و شايد ملياردها انسان ديگر نيز " موج هاي سرکش دريا" ، "آب خيزي و طوفان هاي آبي اقيانوس ها" و "غريو آبشاران" را ديده اند و در لحظه هاي خوشي يا غم، از تماشاي منظره ي به هم خوردن آب ها در پيچ و خم موج ها، در ذهن خود برداشت هاي خاطره انگيز و يا غم آلود را دارند که مي شود با ريختن آنها بر صفحه ي کاغذ، قفل راز هاي زندگي را بگشايند و در پرتو بيان واقعيت ها ، وجدان هاي چرکين و خواب برده و بي صيقل را از خواب زنبوري بيدار کنند و صيقل دهند.

    "بي فسان ابر تيره صيقل وار
    زنگ تيغ از مجره بزدايد"

    (مسعود سعد)
    اما در اين تنگناي پيکار حق بر باطل و در اين ميدان نبرد واقعيت گرايان با باطل گرايان، شيخ اجل، از موجوديت يک دشواري، هوشدار مي دهد:

    (( آهني را که موريانه بخورد
    نتوان برد از او بصيقل زنگ))

    "سعدي"

    "ترديد از نوشتن فرياد دروني " ، " در پيوند با دنياي بيروني " مؤلف را " به جدال سختي کشانيده بود"، ناگهان " زمان در خاموشي ژرف ، فرياد کشيد" و " انبوهي از احساس ها، در يافت ها و خاطره ها" که در "نهانخانه " دلش زنداني بودند ، "نشانه اي به رهايي" جستند که نتيجه ي آن آفرينش يک متاع بي ارزش و فاقد وجاهت ادبي ، تاريخي ، علمي، اجتماعي و فرهنگي مي باشد. زيرا در طلسم "رها در باد"، دسته ي کاتبان، فن طلسمات را نه به مقصد شريف و انساني بکار گرفته اند؛ بلکه هدف غايله آفريني بوده است و تحقير، توهين و دشنام زدن به ديگران و تعرض و تجاوز به شخصيت و حريم فاميلي افراد مشخص – نه بر پايه واقعيت ها؛ بلکه با سرهم بندي دروغ هاي شاخدار، صحنه سازي هاي هستريک، افترا و بهتان گفتن ها ، ترفند تراشي ها، فحاشي و ناسزاگويي ها، خود بزرگ بيني و خود ستايي ها، بد انديشي و بد بيني ها، حسد ورزي و رشک و ژاژ خايي ها،کينه توزي ها، فريب و نيرنگ ها، کژي و ناراستي ها ....
    در اين جا ديده ميشود که چگونه اعضاي "سازمان باده گساران هوسباز افغانستان" با به حراج گذاشتن خردمندي، خود آگاهي؛ وجدان آدمي و گوهر انسانيت به پاي دروغگويي و شيطان صفتي و سالوس منشي، به پرتگاه ضلالت و سرنگوني گام نهاده و يکسره در لجنزار نابودي سقوط نموده اند که رهايي و نجات از اين منجلاب و تهلکه: خواب است و خيالست و محال است و جنون!
    (( اگر تخت يابي اگر تاج و گنج
    وگر چند پوينده باشي به رنج
    سر انجام جاي تو خاک است و خشت
    بجز تخم نيکي نبايدت کشت ...
    مبادا که گستاخ باشي به دهر
    که از پاد زهرش فزون است زهر
    سراي سپنج است بسر راه رو
    تو گردي کهن دگر آيد به نو
    يکي اندر آيد دگر بگذرد
    زماني به منزل چمد گر چرد ...))

    (فردوسي)

    چون موضوع کتاب "رها در باد" ، "خود زيست نامه" است و محتواي آن گرداب وار ، به دور و بر محور يک شخص مي چرخد که دنياي بيروني و عالم درونيش را عقده مندي و عقده گشايي، ناراحتي هاي رواني و فکري، رنج هاي شديد و دروني ناشي از عدم ارضاء اميا ل سرکوفته و نرسيدن به آرزوهاي سرگردان و نکشيدن کام دل از دلباختگي ها، تشکيل مي دهد؛ بنابر آن تهي از اصالت و ويژه گي هاي زيبايي شناسانه و امتيازات هنري مي باشد و نمي توان آن را بمثابه ي يکي از انواع مهم ادبي (حماسه، نمايش، غنا، داستان بلند، داستان کوتاه، چکامه) به نقد گرفت.
    در کتاب، زندگي پر ماجراي مؤلف در مقاطع زماني مختلف، با قاطي شدن پيش آمد هاي خوب و بد با رفتار، کردار ، کنش و واکنش شخصيت هاي متعدد، شکل گرفته؛ وقوع اتفاق هاي مافوق طبيعي، اجراي اعمال خارق العاده بر سبيل حکايت هاي افسانه يي، سبب گرديده که با کاربرد نيروي فزيکي – عقلي و حسي خويش و با در پيشگيري حرکت هاي قهرمان گونه (!) از درون حوادث، از اوج بحران ها و از ميان کشمکش ها، زنده و سلامت رهايي يابد. حوادث در زمان و مکاني رخ داده اند که مي شود در باره ي چگونگي نجات يافتن از انها، از اعمال محيرالعقول ، از عجايب و از ماورأ منطق سخن گفت.
    نثري که در نگارش کتاب به کار گرفته شده، يک دست و يک سبک نيست. معلوم مي شود که دسته اي از خامه پردازان با ديدگاهاي مشخص سياسي گردهم نشسته اند و مطابق به سليقه- باورها و تعلق خاطر به جريان هاي فکري و انديشه يي نهاد هاي سياسي،علاقه مندي هاي تباري – منطقه يي – زباني و سمتي، فصل هاي جداگانه را نبشته اند. اين مطلب از جابجايي واژه ها، از کار برد اصطلاحات بخوبي قابل دريافت است (در تبصره روي هر فصل به اين موضوع اشاره خواهد شد).
    در واژه - واژه، در سطر – سطر، در صفحه- صفحه، در فصل – فصل کتاب تلاش به آن بخرج داده شده تا سير حرکت زمان ، سمت وزش باد، جريان حرکت آب ها را به نفع سفسطه گويي و ايجاد منظره هاي ناسره در تاريخ جنبش انقلابي و مبارزات سياسي نيروهاي ميهن دوست ، ترقيخواه و مدافع پيشرفت- ترقي و عدالت اجتماعي در افغانستان؛ به جهت مخالف تغيير دهند.
    آنگونه که براي کتاب، عنوان "رها در باد" ، نام تارنماي انترنتي شهروندان ايراني مقيم در سواحل اقيانوس ها به عاريت گرفته شده است، به همان اندازه کتاب، در تاريخ سازي هاي دروغين و در صحنه آرايي هاي کاذبانه تا گلو در گرداب مرداب غرق است. هم چنان در گزينش و جابجايي واژه هاي نا مأنوس نيز، از آن رنگ و بوي پوکي و بي وزنه بودن به مشام مي رسد و آزار دهنده است. (در بررسي مطالب هر فصل، مواردي از اين تخطي نگارشي برجسته خواهد شد).
    پشت سرهم قرار دادن و رديف کردن واژه ها ، جمله ها و افاده هاي زيبا نمي تواند ، معيار قضاوت داير بر ناب بودن يک کتاب قرار گيرد؛ بلکه اين مطلب که کدام طرز ديد و کدام شيوه ي تفکر بر متن و محتوا مسلط است و فرمان مي راند، تعيين کننده پنداشته ميشود:
    - آيا حب و بغض در کار بوده است يا خير؟
    - آيا در بيان مطالب ، پابندي به صداقت وجود داشته است يا خير؟
    - آيا در شرح و بسط رويداد ها، از قالب داوري هاي خشک رياکارانه و تنگ نظرانه دوري جسته شده است يا خير؟
    - آيا در توضيح دادن مسايل به ارزش هاي اخلاق اجتماعي، به سجاياي انساني، به شخصيت، شرافت و کرامت انساني ... ارج گذاشته شده است يا خير؟
    متأسفانه در کتاب "رها در باد" از ابتدا تا انتها نه تنها هيچيک از اين معيار هاي جهان شمول رعايت نگرديده؛ بلکه عفت قلم و سخن نيز بيرحمانه زير مشت و لگد خود خواهي و قهرمان سازي هاي تخيلي و (( روياي کيفر نمون)) جان را به جان آفرين سپاريده است.
    احسان طبري، فرزند تبار آدميت و يکي از پامال شدگان زير سم سوارکاران دنياي جهالت و بربريت، نگاشته است:
    « تاريخ براي کسي که با بسيج علمي بسراغ آن نرود، پيوسته انبان سردرگمي از فاکت ها است که به سفسطه گو به همان اندازه امکان استناد به اسناد و واقعيات مي دهد که به جوينده حقيقت، زيرا تنها با گزين کردن واقعيات بر پايه اسلوب علمي رها از پيشداوري ها، آزاد از اغراض مي توان مسير حقيقتي تاريخ را ترسيم کرد.
    خطر سفسطه هاي تاريخي در آن است که با ايجاد منظره نا سره اي از تحقيق و تحليل دامي فريبا مي گسترد که افراد خالي الذهن آسان در آن مي افتد، زيرا همه کس را فرصت و امکان آن نيست که انبوه فاکت ها و اسناد تاريخي را بررسي کند و يا اگر بررسي کرد آن ها را بدرستي درک نمايد و منطق دروني آن ها را بدرستي بيرون کشد. سفسطه شبه تاريخي پيوسته حربه اي است گمراه ساز و لذا خطرناک . البته سير حوادث و گذشت زمان ، ماهرانه ترين سفسطه هاي تاريخي را روزي برملا خواهد ساخت و پنهان عيان خواهد شد، و لي تا دوران معيني اين سفسطه ها قدرت تأثير و گمراه سازي دارند و گاه حتي مي توانند داوري خطا يي را چنان رسوخ دهند که تا ديري دريافت و اصلاح آن دشوار است. به سفسطه تاريخي که آگاهانه و يا قصد خاص به ميان مي آيد بايد تحليل غلط و سطحي را که ميتواند کاملأ بي غرضانه و معصومانه نيز باشد افزود.
    اين جا اي چه بسا قدرت گمراه سازي بيشتر است، زيرا « حسن نيت » و « صداقت » محققي که تحليل سطحي و نادرست و داوري شتاب زده اي بدست مي دهد مي تواند آسان تر مقاومت و سوء ظن را درهم شکند و راه را براي تأثير منفي باز کند و آن داوري ناروا را در اعماق دلها و قلب ها بنشاند. » (احسان طبري، ابوالفضل بيهقي وجامعه غزنوي ، چاپ اول: مهر ماه 1980، ناشر: حزب توده ايران، ص (8-9).
    چنانچه در سطور بالا به نقل قول از احسان طبري، تذکار يافت،سوگمندانه ديده ميشود که در کتاب "رها در باد" ، در هوا و فضاي رويا پرستي، دروغ و ريا، شايع سازي و سفطه گويي، تمام ارزش هاي انساني و معيار هاي قابل احترام از منظر جامعه شناسي علمي، که روابط نيک ميان انسان ها را محکم گره مي زند، جز در موارد دلخواه، در ساير زمينه ها ؛ با بيان مشتي از حکايت هاي خود ساخته وپرداخته و درون تهي- به زير افگنده شده است.

    (يکي بر سر شاخ بن مي بريد
    خداوند بستان نظر کرد و ديد
    بگفتا که اين مرد بد مي کند
    نه بر کس که بر نفس خود مي کند)

    "سعدي"

    واقعيت اين است: فرهنگي که دسته ي کاتبان در نگارش اين کتاب از آن پيروي کرده اند، فرهنگ انحطاط و بي ارجي به ارزش ها و اعتبار هاست؛ فرهنگ تبليغ و ترويج عوام فريبي و بي بند و باري است؛ فرهنگ مفلوک و زبوني است؛ فرهنگ تکرار مکررات و ارزش هاي مسخ شده و حقيقت هاي قلب ماهيت داده شده است؛ فرهنگ قالب هاي تنگ بد انديشي و چسبيدن به کليشه هاي رنگ باخته است؛ فرهنگ نا شگوفاي لفاظي و سوفسطايي گري است ....
    « رومن رولان در تفسير موسيقي "واگنر" بخاطر روشن داشت کيفيت ويژه ي "نيچه" با "واگنر" مي نويسد:
    " به نيچه ي بينوا مي انديشم که جنوني داشت، تا هر آنچه را پرستيده بود ، نابود کند. و هميشه، نشانه اي از انحطاط را که در خود او وجود داشت، در ديگران بجويد."» ( نقل از : خط سوم ، تأليف: دکتر ناصرالدين صاحب الزماني، چاپ سيزدهم، سال چاپ: 1373، ص 151)
    و درست و با اتکا به سخن نغز و پر مغز رومن رولان، آن همه انحطاطي که در روش، کردار و گفتار مؤلف کتاب "رها در باد" وجود دارد، با سياه مشق کردن طوماري، در وجود ديگران مي جويد.
    بيشترينه حرف ها، در برگه هاي "رها در باد" از زبان مرده ها که سالهاست در بين زنده ها حضور فزيکي ندارند، حکايت و روايت شده است، بدون اينکه کوچکترين سند (نگارشي، صوتي، تصويري) مبني بر اثبات جرم و کيفر خواهي در دست باشد. جالب تر از آن اتهام ها بر شخصيت ها و افراد طراز اول ، نه بر پايه اسناد موثق داراي اعتبار و حيثيت معتبر و قابل پذيرش در دادگاه هاي حقوقي و محاکم جزايي؛ بلکه با تکيه به دروغگويي و کينه توزي، بي آزرمي و با زير پا گذاشتن حرمت، حيثيت، عفت، عزت، حيا و شرم ... خود و ديگران، صورت گرفته است.
    چه خوب خواهد شد که اگر دانشمندان و استادان دانشگاهي با شکسته نفسي و با بردباري از کارستان ها و کارروايي هاي جالب و خارق العاده اي که مؤلف کتاب "رها در باد" به کمک و کاربست آنها، در درازاي روز، در نيمه شبي و يا در سحرگاهي خودرا از حوادث و اتفاق هاي نفسگير و کشنده نجات بخشيده و حيات دوباره يافته؛ بمثابه ي "تيز جديد" استفاده بعمل آورند و در فصل کشف و شناخت قضاياي جنايي در برنامه ي درسي اکادمي پوليس بگنجانند و در پروژه ي مطالعات واقعات جنايي در دانشگاها و انستيتوت هاي پژوهشي، از آنها سود ببرند.

    « در کلاس روزگار،
    درس هاي گونه گونه هست:
    درس دست يافتن به آب و نان!
    درس زيستن کنار اين و آن.
    درس مهر،
    درس قهر،
    درس آشنا شدن،
    درس با سرشک غم زهم جداشدن!

    در کنار اين معلمان و در س ها،
    در کنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست؛
    يک معلم بزرگ نيز
    در تمام لحظه ها، تمام عمر!
    در کلاس هست و در کلاس نيست!

    نام اوست؛ مرگ!
    و آنچه را که درس مي دهد؛
    "زندگي" ست! »


    پس:

    « من نمي گويم درين عالم
    گرم پو، تابنده، هستي بخش
    چون خورشيد باش
    تا تواني،
    پاک، روشن،
    مثل باران،
    مثل مرواريد باش »

    " فريدون مشيري "
    حديث تلخ حقيقت زندگي از همه انسان هاي دلبسته و گرويده به خوبي ها و نيکي هاي زندگي که در سر لوحه ي کار و فعاليت، تلاش و تکاپوي آنان پيگيري واقعيت ها بخاطر سوا کردن سره ها از ناسره ها، حک شده است، مي طلبد تا با پاکيزه ساختن گفته هااز نا صواب ها ، رسالت خودرا در برابر تاريخ و مردم انجام دهند و فرصت طلباني را که مي خواهند با زمزمه اراجيف در ضديت با خرد- فرهنگ و انسانيت؛ با صحنه سازيهاي اغراق آميز؛ با خيال پردازي هاي بي مايه، با بينش غير منطقي و بي نهايت تاريک و پوسيده؛ با برچسب زدن هاي دروغين ... ماجراجويي کنند ، بر سر جاي شان بنشانند.
    در اين کارزار پر جوش و خروش، در کليه ميثاق ها، مقاوله ها، پروتوکول ها و اعلاميه هاي جهاني و بين المللي حق ابراز نظر و ارائه پاسخ مناسب در رد دروغ ها، هم چنان دفاع جانانه در مقابل الفاظ رکيک و توهين هاي شرم آور ... با روشني بي مانند، صراحت و وضاحت دارد. بنابر آن از آنچه تا کنون گفته آمد و آنچه در بخش هاي آينده، در تماس روي مطالب هر فصل و هر عنوان، نگارش مي يابد؛ نگارنده از سکوي يک خواننده ي کتاب "رها در باد" باستفاده از ابتدايي ترين حق خويش، پرويزن گر اين خزعبلات مي شود که محتواي آن از زاويه ديد اخلاقي و ارزش هاي انساني (سواي نقل قول ها از مشاهير ادبي و فرهنگي ـ فلاسفه - مورخان و سياستمداران جهان) ، به پشيزي نمي ارزد.

    « بر در ميخانه رفتن کار يک رنگان بود
    خود فروشان را بکوي مي فروشان راه نيست »

    "حافظ"
    بخش دوم

    يک ضرب المثل جالب که استعمال آن در بين شهروندان افغانستان، پيشينه ي تاريخي دارد و تا هنوز هم مردم آن را در داستان زدن هاي خويش با علاقه مندي به کار مي برند، چنين است:

    ((گنج در ويرانه است !))
    اما برخلاف اين مثل آوردن، در کتاب "رها در باد"، گنج در ويرانه نه ؛ بلکه گنج و گنجينه(!) ، نبوغ و خلاقيت انساني (!) در "پس خانه" اي به تصوير کشيده که نور چراغ نداشت، فقط يک "پنجره ي کوچک" به اين مخزن اسرار، روشنايي مي بخشيد و برا ي مؤلف دلپذير ترين جا بود؛ زيرا از همين جا" با چندين نسل پيوند " پيدا مي کرد، نسلي که هويت حقيقي آن در پرده ي ابهام باقي مانده است.
    حکايت گربه عمر پنج سالگي رسيده بود که نبوغ بي مانندي را از خود تبارز داد! به خداوند پاک معلوم است که " لب سرين سرخ فام " مادرش را از کدام صندوق و صندوقچه مي دزديد و "با جنون نوشتن، نقش هاي هيروگليف مانند به در و ديوار ليمويي خانه " رسم مي نمود.
    بسيار عالي! خداوند نيک و مبارک کند که (53) سال پيش از امروز در قلب آسيا، در ميهن عزيز مان، نشاني از تمدن قديم کشور مصر، به مشاهده رسيد!
    بلي، خواننده ي عزيز! شوخي نيست جدي بپنداريد!
    هيروکليف، نامي است که به خط تصويري مصر کهن و نيز خطوط تصويري مکشوف در کرت، آسياي صغير و امريکاي مرکزي و مکزيک اطلاق شده است (فرهنگ معين).
    شامپوليون، شرق شناس فرانسوي، نخستين کسي بود که از سال 1822 ترسايي تا زمان حياتش (1832م) براي بار اول به خواندن حروف هيروگليف در کتيبه هاي هيروگليفي مصري، توفيق حاصل کرد و پس از آن رموز خوانش کليه حروف اين خط گشوده شد.
    راستي، اين غفلت و بي پروايي سلطنت و حکومت خانداني را در افغانستان، نشان مي دهد که سازمان يونسکو و باستان شناسان عالم را با خبر نساختند تا در "پس خانه " پژوهش هاي باستان شناسانه را به راه مي انداختند و راز " نقش هاي هيروگليف مانند " را که " به ديوار ليمويي" رسم شده بود ، کشف و به جهانيان معرفي مي نمودند. شايد گناه حکومتي ها هم نبوده باشد، در اصل فاميل خواسته تا بدون دخالت ديگران، اين نبوغ بطور عادي بر اساس قانون تکامل، به شگوفه بنشيند (!)؛ شهره ي آفاق شود(!) و به خودي خود رشد کند (!)؛ قوام يابد و به کمال بلوغ برسد(!).
    بهر حال، فصل نخست کتاب " رها در باد " با تيتر "اسپک هاي چوبي " آغاز پيدا مي کند و با عنوان (( در ژرفاي يک تراژيدي )) پايان مي پذيرد (صص 36-15). در اين جا فقط به چند مورد نظر مي اندازيم:
    نابغه ي (!) پنج ساله در دنياي از رويا هاي دلهره زا "کابوس" ، در پس خانه ، از پنجره ي نيم متري که " دريچه هاي کودکانه " او جهت برقراري تماس به بيرون و به طبيعت دلپذيرمحسوس مي شد، جهان هستي را به تماشا مي نشيند و کيف رومانتيک مي کند.
    در زمستان هاي سرد شيشه ي پنجره را يخ مي بست؛ اما به يادش نيست و يا نمي گويد که شيشه ي پنجره را در داخل پس خانه و يا خارج از آن يخ مي بست؟
    افسوس مي خورد که " ستاره ها و گل هاي يخي روي شيشه را با دستان" کوچکش گرفته نمي توانست! زيرا جاذبه مقناطيسي دست هايش، حرارت بلند وجودش، گرماي نفس هايش، کشش قلبش همه را يکسره آب مي ساخت. ليکن اين جفاي زمانه (!) در حق اين کودک معصوم پنج ساله، صرف در داخل پس خانه امکان داشت، خارج از آن ، در اختيار طبيعت و نور طلايي خورشيد زمستاني بود که با آن نقش و نگار روي شيشه پنجره، چه بکند.

    « زمانه پندي آزاد وار داد مرا
    زمانه را چه نکو بنگري همه پند است
    بروز نيک کسان گفت تا تو غم نخوري
    بسا کسا که بروز تو آرزومند است
    زمانه گفت مرا خشم خويش دار نگاه
    کرا زبان نه به بند است پاي در بند است »

    "رودکي"
    در جهان رويا هاي مولف کتاب "رها در باد" تا عمق به پيش مي رويم و شگفتي ها را که از بيخ و بن با منطق در تضاد است، به مطالعه مي نشينيم:
    فريدون برادرش در سن هشت سالگي با مرگ نا به هنگام دنياي فاني را بدرود مي گويد و رهسپار دار باقي مي گردد و خانواده را در اندوه مي نشاند. " فريدون را تا واپسين آرامگاه بدرقه " کرد. پرسش اين است که گاهي، در آن زمان ( و در حال حاضر)، در جامعه سنتي افغانستان، اجازه آن بود که دختر نورس، يکجا با مردها براي دفن يک مرده تا گورستان برود و شاهد به هم آمدن زمين و فروپوشاندن پيکر بي جان در زير خاک باشد؟
    " هنگام برف و باران در شب هاي زمستان با مادرم به آرامگاه او مي رفتم و روي گورش لحاف گرمي پهن مي کردم تا از شدت برف و باران در امان باشد" (ص19) .
    خواننده عزيز! توجه بفرمائيد!
    آيا کدام آدم خردمند، عاقل ، سالم و بالغ يک چنين کار ابلهانه را انجام مي دهد، يا به جز ديوانه هاي مادر زاد و خشک مغز هاي مبتلا به بيماري ها و تکاليف رواني علاج ناپذير؟

    (( اين خلق گر از تميز مي برد اثر
    بر کوشش بيهوده، نمي بست کمر
    بي حسي چند، خام کار حرص اند
    پشت ناخن خم است در خدمت زر))

    "بيدل"
    تصويرگر رويا هاي هراس انگيز با الهام گرفتن از زيبايي هاي طبيعت در باغ افسانه يي عبدالعزيز حميدي "لندني" يکي از سرمايه داران آن زمان کابل، واقع در دره ي شاداب پغمان؛ به وصيت پدر، در همان پس خانه ي پر گنج معنوي، سري به صندوق آهني مي زند، کتاب ماگدولين استفن "در زير سايه هاي زيز فون " را مي بيند. (عجب کتاب مصروف کننده ي که شور عشق دو دلداده را توأم با ماجرا هاي که فراراه اين محبت سوزان قرار دارد، به گرمي کوره هاي ذوب فولاد داش هاي خشت پزي خير خانه و بگرامي، در ذهن و روان خواننده رسوخ مي دهد)، " بينوايان" ويکتور هوگو را مي بردارد و خواندن پنج جلد را در يک ماه تمام مي کند. اما خوانش رمان "بي خانمان " اثر هکتور مالو، اشک هايش را تا آن سرحد جاري مي سازد که جويبار گريه " برگ هاي کتاب را شستشو مي داد" . مطالعه اين کتاب دنياي تخيل را در وجودش به دنياي رويا هاي عاطفي عوض کرد و ورق نوين سرنوشت زندگي را در خيال پردازي هاي ماليخوليايي در پيش رويش گذاشت(!).
    جالب است: ورق هاي کتاب " بي خانمان" کاغذي بودند و يا چرمي دباغي شده از پوست سخت ضخيم يابوها و گاوميش هاي پنجابي در آن طرف خط ديورند ؟ زيرا پيش از اين که انگشتان نازک و ظريف خداوند " رها در باد" آنها را گردان کرده باشد (( رد قطرات اشک هاي خوانندگان ديگر بر روي کتاب نقش بسته بود.))
    چه عجب دنياي پر از شگفتي ها !
    خدا مي داند که در زير باران گريه، نوشته هاي کتاب به چه حال و روزي رسيده بودند؟

    « سلاخي
    مي گريست
    به قناري کوچکي
    دل باخته بود. »

    "احمد شاملو"
    و مي بينيم که در کتاب " رها در باد " ، سلاخ حقيقت، تبرزين دروغ- ريا و تزوير را دردست گرفته، با ريختن اشک تمساح، در پي مثله کردن واقعيت هاي عيني بر آمده که انگيزه ي آن را خواندن رمان تراژيک "بي خانمان" در اختيارش گذاشته است!
    و باز بر روال تأثير گذاري رمان "بي خانمان" بر روح و روان حساس و کاوشگرش (!) به ياد روزگار تلخ و کار و بار نارواي رقاصه ها و نوازندگان اهل خرابات، در باغ زنانه ي " شهر آرا" و در محافل عروسي و خوشي مردم، مويه مي کند و در سوگ و ماتم مي نشيند.
    راستي ذکر يک نکته فراموش شد: آن اسپک ها که در جشن نوروزي، در کارته سخي سوار بر آنها به دور دنيا مي چرخيد، چوبي نبودند؛ بلکه باروتي بودند که سر گيچه ي باقي مانده از آن، او را ديوانه سر کرد و آتش کينه و نفرت به انسانيت و راستگويي را در تار و پود وجودش مشتعل ساخت و حالا از آن دود غليظ و خاکستر کثيف بيرون مي آيد و پيشداوري هاي زشت و ننگين، قالب زدن هاي پليد و چرکين، تفرقه انداختن هاي مضر و شرمگين، رنگ بازي ها و برچسب زدن هاي سخيف و پرکين را به هر طرف مي پراگند.

    (( کسي را کو نسب پاکيزه باشد
    به فعل اندر نيايد زو درشتي
    کسي را کو به اصل اندر خلل هست
    نيايد زو به جز کژي و زشتي
    مراد از مردمي آزاد مرديست
    چه مرد مسجدي و چه کنشتي ))

    "حکيم سنايي غزنوي"
    عجبا! در کتاب " رها در باد " به چه خصلت هاي ناشايست و به چه مستهجن نويسي ها و جفنگ گويي هاي مؤلف آن نيست که آشنا نمي شويم؛ ليکن باآنهمه، با خواندن کتاب " رنه " اثر شاتوبريان که دزدکي از " الماري سراچه " به آن دست يافته بود و تا ژرفاي جانش در او رخنه انداخته بود؛ بر خودمي لرزد و خويشتن را در آن در مي يابد و باز مي شناسد و شوق راهبه شدن را در خود مي پروراند!
    اما نمي داند که در هر دين و آيين، در هر مذهب و طريقت، در هر کيش و راي؛ در مسجد و خانقا، در تکيه خانه ها و حسينيه ها، در درمسال ها و معابد بودايي ها، در کليساهاو کنشت ها، فقط نيکان و پاکان و پاکدامن ها را به کار وعظ و نصيحت، به تدريس موضوع هاي ديني و مذهبي، به اجراي امور روزمره، به مسايل اجتماعي کمک به مردم ... مي گمارند. قاعده عمومي همين است، اين که ملا ها و مولوي ها ، روحانيون، شيخ الحديث ها ، پير ها و صاحب زاده ها، کربلايي ها، آخوند ها ، حجت الاسلام ها، آيت الله ها، پندت ها ، کشيش ها و راهبه ها، خاخام ها ... در زير نام و پوشش دين و مذهب به چه کارهاي خلاف و مغاير اصول ديني و مذهبي و به مفاسد اخلاقي و خيانت به منافع ميهن و مردم ... دست مي زنند؛ مطلب جداگانه است که در جايش به آن پرداخته خواهد شد.
    فصل دوم کتاب (صص 37-50) را عنوان " هژده سال در پشت ميله ها " آذين بسته و با سرنامه ي " نشانه اي از رهايي " ختم مي يابد.
    در اين فصل زندگينامه ي پدر مؤلف با شاخ و پنجه دادن به مسايل درج است . از جمله مي خوانيم:
    « پدرم نخستين کسي بود که پس از اعلام آزادي زنان نقاب را از روي مادرم به سويي افگند و همگام با روشنفکران، آزادي زنان را صميمانه پذيرا شد. مادرم که زن زيبا و با سواد بود در کنار پدرم به مسايل ملي و جنبش هاي آزادي خواهي علاقمند شد. » (ص 39)
    اين که سعدالدين بها " نخستين کسي بود " که با دادن آزادي به زنان ، نقاب را از روي همسرش به دور افگند، در آن اندکي زياده روي و غلو کردن در شرح رويداد هاي تاريخي و اجتماعي، به مشاهده ميرسد. فهميده نشد که اين پيش آمد، مربوط به کدام دوره ي " اعلام آزادي زنان " مي شود و در کدام سال به وقوع پيوسته بود؟
    و در همين برگه (ص 39) آمده است:
    (( خانه پدرم در توپچي باغ کابل، مرکز و پاتوق مشروطه خواهان چون عبدالرحمن لودين، سرور جويا، غلام دستگير قلعه بيگي، مير غلام محمد غبار، پروفيسور غلام محمد ميمنه گي، محمد مهدي چنداولي، يعقوب خان توپچي،محمد ابراهيم صفا ، محمد انور بسمل و ديگر مشروطه خواهان انقلابي بود .... ))
    خواننده ي کنجکاو، بيدرنگ خواهان آن خواهد شد که براي اثبات اين ادعاي بزرگ، که اصل موضوع به جنبش مشروطيت تعلق ميگيرد، مؤلف بايست سند موثق و قابل قبول ارائه بدارد.
    در جلد اول کتاب " افغانستان در مسير تاريخ " تأليف علامه مرحوم مير غلام محمد غبار، زير عنوان " نهضت ديموکراسي " (صص 716- 724) مسأله ي بنيادگذاري، تشکيلات، نضج گيري و دلايل شکست مشروطيت اول با به معرفي گذاشتن اسماي شرکت کنندگان ورهروان اين جنبش، بازتاب روشن دارد؛
    کتاب "جنبش مشروطيت در افغانستان " نگارش علامه عبدالحي حبيبي ، به شرح و بسط " مشروطيت اول و دوم " و به معرفي اعضاي رهبري و همراهان آنان، پرداخته است؛
    جلد دوم کتاب "افغانستان در مسير تاريخ" تأليف مرحور غبار در رابطه به جنبش مشروطيت دوم و سوم توضيحات مفصل دارد؛
    رساله ي کوچک بنام " نخبگان " ( عبدالرحمن محمودي)، تأليف سيد قاسم رشتيا، مسايل مربوط به " جنبش مشروطيت سوم " را احتوا مي کند و در آن پيشگامان نهضت، رهبري و اعضاي حزب ها و نهادهاي سياسي نو تأسيس به معرفي گرفته شده است ( اين رساله در مقايسه با جلد اول و دوم " افغانستان در مسير تاريخ " و کتاب " جنبش مشروطيت در افغانستان " نمي تواند بيشتر مورد توجه قرار گيرد) ؛
    در جلد اول قسمت دوم کتاب " افغانستان در پنج قرن اخير" تأليف مير محمد صديق فرهنگ ضمن ساير حرف ها ، مطالبي راجع به جنبش مشروطيت اول، دوم و سوم آمده است ( توضيحات داده شده در جلد اول و دوم کتاب " افغانستان در مسير تاريخ " و کتاب " جنبش مشروطيت در افغانستان " نسبت به متن اين اثر از اعتبار و وجاهت لازم برخوردار است ) ؛
    در هيچ يک از اين کتابها تذکار نيافته که خانه ي سعدالدين خان بها " محل گردهمايي مشروطه خواهان " بوده است !
    دروغ هاي شاخدار توانايي آن را ندارند که بر حقيقت روشن چيره شوند و دست بالا پيدا کنند.
    برخلاف اين دروغ بزرگ که " پدرم نخستين کسي بود که پس از اعلان آزادي زنان نقاب را از روي مادرم به سويي افگند ... " ، در صفحه ي (145) کتاب " جنبش مشروطيت در افغانستان " چنين آمده است:
    « در همين مجلس چون شاه رفع نقاب زنانه را اعلان داشت و ملکه ثريا با روي باز در آن شرکت کرد و درباره اين حرکت رأي خواسته شد، همه تأييد کردند الا دو تن عبدالرحمن رئيس گمرک کابل و عبدالهادي وزير تجارت. اين دو تن مي گفته اند که ما از اولين کساني هستيم که طرفدار رفع نقاب زنانيم، ولي در اين موقع که دست دسيسه انگليس در افغانستان دراز است و از همين حرکت مصلحانه هم يک فتنه مي سازند ( و چنين هم شد ) اين بود که فرداي آن مير قاسم خان سرمنشي از طرف شاه گماشته شد تا از هردو استعفا بگيرد و مير مذکور هم هردو استعفا را با استعفاي خودش بحضور شاه تقديم داشت و آغاز زمستان 1307 ش بود ، که با اين حرکت ناسنجيده، اغتشاش ناميمون ارتجاعي هم آغاز شده بود .... »
    علامه مير غلام محمدغبار در صفحه ي (133) جلد دوم کتاب "افغانستان در مسير تاريخ " راجع به سعدالدين خان بها مي نگارد:
    « ... مثلأ سعدالدين خان بها بگناه خواندن شعري سه بار چوب خورد و يکبار گلوله هاي آهنين در آتش سرخ شده در زير بغل هاي او گذاشته شد و هم سيزده سال در زندان بماند تا پير شد و عليل گرديد و بعد از رهايي ديري نپائيد و از زحمت هاي سلطنت برست. »
    مير محمد صديق فرهنگ در صفحه ي (658) جلد اول قسمت دوم کتاب " افغانستان در پنج قرن اخير " از سعدالدين خان بها، صرف در " فهرست زندانيان سياسي " ياد آوري بعمل آورده است.
    اما مرحوم غبار ، در صفحه ي (144) جلد دوم " افغانستان در مسير تاريخ " نگاشته است :
    « مدير محبس ده مزنگ آقاي سيد کمال بها بود که در لندن شق پليسي را تحصيل کرده و اينک بيشتر از هزار چند صد نفر محبوس افغاني را در تحت شکنجه قرار داده بود. برادر بزرگ او سرفراز خان بها مدير تحريرات امرالدين خان حاکم اعلي فراه در اغتشاش پاکتيا عليه دولت امانيه در سال 1924 دست داشت. برادر ديگرش ميرزا سيد عباس خان بها کاتب وزارت امنيه، براي رژيم نادر شاه خدمات سري و علني بسياري انجام داده تا حاکم اعلي و والي گرديد و امروزه بعضي از اعضاي خانواده اش جزء متمولين و اشراف کشور قرار دارند. »
    نگارنده از داشتن قرابت اين " بها " ها که مرحوم غبار در باره اعمال آنان نگاشته، با سيد سعدالدين بها، چيزي نمي داند؛ بنابر آن حق تبصره ي اضافي را نيز به خود نمي دهد.
    ساير مطالبي ( به غير از پرداز دادن ها پيرامون شهکاري هاي سعدالدين خان بها ) که در فصل دوم برگه هاي کتاب " رها در باد " را متورم ساخته، در آثار معتبر تاريخي، از جمله در جلد اول و دوم " افغانستان در مسير تاريخ " بسيار با صراحت آمده است. مؤلف و دسته ي کاتبان لازم بود بي چون و چرا با امانت داري و حفظ احترام به زحمت ديگران ، مأخذ مورد استفاده ي خويش را به خوانندگان عزيز معرفي مي داشتند.
    تنها يک تذکار به لحااظ اصول نگارشي :
    واژه پاتوق ( اسم مرکب است ) در فرهنگ معين چنين معني شده است:
    " 1- پاي علم، جايي که رايت و درفش را نصب کنند. 2- محل گرد آمدن. 3- محل اجتماع لوطيان در بعضي شهر هاي ايران. 4- روز عاشورا دسته هاي بعضي محلات ممتاز توغ را حرکت دهند. زير و اطراف توغ را " پاتوغ " گويند، پاتوق، پاطوق. "
    لازم بود به عوض اين واژه نامأنوس ، همان معني دوم " محل گرد آمدن" به کار مي رفت.

    (( دانند عاقلان که مجانين عشق را
    پرواي قول ناصح و پند اديب نيست))

    "سعدي"

    بخش سوم
    دکتر علي شريعتمداري، در رابطه به " تربيت و فرد " نگاشته است:
    « يکي از تعريف هاي اساسي تربيت " رهنمايي جنبه هاي مختلف رشد آدمي " است. چنانچه از اين تعريف استنباط مي شود ابتدا رشد شخصيت فرد و جنبه هاي مختلف آن رابا استفاده از تحقيقات روانشناسي و جامعه شناسي مورد بررسي قرار مي دهند و آنگاه آنچه را که بزرگسالان بايد در مورد خردسالان انجام دهند، بيان مي کنند.
    معمولأ چهار جنبه ي عمده از شخصيت آدمي را که عبارت از جنبه ي بدني، جنبه ي عاطفي، جنبه ي اجتماعي و جنبه ي عقلاني مطرح مي سازند و براي هريک جهت يا مسيري تعيين مي کنند و از مربيان مي خواهند تا رشد اين جنبه ها را در جهت معين هدايت نمايند. بايد توجه داشت که در وجود شخصيت آدمي اين جنبه ها باهم مربوط و در يکديگر تأثير ميکنند. آنچه فرد انجام مي دهد ضمن اين که تحت تأثيرساختمان عصيي و اعضأ و اندام قرار دارد ، زيرا نفوذ جنبه هاي عقلاني، عاطفي و اجتماعي وي نيز مي باشد. توجه به يک جنبه از رشد و غفلت از جنبه هاي ديگر سبب عدم هماهنگي شخصيت و انحراف رشد در مسير طبيعي است ....
    معمولاً هدف رشد عقلاني همان دارا شدن روح علمي و عادت به قضاوت صحيح يا قضاوت متکي به دليل است. در زمينه اجتماعي هدف هاي اساسي ايجاد روح همکاري ، عادت به توافق و سازش، تحمل مخالفت هاي اصولي و سازگاري اجتماعي است. در جنبه ي عاطفي هدف تطبيق تظاهرات عاطفي با ميزان هاي اجتماعي يا به عبارت ديگر يادگيري چگونگي ابراز عواطف و تحت کنترول در آوردن انهاست.
    در زمينه ي بدني نيز رعايت بهداشت و دارا شدن اندامي متناسب هدف هاي اساسي را تشکيل مي دهند. کار مربي هدايت هريک از جنبه هاي شخصيت به سوي هدف هاي مذکور است.» ( فلسفه: مسائل فلسفي ؛ مکتب هاي فلسفي، مباني علوم ؛ تأليف: دکتر علي شريعتمداري – رئيس فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران، چاپ پنجم : 1373، ص 126 ص 129)
    و حالا در روشني مطالب بالا، بحث پيرامون کتاب " رها در باد " را پي مي گيريم و به سوي شناخت درست شخصيت مؤلف، گام بر مي داريم و مي بينيم که چگونه بي قيد و بند بر ارزش هاي اخلاقي پا گذاشته است؛ آن ارزش هاي اخلاقي که رشد، ترقي و تکامل مادي و معنوي انسان را دربر مي گيرند ونقش موثري در زندگي فردي و اجتماعي دارند. در اين روند به مشاهده مي رسد که مؤلف و دسته ي همکارانش در نگارش فصل هاي کتاب، در شرح حوادث ، با خودخواهي هاي جاه طلبانه و در يک محدوديت فکري و عقلاني با خود در آوردن ها ؛ به چه طرزي ارزش هاي: اجتماعي، سياسي، اقتصادي، زيستي و هنري را، مسخ کرده و قلب ماهيت داده اند.

    « چون چرخ به کام يک خردمند نگشت
    خواهي تو فلک هفت شمر خواهي هشت
    چون بايد مرد و آرزو ها همه هشت
    چه مور به گورخورد و چه گرگ به دشت»

    "خيام"
    فصل سوم (صص 51-68) داراي دو عنوان زير مي باشد:
    - نيمه پنهان
    - وعده ي ملاقات
    در زير تيتر " نيمه پنهان " ، سخن از باور هاي انديشه هاي مؤلف است که چون مذاب آتشفشاني، در گوش و دل خواننده رخنه مي کند و اين مطلب را مي رساند که در يک خانواده ممتاز سياسي قد بر افراشته، به پا خاسته و به نبوغ و کمال علمي، معنوي و سياسي رسيده است (حرف تکرار در تکرار از سرتا به آخر کتاب ). از اين رو مادرش با تعريف و تمجيد و تحسين مي گويد:

    " نيمه ي ديگر پدرت هستي"
    و باز خواننده ي بي خبر را از خاطرات گذشته و يادهاي سربسته ي خود آگاهي مي دهد و از " محمد ابراهيم صفا، مير غلام محمد غبار و بزرگمرد مهربان سيد اکرم" حرف مي زند که در خانۀ شان گرد مي آمدند و در صحبت ها خوب و بد زندان گذشته را، مقاومت و توانمندي ياران را، هم چنان بي غيرتي و سست عنصري نيمه راهان را، حلاجي مي کردند.
    در اين جا در نزد خواننده نا آگاه و تشنه به کسب معلومات در رفتن به دهليز هاي تاريک خاطرات و دخول در جو تيره و تار روزگار مؤلف، يک چيز گنگ و نا مفهوم مانده است:
    در زمان نشست اين شخصيت هاي برازنده و نستوه ي جنبش مشروطيت افغانستان، راوي چند سال عمر مي کرد که حالا همه گپ ها و بحث هاي آنان را به ياد مي آورد؟
    زيرا در صفحه (52) مي نويسد که " هنوز پانزده سالم نبود که پدرم را از دست دادم." پس از آن همايون برادر، بر مسند پدرمي نشيند و تاجپوشي مي کند!
    اين بار نيز تا نيمه هاي شب (!) سلسله گفتمان سياسي تنيده مي شد و دراز تر مي گرديد و شب هاي جمعه "پس از ديدن فلم هفته " ، با دوستداران هنر سينما پاي نقد فلم ها " مي نشستند و گواهينامه ي خصوصي تخصص در " شرح زندگي هنر پيشگان هاليود " را از آن خود مي ساختند. ليکن واضح نيست که اين نشست ها در کجا صورت مي گرفت، چه مدت دوام پيدا مي نمود و دوستان اشتراک کننده در نقد فلم ها چه کساني بودند که وقت گران بهاي خويش را " رها در باد " مي کردند؟
    (( پيش از ورود به ساير مسايل، شايان ذکر است که آقاي همايون برادر خانم ثريا بها، مقيم در سويدن، قبل از نگارش اين مقال با داکتر صاحب اناهيتا راتبزاد، صحبت تيلفوني برقرار نموده ياد آور شده بود که در کتاب "رها در باد" در حصه ي شما و رفيق ببرک کارمل ، موضعگيري خيلي درست و دوستانه ، رعايت شده است.
    به تعقيب آن، خود ثريا بها نيز با داکتر صاحب راتبزاد صحبت تيلفوني داشته و در رابطه به کتاب، حرف هاي گفته است. مادر خواهش ارسال يک جلد کتاب را در بدل پرداخت قيمت آن بعمل آورده و خانم بها ، آدرس داکتر صاحب را يادداشت کرده بود، ليکن هرگز به اين خواهش و به وعده ي داده شده وقعي نگذاشت.
    نگارنده به سبب مهم بودن موضوع هاي درون حزبي که در کتاب "رها در باد" جا گرفته اند، از رفيق گران ارج دوکتور راتبزاد خواهش نمود تا وقت گران بهاي خويش را در اختيار بگذارند. مادر با وجود اين که صحت شان خوب نبود، با آنهم با مهرباني و صميميت مادرانه دعوت مان را پذيرفت.
    فصل هاي کتاب، سطر به سطر، برايش به خوانش گرفته شد و داکتر صاحب با حوصله مندي به آن گوش فرا داد و انگشت حيرت به دندان گزيد که صحنه سازي هاي دروغين تا اين سرحد با عادت، خوي و خصلت شماري از انسان ها عجين شده ميتواند.))
    صحنه سازي ها و درامه نويسي هاي مضحک از رديف تجليل و بزرگداشت از سالروز بنياد گذاري (چند سالگي؟) سازمان ملل متحد (ص 53) که در آن سفير امريکا (نه کارمندان نمايندگي ملل متحد در افغانستان)، شهزاده احمد شاه و شاهدخت ها دعوت شده بودند، بيشتر به معما و چيستان گويي ها از نوع داستان هاي هزارو يک شب مي ماند، که از هوش رفته ها در حسرت نرسيدن به وصال يار، در کنار جوي نشسته، با آب روان، راز و نياز مي دارند و با د دل خالي مي کنند.
    در اين جا نيز، لفظ پردازي، ظاهر فريبي، خودپرستي، بزرگ نمايي و بيماري فضل فروشي، قصه گو را در گرداب هول انگيز مسخ واقعيت انداخته است. شايد اطفال کودکستان ها به اين درامه هاي بي ماهيت تا زمان پي بردن به حقيقت، باور نمايند. اما کساني که از شرايط و جو مسلط در ليسه هاي مرکز (دخترانه و پسرانه) در آن هنگام، آگاه هستند، به اين افسانه سرايي هاي سرگرم کننده خواهند خنديد!
    در صفحه (57) مي خوانيم:
    « ... و اين بار منجي دختران ماجراجويي شدم که سياسي مي اند يشيدند .»
    واژه ي " منجي" در يک حالت، مکان نجات، جاي رهايي، زمين مرتفع را معني مي دهد و در حالت ديگر به مفهوم ؛ نجات دهنده، رها کننده آمده است.
    پرسش اين است که مؤلف در قالب کدام يک از معاني متذکره و به چه مناسبتي، « منجي دختران ماجراجويي که سياسي مي انديشيدند » شده است؟ زيرا در کتاب "رها در باد" به جز دشنام، توهين، تحقير، کم زدن و بدنام جلوه دادن مادران و خواهران (زنان و دختران) چيزي بر سياق برخورد و رفتار انساني، اخلاقي، ادبي، تربيوي و نزديک به فراست و عقلانيت و منطق وجود ندارد.

    « شب در پس لبان درشت و سياه خويش:
    دندان فشرده بود بر الماس اختران،
    الماس هر ستاره به يک ضربه مي شکست
    وز هر کدام، بانگ شکستن بلند بود:
    در شب، هزار زنجره فرياد مي کشيد.»

    "نادر نادر پور"
    لاف زن گريزان از حقيقت، خود گراي شهرت طلب، خود پرست مقيد به بزرگ جلوه دادن خويش واعضاي فاميل خود، خود خواه دروغگو، فريب کار و ظاهر ساز؛ هميشه با بي اعتنايي و سوء نظر به ديگران مي نگرد و به حيثيت ، شرافت و کرامت انساني آنان مي تازد و در اين عمل خود را حق به جانب نيز مي داند.
    اين همه زاده ي رشک و حسادت و عقده هاي دروني اند که چون کوهي روي هم انبار شده اند و مظاهر آن با ادعا هاي کاذب و غير قابل باور تبارز مي نمايند.
    در برگه (59) کتاب "رها در باد" اين مطلب را مي خوانيم:
    « گهگاهي رفقا برادرم چون طاهر بدخشي، اکرم ياري و ديگران مي آمدند، به بحث هاي سياسي و فلسفي مي پرداختند که من هم گوش فرا مي دادم. »
    خواننده ي عزيز!
    چه فکر مي کنيد، اين گفته ها تا کجا حقيقت دارد؟
    اين نشست ها آن قدر خود ماني بودند و نخبگان سياسي سرشناس ميهن (طاهر بدخشي و اکرم ياري) هم به هر دروازه ي سر مي زدند و مهمان يک افسر پوليس (در شرايط آن روزگار در افغانستان) مي شدند تا محفل بحث هاي سياسي و فلسفي را داغ سازند و دختر جواني در کنار آنان بنشيند و به جريان صحبت ها گوش فرا دهد ؟!
    خداوند نيکان و پاکان را ز گزند لافزنان، گزافه گويان و از آسيب کساني که در انحطاط فکري و سقوط انديشه يي تا بناگوش در گودال ژرف خود خواهي غرق اند، در امان نگهدارد!
    در برگه ي (59) سطوري چند در رابطه به چگونگي آشنايي مؤلف با رفيق گران ارج و پيکار جوي نستوه، دکتور اناهيتا راتب زاد درج است.
    ادعا شده که زمينه هاي اين معرفت در اثر مساعي جميله و دلسوزي داکتر سميع فراهم گرديده بود. با وجود اين که سخنان دلپذير و شايسته ي محترم سميع در باره ي مبارزه ي صنفي – اجتماعي و سياسي زنان در راه حصول حقوق حقه ي آنان به دل چنگ مي زند و از دادن مشوره نيک و رهنمايي سالم، در امر آغاز و ادامه ي مبارزه در درون يک نهاد اجتماعي منسجم، حکايه ميکند؛ ليکن با کمال تأسف در اين جا نيز، دروغ بر راستگويي رجحان دارد.
    واقعيت مسأله اين گونه است: ثريا بها را مرحوم دکتور حيدر مسعود به داکتر صاحب راتبزاد به مقصد کسب عضويت در سازمان دموکراتيک زنان افغانستان، معرفي داشته است.
    آنچه در زير عنوان " وعده ي ملاقات " مربوط به اين موضوع مي شود و با طول و تفسير بيان شده، عاري از حقيقت بوده و خود آوردن هاي بي اساس را مي رساند که از دنياي تخيل و گشت و گذار در محيط ماوراي طبيعت و گرفتن الهام شگفت آور از ديو و پري سرچشمه گرفته و با استفاده ي ابزاري از آن ، پيشداوري هاي سخيف،آني و غير منطقي ( خوش آيند ها و بد آيند هاي) خود را رديف بندي نموده است.
    آن زن سياه پوست بنام " پرنسکا " که خلاف حيقيقت در صفحه ي (61) وظيفه وي را نرس قلمداد کرده اند ، نرس نه، بلکه استاد زبان انگليسي بود!
    در صفحه (63) علاوه بر تکرار حرف هاي پيشين در مورد سوابق مبارزات سياسي و آزاديخواهي پدر و استعداد خلاق (!) سياسي خودش، آمده است که مؤلف در موقع آشنايي نخستين با داکتر صاحب راتبزاد، پانزده ساله بود.
    دختر پانزده ساله با گام گذاشتن صادقانه ( در اصل نا صادقانه و مخربانه ) در يک تشکل زنانه، در اولين روزهاي فعاليت اجتماعي خويش، به کمک حس هفتم و نبوغ بي مانند خود، در مي يابد که در مقابل اندوخته هاي علمي و پژوهشي که از دوران " پس خانه " به ذخيره دارد؛ منشي هاي انجمن : يکي « با دانش اندک که استدلالش مي لنگد » و آن ديگري به سبب گذشته ي نا نيکوي پدرش، نمي تواند با روح سرکش اين تازه وارد معرکه داد خواهي (!) سازگار باشند.
    از اين رو « در نخستين ماه براي داکتر اناهيتا خاطر نشان » مي کند که « من نمي خواهم وقتم را با منشي هاي کم سواد شما که هيچ گونه اندوخته ي علمي و پژوهشي ندارند، هدر بدهم. »
    تولستوي نگاشته است:
    " براي توضيح هر فعاليت انساني، بايستي معني و ارزش آن را بدانيم. ليکن از آنرو که به ارزش و معناي هر فعاليت بشري پي ببريم، لزوماً پيش از هر چيز بايستي نفس اين فعاليت را در وابستگي آن بعلل و نتايجش در نظر گيريم، نه آنکه فقط از لحاظ لذتي که از آن کسب مي کنيم بدان بنگريم.
    ولي اگر قبول کنيم که منظور و هدف هر فعاليتي جز لذت ما چيز ديگري نيست و آن را تنها از جهت اين لذت تعريف نمائيم، آشکار است که اين تعريف نادرست خواهد بود ...." (هنر چيست ؟ ترجمه: کاوه دهگان، چاپ هفتم: 1346 ، ص 51)
    به استناد سخن والا و شيرين تولستوي ، مي شود گفت :
    گناه سازمان دموکراتيک زنان افغانستان و منشي هاي انجمن چيست که حس خودخواهي و خود منشي دختر پانزده ساله در طغيان بود و چيز هاي فوق العاده مي طلبيد و سر پر شور (!) و روح سرکش اين گرد ميدان عظمت جويي به دنبال کسب لذت سرگردان بود، از اين رو زمين و زمان را نمي شناخت و در آتش خود بيني مي سوخت.
    اما تجربه ي زندگي سياسي زنان ميهن نشان داد که آن منشي هاي انجمن (جميله پلوشه و ثريا پرليکا ) که باب دل دختر پانزده ساله نبودند، با طينت پاک ، اخلاق حميده و صداقت خلل ناپذير به راه انتخاب کرده ي خويش ؛ در بدترين شرايط سياسي و در اوضاع و احوال اجتماعي پر از تشنج و اختناق، با قامت استوار و اراده ي پولادين در سنگر دفاع از آرمان ها و انديشه هاي اجتماعي رهايي بخش، تا زماني که سازمان دموکراتيک زنان افغانستان به مفهوم واقعي کلمه فعال بود، يک قدم عقب نشيني نه نمودند و تسليم و سازش و کرنش را نپذيرفتند. آنچه که مؤلف کتاب "رها در باد" از ناحيه آن سخت رنج مي برد : پاکدامني، شهرت نيک اخلاقي، تربيه و ادب اجتماعي، متانت و پايداري آن دسته از شير زنان افغانستان ( از جمله جميله پلوشه و ثريا پرليکا) است که در محيط زندگي شخصي، خانوادگي و سياسي از خود به نمايش گذاشته و مي گذارند. بدين لحاظ حسادت مي ورزد ، عقده مي گشايد و حس بد بيني تبارز مي دهد.

    « اي عمر عزيز برده بي بار به سر
    ناکرده دمي بردر دلدار گذر
    جائي بنشين و ماتم خود مي دار
    کان رفت که آمدي زتو کار دگر »

    "عراقي"
    و اما در جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ" تأليف علامه غبار، هرقدر جست و جو صورت گرفت، حرف هاي مشابه به جمله هاي که در صفحه (63) کتاب "رها در باد" بر ضد عبدالغني گرديزي درج است، پيدا نشد.
    شاد روان غبار با سخن شيوا ، قلم رسا و بيان زيبا کليه مطالب را راجع به عبدالغني قلعه بيگي، با همان شيوه دلپذير ويژه ي خودش به نگارش در آورده و درج اثر خويش ساخته است. پس جهت موثق شدن اين مطالب: « مير غلام محمد غبار مي گفت : وي قلعه اي از اسکليت انسان ها در پکتيا ساخته بود» بايست از سوي صاحب کتاب "رها در باد" سند دقيق ارائه گردد، در غير آن به بي مايگي گفتار و هرزه نويسي خود اعتراف کند و به اين اصل هاي جهان شمول که هر انسان در برابر اعمال خلافي که از او سر مي زند، خود جوابگوي مي باشد؛ جرم يک عمل شخصي بوده ، گناه و جزاي آن به فرد ديگري انتقال نمي يابد، باورمند شود.
    در برگه هاي (64) و (65) بار دگر هرزه نويسي ها، هزيان و پريشان گويي ها، سرخوردگي ها ، پرت و پلا گفتن ها به چشم مي خورد. معلوم ميشود که افکار ناراحت کننده، جنون ناشي از تصور هاي نا معقول توأم با اشباح خيالي و عذاب دهنده ... سبب گرديده تا حکايتگران بخاطر آرامش و تسکين روان رنجور و افسرده خود ها به آنها چنگ اندازند و ورق پاره هاي سياه مشق را بطرز نا مطبوع آرايش دهند.
    به استناد ادعا ها و اتهام زدن هاي نامه سياه، شاد روان مير غلام محمد غبار آگاهي مي يابد که نابغه ي آخر زمان (!) « با داکتر اناهيتا پيوندي پيدا کرده، خشم پدرانه اش فزوني گرفت و به خانه ما آمد. من در خانه نبودم به مادرم گوشزد کرده بود که ثريا هنوز کودک است وي را از گزند اناهيتا و کارمل که افراد شکوک هستند دور نگهداريد .... »
    و باز به ادامه ي اين ناميمون گويي ها، بمنظور تکميل بهتان گفتن ها و دروغ بستن ها ، با خود بيني چرند پراگني روا دانسته مي شود:
    « ... در نخستين ديدار اناهيتا ذهنم را در مورد غبار، غبار آلود کرده بود. » ، « پس از چندي بنا بر خواهش مادرم به عيادت غبار به بيمارستان ابن سينا رفتم که دنيا دخترش و ابراهيم ادهم پسرش نيز آنجا حضور داشتند. غبار به ناراحتي گفت اناهيتا ترا شستشوي مغزي مي کند. بايد از وي دوري بجويي و آن سازمان جاي تو نيست ... »
    خواننده عزيز،توجه فرمائيد!
    راوي فقط بخاطر بزرگ جلوه دادن خود، از شخصيت رفيع ابر مرد تاريخ جنبش مشروطيت افغانستان، استفاده ي سوء مي کند.علامه غبار (36) سال پيش از امروز جاودانه شد و مادر ادعا گر نيز در قيد حيات نيست تا حقيقت معلوم مي گرديد (از زبان مرده ها سخن گفتن است، بدون اين که سندي در ميان باشد).
    آيا مرحوم غبار با آن همه دانش و بزرگي سياسي، مفهوم و فرق دو واژه "کودک " و "نوجوان" را نمي دانست که « گوشزد کرده بود که ثريا هنوز کودک است. »؟
    دکتور اناهيتا راتبزاد با داشتن همان تجربه ي سياسي و اجتماعي و پس از پايان دوره ي چهار ساله ي وکالت در شورا با به وقوع پيوستن آن همه رويداد هاي داغ در کشور که در سطح اگاهي سياسي و بيداري اجتماعي روشنفکران جامعه، تحول بزرگي را وارد آورده بود؛ در اولين ديدار ذهن يک تازه وارد را در مورد يک شخصيت بزرگوار و قابل احترام و پذيرش در نزد همگان، مسموم و غبار آلود مي دارد (!)
    آيا مي تواند اين اتهام با منطق برابر آيد؟
    هرگز نه !
    و بازهم علامه غبار در بستر بيماري، بي هيچ مقدمه و پيش در آمد با ناراحتي به تخريب يک زن شناخته شده و چهره ي سياسي خيلي ها مطرح در نهضت زنان افغانستان در آن زمان ، مي پردازد و عيادت کننده ي تازه کار سياست را از تماس با دوکتور راتبزاد منع مي نمايد و به دوري گزيني از وي سپارش مي دهد.
    آيا برداشت و ديدگاه يک انسان فروتن و آبديده در کوره ي سياست تا اين سرحد تنزيل مي کند که تنها به نجات يک دختر توجه داشته باشد و متباقي زن و مرد افغانستان را به فراموشي بسپارد؟
    هرگز نه !
    اين ديگر عادت گرديده و جزء برنامه ي "رها در باد" است که در هر حادثه و در هر پيش آمد تلخ، نام دوکتور اناهيتا راتبزاد، با آن پيوند زده شود:
    « ... با آغاز صنف يازدهم بشارت سفر به امريکا را داشت. با وجود مخالفت اناهيتا من عزم سفر بستم .... »
    اما نمي گويد چه مخالفتي ، به چه سببي و به کدام صلاحيتي؟
    چه کسي مي تواند باور کند که دوکتور راتبزاد در رفتن يک جوان به سوي کسب علم و دانش، مخالفت ورزد؛ به جز بي خردان تاريک انديش و کوته مغزان بي فرهنگ؟
    در سطور پايين تر آمده است که فيصله پارلمان مانع رفتن به امريکا شده است.

    « مستان خرابات، زخود بي خبرند
    جمع اند و زبوي گل، پراگنده ترند
    اي زاهد خود پرست ، با ما منشين
    مستان دگر ند و خودپرستان دگرند »

    "رهي معيري"

    بخش چهارم
    ديو ژن (ديو جانس) يوناني (327-413 ق م) فيلسوف و متفکر صبور، فقير مشرب و بيزار از تمول وثروت پيشه گي، پيوسته نور وروشنايي را مي ستود و در ذره – ذره و موج – موج نور لذت جان مي ديد و کام دل مي جست و روزها با چراغ روشن در دست، تو گويي به دنبال گمشده اي در کوچه هاي شهر آتن به گشت و گذار مي پرداخت و با آواز بلند فرياد مي کشيد:

    " من انسان را مي جويم!"
    اين انسان وارسته و والا گهر ، با دورنگي ها ، کوته نظري ها، خودبيني ها، کينه توزي ها، خودپرستي ها، عناد ، حرص و آز، نفاق و بخل ... به جنگ و ستيز برخاسته بود و با شجاعت و تواضع از راستي، عدالت، صداقت و انسان دوستي ... دفاع بيدريغ مي نمود و در اين راه نور و روشنايي را انيس و نديم گفتار، کردار و رفتار خود ساخته بود.
    آورده اند که روزي اسکندر مقدوني از اين خردمند بي بضاعت مي پرسد که اگر در بهبود يابي وضعيت زندگي اقتصادي خود به چيزي ضرورت داشته باشد؛ اظهار دارد تا در برآورده ساختن آن دستور دهد؟
    ديوژن بي درنگ صدا مي زند:
    «آري! اين که از پيش روي آفتاب که نورش برمن مي تابد ، خود را به طرف ديگري کنار بکشي! »
    بلي خواننده ي عزيز !
    اين است خواست و آرزوي زندگي يک انسان بزرگ!

    « ... دي شبخ با چراغ همي گشت گرد شهر
    کز ديو و دد ملولم و انسانم، آرزوست
    گفتند: يافت مي نشود جسته ايم ما
    گفت: آنکه يافت مي نشود آن آنم آرزوست
    ... زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
    شير خدا و رستم دستانم آرزوست »

    "مولوي"
    حرف هاي بالا مي ر ساند که رسالت و خصايل ستوده ي ارباب قلم ، زماني در برگه هاي يک آفريده ي نگارشي با برجستگي تبلور پيدا مي کند که مسايل در پرتو آفتاب حقيقت، به شيوۀ دلنواز و خوش آيند به بحث و بررسي گرفته شده باشد.
    فصل چهارم (صص 69-101) کتاب "رها در باد" را عناوين آتي احتوا مي دارد:
    « نقطه ي عطف جنبش هاي دانشجويي؛ گرايش هاي نهاني؛ نقش انگيزه ها؛ جوش و خروش جنبش چپ؛ اشک هاي دهقان پير.»
    پيرامون جنبش هاي دانشجويي: در دونيم دهه ي اخير آنقدر در آثار و نوشته هاي اهل قلم، تحليل گران و پژوهشگران سياسي، مؤرخان، واقعه نگاران وژورناليستان ، در داخل افغانستان و خارج از مرزها؛ راست و دروغ، دوستانه و خصمانه، با محتوا و بي محتوا، جانبدارانه و بي طرفانه ، معلومات داده شده که ديگر نيازي به روشن ساختن بيشتر موضوع ديده نمي شود.
    آنچه درخور توجه به نظر مي رسد اين است که درکتاب "رها در باد" صرف از مخالفان يک سر و گردن ح.د.خ.ا ، برداشت ها بعمل امده و سطرها به عاريت گرفته شده، بدون اين که مأخذ را معرفي نموده باشند.
    از چند تاي آنها بايست ياد آوري گردد:
    - جلد اول قسمت دوم "افغانستان در پنج قرن اخير" تأليف: مير محمد صديق فرهنگ، صص (740-742)؛
    - "افغانستان گذرگاه کشور گشايان" تأليف: جارج ارني خبرنگار راديو بي بي سي در سال هاي (1986-1988) در افغانستان، صص (61-62)؛
    - "حزب دموکراتيک خلق ا فغانستان: کودتا، حاکميت و فروپاشي" تأليف: محمد اکرام انديشمند، ص(73)؛
    - اظهارات سيد قاسم رشتيا، "افغانستان در قرن بيستم" از مجموعه برنامه هاي بي بي سي، ص(150) ....
    اما جاي نظر و تحليل واقعبينانه و عاري از حب و بغض سياستمداران و تحليل گران سياسي که خود در جريان رويداد ها حضور داشتند و شاهد عيني حوادث بودند، در اين طومار پر از مکر و حيله و دروغ و ريا، خالي است.

    « در شب ترديد من، برگ نگاه!
    مي روي با موج خاموشي کجا؟
    ريشه ام از هوشياري خورده آب:
    من کجا، خاک فراموشي کجا.

    دور بود از سبزه زار رنگ ها
    زورق بستر فراز موج خواب.
    پرتو آيينه را لبريز کرد:
    طرح من آلوده شد با آفتاب. ...»

    "سهراب سپهري"
    ساير مطالب مطروحه زير اين عنوان که مربوط به باورهاي مفکوره يي و گرايش هاي سياسي در بين روشنفکران افغانستان، بويژه دانش جويان و دانش اموزان با تمايل هاي سياسي، انديشه يي و ايدئولوژيک متفاوت مي شود ودر تحت تأثير تحول هاي سياسي – اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي- نظامي- پيشرفت هاي علمي، فني و تخنيکي در جهان و رقابت ابر قدرت ها، شکل گرفته بودند، ضرورت به بحث اضافي ندارند.
    اي واي که فانتزي « گرايش هاي نهاني » چه خيال پردازي هاي رومانتيک را نيست که با تصور رسيدن به رؤياهاي بهشتي و ارضاء هوا و هوس عشق هاي آني و تفنن پر از اوهام و فکر هاي سر در گم، در خاطره ها تداعي نمي کند و نشان نمي دهد، که مؤلف در يک دنياي دگر، به غير از محيط زندگي کليه انسان ها، روزگار سپري مي نمود.
    سربه سر کردن تخيل هاي مملو از جنون عشق هاي خام و زود گذر دوران جواني، توأم با حس خودخواهي و شهرت طلبي کاذب، اين ادعا را که « شماري از جوانان به جاي تمنيات عشقي و خودبيني هاي دوران جواني، به مسايل سياسي، وطن و مردم مي پرداختند (ص 71) » نفي مي کند.
    اما بي هيچ چون و چرا، دانشگاه و دانشکده ها در نزد همه دانشجويان از اهميت علمي وادبي برخوردار بود و هرکس از هوا و فضاي آن محيط لذت مي برد و با علاقه مندي به فراگيري دروس خويش مشغول بود.
    در آن زمان (و در حال حاضر) در دانشکده هاي دانشگاه کابل (در شرايط امروزي در تعدادي از ولايت ها نيز دانشگاه ها وجود دارد) و در انستيتوت پولي تخنيک، کليه پسران خودرا « خوش تيپ ترين مرد دنيا» وکليه دختران خودرا « خوشگل ترين دوشيزه ي جهان » مي دانستند و هيچکسي غرور انساني و شخصيت اخلاقي خودرا تا سرحد يک عروسک بي نفس سقوط نمي داد که « هر روز يک بار براي چشم چراني » بيآيد و از« پشت شيشه ها» به آرزوي خود برسد و کام دل بر آورد.
    و چه تصادف خيالي: آسمان آبي را ابر پوشانيد، باد شد، تندر غريد و باران باريدن گرفت! خدا مراد خوشه چين را داد. سناچ برادران پشت گردن خودرا خاريدند و با دستان خالي پي کار خود رفتند:
    تارهاي روابط رؤيايي بين دو دلداده و دو پيکر شيدا و شيفته تنيده شد. آن « خوش تيپ ترين مرد دنيا» به اين افسون شده ي رؤيا ها مي گويد و توصيه مي کند:
    « تو تنها دختري هستي که احترام مرا بر مي انگيزي. تو مي تواني نويسنده ي بزرگي شوي ، اگر دور پرچمي ها و سياست خط بکشي ....»
    و ليک پرسش اين جاست که چرا و به چه علت و انگيزه اي ، اين دلسوخته ي عشق در هر حادثه ي عشقي و رؤياي سرگردان خود، دکتور اناهيتا راتبزاد و دختران پرچمي را شريک مي سازد و دخالت مي دهد؟
    بهتان و افتراي گزارشدهي روابط ميان « فروغ » و حکايتگر را به دوکتور راتبزاد و پس از آن تعاطي شدن حرف ها را در اين باره، تنها پا برهنه هاي بيابان گرد که با وجود عشوه گري ها، از جنون دست نيافتن به عشق دلداده ي خود، عقل و هوش را از کف داده اند ، ميتوانند باور نمايند.

    لجام گسيختگي ها در لفظ پردازي بي مايه و بي مزه پيرامون دادن کتاب « چهل و يکمين» اثر معروفبوريس لاريس از سوي دوکتور راتبزاد به ديوانه ي اسير محبت زود گذر که از بابت عشق آتشين به « يگانه مرد جذاب دنيا»، زمين و زمان در زير پاهايش به سرب مذاب مبدل شده بود، پايان تراژيدي حلق آويز کردن حقيقت نيست؛ بلکه عمق وجدان مردگي، در فهم و درک: تقابل درستي با نادرستي، تضاد راستي با دروغ، چيرگي روشنايي بر تاريکي ... نيز مي باشد.
    آنکه با سر سپردگي و تسليم محض به فرمان گيري از دلداده ي بي جوره ي خود، شير سفيد را قير سياه مي پندارد، مي شود در خطاب به وي گفت:

    « " تو" در عالم تفرقه اي !
    صد هزار ، ذره اي!
    در عالم ها، پرگنده،
    پژمرده،
    فرو فسرده اي! »
    ( از سخنان شمس، خط سوم ، تأليف ناصر الدين صاحب الزماني ص 387)
    و ليک چون دوکتور راتب زاد، از متن کتاب از "الف تا ياي" آن، در نتيجۀ به خوانش گرفته شدن آن توسط نگارنده ي اين سطور، آگاهي حاصل نموده است، اين ياوه سرايي و افسانه گويي هاي مشابه آن را عاري از حقيقت و ساخته ذهن مکدر و روان مشوش انساني دانست که همه ارزش هاي اخلاقي ، روابط دوستي و صميميت انساني را به بهاي بيماري خودخواهي و عظمت جويي، به حراج گذاشته است.
    ديده شد که در اين آمد و رفت عشق آني و موسمي به روال نمايش در صحنه ي تمثيل ، به بهانه درس خواندن، « چاي هيل دار و حلواي سوهانک» و حرارت و گرماي سوزان آتش چوب بلوط در بخاري، چه قيامتي را نبود که برپا نکردند:
    - چوري نقره اي (حسب تصادف و يا از قبل پلان شده) روي قالين نزديک بخاري افتاده بود، در شعله هاي آتش سرخ فام چوب بلوط داغ گرديد و بر پشت دست نازک بدن قرار گرفت؛
    - ملکه ي حسن (!) گفت: « تو با واژه ها بازي مي کني! »
    - شهزاده ي جذابيت و زيبايي ها ابراز عشق کرد : « تو هميشه در متن زيبا ترين واژه هاي من مي درخشي!»؛
    - نوت هاي درسي ستم مچاله شدن را کشيدند و در آتش سوزان چوب بلوط، در درون بخاري به دود و خاکستر مبدل گرديدند.
    پس کجاي اين شعبده بازي ها به درک « نجابت و غرور» يک دختر مي ماند.
    کدام غرور و کدام نجابت؟
    در تاريخ بهيقي در حکايت بزرجمهر حکيم که به فرمان کسري « او را کشتند و مثله کردند. ووي ببهشت رفت و کسري بدوزخ » خواندم:
    بزرجمهر را به امر کسري نوشيروان با غل و زنجير در بند کشيده بودند. هنگامي که اورا به دربار پادشاه مي بردند، « حکما و علما نزديک وي مي آمدند و مي گفتند که مارا از علم خويش بهره دادي و هيچ چيزي دريغ نداشتي تا دانا شديم، ستاره ي روشن ما بودي که مارا راه راست نمودي، و آب خوش ما بودي که سيراب از تو شديم، و مرغزار پر ميوه ما بودي که گونه گونه از تو يافتيم ، پادشاه بر تو خشم گرفت و ترا مي برند و تو نيز از آن حکيمان نيستي که از راه راست بازگردي، ما را يادگاري ده از علم خويش.»
    بزرجمهر حکيم، پس از حمد و ثنا و ستايش درگاه خداوند پاک، وصيت و نصيحت مي کند:
    « ... و نيکويي گوئيد و نيکوکاري کنيد که خداي عزوجل که شمارا آفريد براي نيکي آفريد و زينهار تا بدي نکنيد و از بدان دور باشيد که بد کننده را زندگي کوتاه باشد. و پارسا باشيد و چشم وگوش و دست و فرج از حرام و مال مردمان دور داريد. و بدانيد که مرگ خانه زندگاني است، اگرچه بسيار زيبد آنجا مي بايد رفت . ولباس شرم مي پوشيد که لباس ابرار است. و راست گفتن پيشه گيريد که روي را روشن دارد و مردمان راست گويان را دوست دارند و راست گوي هلاک نشود. و از دروغ گفتن دور باشيد که دروغ زن ارچه گواهي راست دهد نپذيرند. و حسد کاهش تن است و حاسد را هرگز آسايش نباشد که با تقدير خداي عز اسمه دايم بجنگ باشد، و اجل نا آمده مردم را حسد بکشد .... »
    (تاريخ بهيقي ، تصنيف : خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بهيقي دبير، تصحيح: دکتر علي اکبر فياض، ص (425-428)
    با بهره گيري از اندرز هاي حکيمانه ي " بزرجمهر " ، رد سخن هاي پوچ و بيهوده را در کتاب هجوي " رها در باد" دنبال مي داريم و قامت بلند پروازي هاي ناصواب و خودخواهي هاي بيجا را در « نقش انگيزه ها» با جوهر منطق، مي شکنيم:
    افسانه گو بدون پيوند منطقي حوادث از لحاظ زماني ، به گفتۀ خودش: باختم رخصتي زمستاني دانشگاه، با پرش از فصل هاي سال، گاهي با داکتر راتبزاد به سينما مي رفت و يا « در شيوکي در يک بيشه سرسبز در سايه درختان سنجد در فضاي باز» با ايشان غذا مي خورد.
    به نظر مي رسد که اين همه خيال پردازي هاي جنون آميز به ياد رؤيا هاي عاشقانه ي "فروغ" پس از خنجر زدن به غرورآن " يگانه مرد جذاب جهان " در روز امتحان به علت نقل دادن به وي ، بر کتيبه ها و ديوار هاي خاطراتش، نقش بسته باشند که بازهم ايجاب پژوهش هاي باستان شناسانه را مي نمايد.
    و ليک در همه جاي دنيا اين اصل زرين ، ( هرگاه وجدان و انصاف زير پا گذاشته نشود) بر همه کس حکم تطبيق يکسان را دارد:

    « نقال و نقل دهنده ناکام مطلق است! »
    اين که « داکتر رايز سوسيال دموکرات آلماني به سبب خوش امدن شيوه هاي بحث هاي صنفي، » از گناه يکي فروگذاشت مي کند و ديگري را با تيغ قلم به سزاي اعمالش مي رساند؛ سرکوب عدالت است!
    « و راست گفتن پيشه گيريد که روي را روشن دارد و مردمان راست گويان را دوست دارند و راست گوي هلاک نشود. »
    راجع به " خانه توپچي باغ " که يک وقتي "پاتوق" مشروطه خواهان بود و اين بار به گفتۀ مؤلف، منزلگاه (!) داکتر راتبزاد شده است (!) در صفحه (39) چيز هاي خوانديم، تکرار مجدد آن ملال انگيز است و ضايع شدن وقت گران بها ! اما افسوس که مؤلف تاکنون مفهوم رعايت اين نزاکت ناب را ندانسته است!
    از شر و مزاحمت يک هذيان گويي رهايي نيافته ايم که آن ديگرش در سر راه مان دام گسترده است:
    از خود راضي و عظمت خواه با « لافزني و گزافه گويي ، تنور دروغگويي را با آتش زدن مبلائل سوخته، داغ نگهداشته و به خورد خواننده مي دهد که دوکتور اناهيتا راتبزاد " مي خواست روزي زندگينامه پدرش را بنويسم."
    خواننده عزيز، توجه فرمائيد!
    آيا زندگينامه نويسي کار آسان است که هر لافزن و دروغگو، بدون داشتن دانش مسلکي ، به آن مبادرت ورزد؟
    دوکتور راتبزاد چرا از زنده ياد ليلا کاويان، محبوبه ذهين، حفيظه شوريده، نجيبه آرش و صد ها زن شريف و نجيب و با تجربه و تحصيل يافته ي ديگر اين خواهش را بعمل نياورد تا ضرورت دراز کردن دست تقلا (!) به سوي يک دختر بي بند و بار، منتفي مي گرديد؟
    اگر تصميم دکتر راتبزاد دراين مورد جدي مي بود ، بي چون و چرا تعداد زياد رفقاي با دانش و مسلکي، اعم از مرد و زن ، اين کار را انجام مي دادند.
    قدر مسلم اين است که هرگز چنين خواهشي صورت نگرفته و نيازي نيز به آن ديده نشده است.
    « از دروغ گفتن دور باشيد که دروغ زن ارچه گواهي راست دهد نپذيرند.»

    « سلامي چو بوي خوش آشنايي
    بر آن مردم ديدۀ روشنايي
    درُودي چو نورِ دلِ پارسايان
    بدان شمع خلوتگه پارسايي »

    "حافظ"
    فهميده شده نتوانست که اين متخصص " شرح زندگي هنر پيشگان هاليود"، معلومات خود را در رابطه به مصروفيت شغلي مادر مهربانِ رفيق دوکتور راتبزاد، همچنان مسأله مربوط به ازدواج و ساير مسايل زندگي خانوادگي ايشان، از کدام منبع معتبر و از متن کدام سند مؤثق، بدست آورده است؟
    گرچه اين موضوع تکراري ( صفحه ي 60-61) مي باشد؛ وليک بآنهم ، ايجاب ارائه اسناد قابل باور را مي نمايد و مؤلف بايست آن را به معرفي همگاني بگذارد.
    به مصداق اين که "از هر چمن سمني" و " از هر دهن سخني" رعايت شده باشد، "جوش و خروش جنبش چپ" نيز در يک گوشه کتاب جا خوش کرده است.
    در اين جا حرف هاي بلند بالا از رديف "بادانش" ، "آگاه" و "مبارز" که مؤلف بر سبيل غرور در هر بحث خود را در لاي آنها پيچ و تاب داده، از رونق مي افتد و سطح معلومات شان زير سوال مي رود.
    "خلق" و "پرچم" حزب نه ؛ بلکه ارگان هاي نشراتي ح.د.خ.ا در دو مرحله ي حيات حزبي بوده است.
    بهر حال در باره ي فراز و فرودها در زندگي حزبي که انشعاب هاي درد آور، جزء آن است، با ذکر علت ها و معلول ها زياد گفته و نوشته شده و اعضاي ح.د.خ.ا بسيار خوانده اند، کفايت مي کند.
    اما از انصاف نگذريم و چشم پوشي نه نمائيم که در اين گوشه به برخي حقايق تلخ نيز آشنا مي شويم:
    " نظم و دسپلين شديد سازماني" در سازمان دموکراتيک زنان افغانستان، " لباس ها بايد پوشيده، دامن ها و آستين ها دراز و صورت شسته و بدون آرايش مي بود" کدام يک اين کار ها مردم پسند نبود؟
    تنها شيوه ي مطرح ساختن آنها در « رها درباد » خشم آگين، غضب آلود و تخريب کارانه است.
    ويليم بلک (1757-1827) شاعر فقيد انگليسي گفته است:
    « اطلاع دادن حقايق با سوء نيت، بدتر از دروغ گفتن هاست» (برگردان از متن آلماني)
    آنچه ما در همين بحث ، طرح قصدي و عمدي مسايل را از سوي مؤلف بخاطر محکوم کردن رهبري سازمان دموکراتيک زنان، به خوانش گرفتيم، حرف ويليم بلک را به کرسي مي نشاند.
    آه ! اي خداي من !
    خواندن تکراري خود صفتي هاي حکايتگر و بودن پدرش به مدت "هژده سال در پشت ميله هاي زندان" چقدر خسته کن ، دلگير و آزار دهنده شده است!
    اما بدون ترديد، هيچ خانم و دوشيزه اي ( در ح.د.خ.ا و در سازمان دموکراتيک افغانستان) سراغ نخواهد شد که بگويد و يا تائيد بدارد:
    زنده ياد ببرک کارمل" پيوسته روش ها و هنجارهاي ... ص 90"، "خانم بها" ، يعني يک دروغگوي مکار و حيله گر را به آنان مثال مي زد!
    جاي خوشي است که بانو محبوبه کارمل حيات دارند و ما با تمام قوت، با رد اين ادعا : « زماني که اشک هاي محبوبه همسر کارمل را مي ديدم که از استبداد انديشه و ترسبات مردسالار شوهر انقلابي چه رنج هاي مي کشد، به خود مي پيچيدم ... » ، مي گوييم : روي دروغگوي تاريخ سياه !

    « کلام "سرود" را
    همانند يک سلاح
    بينديش، و آنگه بکار بر!
    که با حرف سرُبي
    بر اندام کاغذ
    تواني نوشت: گل!
    وبا سرُب آتشين
    بر اندام آدمي
    تواني زدن شرر.»

    "فريدون مشيري"
    در حيرانم که زودتر با کدام دروغ شرم آور دست و پنجه نرم نمايم:
    به همگان چون نور زرين آفتاب روشن است که رفيق عزيز مان ، زنده ياد امتياز حسن، در نزد اعضاي ح.د.خ.ا، در حلقه ي دوستان شخصي، در ميان همکاران دفتر و در خانواده ي خود ؛ نماد صميميت، دوستي، پاکي، عزت نفس، شرافت و جوانمردي بود. از عنفوان جواني سپورت مي کرد و داراي اندام زيباي سپورتي بود؛ وليک برخلاف ادعاي قلابي مؤلف "رها در باد" ، هيچگاهي « در بوکس و چاقو کشي مهارت (ص 93) » نداشت، بلکه بر زورگويي و قلدر منشي نفرين مي فرست و تا پايان عمر با روحيه آزادمنشي و بر آستان هيچ زورمند و زورگو سر تسليم فرود ننهاد.
    يادش هميشه گرامي باد!
    عقده ي حقارت، زبوني ، تنگ نظري، هوس هاي سرکوفته، آز هاي دست نيافته ... همه و همه دست به دست همديگر داده و حکايتگر را واداشته تا در مذمت کردن، توهين و تحقير نمودن، دشنام دادن، عيب جستن، واژگوني ارزش ها، وارونه ساختن باور ها؛ بعوض پناه بردن به زنده ها و مدد خواستن از آنان، به سراغ خفتگان در گورستان رفته و از قول يک انسان شريف و سرشناس، آگاه،بادانش و فعال سياسي وقت و زمان خود که به دست دژ خيمان اميني سربه نيست شد، روايت هاي دروغين را ساز و برگ داده است.
    خدا مي داند که اگر خاک حرف هاي را که از زبان وي بدون موجوديت سند موثق (نوار صوتي، تصويري و يا نوشتاري) در کتاب "رها در باد" حکايت شده، به گوش او برساند، روح آن قرباني دست بيدادگري، چقدر نا آرام خواهد گرديد!
    شادروان عبدالاله رستاخيز با زبان گويا و رعايت عالي ترين سطح اخلاق سياسي در جريان فعاليت ها و رقابت هاي سياسي در دانشگاه کابل، نقاط نظر مورد اختلاف خود را (از منظر سياسي و مفکوره يي) با اعضاي ح.د.خ.ا (پرچمي ها)، بي هيچ حرف زدن در پس پرده و ديدار هاي پنهاني با اين يا آن شخص، بطرز آشکارا و بي هراس ابراز مي داشت.
    به حکايت دروغين و خود ساخته و خود پرداخته ي "اشک دهقان پير" به راحتي مي توان " هجو (که جنبه ي خصوصي دارد )"، "هزل (که رکيک و غير اخلاقي است)" و "طنز غير مستقيم (که نويسنده خود و عقايد خودرا به مسخره مي گيرد)" نام گذاشت. زيرا حکايتگر با پر حرفي، فخر فروشي وژست هاي نمايشي فاضل بودن، به ديگران تهمت زده و بهتان گفته است.
    در جريان خوانش کتاب "رها در باد" داکتر صاحب راتبزاد، مثل ساير مطالب، با حوصله مندي به اين حکايت سر و دم بريده نيز گوش فراداد؛ آن را بي اساس خواند؛ واژه – واژه ي آن را رد نمود و اظهار داشت که در اصل چنين سفري صورت نگرفته بود و هرگز يک چنين اتفاقي رخ نداده است.
    آيا براي کساني که با مناطق شمالي بلد هستند، قابل پذيرش و باور خواهد بود که دختر جوان عصري و طناز با عشوه و کرشمه، به تنهايي "آرام و بي صدا از پله هاي قلعه پايين" بيايد و " به سوي کوچه باغ هاي شمالي و ايستگاه بس راه" در پيش گيرد؟
    هرگز نه !
    آن افسانه ساختگي و دور از واقعيت، « دعوت به مناسبت انقلاب اکتوبر در سفارت شوروي » را مي توان زشت نگاري و مستهجن نويسي دانست.
    اين سفسطه سرايي دروغين گواهي به آن مي دهد که حکايتگر در زندگي شخصي و خانوادگي خود ، هيچگاهي از يک محيط اخلاقي – تربيتي پاک و سالم که مناسب و در خور رشد و ارتقاي علمي، ادبي و معنوي شخصيت انساني باشد، برخوردار نبوده است. از اين رو به هر پديده از زاويه ديد اعمال و کردار زشت و نارواي اخلاقي و تربيتي خود نگاه مي کند.
    دوکتور اناهيتا راتبزاد تا آن زمان که وکيل شورا بود، مانند ساير وکلا به مناسبت هاي مختلف به محافل رسمي دعوت مي گرديد و يکجا با ديگران در تجليل ها اشتراک مي ورزيد. پس از پايان دوره ي وکالت ايشان، سلسله اين دعوت ها ، در دوره شاهي و جمهوري محمد داوود، قطع گرديد.
    اما استاد مير اکبر خيبر، چون مأموريت رسمي – دولتي نداشت، بنا بر آن از وي در اين گونه محافل دعوت بعمل نمي آمد. پس چطور مي توانست که استاد خيبر، شخص ديگري را به نام دختر خود به دعوت رسمي ببرد؟
    کساني که از سياست و از اصول روابط بين المللي و ارتباطات ميان دولت ها و از ديپلماسي سياسي چيزي مي دانند، بخوبي واقف اند که در کارت دعوت قيد مي باشد که چه کسي و چند نفر با استفاده از يک کارت در محافل رسمي اشتراک ورزد.
    بايد پرسيد که اين دعوت در کدام سال و به مناسبت چندمين سالروز پيروزي انقلاب اکتوبر، ترتيب يافته بود؟
    حقيقت و يا دورغ بودن برچسب زدن هاي که از زبان استاد مير اکبر خيبر در ضديت با زنده نام ببرک کارمل و دوکتور اناهيتا راتبزاد ناشيانه، بر صفحه کتاب ريخته شده، در سطور آينده به بررسي خواهيم گرفت.

    « تاکي بري عذاب و کني ريش را خضاب
    تاکي فضول گويي و آري حديث غاب »

    "رودکي"



    اين مطلب آخرين بار توسط admin در الأحد 3 مارس 2013 - 23:35 ، و در مجموع 5 بار ويرايش شده است.
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6939
    Registration date : 2007-06-20

    قسمت اول ـ سيزدهم نقد محترم غفار عريف بر بادنامهء ثريا بهاء

    پست  admin في السبت 9 فبراير 2013 - 18:58

    بخش پنجم

    پي گيري موضوع هاي آينده، ضرورت مبرم آن را مي رساند تا بحث و نگارش با آوردن لطيفه ي جالبي، آغاز يابد:
    « پادشاهي پسرش را به استادي سپرد تا علم رمل بياموزد. پس از مدتي تحصيل علم رمل و اسطرلاب، شاه روزي پسرش را احضار کرد تا او را در فني که فراگرفته ، امتحان کند. همه اطرافيان شاه و رجال دربار، جمع شدند. شاه انگشتر خودرا در مشت پنهان کرد و از پسر پرسيد- بر اساس علمي که آموخته اي بايد جواب بدهي که چه چيزي در مشت پنهان کرده ام ـ پسر اسباب رمل و اسطرلاب خود را با دقت تمام به کار انداخت و توضيح داد که :
    - از جنس معادن است.
    شاه او را تحسين کرد و گفت توضيح بيشتري بده. شاهزاده گفت:
    ـ دايره شکل است.
    شاه او را آفرين کرد و گفت:
    - خوب درس خوانده اي . توضيح بيشتري بده.
    شاهزاده گفت:
    - وسطش هم دايره وار خالي است.
    شاه گفت:
    - هزار آفرين. حالا توضيح بده ببينم که دقيقأ چه چيزي در مشت من است. پسر به فکر فرو رفت و گفت:
    - بايد آسيا سنگي باشد که وسط آن را سوراخ کرده باشند ! »
    ( نقل از کتاب: قصه، داستان کوتاه، رمان، تأليف: جمال مير صادقي) ص 41-42، مؤلف در پرداز دادن مضمون اين لطيفه، با اندکي تغيير از فيه ما فيه مولانا، الهام گرفته است)

    در فصل پنجم (صص 101-140) مؤلف با سرنامه ي "در تکاپوي شناخت" باب تجربه عملي خودرا در کار بست آموخته هاي علم غيب ، با عالمي از فتنه انگيزي و تفاحش به مرحله ي پختگي مي رساند و دسته ي دجال نويسندگان فصول کتاب با تعيين عنوان "جشن پيروزي کارمل" با اخذ آزمون "هجو" و "هزل" ، سطح تسلط مؤلف را در اين فن و مسلک به آزمايش گرفتند و با دادن گواهينامه به درجه عالي موفقيت، رسيدن او را به پايه کمال و جمال تصديق و تاييد نمودند .
    در شروع فصل، پس از چند سطر کلي گويي، حکايتگر بازهم با يک ژست ميکانيکي تظاهر به سياستمداري و فيلسوف بودن، سر نخ صحبت را باز مي کند:
    « علي رغم گرايش کدر هاي حزبي به تاريخ حزب بلشويک من تمايل به شناخت رهبري حزبي داشتم تا بدانم با کدامين پيشينه در اين حزب گرد آمده اند.
    مي خواستم بدانم که مير اکبر خيبر، ببرک کارمل و نورمحمد تره کي در کدام مقطع زماني، چگونه و از کجا با انديشه ي مارکسيسم لنينسيم آشنايي حاصل کردند .... (ص102)
    من مي خواستم بدانم که آيا ذهن سليمان لايق، امادگي ذهني براي پذيرش مارکسيسم داشت يا خير؟ » (ص 103)
    خواننده ي عزيز!
    باور کنيد که "پس خانه" بي حکمت نبوده و با تکيه بر سخنان بالا، نابغه ي زمان (!) با پيمودن راه هاي دشوار بخاطر رسيدن به پله هاي نبوغ (!) از گنجينه ي پنهان در آن جا، بهره ي شايان برده تا اين که به نردبان قوام معنوي پا گذاشته است (!). از اين رو از ابتداي کارهاي پژوهشي به دنبال کشف چيز هاي ناشناخته رفت و در موزيم ها، آرشيف ها و کتابخانه ها سرگرداني کشيد (!).
    اما چاره چيست که پيش از جا گرفتن يافته ها و بافته هاي اين کاوشگر سخت کوش (!) و بليغ(!) ميهن ما در برگه هاي کتاب "رها در باد" (ص 103 ـ 114)، سواي حکايت ( نصرالله دانشجوي دانشکده ي اقتصاد، اهل ولايت پکتيا) ديگران به کشف معما نايل آمده بودند.
    گرچه در اين حصه مي توان يک فهرست دراز آثار و نوشته ها را با ذکر نام مؤلفان ترتيب داد و به معرفي گذاشت، ليکن ضرور نيست، تنها با اشاره به چند کتاب بسنده مي نماييم:

    - " افغانستان در پنج قرن اخير ج اول قسمت دوم " ، تأليف : مير محمد صديق فرهنگ، صص (732-734)؛
    - " افغانستان گذرگاه کشور گشايان" ، تأليف: جارج آرني، صص (54-58)؛
    - " حزب دموکراتيک خلق افغانستان: کودتا، حاکميت و فروپاشي"، تأليف محمد اکرام انديشمند، صص(43-55)
    - « افغانستان تجاوز شوروي و مقاومت مجاهدين »، تأليف: هنري براد شر، صص (39-43).
    هرگاه مطالب مندرج در برگه هاي کتاب هاي ياد شده با آنچه در کتاب "رها در باد" تذکار يافته، باهم سرداده شود، بخوبي قابل دريافت است که برداشت ها صورت گرفته، اما حکايتگر خلاف عرف معمول از معرفي کردن مأخذ خودداري ورزيده است.
    راجع به "پيدايش جريان هاي سياسي" و "جنبشهاي دانشجويي" تا کنون حرف ها همه تکرار در تکرار اند. چون در رابطه به موضوع اول، مرحوم غبار در جلد دوم"افغانستان در مسير تأريخ" بسيار دقيق و خيلي مفصل نگاشته است، پس ديگر جايي به تبصره ي اضافي باقي نمي ماند.
    در ارتباط به "جنبش هاي دانشجويي" نيز در کتبي که در بالا از آنها ياد آوري بعمل آمد، هم چنان در کتاب "افغانستان در قرن بيستم" از مجموعه برنامه هاي بي بي سي (صص 155-163) توضيحات داده شده است، ايجاب بحث بيشتر را نمي نمايد.
    اما عنوان "يکسال در بستر بيماري " مطالبي دارد که بايست روي آنها تماس گرفته شود:
    حکايتگر مي نويسد: « دريکي از روزها هنگام سخنراني بر سکوي دانشگاه احساس کردم، سرم مي چرخد و پاهايم سستي مي کند. نتوانستم روي پاهايم بايستم ... »، به خانه آمد، بر بستر خواب خود دراز کشيد . آرام گرفت.
    نخستين معاينه ي کمال سيد، دوکتور معالج و نتايج آزمايش لابراتواري خون، نشان دادند که « فشار به گونه ي وحشتناکي پايين است.» مادرش « با غم جانگدازي» از کمال سيد ميطلبد:
    "دخترم را نجات بدهيد. اناهيتا او را به سرحد مرگ کشاند. دخترم تا نيمه شب ها کتاب مي خواند، مي نوشت و صبح چاي نخورده به فاکولته مي رفت و شام بر مي گشت ...."
    به ادامه مي خوانيم:
    "کمال سيد حالت مرا ديد؛ فرياد و استغاثه ي مادرم را شنيد و با آرامش گفت: « من با تمامي نيرو براي نجات و تداوي دختر تان تلاش خواهم کرد شما ناراحت نباشيد» ....
    ... شب ها داکتر کمال بر بالينم مي نشست. هنگامي که چشمانم باز مي شد، با صداي ملايم مي گفت: « تو خوب مي شوي؛ تو دختر جالبي هستي. من نگاهي به کتاب هاي تو افگندم، باورم نمي شد در کشور ما دختري اين همه کتاب بخواند. »
    پيش از هر چيز ديگر، چند حرفي ، در باره ي دوکتور معالج:
    دوکتور کمال سيد، متخصص عقلي و عصبي و بيماري هاي رواني بود. در شهر نو روبه روي مسجد حاجي يعقوب، در طبقه دوم يک ساختمان عصري، در سمتي که پياده رو سرک عمومي به سوي سينماي پارک امتداد مي يافت، معاينه خانه داشت. انسان بسيار خوش برخورد و مهذبي بود. در معاينه خانه ي شخصي خود، روزانه فقط به تعداد سي نفر بيمار را مي ديد و معاينه مي نمود. بسيار دقيق مي شد که مريض نوبت را مراعات کرده است و با نمبر مسلسل داخل اتاق شده است يا خير؟
    از جمله دارو هاي که در نسخه مي نوشت، حتمي يک قلم آن تابليت هاي "دگماتيل" بود.
    باري نگارندۀ اين سطور نيز تحت تداوي ايشان قرار گرفت. از ناحيه درد در شانه ي چپ نا رامي مي کشيدم و گاه گاهي در دست چپم احساس بي حسي مي کردم. از اين رو دوستان توصيه نمودند تا نزد دوکتور کمال سيد، مراجعه نمايم و اين شايد حدود (38) ويا (37) سال قبل از امروز و يا بيشتر از آن بوده باشد. در چهار دور معالجه، در هرچهار نسخه، از زمره ي دارو هاي تجويز شده برايم، يک قلم تابلت هاي "دگماتيل" بود.

    در اين جا نيز ديده مي شود که کاتبان و دبيران کتاب "رها در باد"، از حکايتگر که دنياي آرزو هاي خيال پردازانه ي دروني و هوا و هوس هاي سرکش و نافرمان بيروني او، فراسوي علايق و خواستهاي ساير آدم هاي جامعه است؛ يک موجود استثنايي و خارق العاده، در روي زمين ساخته اند و با استفاده از رهنمود هاي دانش هيکل تراشي، بدون داشتن تجربه ي مسلکي در اين فن، برايش پيکره ي رؤيايي تراشيده اند.
    خوانش اين فصل کتاب ، انسان را به ياد "کمدي الهي" اثر دانته ايتاليايي مي اندازد که در اوايل قرن چهاردهم تصنيف شده و داراي سه بخش است:

    - داستان دوزخ ؛
    - داستان اعراف؛
    - داستان بهشت.

    به روايت اين کتاب، "دانته به اين سه مکان سفر خيالي دارد. کساني در اين سفر به او کمک مي کنند و يا با او همراهند. مثلاً ويرژيل شاعر بزرگ حماسه سراي رومي، دانته را ز دوزخ به اعراف مي رساند. دانته در دوزخ بسياري از رجال نام آور را مي بيندو در بهشت از اسرار ديانت مسيحي و شهادت حضرت عيسي آگاه مي شود. " (نقل از کتاب : انواع ادبي ، تأليف: دکتر سيروس شميسا، ص 73)
    هرگاه رفقاي بزرگ (ببرک کارمل، دوکتور راتبزاد و استاد خيبر) از بيمار درحال نزع، عيادت کرده باشند، نهايت روحيه انسان دوستي و رعايت احترام به رفاقت حزبي و ارج گذاري به صحت و سلامتي يک انسان را نشان مي دهد. اما اين حرف که نخبگان سياسي "بدون در نظرداشت وضع بهداشت من { ثريا بها} خانه ي ما را باشگاه جر و بحث هاي داغ سياسي خود ساخته بودند" ، سخن بيهوده پنداشته مي شود و غير قابل باور و پذيرش، حتي در نزد يک دانش آموز صنف ششم مدرسه، بحساب مي آيد. زيرا هرسه سياستمدار از سطح عالي فرهنگ سياسي و اجتماعي، برخوردار بودند و اهميت اين نزاکت هاي مهم را با تمام باريکي هاي آن مي دانستند.
    حکايتگر در اين لطيفه ي دروغين با نغز نمايي هاي بي ماهيت، فرسوده و سترون و با پرگويي و سوداگري حرف خواسته تا از خود يک شخصيت بزرگ سياسي و يک سياستمدار سرشناس غير قابل تعويض، بتراشد که جز مظهر بيمار گونه ي عظمت خواهي و جاه طلبي دست و پا شکسته، چيز ديگري را مفهوم نمي دهد.
    اين که مادرش از دوکتور کمال سيد مي خواهد تا دخترش را از ورطه ي هلاکت نجات دهد، بايست دراين تقلا و "غم جانگداز"، تنها موضوع تحصيل، لياقت، کارداني و شهرت ايشان در مسلک شريف پزشکي، مطمع نظر مي بود، نه افسانه ي قديمي "مغل دختر سوداگر!".
    اما اين مطلب که کمال سيد، شب ها بر بالين يک دختر مي نشست و انتظار چشم بازکردن اورا مي کشيد و بعد مي گفت:
    «... تو دختر جالبي هستي. من نگاهي به کتاب هاي تو افگندم، باورم نمي شد در کشور ما دختري اين همه کتاب بخواند »، هرگاه اين نشست بربالين به روال رمانتيک تا ناوقت هاي شب دوام مي نمود،به گمانم بي هيچ اگر و مگر، هم از زاغ مانده بود و هم از رزق!
    دوکتور کمال سيد از کجا مي دانست و چگونه آگاه شده بود و باور داشت که در سراسر افغانستان، به جز يک دختر، ديگر "دختري اين همه کتاب" را نخواند؟
    چه قضاوت خشک، بي پايه، سطحي، آني و يک جانبه!
    پزشکي که بايد در جريان روزها به اقتضاي سرشت انساني و قدسيت مسلک، به تدريس در دانشگاه و به مداواي بيماران بي شماري مي پرداخت؛ شب ها بر بالين يک دختر بيمار مي نشست، حتمي فرداي آن شب ها، بي خواب و کسل و ناآرام به بيمارستان و به دانشگاه مي رفت و وظيفه مقدس خويش را با خستگي، خواب آلود و به ناراحتي انجام مي داد.
    در اين صورت نتيجه ي حاصله از کار دانشمند طب و پزشک بيمار ي هاي "عقلي و عصبي و تکاليف رواني" صفر بود؛ روند عادي تدريس در دانشگاه سکتگي پيدا مي کرد؛ صحت و سلامتي دهها بيمار ديگر برباد مي رفت.
    معلوم نيست که دوکتور کمال سيد، چگونه پذيرفته بود که از مبلغ (900) افغاني عايد روزانه (پول فيس) دست بشويد؟ همچنان سرنوشت سي نفر بيماري که در روزهاي رسمي از مستخدم مؤظف در معاينه خانه ي شخصي به هدف معالجه، نمبر مي گرفتند، به کجا مي کشيد؟
    ارائه ي تصوير داده شده در بالا از وضعيت و يک محاسبه خيلي کوچک، نشانگر آنست که حکايتگر با جعل نگاري، لافزني و دروغگويي، تلاش ورزيده تا حتي کارمندان صحت و سلامتي را نيز ، بر محور شخصيت سازي کاذبانه براي خود بچرخاند.
    محترم دوکتور کمال سيد، اهميت، ارزش مندي، قدسيت، اعتبار و برازندگي پابندي وظيفه يي به مسلک را، بيشتر و بهتر از هرکس ديگري، خودش خوب مي دانست، درک مي کرد و مي شناخت. بنابرآن قبول اين همه درامه سازي هاي بي ماهيت و بي کيفيت، در نزد خواننده ي اگاه و بيداردل، هرگز امکان پذير نيست.
    در برگه ي (117) کتاب هجوي و هزلي خفقان آور "رها در باد" آمده است:
    "... اناهيتا که تا هنوز پيوند عاطفي با من داشت، پيوسته به ديدنم مي آمد. روزي گفت من براي صحت تو سخت نگرانم. مي خواهم چند روزي تورا به خانه خود ببرم، زيراکه دو هفته بعد براي تداوي به مسکو مي روم.
    ... به مشوره ي مادرم کمال برايم اجازه ي رفتن به خانه اناهيتا را نداد و در عوض براي شنيدن سمفوني هاي بتهوفن که از فرانسه با خود آورده بود، مرا به خانه اش دعوت کرد تا اندکي از يکنواختي بستر بدر آيم. باوي به سوي خانه اش در همان مکروريان راه افتادم."

    توجه فرمائيد، خواننده ي عزيز!
    « آدمي را دو بلا کرد رهي
    برُد از هردو بلا روسيهي
    يا کند پر شکمِ خويش زنان
    يا کند پشت خود زآب تهي »

    "سنايي غزنوي"

    دانش فلسفي بر آن است که رشد جنبه هاي مختلف شخصيت فرد را، پژوهش هاي روان شناسي و جامعه شناسي تحت بررسي مي گيرند. در پروسه ي اين مطالعات و تحقيقات به اثبات رسيده که منظور از رشد عقلاني در وجود انسان ها، چيز ديگري، بجز موجوديت روح علمي و عادت به قضاوت درست و سالم بر مبناي دليل منطقي و استدلال محکم، نيست؛ بنابر آن روان شناس پيش از هر چيز ديگر، به مطالعه رفتار يک شخص مي پردازد و مي خواهد بفهمد که انسان ها در شرايط متفاوت، در واکنش به پديده هاي حياتي چگونه عمل مي نمايند و قضاوت آنان در مقابل حوادث، پيش آمد ها (خوب و بد) و تحول هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي ... چطور است.
    حال حرف هاي بالا را ملاک قرار داده، بر پايه آن، هذيان گويي ها و ياوه سرايي هاي ملال انگيز رهزنان و دزدان حقيقت را محک مي زنيم:
    قبل از همه بايد اذعان داشت که تمامي صحنه آرايي ها و صحنه سازي (منظر نمايش) هاي مضحک که شيوه ي تراژيک (!) برخاسته از پنداشت هاي رومانتيک و دنياي رؤيا هاي جنسي مستقيم و عريان حکايتگر مي باشند و در آنها اميال شوم و افکار ناپاک نقش اول را بازي مي نمايند و هدف آنها را بهتان گفتن و اتهام بستن بر دوکتور راتبزاد، تشکيل مي دهد؛ بنابر آن با تکيه بر حرف هايِ که از زبان داکتر صاحب شنيديم ، همه يکسره مردود اند و هيچکدام آن حقيقت ندارد.
    طبيب ماهر، علاج فشار هاي روحي و رواني بيمار رنجور، حزين و مهجور را که از اين بابت زار و نزار و زرد زعفراني شده بود؛ در آن مي بيند که در منزل خود پس از گذاشتن "يکپارچه کيک و يک پياله قهوه" در پيش روي مريض، « با اندکي لکنت زبان چنان آرام و زيبا در باره ي پديده هاي هنري صحبت» کند و « در مورد سبک هاي نقاشي پيکاسو و ون گوگ » سخن گويد که بدون تجويز داروي لازم تک و پتره، صحت ياب گردد. اما از ياد ما نرود که " ماه پري " نيز راجع به دوکتور معالج خود حرف هاي شاعرانه دارد:
    « به خانه داکتر کمال رسيديم. خانه اش را با سليقه ي اروپايي آراسته بود. روي مبل مخملي رنگي نشستم. از سليقه اش خوشم امد. خودش نيز آدم جالب و خوش تيپي بود. بيشتر فرهنگ اروپايي داشت. سمفوني هاي بتهوفن را گذاشت و براي ساختن قهوه به آشپز خانه رفت. بوي خوش قهوه با سمفوني نهم بتهوفن در آميخت. »

    « عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر
    تشنه ي مخمور نگر، اي شه ي خمار بيا »

    "مولوي"
    و باز:
    « چون خدمت اوکردي او در تو نگه کرد
    فربه شوي از نعمت او گرچه نزاري »

    "فرخي سيستاني"
    (نقل از فرهنگ معين)
    در اين بحث « يک سال در بستر بيماري »، حکايتگر کوهي از سخنان در باره ي نجيب الله دارد و کوله باري از حرف ها را که گويا بين دو برادر ( نجيب الله و صدق الله) تعاطي شده بود، در پشت آنان قطار نموده و به استناد صفحه ي (122) کتاب، سرور منگل شاهد صحنه بود. بهتر است در اين زمينه ايشان موضعگيري نمايند.
    در صفحه ي (121) کتاب منسوب به ملکه ي حسن (!) آمده است:
    « روز ديگر سليمان لايق با شاه جهان همسرش به ديدنم آمد. وي به نظرم چون "ياگو" شيطان درامه ي اتللو جلوه کرد. نمي دانم چرا پنداشتم که روح ياگو درجسم لايق حلول کرده است.»
    در نمايشنامه ي غمبار اتللو اثر شکسپير که به لحاظ هسته ي داستاني و وضع قهرمانان با معيار هاي اصول ارسطويي انطباق دارد، بازيگر اول "قهرمان" بنابر نقص اخلاقي، بدبيني، رشک و حسد مرتکب خطا و اشتباه جبران ناپذيري مي شود و اين عاقبت ناانديشي به افول بخت و سرنوشت او مي انجامد. از اين رو هر خواننده اي اين اثر جاودان، هر بيننده ي صحنه ها در نمايش تياتري و يا هر تماشاگر فلم اتللو در پرده ي سينما، زير تأثير قرار مي گيرد و يک حس شفقت را توأم با خوف و ترس در وجود انسان بر مي انگيزد.
    اما اين که اعمال و کردار سليمان لايق چه شباهتي با کارروايي هاي گمراه کننده و اغواگرانه ي" ياگو " دارد، ما در اين جا به آن کار و غرضي نداريم؛ وليک آنچه در کتاب (ص 123) به وي نسبت داده شده، پاره ي از آن شامل حال خود حکايتگر نيز مي گردد که در بخش مربوط به توضيح آن پرداخته خواهد شد.
    در صفحه (122) آمده است:
    « ... استاد خيبر در عقب بلاک ما زندگي مي کرد. من نه تنها براي فراگرفتن درس فلسفه و تيوري و تاکتيک به خانه اش مي رفتم، بلکه گاهي هم صحبت هايي داشتيم که از اختلافات دروني اش با کارمل و اناهيتا برايم چيز هاي مي گفت. گاهي از سليمان لايق شکوه مي کرد که مي خواهد با انديشه ي نژاد پرستانه حزب را به انشعاب بکشاند. »
    در اين پاراگراف با چنددروغ شاخدار که کيفيت اخلاقي و فکري و کج انديشي و سيماي رواني حکايتگر را برملا مي سازد، روبه رو هستيم:
    1ـ فراگيري دروس فلسفه، تيوري و تاکتيک در منزل يکي از رهبران طراز اول حزب؛
    2- طرح اختلافات دروني از سوي يک عضو برجسته ي دفتر سياسي حزب با يک عضو خيلي ها عادي و نووارد در حزب؛
    3- شکايت از يک يار وياور ، هم نشين و هم صحبت راز هاي محرم، در پيش يک عضو معمولي حزب خلاف اصل رازداري حزبي.
    در نگاه نخست، خواننده ي آگاه از مسايل درون حزبي در مي يابد که در اين خط کشي هاي جاهلانه، بيش از هر مسأله ي ديگر، ضربه هاي محکم به انديشه ها، باور ها، طرز تفکر، فعاليت سازنده، محبت، صفا و صميميت استاد خيبر وارد آمده و اين آغاز کار است، سلسله ي آن تا پايان ماجراهاي ساختگي ادامه پيدا مي کند، منتظر باشيد!
    محل آموزش دروس فلسفه، تيوري و تاکتيک براي اعضاي حزب مشخص بود: کورس هاي تيوريک، کورس هاي فلسفه، کورس هاي اقتصاد؛ نه خلکو تگه منزل يکي از رهبران !
    شرکت کنندگان در کورس ها ، از سوي حوزه هاي حزبي معرفي مي گرديدند تقاضا و علاقه مندي شخصي نيز مد نظر گرفته مي شد؛ نه حسب صوابديد، تصميم ويا دستور ان عضو دفتر سياسي و يا کميته مرکزي حزب.
    گاه گاهي در حوزه هاي حزبي نيز روي يک موضوع مربوط به دانش مترقي و مباني انديشه هاي انقلابي، رفقا بر اساس نوبت بشکل کنفرانس، صحبت مي کردند.
    شرافت، آزادگي، پختگي سياسي، صلابت انديشه، قوت پابندي و ايستادگي به عهد و پيمان، شناخت مرجع اصلي طرح اختلاف هاي دروني ... چگونه به استاد خيبر اجازه مي دادند تا با يک دختر هوس باز، لجام گسيخته، خودپرست، نا صالح ... " در باره ي اختلافات دروني اش با کارمل و اناهيتا چيز هاي " بگويد؟
    در کان ياوه و مخزن دروغ " کوچه ي ما" و در انبان سوراخ- سوراخ و پوسيده ي "غروب خورشيد" نيز رانده شدگان از حقيقت با تمام سياه مستي ها تلاش نمودند تا اين طلسم شکسته را بسته بندي کنند؛ وليک خوشبختانه کف دست شان خالي ماند و به جمع کف خاران پيوستند و چيزي بدست نياوردند.
    افرادي (ذبيح الله زيارمل، امين افغان پور، صمد ازهر) که در صفحه (123) منحيث اعضاي فرکسيون ضد حزبي سليمان لايق به معرفي گرفته شده اند (هرچند ليست نا تکميل است)، همه به مثابه عاشقان سينه چاک راه استاد خيبر، سنگ مبارزه انقلابي را به سينه مي کوبيدند. در شروع کار، سليمان لايق تنها يک عضو اين جماعت بود. بارق شفيعي، نجيب الله و چند تن ديگر نيز در اين " ديره ي مجلس " عضويت داشتند.
    بارق شفيعي در رساله ي خود بنام " غروب خورشيد "، که " به خاطره ي درخشان و جاودانه گرامي دانشمند فقيد و پرچمدار بزرگ شهيدان پر افتخار انقلاب ثور :استاد مير اکبر خيبر !" اهدأ نموده است، مي نگارد:
    « ... نگارنده که نسبت به هر کس ديگر، افتخار نزديکي با استاد خيبر را داشتم .... (ص44)
    ... نجيب که از شاگردان وفادار مکتب استاد بود .... (ص 52) »
    البته وقوع حوادث جدايي طلبانه و تخريب گرانه در نخستين روزها، هفته ها و ماه هاي پس از پيروزي قيام نظامي هفتم ثور نشان داد و به اثبات رسانيد که گروهي زير نام " خيبريست ها " (سليمان لايق، بارق شفيعي، قدوس غوربندي، ذبيح الله زيارمل، امين افغانپور و ديگران) چه گل هاي را به آب دادند (!).
    بعد از تطبيق پروژه ي جنايت سياسي 14 ثور 1365، گويا پيروان مکتب " استاد خيبر " بر طبل پيروزي کوبيدند و با تکيه زدن بر سکان هاي قدرت حزبي- دولتي، بر سرنوشت حزب، مردم و مملکت حاکم شدند. در همين وقت بود که چهره ها عريان گرديد و همه دانستند که طي سالهاي پس از شهادت "استاد خيبر" ، سليمان لايق رهبري گروه به اصطلاح " خيبريست ها "را به عهده دارد و يکجا با دسته ي ناز پرورده ي خود چون موريانه ي پيکر حزب را مي خورد.
    « سراينده يي، پيش داننده يي
    فغان کرد از جور خونخواره دزد
    که از نظم و نثرم دو گنجينه بود
    ربود از سرايم ستمکاره دزد
    بناليد مسکين، که بي چاره من
    بخنديد دانا، که بي چاره دزد »

    " رهي معيري"
    ا اين جا ديده شد که حکايتگر با شعبده بازي ها و به حکمت علم غيب خود، از بلاي باد و باران و طوفان هاي روزگار، چون قهرمانان اسطوره يي، زنده و سلامت نجات پيدا کرده است، حال بايست مضمون جديدي طرح ريزي کند تا به طومار بي سامان خويش گرمي بازار داده باشد.
    اين بار با انتخاب عنوان " هنجار هاي زشت کارمل " با افسانه سرائي ها و آوردن قصه هاي دروغين به واسطه ي تهمت بستن ها، انحطاط و زوال اخلاقي خود را به نمايش مي گذارد و همراه با آن چهره استاد خيبر را در نقش يک توطئه گر و دلال سياسي، مکدر مي سازد.
    با دنبال نمودن موضوع ها، ديده مي شود که با چه مهارتي، قصه ها و افسانه ها پشت سر هم قرار داده شده اند:
    - حکايتگر پس از ديدار و ملاقات خيالي با ببرک کارمل، به خانه ي استاد خيبر مي رود. ايشان تقاضا بعمل مي آورند:
    « ... مي تواني به عنوان يک انقلابي، بي هراس و بي ترديد انتقادات خود را بنويسي و به من بسپاري، تا آن را به کميسيون تفتيش حزب واگذارم. » (ص 126)؛
    - نامه ي (12) ورقي صديق الله را که در آن با سوز و گداز عاشقانه از علاقه مندي خود نسبت به جالب ترين و با دانش ترين دختر دنيا (!) خبر مي دهد و در ضديت با تصميم نجيب الله مبني بر طلبگاري از اين يگانه زيبا روي، نگارش يافته بود، پيش روي استاد خيبر مي گذارد.
    استاد با خوانش نامه، به شرح داستان همسر نجيب الله مي پردازد و دهها حرف زشت را به آدرس فاميل وي حواله مي دارد؛
    - و باز مي خواني:
    « خيبر ادامه داد که " به نجيب گفتم : " همۀ عمر سليمان لايق به اشتباه گذشت. تو را نيز در گرداب اشتباهات خود غرق مي کند. تا دير نشده است يک دختر مبارز و با دانش را انتخاب کن. " نجيب قيافه ي آرام و رام شدني به خود گرفت و گفت: " استاد راست بگويم، از ثريا بها بسيار خوشم مي آيد. اما مي ترسم چيزي برايش بگويم، باز دست رد به سينه ام بگذارد و غرورم را جريحه دار کند." به او گفتم: " ثريا دختر جالبي است من به لايق مي گويم تا با مادرش گپ بزند. خودت به عيادتش برو. زماني که صحتمند شد، برايت خواستگاري مي کنيم." » (ص129-130)
    - بار ديگر از زبان استاد خيبر، مي آورد:
    « راستي موضوع ديگري را مي خواستم به تو بگويم که پيش از رفتن اناهيتا به شوروي داکتر کمال سيد نزدم آمده بود. وي در مورد بيماري خودت با من صحبت کرد و گفت: ثريا برايم بسيار با ارزش است. قلباً ميخواهم کمکش کنم. من چند ماه بعد فرانسه ميروم. مي خواهم ثريا را براي هميشه با خود ببرم، اگر خودش و شما راضي باشيد.» (ص 130)
    افسانه گو جوياي واکنش استاد مي شود و پاسخ زيرين را در مي يابد:
    « کمال سيد را نزد اناهيتا فرستادم. پس از آن اناهيتا به من گفت: " نخست تفاوت سني بين کمال و ثريا زياد است. دوم با آن که داکتر کمال آدم خوش تيپ و جالب است، اما نبايد دختر مبارزي چون ثريا بها را با رفتن به فرانسه از دست بدهيم." »
    ببينيد، خواننده عزيز!
    اگر روايت هاي کتاب "رها در باد" درست باشد، که هرگز نيستند؛ استاد خيبر، به نوشتۀ وي گويا، چند نفر را در تار خام بسته بود و بسيار ماهرانه از يک قضيه ي مربوط به زندگي شخصي، بهره برداري سياسي مي نمود و به تخريب شخصيت نزديک ترين رفقاي حزبي و دوستان خود، مصروف بود.
    وليک آنچه در ماجراي تصميم کمال سيد، از زبان دوکتور راتبزاد حکايت شده، جزئي ترين صداقتي در آن ديده نمي شود و عاري از حقيقت است.
    « انسان بمثل آينه باشد بالذات
    همواره بود مظهر حق اين مرات
    زيبد که بشر فخر و مباهات کند
    زين موهبت عظيم بر موجودات »

    "کمال خجندي"
    بخش ششم

    آميخته کردن جنون خودخواهي و خود بزرگ بيني با ماجراهاي سياسي ساختگي و قلابي، از وقار و اعتبار انساني مي کاهد و حيثست فردي را واژگون مي سازد.
    معني و مفهوم افاده ي بالا، با مطالبي که در زير عنوان " درامه ها و نقش ها " ، در کتاب "رها در باد" گنجانيده شده، صد در صد ، مطابقت پيدا مي کند و درهم اميختن هيجاني اشتياق رسيدن به عشق هاي جسماني پر سر و صدا را به اثبات مي رساند.
    ( تذکار: در کتاب "رها در باد" در خصوص ذکر ماه هاي گاهنامه ي سال ، از نام هاي مروج در ايران، استفاده صورت گرفته که استعمال آنها در نزد مردم افغانستان ، از جمله شايد اکثريت خوانندگان کتاب، معمول، رايج و متداول نيست. اين مطلب نيز بر شمار نارسايي ها، نا شايستگي ها، نادرستي ها و نا معقول بودن کتاب، يکي ديگر را مي افزايد.)
    در اين قسمت ، حکايتگر، صحنه هاي درامه ي خودستايي خويش را با کاربرد شيوه ي
    " وصف آميخته با گفت و گو و نقل " پرداز داده است.
    خواننده ي عزيز، توجه فرمائيد!
    صحنه هاي مضحک، بي ماهيت و عاري از حقيقت به چه طرزي پي همديگر به نمايش گذاشته مي شود و حکايتگر در همه ي آنها نقش آفريني (!) مي کند و کام دل مي جويد و به بازارتيزي و قيمت فروشي مي پردازد:
    - دوکتور راتبزاد از سفر مسکو باز گشته ، به منزل درامه نويس مي رود و زنگ دروازه را به صدا در مي آورد و بي هيچ مقدمه اي به همايون مي گويد:
    « رفيق همايون مي داني در اين مدت چند ماه که من نبودم ، دشمنان و سازمان هاي جاسوسي بالاي مغز خواهرت کار کرده اند. »
    درامه نويس داخل گفت و گو مي شود و اين صحنه پايان مي گيرد.
    دوکتور راتبزاد رو به مادر آنان مي کند و مي گويد:
    « اين دختر ناز پرورده شما تا هنوز هم در بستر لميده و کتاب مي خواند ».
    مادر آنان پاسخ مي گويد: « دخترم که نيمه ي ديگر پدرش است {سخن تکراري فصل سوم زير تيتر نيمه پنهان }، تا جان ندهد نه از کتاب دست بر مي دارد و نه از شما ! »
    همايون را در صحنه دخيل مي سازد و دوکتور راتبزاد در خطاب به وي، حرف هاي قبلي خود را تکرار مي کند.
    همايون مي گويد: « داکتر صاحب، ثريا دختر بسيار با درک و حساس است، چطور ممکن است که ايمانش را نسبت به شما از دست بدهد؟ » ( ص 132)
    بر محور سخنان ذکر شده ي بالا، حرف ها ميان دوکتور راتبزاد، درامه نويس- برادر و مادرش، ادامه مي يابد و خاتمه مي پذيرد.
    پرده ي بعدي، پس از مقد مه چيني و صحنه آرايي و شاخ وبرگ دادن به ستيژ نمايش؛ گپ به مرکز حزب کشانيده مي شود. فکر مي کرد ( توقع نيز داشت ) که موضوع ويزه و تداوي وي مطرح است و درج اجنداي رسمي گرديده و اعضاي هيات رهبري حزبي روي آن صحبت مي نمايند (!).
    - نه، تصور غلط از آب بدر آمد! مسأله روي جدال دو برادر بر سر دستِ بالا کردن در دعواي بدست آوردن يگانه ستاره ي روي زمين (!)؛ يگانه محبوب دوست داشتني (!) ؛ تصاحب ميوۀ شيرين جنت (!) روي زمين خدا، مي چرخيد!
    - سر يک گل اندام (!) ، دو جگر سوخته، با قلب تير خورده، در آرزوي رسيدن به مراد و شيرين ساختن کام خويش، عذاب مي کشيدند!
    - در پيش روي هيأت رهبري حزب، دو برادر دلباخته (نجيب الله و صديق الله) به يک حور (نعوذ بالله) بهشتي (!) ، چه عيب و نارسايي هاي اخلاقي و چه کوتاهي هاي ادب اجتماعي نبود که به يکديگر، نسبت نمي دادند و همديگر خود را طعنه باران نمي کردند و دل غمگين، شکسته و ناشاد "بيمار دل افگار" را، با بر زبان راندن اين حرف، که تو "لياقت و ارزش" اين دختر را نداري (!)، شاد نمي ساختند! ( ص 133)
    - هيأت رهبري در صدد چاره جويي و پيدا نمودن راه حل و پايان دادن به منازعه بود و وقت گران بهاي خويش را فداي يک مسأله بزرگ سياسي ـ تاريخي (!) که درواقعيت امر هرگز رخ نداده بود، مي کرد.
    به به ، به اين دروغ شاخدار!
    پرده ي آخر اين نمايش خيالي بي ماهيت که تهي از پيام انساني است، خيلي عجيب به نظر مي رسد:
    - پس از آنکه هيأت رهبري حزب نتوانست ، براي ختم منازعه بين دو برادر، راه حلي پيدا کند، درامه ساز محل را ترک مي گويد.
    - با مداد روز بعدي ، بدون در نظر داشت رسوايي و آبروريزي روز گذشته، نجيب الله بي مورد و فاقد کدام برنامه به خانه ي "ماه تابان (!)" مي رود " و با غرور شکسته" مي گويد: « من دختري را براي زندگي انتخاب کرده بودم. برادرم به من خيانت کرد. » ناگه دست به زنخش مي برد و تهديد آميز مي گويد: « مرا نجيب مي گويند. سوگند مي خورم که همه عمر از وي انتقام بگيرم.» سپس با زشت فلمي مي گويد : « از تو هم ... » و آنگه خشمگين و غضب آلود ، بدون آنکه چاي بنوشد و يا پدرود بگويد، خانه را ترک کرد و رفت.(ص 135)
    پايان پرده هاي درامه ي تخيلي عاري از هرگونه ارزش اخلاقي و تربيتي منوط به سجاياي انساني !
    با دريغ و درد که زنده نام ببرک کارمل، استاد مير اکبر خيبر و دوکتور نجيب الله، در ميان ما نيستند تا حق اين آدم خود صفت، از خود راضي، مبتلا به بيماري رواني و گرفتار مرض هذيان گويي و ياوه نويسي را کف دستش مي گذاشتند.
    داکتر صاحب راتبزاد کليه صحنه آرايي هاي اين درامه ي شرم آور را دروغگويي محض ؛ اتهام زدن مستهجن دانست و همه ي اين حرف ها را بي مايه و بي پايه خواند.
    « نهان گشت آيين فرزانگان
    پراگنده شد، کام ديوانگان
    هنر خوار شد جادوئي ارجمند
    نهان راستي آشکارا گزند
    شده بر بدي دست ديوان دراز
    زنيکي نبودي سخن جز به راز »

    " فردوسي"
    خواننده ي عزيز، ملاحظه فرمائيد!
    نهاد سياسي سازمان يافته و متشکل که زاده ي اوضاع و شرايط آشفته و بي سروسامان سياسي- اقتصادي و اجتماعي در کشور بود و عليه ارتجاع، استبداد، بيدادگري، قتل، غارت، کشتار و سفاکي به پا خاسته بود و بر ضد نابرابري ها و رعايت نشدن عدالت در عرصه ي سياسي- اقتصادي و اجتماعي در سطح ملي و بين المللي مبارزه مي کرد؛ چطور مي پذيرد و يا ممکن بود، که در يک مقطع زماني خاص، کليه وظايف و مسئوليتهاي سياسي ـ تاريخي خويش را نسبت به جامعه، مردم و ميهن به فراموشي بسپارد و در عوض از ميان صدها عضو حزب و اعضاي سازمان دموکراتيک زنان توجه خودرا تنها به زندگي شخصي يک دختر، آنهم موضوع شوهر گرفتن وي معطوف دارد؟
    چه خود ستايي، چه خودپسندي، چه خود منشي و چه تفاخر بيهوده اي!
    ( تذکار به لحاظ کاربرد نامناسب يک واژه:
    در برگه ي (135) آمده است: « اگر بگويم اين دو برادر چه برهوت غمي را برايم پديد آورده بودند .... »
    در " برهان قاطع " واژه ي برهوت اين طور معني شده است : بر وزن مبهوت، نام واديي است در حضر موت. گويند در آنجا چاهي است که ارواح کفار و منافقين آنجا جمع شوند.
    در حاشيه (ص 269) همو فرهنگ مي خوانيم: بلهوت و برهوت، و آن واديي است در حضر موت، که در جوار آن در دامنه ي کوهي آتشفشاني چاه مشهور به بئر برهوت واقع است "دايرة المعارف اسلام" .
    با درنظر داشت معني واژه ي "برهوت " فهميده شده نتوانست که دسته ي کاتبان و حکايتگر کتاب "رها در باد" چه برداشتي از آن کرده اند؟ )
    در زير عنوان " آب هاي بهاري" از زمره ي چند موضوعي که بعضي از آنها خيلي ها نادرست تحليل و تفسير شده، از جمله در صفحه ي (137) آمده است:
    « ... در اثر برخورد جوانان مسلمان و پرچمي ها در لغمان، يک جوان پرچمي بنام حبيب الرحمان به دست اخواني ها کشته شد و چندين جوان ديگر زخمي شدند. دامنه ي خشونت به شهر هاي ديگر کشانيده شد ....»
    آه، اي خداي تاريخ!
    آيا آگاه هستي که عده ي از انسان هاي شرير با اهريمن صفتي ، به مسخ رويداد هاي تاريخي مي پردازند و بي هراس از قضاوت عادلانه ي مردم، دروغ مي گويند؟
    چرا شماري از آدم ها از: نيکو کاري، راستگويي، عدالت پسندي، شرافت و صداقت گريزانند و برعکس به دروغ و کينه توزي و بي آزرمي ... پناه مي برند؟
    پاسخ روشن است: - آنان مفهوم شقاوت و عذاب دايمي وجدان را درک نکرده اند!
    - آدم هاي خود ساخته و درگير بيماري هاي رواني و مبتلا به مرض خودبزرگ بيني، معني سقوط در غرقاب زلالت و بي آبرويي را نمي دانند!
    بهر حال ، در ولايت لغمان کدام برخورد بين پرچمي ها و اخواني ها رخ نداده بود و نه « چند جوان پرچمي ديگر زخمي شدند » و نه « دامنه ي خشونت » در لغمان « به شهر هاي ديگر کشانيده شد»؛ بلکه نمايندگان ارتجاع سياه با قساوت و بيرحمي تمام ، در ماه مبارک رمضان به جان يک انسان، وحشيانه هجوم بردند و با بربريت حق زندگي را از وي گرفتند.
    در سال 1350 خورشيدي، در جريان مظاهرۀ مسالمت آميز اعضاي ح.د.خ.ا در يادبود از خاطري شهداي سوم عقرب 1344، در ولايت لغمان آدمکشان حرفه يي وابسته به گروه تشنه به خو ن انسان هاي بيدار دل ، رفيق عبدالرحمان ( نه حبيب الرحمن) را به شهادت رسانيدند و جسدش را قطعه - قطعه کردند و بر شمار جنايت هاي تاريخي خود، يکي ديگري را افزودند.
    « مگر کشور آسوده بيند به خواب
    که دارد دل اهل کشور خراب
    بسي بر نيامد که بنياد خود
    بکنَد آنکه بنهاد بنياد بد »

    "بوستان سعدي"
    انسان هاي فرو افتيده در سراشيب سيه روزي و سقوط اخلاقي، به سبب خود خواهي، غرور کاذب و ستايش پسندي جاهلانه ؛ از برازندگي و تبارز شخصيت نيک نخبگان سياسي- علمي- ادبي- فرهنگي، پيوسته رنج مي برند ، از اين رو زهر خصومت خويش را با انسانيت و در حسادت با انسان هاي آزاده، پاک و نيک نام؛ در قالب الفاظ، مي ريزند.
    سخن بالا، در موضوع هاي که زير تيتر "جشن پيروزي کارمل" با بد طينتي در کتاب "رها در باد" به خورد خواننده داده شده، صدق پيدا مي کند:
    حکايتگر دروغگو با صحنه سازيهاي خنده آور، « روزي از بيماري استاد خيبر آگاه » مي شود و « بي درنگ به ديدنش » مي رود. استاد خيبر بي هيچ مقدمه اي، در سر آغاز صحبت مي گويد : « من اندکي سرما خورده بودم، بيمارستان رفتم، پس از پرتو افشاني يک تومور سرطاني در شش راستم ديده شده است. »
    فقط ذکر همين چند جمله ي کوتاه سبب مي گردد تا فضاي گفت و شنود ، رنگ غم و اندوه به خود گيرد و سکوت مطلق فرمان راند. گذشت ثانيه ها سکوت را مي شکند و انديوال زرنگ (!) در مي يابد:
    « آواي خيبر لحظاتي به خاموشي گراييد. اندکي پس از آن سخن تلخي را بر زبان راند : " خبر سرطان من جشن پيروزي کارمل بود ! " »
    با شنيدن اين دو خبر، نبض دست و ضربان قلب حکايتگر از حرکت باز مي ماند. نزديک بود سکته ي مغزي کند؛ ليکن معجزه آسا از اين گرداب مهيب حمله هاي قلبي و مغزي نجات مي يابد.
    لحظه ي بعد، هردو همراز و محرم اسرار همدگر، سرحال مي آيند و سر و وضع خود را جور مي دارند، استاد خيبر رشته ي صحبت را بدست مي گيرد و مي گويد:
    « حزب مرا به راز داري فرمان مي دهد. اما من در سيماي تو صداقت (!) ناب (!) مي بينم که مرا وا مي دارد تا راز هاي نهانم را پيش از مرگ برايت بازگو کنم. پس بکوش تا رشته ي سخنم را از هم نگسلي. سخنانم نشانه هاي درد و اندوه من استند ....
    گفت: کارمل با ريا کاري مي خواهد، هرچه زودتر براي تداوي به شوروي بروم، اما من قبول نکردم، زيرا در شوروي مي تواند بدون درد سر و بدنامي مرا از بين ببرد. » (ص 138)
    خواننده ي عزيز! خوب دقت نمائيد!
    استاد خيبر در جايگاه: يک روشندل و روشنگر سياسي کار کشته، يک زندان ديده ي سياسي دوران استبداد، يک انديشمند سياسي فرهيخته، يک مدافع پيگير و سرسخت صداقت و راستي، يک مبارز انقلابي راه بهروزي و پيروزي زحمتکشان، يک آموزگار با وقار، يک عضو شايسته و فعال دفتر سياسي حزب دموکراتيک خلق افغانستان؛ چگونه حاضر مي شود که خلاف کليه موازين حزبي و اصول علم سياست و در مغايرت کامل با منطق استادي و روش ها و سنجش هاي علمي، همراز و هم صحبت محرم اسرار خود ، يک عضو نو وارد در حزب و يک آدم خام و بي تجربه در سياست را انتخاب نمايد و پيش از الوداع گفتن با زندگي، راز هاي نهانش را باوي در ميان گذارد و درد دل کند؟
    آيا مير اکبر خيبر تا آن سرحد اعتماد و اعتبار خود نسبت به هيأت رهبري و کادر ها و فعالان رده هاي نخست ح.د.خ.ا از دست داده بود که چاره ي جز همنشيني و خلوت کردن با يک دختر ماجراجو و هوس باز، نداشته باشد؟
    هرگز نه !
    آيا مير اکبر خيبر خود را در ح.د.خ.ا تا آن درجه منزوي و تجريد شده مي ديد که چاره اي نداشت جز اين که با دلريشي و پريشان حالي از مکدر بودن فضاي روابط رفيقانه بين خودش و رهبر حزب، با يک عضو نهايت عادي حزب حرف بزند و با تبارز اندوه درد دل کند؟
    هرگز نه!
    استاد خيبر خوب مي دانست که صحبت هاي تخريبي پشت پرده و محفلي با معيارهاي پسنديده ي زندگي حزبي، سازگار نيست و بزرگترين ضربه را به همبستگي رزمجويانه ي حزبي وارد مي آورد و فضاي اعتماد متقابل و رفيقانه را ميان اعضاي حزب، بويژه هيأت رهبري و کادرها خدشه دار مي سازد؛
    استاد خيبر خوب درک مي کرد که بايست هميشه بين رهبري، کادرها و صفوف صميميت، اعتماد و اعتبار متقابل برقرار باشد و معيار هاي حزبي مورد احترام همه، نبايد زير پا گذاشته شود و تا آخرين توان و با تمام نيرو و ايمان انقلابي کوشش صورت گيرد تا از بروز کوچکترين هرج و مرج و گسست رابطه ها، جلو گيري بعمل آيد؛
    استاد خيبر خوب مي فهميد که از نظر جامعه شناسي علمي، اصول و ضوابط حزبي ، موجوديت پراگندگي و چند دسته گي و فضاي عدم اعتماد در حزب، به مفهوم فاصله گرفتن از آرمان ها و هدف هاي مطروحه در سند مرامي حزب و ناتواني در دفاع از منافع مردم و ميهن مي باشد....
    اگر ديدگاه هاي استاد خيبر در ارتباط به سياست، مبارزه ي انقلابي ، زندگي درون حزبي ، کار و فعاليت سياسي ح.د.خ.ا، نه آن طوري که در بالا تذکار داده شد، شکل گرفته بود؛ بلکه به گونه ي که در دو دهه ي اخير کنه آن را ، قدوس غوربندي، فقير محمد ودان، اکرم عثمان، بارق شفيعي و کنون خانم ثريا بها، در آفريده (!) هاي خويش انعکاس داده اند؛ پس بدا به حال دهها هزار عضو عادي حزب از رده هاي صفوف و کادرها که نا فهميده برخي از سياستمداران بي خاصيت و حقه باز را، در مبارزه ي سياسي انسان دوستانه و ميهن پرستانه، در زمره ي پيش نماز هاي سياسي خود پذيرفته بودند!
    وليک خوشبختانه استاد خيبر چنين نبود!
    « وقتي که سيم حکم کند، زر خدا شود
    وقتي دروغ داور هر ماجرا شود
    وقتي هوا، هواي تنفس، هواي زيست،
    سرپوش مرگ ، بر سر صدها صدا شود
    وقتي در انتظار يکي پاره استخوان
    هنگامه يي ز جنبش دُم ها بپا شود
    وقتي به بوي سفره ي همسايه، مغز وعقل
    بي اختيار معده شود ، اشتها شود
    وقتي که سوسمار صفت پيش آفتاب
    يک رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود ...
    وقتي که دامن شرف و نطفه گير شرم
    رجاله خيز گردد و پتياره زا شود
    بگذار در بزرگي ي اين منجلاب يأس
    دنياي من به کوچکي انزوا شود!»
    "سيمين بهبهاني"
    آنچه تا کنون در اين مبحث، در اين دايره ي تنگ و در اين هرکارۀ نبرد حقيقت با کذب، گفته آمد؛ نه نه تا هنوز دنباله ي دنياي مکر و حيله و دروغ پردازي حکايتگر که با گستاخي در "ماجرا ها داوري" مي کند، پايان نگرفته؛ بلکه سلسله ي آن تا نا کجا آباد هاادامه مي يابد؛ حالا بخوانيد و در بخش هاي آينده نيز به خوانش صدها دروغ ديگر آمادگي بگيرد:
    « با شگفتي پرسيدم: " چرا شما را از بين مي برد؟ " گفت: " هرکسي که در برابر رفيق کارمل بايستد، به گونه اي نابودش مي کند، يا با اخراج از حزب و يا ترور شخصيت. اما مرا به وسيله ي روس ها در شوروي نابود خواهد کرد. بنابر اين من ديروز با سفير هند در مورد تداوي هر دويمان صحبت کردم و ياد آور شدم که مي خواهم با دخترم براي تداوي به هند بروم .... » (ص 138)
    در روايت بالا نيز ديده مي شود که ياوه سرايي ، به صورت اتفاقي رقم زده نشده؛ بلکه با محاسبه ي خيلي دقيق، روي صفحه ي کاغذ جا گرفته است تا عقده هاي گره خورده را باز کنند و به مسخ ارزش ها بپردازند و با اعتماد ترين، خوش نام ترين، آگاه ترين، صادق ترين، با وفا ترين و بي غل و غش ترين انسان ها را به قصد خيانت نسبت به همدگر، متهم سازند.
    در اين جا همان گفته ي محمد بن محمد، مشهور به " ابن اخوه " محتسب مصري که در سال هاي (729 – 648 ه برابر با 1328 – 1250 م ) مي زيست، صدق مي کند:
    « " حقيقت" آنست که دروغ و ريا بد است. ليکن " واقعيت " آنست که دروغ و ريا، شايع شيوه ي زندگاني همگان است. »
    " نقل از خط سوم، تأليف: دکتر ناصرالدين صاحب الزماني ، ص 234 "
    اما در پاراگراف بالا يک موضوع پاسخ طلب است که بايد حکايتگر و نويسنده ي فصل، آن را بي هيچ ترفند و طفره روي، ارائه بدارند:
    استاد مير اکبر خيبر، مأموريت رسمي نداشت؛ کارهاي ديپلماتيک را به پيش نمي برد؛ کارمند عالي رتبه ي وزارت خارجه افغانستان نبود؛ در دفاتر وابسته به موسسه ي ملل متحد در افغانستان، کار نمي کرد؛ در کدام شعبه ي مربوط به بانک جهاني – بانک آسيايي، بانک انکشاف زراعتي و يا نهاد هاي خيريه ي بين المللي و منطقه يي در افغانستان، مصروفيت نداشت؛ پس چگونه مي توانست با سفير کشور هند در کابل در تماس شود و در باره ي تداوي « خودش و دخترش (ثريا بها) » در بيمارستان هاي هندوستان، با وي صحبت نمايد؟
    استاد خيبر به کدام اساس، به چه علتي و از کدام منظر ، با سفير هند، معرفت پيدا کرده بود؟
    اين قصه ي ساختگي شرم آور، شباهت کامل دارد به آن قصه ي خفت و بي مايه ي، رفتن استاد خيبر يکجا با دختر ناتني اش ( ثريا بها ) در محفل سالروز پيروزي انقلاب اکتوبر، به دعوت سفارت اتحاد شوروي که ذکر خيرش در بخش چهارم، گذشت.
    اما بخت با بيمار بي اشتها ، ياري نه نمود و قصۀ تداوي در هند، زير خاک شد.
    معلوم نيست چرا استاد خيبر، پشت داستان رفتن به هند را در همرايي با « دخترش! » ، رها کرد و در عوض به همايون برادر بيمار گفت :
    « من از سرطان رهايي يافتم. اما کارمل براي گرفتن ويزه ي شوروي به ثريا هيچ کمکي نخواهد کرد. بنابر آن خودت اقدام نما، من نيز کمک خواهم کرد. » (ص 139)
    وليک واضح نمي سازد که در يک مسأله ي بکلي شخصي، چه کمکي؟
    آيا کدام برتري و امتياز خاصي وجود داشت و استثنايي در کار بود که رهبري حزب، تمام توجه خود را به موضوع تداوي ثريا بها در خارج از افغانستان ، تمرکز مي داد؟
    آيا در سراسر افغانستان و بويژه در ح.د.خ.ا و در سازمان دموکراتيک زنان افغانستان، تنها ثريا بها بيمار بود که بايد و حتمي همرايش کمک استثنايي صورت مي گرفت؟
    آيا مقرره بود، اصول بود، فصله بود، مصوبه بود، دستور صادر شده بودکه بيماران به سبب عضويت شان در ح.د.خ.ا و سازمان دموکراتيک زنان افغانستان، از مجراي حزبي در تداوي خويش اقدام نمايند؟
    وقتي که استاد خيبر خودش کمک کرده مي توانست، پس چه لازم بود که ديگران را شريک ماجرا بسازد؟
    و صد ها چراي ديگر!
    ديده مي شود که مانند ساير موضوع ها، در اين جا نيز، دروغ و ريا و فتنه گري نقش اول را دارند.
    « تا نداني که سخن عين صوابست مگوي
    وآنچه داني که نه نيکوش جوابست مگوي »

    "گلستان سعدي"
    هي ميدان، طي ميدان، خار مغيلان- عاقبت کار، دويدن ها و تپيدن ها بي نتيجه باقي نماندند؛ سر انجام حکايتگر، افتان و خيزان، از سفارت شوروي، ويزه ي سياحت بدست آورد « گرفتن ويزه بر خوشي استاد خيبر افزود و با رفقاي کيف در تماس شد تا مرا { ثريا بها را } کمک و داخل بيمارستان کنند. آنها با مسرت (!) پذيرفتند. » (ص140)
    و اما اوج خود بزرگ بيني رؤيا گونه، شهرت طلبي کاذبانه و مظهر خودخواهي خيال انگيز حکايتگر، در پاراگراف زيرين بيشتر تبارز مي يابد:
    « ... پس از نيايش مادرم به سوي فرودگاه شتافتيم. اکثريت پرچمي ها ، هم صنفي هايم، وابستگانم و همسايه ها با احساسات گرم براي وداع آمده بودند. ازدهام آنها ترمينال را سد کرده بود. اين احساسات دوستان براي من باور نکردني و براي کارمل تحمل ناپذير بود؛ زيرا در سفر هاي اناهيتا به شوروي اين چنين گروهي در فرودگاه جمع نمي شد و اين براي کارمل نگران کننده بود .... » (ص140)
    ببينيد، خواننده ي عزيز!
    بازهم در حق اين شاه شاهدخت ها (!) ، جفا و بي انصافي و بي اعتنايي صورت گرفته بود.
    فرض کنيم قطعه تشريفات و تولي موزيک گارد شاهي ، بي خبر بودند، لذا نتوانستند در فرودگاه بين المللي کابل حضور به هم رسانند؛ وليک چرا صدراعظم کشور، اعضاي کابينه، مأمورين عالي رتبه ي لشکري و کشوري ، وکلاي شورا، سفرا و نمايندگان نمايندگي هاي دول متحابه در افغانستان، غفلت کردند و براي وداع با وارث تاج و تخت و نابغه ي روي زمين (!)، به ميدان هوايي نيامدند؟
    چرا ترتيبات خاص بخاطر صف آرايي مشايعت کنندگان مشتاق و ارادتمند (!) در دو طرف جاده ي فرودگاه هوايي گرفته نشده بود؟
    همه مي دانند که در آن وقت ها، ترس و هراسي از ناحيه هجوم جنايتکارانه ي دهشت افگنان داخلي و بين المللي، سوء قصد هاي انتحاري، حملات راکتي، انفجار ماين هاي کنار جاده، وجود نداشت؛ پس چرا در حق اين يگانه سياست پيشه ي (!) با فهم (!) و با درايت (!) افغانستان و جهان سهل انگاري، غفلت و بي اعتنايي روا دانسته شد و استقبال شايسته تر بعمل نيامد (!) تا « ازدهام انها { يک روز بسته} ترمينال { ميدان هوايي کابل} را سد » مي نمود.
    اما چاره چيست که تمام اين صحنه پردازي ها، قصه ي خواب ديدن حکايتگر بود که حالا تعبير رؤيا ها و خوابگزاري خود را در قيد تحرير در آورده تا در جهان بيداري از آن کيف رايگان کند و لذت ارزان ببرد.
    ليکن بدون ترديد، در زندگي سياسي دوکتور راتبزاد بمثابه يک چهره ي شناخته شده در جهان سياست در افغانستان ودر منطقه، همچنان عضو کميته مرکزي ح.د.خ.ا، مسؤول سازمان دموکراتيک زنان افغانستان و مدت چهار سال نماينده ي مردم شهر کابل در پارلمان افغانستان؛ در آن روزگاران هرگز چنين اتفاقي پيش نيامده بود که امروز به صحنه پردازي آن مي پرداخت.
    « با همين ديدگان اشک آلوُد
    از همين روزن گشوده به دوُد
    به پرستو، به گل، به سبزه درُود !»

    "فريدون مشيري "


    بخش هفتم

    فکاهي هاي سردرگم، لطيفه هاي بي نور و نمک و قصه ي " الف ليلي" در کتاب " رها در باد " را با آوردن يک مقدمه ي نقلي به عنوان پيش در آمد مقدمه ي اصلي در داستان کوتاه پي مي گيريم:
    « هيچ مردي به حقيقت اين داستان پي نخواهد برد، گرچه [ برخي از ] زن ها مواقعي که پس از رقص موها يشان را براي خواب درست مي کنند و فهرست کشتگان خويش را باهم مقابله و مرور مي کنند ممکن است آن را گاه در گوش هم زمزمه کنند.»
    (نقل از کتاب: هنر داستان نويسي، تأليف : ابراهيم يونسي، ص 133)
    فصل ششم (صص 141 ـ 170) کتاب را از آغاز تا انجام، فقط عنوان « پدرود با خنياگران سرخ » ، در خود غرق ساخته است.
    طوري که در سطور گذشته خوانديم، صحت حکايتگر در زير هجوم هاي پياپي درد عشق هاي شکست خورده، به نقطه ي بحراني خود رسيده بود و داشت بنيه اش را به تحليل مي برد. بيماري ناراحت کننده (!) ، در داخل افغانستان ، راه علاج پيدا کرده نتوانست، ناگزير شد با ويزه سياحت به اتحاد شوروي برود تا « در آنجا سفارت افغانستان و يا رفقأ » ، « به صورت عاجل » وي را « داخل بيمارستان کنند. »
    در اين جا نيز، بيمار ناز و غمزه، کلافه شده ، نمي داند که دروغ هاي خود را چگونه با آوردن کلمه ها و جمله هاي هذيان آميز، پوشش تخريب گرانه بدهد؛ از اين رو با اختلال عصبي گاهي از اين شاخه به آن شاخه و گاهي از اين درخت به آن درخت، مي پرد و باد دل و زهر خصومت خالي مي کند.
    جهانگرد بيمار و رنجور، به شهر دوشنبه رسيد، از هوا پيما بيرون شد و سه شب در هوتل خوابيد و « تاريخ غم انگيز تاجيکان شوروي » خاطرش را افسرده ساخت (!).
    غم بالاي غم (!) ، درد بالاي درد (!)، غصه بالاي غصه (!)
    نتيجه ي آخري: خشک دماغي و اختلال عصبي!
    وليک از کجا مي دانست که با تغيير الفبا، « پيوند هاي ژرف و ريشه دار تاجيک ها با تاريخ و فرهنگ گذشته آنها بريده » شده بود و يا « يک نسل بي هويت، بي ريشه و بدون آگاهي از گذشته و دورنمايي براي آينده، در ميان مسخ فرهنگي دست و پا » مي زد؟ (ص 142)
    پس بدين حساب، در ترکيه بعد از به قدرت رسيدن مصطفي کمال اتاترک، ترک ها با تاريخ و فرهنگ گذشته خويش بريده باشند ويک نسل بي هويت، بدون آگاهي از گذشته و دورنمايي براي آينده، بوجود آمده باشد؟
    نسبت به هر کس ديگر، مردم تاجکستان خود مي توانند، بسيار خوب در باره ي گذشته و آينده ي فرهنگي و هويت تاريخي خويش، قضاوت نمايند!
    اگر در زمان اتحاد شوروي، دست اندرکاران عرصه ي هنر و فرهنگ در جموري تاجکستان (نه دولت شوروي )، « زيبا رويان کمر باريک تاجيکي را با زلفان بافته و سياه به تياتر ها کشانيده ... ص 142 » بود ، مسأله روي رشد و بالندگي هنر و زنده نگهداشن داشته هاي هنري و فرهنگي مي چرخيد؛ نه زر اندوزي و هنر فروشي!
    اما امروز ببينيدکه حتي هنرمندان تازه کار و نوخاسته ي عرصه هاي ساز و آواز افغانستان، به تاجکستان به شهر دوشنبه مي روند و با گذاشتن هزينه و دادن پول به " زيبا رويان کمر باريک تاجيکي، با زلفان بافته و سياه " ويديو کليپ هاي خودرا مي سازند.
    کدام يک مي تواند از درون مايه هنري و فرهنگي برخوردار باشد:
    حضور و هنر نمايي دسته هاي هنرمندان در تياتر هاي مردمي و يا فروش هنر و نمايش هنري در بدل دريافت دالر هاي امريکايي؟
    « بهتان مگوي
    که آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است.
    آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ است
    با ظلمت در جنگ نيست،
    ظلمت را به نبرد آهنگ نيست،
    چندان که آفتاب تيغ بر کشد
    اورا مجال درنگ نيست.
    همين بس که ياري اش مدهي
    سواري اش مدهي.

    " احمد شاملو "
    خواننده ي عزيز! خوب دقت نمائيد!
    آيا در ميدان سرخ در مسکو ، کساني که در صف طولاني مي ايستادند و با يک نظم خاص از آرامگاه و جسد موميايي شده ي لينن ديدن بعمل مي آوردند، امکان آن وجود داشت که فردي دست به ماجراجويي بزند؟
    روزانه هزار ها نفر به ميدان سرخ مي آمدند و از آرامگاه لينن ديدن مي کردند و دوباره مي رفتند. آيا کسي کدام وقت شاهد بي نظمي، بيروبار ناشي از نبودن نظم و ترتيب، وارد آمدن فشار و مزاحمت هاي بي جا بر بازديد کنندگان به علت ازدحام بيشتر مردم، بوده است؟
    بديهي است که صحنه آرايي هاي مضحک، مغرضانه، تعصب آميز و افراطي از سوي يک بيمار عقلي و عصبي فرورفته در ورطه و غرقاب خودخواهي و دروغگويي، نمي تواند سيماي هر پديده ي زندگي را وارونه جلوه دهد و از اهميت مسايل بکاهد.
    اين که جهانگرد رنجور، نفس سوخته، دل شکسته و پژمرده در ميدان بزرگ و وسيع، در ميدان سرخ مسکو، خواسته تا با مهارت و کارداني به کشف کدام راز پنهان و نامکشوف در دنياي "صلح و سوسياليزم " نايل (!) آيد؛ تصوير پردازي خيالي زيرين به آن پاسخ مي گويد (!) :
    « در بيرون آرامگاه وي [ لينن ] دو سرباز تفنگ به دست مقابل هم ايستاده بودند. انگار که يخشان زده بود. چشمان و مژه هاي شان حرکت نمي کرد. اين سربازان صامت هريک ساعت با مراسم ويژه اي جاي خودرا به سرباز هاي ديگري عوض مي کردند. به يکي از سربازها نزديک شدم. ديدم چشمان بي حرکتش چون دو کريستال آبي مي درخشيد. پنداشتم کمونيسم آدم هاي کريستالي مي سازد که حرکت در متنش مي ميرد . با ناباوري دست به سوي صورت منجمد شده اش بردم که با سر انگشتانم لمس کنم، تا مگر واکنشي نشان بدهد ، اما ناگه خانم امريکايي که در صف ايستاده بود، دستم را با خشونت عقب کشيد و گفت: " شما کار خلاف و خطرناکي مي کنيد، بالايت شليک مي کنند." » ( ص 143 )
    حتمي در اين هنگام، کساني که در ميدان سرخ، پيش روي و پشت سر جهانگرد بيمار قرار داشتند و آهسته آهسته به جلو حرکت مي کردند، همه مثل برگ پاييزي مي لرزيدند و از ترس، با دست راست قلب خود را محکم گرفته بودند که مبادا در يک لحظه ي سرنوشت ساز، زمين زير پا هاي شان آتش گيرد و از اثر بي عقلي، حماقت و عمل ماجراجويانه ي يک داغ ديده ي عشق هاي نافرجام، زندگي آنان با خطر مرگ روبرو گردد !
    از اين " آدم هاي کريستالي " واز نوع اين " سربازان صامت و يخ زده " ، " با چشمان و مژه هاي بي حرکت " که " هريک ساعت با مراسم ويژه اي جاي خودرا به سرباز ديگري عوض " مي کنند؛ در اقامتگاه ملکه اليزابت انگلستان، در قصر سفيد، در قصر اليزه در پاريس، در محل اقامت شاهان رژيم هاي شاهي دراروپا و در همه جاي دنيا پيدا مي شود؛ منتها هيچکسي در صدد آن نشده و نخواسته تا « باسر انگشتان لمس» نمايد که از واکنش آنان آگاه شود و هرگز چنين امکاني به کس، ميسر شده نمي تواند!
    اما پرسش اين است که اين چه عطش سوزنده بود که جهانگرد خوبروي، بهشتي (!) در عالم وهم و خيال، بخاطر سرکشيدن يک جره آب داغ ، هزاران هزار جهانگرد بي گناه ديگر را در غرقاب آتشپاره ها مي افگند؟
    بدون ترديد، به جهانگرد رنجور و بيمار، در رؤيا هاي سرگردان، ابليس به حساب هم تباري و هم کيشي و هم خويشي، نهفته ، نهان و پنهان وظيفه سپرده بود تا با دست زدن به يک ماجرا جويي شيطان صفتانه، آرامش را برهم بزند و درياي خون را جاري سازد!
    آب روي شعور، ناداشته پاس
    کردي طفلانه، لهو را جاه، قياس
    اي مسخره، طبل و علمت آخر چيست؟
    کرباس به چوب بستن و چرم به طاس

    " بيدل "
    جهانگرد سبق ديده در مدرسه ي اهريمن ، پس از سه روز ماجرا آفريني در مسکو، به سوي شهر کيف ( معلوم نيست از کدام فرودگاه ) به جمهوري اوکراين، پرواز کرد. « در کيف قرار به آن بود که دوستان درهوتل اوکراين منتظرم [ منتظر ثريا بها ] باشند و پس از آن که گذر نامه، جامه دان و اسنادم بررسي شد و کليد اتاقم را به دستم سپردند، با هم ديدار کنيم، چون در فضاي سان سور کمونيسم، شناسايي و ديدار دانشجويان با يک سياح زير پرسش مي رفت.» (ص 143)
    در اين جا مرز تناقض گويي و دروغ پردازي که آبروريزي در پي دارد، بي انتها مي شود و بيمار با تمثيل به داشتن روح و روان افسرده، چرک اندرون خود را به نمايش مي گذارد.
    چه کسي مي تواند باور کند که در اتحاد شوروي سابق و يا در هر نقطه ي ديگري از جهان ، " شناسايي و ديدار دانشجويان با يک سياح " که از يک کشور و از يک سرزمين باشند، " زير پرسش مي رفت " ؟
    به اين مي گويند، نفي حقيقت با کردار بيمار گونه تا مرزهاي جنون خودخواهي و خود پرستي با چسپيدن به دروغ هاي شاخدار به هدف تخريب حقيقت!
    قصه پردازي هاي مضحک و شرم آور از رديف ، آمدن مرد جوان به هوتل اوکراين و کشيدن جهانگرد " ضعيف، ناتوان، هميشه بي خواب، عاشق پيشه و گرفتار هيجان هاي درسي و سياسي (!) " از ميان انبوهي از سياحان ، به بيرون و رهنمايي رفتن به سوي موتر والگاه سياه ايستاده در کنار دروازه ي هوتل و تقاضاي سوار شدن به آن (ص 144)؛ بيشتر به صحنه سازي هاي فلم هاي " رامبو " و " ارنولد شوارس نيگر " شباهت دارد که در دوران جنگ سرد ، سينماي هاليود ، در ضديت با ممالک سوسياليستي، بويژه اتحاد شوروي، ساخته بود و جنبه ي تبليغاتي داشتند.
    به هر حال بين ساخته هاي تبليغاتي آميخته با دروغ و صحنه سازي سينماي هاليود و قصه پردازي هاي بي ماهيت يک آدم هوس باز، شهوت ران و دچار بيماري هاي رواني، از زمين تا آسمان ، تفاوت هاي جدي وجود دارد.
    و اما با وجود دروغگويي و ادعاي کاذب جهانگرد، مبني بر زير پرسش رفتن ديدن دانشجويان با يک سياح؛ شماري از دانشجويان (دختر و پسر) افغانستان مقيم شهر کيف به استقبال آمده بودند که از نام هاي : عفيفه، امليا اسپارتگ، فريد، بصير و مرتضي، در برگه ي (144) ياد آوري بعمل آمده است و حتي از برخورد لفظي ميان فريد و بصير رنجبر در رابطه به جامعه ي شوروي و نظام سوسياليستي حرف هاي سبک و خيله آورده است، که اميد مي رود، روزي آنان با شلاق منطق، با نگارش و نشر خامه يي بر دهان اين حقه باز، دروغ باف و شعبده باز خجل در برابر حقيقت و تارﯾخ، خيلي ها محکم بکوبند و از واقعيت در مقابل سفسطه و چرند نويسي دفاع کنند!
    (ما ذات نهاده بر صفاتيم همه
    عين خرد و سخره ي ذاتيم همه
    تا در صفتيم در مماتيم همه
    چون رفت صفت همه حياتيم همه)

    " ناصر خسرو بلخي "
    دانشجويان افغانستان در شهر کيف، جهانگرد صحتمند بيمار نما را به خوابگاه عفيفه (خواهر احمد بشيررويگر) بردند تا با يک تير و دو فاخته را شکار نمايند:
    - در بيمارستان اکتوبر بستري ساختند تا آرام و مجاني بخوابد، آرام و مجاني بخورد، آرام و مجاني بنوشد، آرام و مجاني لذت ببرد؛
    - رايگان مداوا شود، لطف و مهرباني ببيند، رايگان به استراحت بپردازد تا آرامش روحي از دست رفته ناشي از ضربات کوبنده ي عشق هاي شکست خورده را باز يابد.
    جالب است: خانم لودميلا، يکي از پزشکان بيمارستان که خود از زيبايي وجذابيت بي مانندي برخوردار است، تمام وظايف پزشکي و درماني را کنار مي گذارد و روي بستر بيمارتازه وارد مي نشيند و مي گويد:
    " خوش امدي، دخترجذابي (!) هستي " ( ص 145)
    چه خوب خواهد شد تا اگر محترم سالم اسپارتک، خانم اميليا اسپارتک و ديگران که درآن هنگام در شهر کيف دانشجو بودند و با محيط اجتماعي و سياسي و شرايط زندگي مردم در آنجا آشنايي، همچنان آگاهي و معلومات دقيق دارند؛ قلم را برداشته ، در واکنش به حرف هاي بي مايه، هذيان گويي ها و هرزه نويسي هاي سرو دم بريده ي جهانگرد بيمار و کاتبان اين فصل؛ حقيقت را بيان نمايند.
    شگفتا که نابغه ي زمان (!) ، نظريه پرداز سياسي (!)، طراح استراتيژي هاي سياسي- اقتصادي ـ اجتماعي، از بستر بيماري در بيمارستان شهر کيف، به وضعيت زندگي زنان در اتحاد شوروي، نيز نظر انداخته و به کشف مهمي (!) دست يافته است:
    « زنان شوروي با تمامي مشکلات اقتصادي و سياسي قادر به درک ريشه ي فرودستي خود (!) نبودند. دولت به گونه اي ستمديدگي زنان را پنهان مي کرد و خود به استثمار شان (!) مي پرداخت. اما تمام زنان اين موقعيت را به گونه ي يکسان تجربه نمي کردند. » (ص 154)
    بسيار خوب!
    فقط يک پرسش: کسي که در باره ي " فرودستي " ، " ستمديدگي" و "استثمار" زنان دراتحاد شوروي حرف زده است ؛ خودش زاده ي کدام شرايط رشد اقتصادي- سياسي- احتماعي بوده است؛ در چه نوع جامعه بزرگ شده بود و مي زيست؛ سطح زندگي خانواده ها و در کل عموم مردم چگونه بود؛ نظام سياسي حاکم بر جامعه و سرنوشت مردم در کدام مرحله ي از تمدن قرار داشت... ؟
    بدون ترديد، تحليل گر بيمار که متوجه حال ابتر (!) زنان در اتحاد شوروي شده؛ خودش در فضاي کامل ايمني هاي اجتماعي (!) در وضعيت رفاه اقتصادي- اجتماعي
    ايده يال با داشتن کليه حقوق و آزادي هاي مدني و اجتماعي در خور و شايسته ي زندگي انساني، حيات به سر مي برد (!).
    اما برخلاف دريافت هاي مجرد، خشک غير علمي و غير منطقي پژوهشگر(!) بي علم و بي عمل، احصائيه هاي جهاني، از جمله امار رسمي دفاتر سازمان ملل متحد گواه بر آن بود که زنان در اتحاد شوروي سابق از سطح بلند آگاهي سياسي و اجتماعي برخوردار بودند؛ تعداد زنان باسواد و داراي آموزش هاي عالي دانشگاهي و نيمه عالي و تعليمات مسلکي و متوسطه رقم درشتي را احتوا مي نمود؛ نرخ اشتغال بالا درميان زنان در مشاغل مختلف، پرداخت دستمزدها و حقوق باز نشستگي، موجودت بيمه هاي اجتماعي ، بيمه هاي صحي وغيره خدمات اجتماعي با درنظرداشت معيارهاي معين رشد اقتصادي – اجتماعي در جامعه، رضائيت بخش دانسته مي شد.
    بيمار عشق وافسرده ي روانخواه در جامعه شوروي، بي توجه به شخصيت حقوقي خود درآن جا، خواست از نبوغ (!) کار بگيرد؛ بنا برآن " در پي آن شد " « تا تناقض سيستم شوروي را با مارکسيزم » در يابد، ليکن پوچي عقل و پوکي منطق، جلو عملکردش را گرفت. زيرا کشف « تناقص سيستم شوروي با مارکسيزم » از بستر خواب مجاني و مداواي رايگان دربيمارستان خود آن کشور، با انجام صحبت هاي گرم و شيرين با " عفيفه " ، " کريم" و ساير دانشجويان افغانستان در شهر کيف، امکان پذير نبود. اتحاد شوروي سرزمين پهناور بود و پانزده جمهورﯾت داشت، فلهذا بايست به همه جا ها مسافرت صورت مي گرفت و پژوهش ها بعمل مي آمد. آنچه را بايد دسته هاي پژوهشگران سياست و جامعه شناسي، انستيتوت هاي تحقيقاتي و دانشمندان علم اقتصاد با استفاده از تخصص و تجارب مسلکي طي ساليان دراز با حصول تجارب و نتايج مثبت، بسر مي رسانيدند، يک ديوانه ي عشق هاي شکست خورده به ياد آن شب زنده داري ها و بيابان گردي هاي بي حاصل در پي آن پا ها را لچ کرده بود.
    شب، چون زني که پنجره ها را يکان يکان
    مي بندد و چراغ اطاقش را
    خاموش مي کند.
    يک يک ستاره ها را خاموش کرد و خفت.
    سرخي در آسمان سپيد سحرگهان
    گل هاي ارغوان را بر آبشار شير
    تصوير کرد.
    بادي، کتاب سبز درختان را
    تفسير کرد.
    آنگاه، در حرير چمن آتشي شگفت.
    آتش نبود،
    بر آب سبز دريا، قايق بود.
    خورشيد واژگون حقايق بود
    يا، انفجار عقده ي تاريکي
    در آفتاب سرخ شقايق بود.

    " نادر نادر پور "
    خواننده ي عزيز، توجه فرمائيد!
    دانشجويان افغانستان در شهر کيف، به نام انسانيت، از روي اخلاق و تربيه انساني، به نشانه ي حرمت گذاري به يک هم ميهن مسافر و آنهم يک دختر جوان و به هدف دلجويي و دلداري دادن به يک بيمار؛ پيوسته از اين آدم نارس، ناسپاس، احسان فراموش، نمک بحرام، حق ناشناس ... در بيمارستان عيادت بعمل مي آوردند تا احساس خستگي و تنهايي نکند؛ وليک بجاي قدرداني و تشکري از حسن رفتار، اين انسان درگير بيماري نارسيسيم ( به معني: خود شيفتگي، عاشق خود بودن، چسبيدن به تمايلات دوران طفوليت و دوره ي بزرگي خود. ريشه يوناني دارد و صبغه ي اساطيري ) به دور از تربيه واخلاق قدرشناسي، در برگه هاي (154) و (155) کتاب " رها در باد " مضاعف با قصه هاي ساختگي و بي ماهيت، اتهام هاي ناروا و غير مستند را با کاربرد بدترين الفاظ، به آدرس بصير رنجبرو اعظم احمد زي، وارد نموده است. بويژه به شخصيت محترم بصير رنجبر با اين جملات : « عضو ک.گ.ب »، « جاسوس خشک و يک بعدي و«... محيل و جاسوس دم و دستگاه حزبي » تاخت و تاز صورت گرفته، که اميد مي رود تا ايشان با منطق کوبنده و بيان رسا به اين هرزه گويي ها، پاسخ دندان شکن بدهند.
    سخن بگوي که بيگانه پيش ما کس نيست
    به غير شمع و همين ساعتش زبان ببرم
    چو التماس بر آيد هلاک باکي نيست
    کجاست تير بلا گو بيا که من سپر
    م
    " سعدي "
    جهانگردعاطل و باطل، سه ماه تمام را مفت و مجاني در بيمارستان اکتوبر سپري کرد. گرچه دوکتور لودميلا پزشک " اطمينان داد که کدام بيماري جدي – (ص 146) " ندارد و پس از تکميل معاينات علت ضعف و ناتواني، " بي خوابﯽ هاي متداوم، خستگي و هيجانات درسي و سياسي !) " تشخيص شد؛ ليکن با آنهم از روي لطف و مهرباني و رعايت معيارهاي انساني، بيمار دل افگار مجوز استراحت يک ماهه را در منطقه ي آب هاي معدني قفقاز بدست آورد و با رخصت شدن از بيمارستان، به سوي مسکو پرواز کرد و برخلاف ادعاي ابلهانه ي که در اتحاد شوروي، « شناسايي و ديدار دانشجويان با يک سياح زير پرسش مي رفت ( ص 142 ) » ، در خوابگاه دانشگاه امگاوو، در نزد شهروندان افغانستان، رحل اقامت گزيد.
    در خوابگاه امگاوو، حيدر مسعود، مولا و ولي نعمت جهانگرد بيمار(!) نيز زندگي مي کرد. وليک بي توجه به فرموده ي دلنشين حضرت لسان الغيب :
    ( فروغ دل و ديده ي مقبلان
    ولي نعمت جان صاحبدلان )
    برضد آن مرحوم و مغفور، در برگه هاي ( 159 و 160 ) با زشتي و پلشتي سخن گفته است.
    ايکاش حيدر مسعود زنده و در ميان ما مي بود تا با مطالعه چرند گويي ها و هرزه نويسي هاي اين حق ناشناس فرصت طلب، " گندش " را به بيرون مي کشيد و طشت رسوايي اش را از بام به زير مي انداخت.
    خير! پروا ندارد، کسان ديگري پيدا خواهد شد تا به حکم وجدان، علاوه بر آنچه که تا کنون برملا و آفتابي گرديده، باقي مانده نقاط و زواياي شخصيت مکدر و ملوث اين آدم خود پسند و خود ستا را يکايک روشن سازند.
    در صفحه ( 159 ) کتاب " رها در باد " مي خوانيم:
    « روزي حيدر مسعود و عالم دانشور، احسان طبري يکي از رهبران حزب توده ي ايران را که در ماسکو بود، براي غذا دعوت کردند و از من نيز خواستند تا با آنها در کافي ترياي دانشگاه بروم.
    من که مقالات سياسي و ادبي احسان طبري را در مجله ي دنيا و مسايل بين المللي پيوسته با دلچسپي مي خواندم، واقعأ برايم جالب بود که وي را ملاقات کنم. باهم به کافي تريا رفتيم. اندکي بعد احسان طبري آمد و پس از معرفي همه باهم دور يک ميز نشستيم.
    طبري دو جلد کتابش " برخي بررسي ها در مورد جنبش هاي ادبي ايران " را براي من و عالم دانشور امضأ و اهدا کرد...»
    آوردن اين حکايت دروغين و عاري از حقيقت، نمي تواند به جهانگرد دروغگو کدام ارزش و اهميتي بدهد. زيرا بزرگ مرد دانشمند، فقيد احسان طبري در آن هنگام در مسکو نه؛ بلکه با خانوادۀ خود در شهر لايپزيک در آلمان دموکراتيک زندگي مي کرد.
    زنده ياد احسان طبري در اثر ارزشمند خود: " از ديدار خويشتن ( يادنامه ي زندگي ) " ، نگاشته است:
    « روزي کولوسي نن کمونيست فنلاندي و از رهبران سابق کمينترن که پس از درگذشت استالين عضو هيت سياسي ( پليت بورو ) شده بود، برخي از مارا به محل کميته ي مرکزي فراخواند و در دفتر کار آراسته اش سخنان تقريبأ به اين مضمون گفت و اين در زمستان سال 1957 بود:
    " رفقا حکايت کرده اند که شما پلنوم چهارم کميته مرکزي را با موفقيت برگزار کرديد و به همه مسايل از بنياد رسيديد و رهبري تازه اي بر گزيديد. از آن جا که ما در صدد بسط روابط خود با ايران هستيم، اين امر از جهت حقوق بين المللي مانع از آن است که شما به عنوان يک حزب مخالف رژيم موجود، آن امکاناتي را بدهيم که مايليم. لذا به اين نتيجه رسيديم که بخش رهبري عاليه حزب را به کشور آلمان دموکراتيک اعزام داريم که رابطه ي سياسي با ايران ندارد و دولت ايران آن را به رسميت نمي شناسد ... "
    اين تقريبأ آغاز سال 1958 ميلادي بود و ما تا بهار 1979 در لايبزيک ساکن بوديم. آغاز ارديبهشت 1358 هجري، در بهار آزادي، پس از پيروزي انقلاب بهمن ، پس از گذشت 32 سال مهاجرت به تهران بازگشتﯿم. »
    ( از ديدارخويشتن " يادنامه ي زندگي "، صص پ161 و 163 )
    آنچه در سطور بالا مطالعه شد، تمام صحنه سازي هاي دروغين کتاب " رها در باد " را در اين زمﯿنه ، از بيخ و بن کنده و به زباله دان گنديده ها مي اندازد.
    به سان ساير دروغ هاي چرکين و بي مايه که همه آن ساخته ي ذهن شرير و هوس باز يک آدم بي آزرم مي باشد و با خفت و بي شرمي به خورد خواننده داده شده است، بار ديگر با دخيل ساختن پاي حيدر مسعود در قضيه، به يک دروغ پرازوقاحت و بي حيايي بر مي خوريم.
    « در ماسکو دوباره به دانشگاه امگاوو برگشتيم تا به زودي به کابل برگردم. حيدر مسعود به ديدنم آمد و گفت: " فردا صبح ساعت ده به اتاق من بيايد که رفيق دريانکوف مي آيد. رفقاي داخل دستور فرستاده اند تا شما را کمک کنيم. " پرسيدم: " دريانکوف کيست و چه کمکي مي کند ؟ " گفت: " پروفيسور دريانکوف شرق شناس روسي است که زماني در انجمن زبان پشتو کار مي کرد. زبان فارسي و پشتو را چون زبان مادري خود مي داند. فردا با شما گپ مي زند.» ( ص 165-166 )
    دانشجويان افغانستان، بويژه اعضاي حزب دموکراتيک خلق افغانستان که در آن وقت در مسکو مصروف تحصيل و آموزش بودند، بخوبي آگاه اند که آن پروفيسور دريانکوف يکي از دشمنان سرسخت پرچمي ها، ولي دوست و مدافع يک سروگردن رفقاي خلقي بود. دريانکوف هيچگونه ارتباطي با پرچمي ها از جمله با حيدر مسعود نداشت. بنابرآن آنچه زير اين درامه ي شرم آور آمده است از ريشه نادرست مي باشد. دريانکوف چرا با اعضاي حزب ( پرچمي ها ) که در دانشگاه هاي شهر مسکو، دانشجو بودند، چنين ديداري را بعمل نياورده بود که با يک جهانگرد نا آشنا، انجام داد؟
    درکتاب "حزب دموکراتيک خلق افغانستان (کودتا، حاکميت و فروپاشي)"،(ص 47 ) تأليف محمد اکرم انديشمند، به استناد روايت کتاب " ک جي ب در افغانستان " ؛ مطالبي راجع به پرداخت پول توسط مأمورين کا. جي. ب براي نورمحمد تره کي بيان گرديده که بي گمان دسته ي نويسندگان کتاب و جهانگرد بيمار با الهام گرفتن از آن قصه هاي ساختگي متروخين؛ حکايت دروغين ملاقات خيالي با دريانکوف را در اتاق حيدر مسعود، پرداز داده اند و مسأله ي پرداخت پول را به " رفقاي رهبري " بويژه به زنده نام ببرک کارمل، اتهام بسته اند، که بايست در اين مورد سند مؤثق ارائه نمايند و کليه اعضاي با وقار حزب دموکراتيک خلق افغانستان ، خواهان آن هستند!
    و اما دروغ بزرگ، مبني بر دادن بورس تحصيلي در رشته ي ادبيات به اين سفسطه سرا که خبر آن در مسکو، در اتاق حيدر مسعود، بوسيله دريانکوف، به اطلاع رسانيده شد، پرده از روي ساير دروغ هاي شرم آوربرمي دارد.
    چه کسي نمي داند وآگاه نيست که درآن زمان بورس هاي تحصيلي در اتحاد شوروي از طريق وزارت ها، دانشگاه کابل، انستيتوت پولي تخنيک براساس پروتوکول همکاري هاي اقتصادي و فرهنگي بين دو مملکت به کارمندان دولت و دانشجويان توزيع مي گرديد.
    افراد و اشخاص خارج از دايره ي دفاتر رسمي حکومت هاي هردو کشور در اين موضوع هيچ نقشي و دخالتي نداشتند و نمي توانستند داشته باشند.
    شايد ار شور در جهان فکنيم
    گريه بر پير و بر جوان فکنيم
    رستخيزي زجان برانگيزيم
    غلغلي در همه جهان فکنيم
    برفروزيم آتشي ز درون
    شورشي در جهانيان فکنيم

    " عراقي "


    اين مطلب آخرين بار توسط admin در الأحد 10 فبراير 2013 - 7:13 ، و در مجموع 4 بار ويرايش شده است.
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6939
    Registration date : 2007-06-20

    قسمت اول ـ سيزدهم نقد محترم غفار عريف بر بادنامهء ثريا بهاء

    پست  admin في السبت 9 فبراير 2013 - 19:00

    بخش هشتم

    در داستان هاي اساطيري و پهلواني، در شاهنامه ي استاد طوس زنان نيز در حادثه آفريني ها و بروز وقايع جالب، نقش داشته اند.
    از آن جمله، سودابه دختر شاه و زن دوست داشتني حرمسراي کيکاووس است که به وسوسه اندازي ديوآز و حرص شهوت ، دورويي و ناسپاسي، راه خيانت و تزوير را در پيش مي گيرد و در نتيجه موجب آوارگي و کشته شدن سياووش مي گردد، که در فرجام رستم دستان به خون خواهي و گرفتن انتقام، سودابه را با خنجر دونيم مي کند و از بين مي برد.

    تهمتن برفت از بر تخت اوي
    سوي کاخ سودابه بنهاد روي
    زپرده به گيسوش بيرون کشيد
    زتخت بزرگيش در خون کشيد
    به خنجر به دو نيم کردش به راه
    بجنبيد بر تخت کاووس شاه

    " فردوسي "

    و حال در کتاب " رها در باد " به سرغ حيله گري ها وطرح نقشه هاي شيطاني از نوع سودابه، مي رويم و حقيقت را از دروغ سوا مي سازيم.
    در فصل هفتم (صص 171 – 184 ) زير عناوين:
    - سنگين ترن پيامد ها؛
    - دادگاه استاليني .
    زشت نگاري و مستهجن نويسي؛ در حکم مفاخره ي فردي ( نثري، نه نظمي) که تهي از بيان کمالات معنوي و فاقد زيربناي اصالت و رسالت انساني و اجتماعي مي باشد، ادامه پيدا مي کند.
    حکايتگر با پشت سر گذاشتن سفر طولاني پنج ماهه و استراحت در منطقه ي آب هاي معدني در قفقاز، دوباره به ميهن برگشت نمود.
    اين که در فرودگاه هوايي بين المللي کابل، از وي چه نوع استقبال صورت گرفت و پس از آن که به خانه رسيد، چه پيش امد هاي ديگري رخ داد؛ علي رغم پندار و خيال واهي حکايتگر و کاتبان کتاب؛ برگي از تاريخ جنبش مترقي را در افغانستان، نمي سازد؛ بلکه مسأله ي مربوط به زندگي شخصي يک فرد خيلي ها عادي و معمولي و عاري از اهميت سياسي، مي باشد. بنابرآن با بيهودگي و غير جالب بودن صفحه هاي کتاب را متورم ساخته است.
    بهتراست تا محترم صديق الله راهي که در صحنه آرايي ها و تمثيل گري ها به ايشان نقشي داده شده، در رابطه به صحت و سقم مسايل، خوانندگان عزيز را در روشني، قرار دهد.
    و اما ماجراي پروفيسور دريانکوف بار ديگر از آستين دروغ، سر بيرون مي آورد ودر طومار شيطاني چنين مي خوانيم:
    « من [ ثريا بها ] همان شب به ديدن استاد خيبر رفتم که خانه اش در عقب بلاک ما بود [ تکرار مکررات ]. او از بهبود وضع صحي من شادمان شد. من جريان مسافرت و ماجراي دريانکوف را برايش قصه کردم. استاد گفت: " دريانکوف انساني واقعيت گراست. اما سخنانش را نزدت نگهدار. من منتظر بهبود و برگشت تو بودم. حال زمان آن فرارسيده است که انتقادات تو را به کميسيون تفتيش حزب واگذار کنم. مسئوليت اين کميسيون را نوراحمد نور و بارق شفيعي بر دوش دارند." » (ص 173 )
    خواننده ي عزيز! توجه فرماييد!
    اين آدم خودخواه و خود صفت با دروغگويي و لجن پراگني، چطوربا پامال سازي واقعيت ها و بي توجه به حقيقت؛ بار ديگر آزادگي و ويژه گي هاي اخلاقي استاد خيبر را زير سوال مي برد و به چالش مي کشد؟
    آن گونه که در سطور گذشته اين خامه يادآوري بعمل آمد، در سلسله ي مراتب اشخاص علاقه مند به مسايل افغانستان، در اتحاد شوروي سابق، پروفيسور دريانکوف آن شرق شناس روسي، تا مغز استخوان و با همه ي ذرات وجودش، در دشمني و ضدت با جناح پرچم ح.د. خ. ا، قرار داشت.
    در اين جا لازم مي افتد تا براي اثبات موضوع، به يک مأخذ بکلي جديد، مراجعه صورت گيرد:
    در فصل سوم کتاب : « چگونه ما به بيماري وايروس A (هجوم به افغانستان ) مبتلا مي گرديديم » تأليف : ولاديمير سنيگيريوف و واليري ساموونين، ترجمه ي : غوث جانباز، نشر شده در سايت: افغان جرمن آنلاين، در برگه هاي (122 – 131 ) مطالبي در باره ي " دووريانکوف " درج است که قسمت هاي از آن در اين جا آورده مي شود:
    « باري در شبانگاهان به ستاراستين خبر دادند که قرار است فردا ذريعه پرواز ايروفلوت نيکولاي دووريانکوف پروفيسور پوهنتون دولتي مسکو به کابل بيايد. ستاراستين همه کارهاي ديگر را کنار گذاشته به استقبال اين دانشمند رفت.
    طي سال هاي 60 و 70 سده ي بيستم ميلادي پروفيسور دووريانکوف اکثراً به افغانستان سفر مي کرد. وي که با زبان پشتو با فصاحت تمام تکلم مي نمود و با تاريخ افغانستان بخوبي آشنايي داشت، اکثراً مهمان گردهمائي هاي مختلف در کابل مي بود وبيانيه هاي او مورد توجه افغان ها قرار مي گرفتند. حين اين بازديد ها دووريانکوف با علاقمندي وافري با خبرنگاران راديو افغانستان مصاحبه مي کرد. صحبت هاي راديوئي دووريانکوف هميشه حادثه ساز بوده و اذهان شنوندگان را تکان مي داد. تکلم آزاد و با فصاحت دووريانکوف خارجي به زبان پشتو افغان ها را به حيرت مي انداخت. اين دانشمند نه تنها به زبان پشتو مي توانست صحبت کند، بلکه همچنان به زبان پشتو شعر مي نوشت و اشعار شعراي روسي همچون پوشکين و ماياکوفسکي را به زبان پشتو ترجمه مي کرد.
    دووريانکوف دوست سابقه ي تره کي بود. وقتي اين دو با همديگر آشنا شدند، تره کي هنوز يک نويسنده ي جوان بود، که داستان هاي اشک آور را در باره زندگي مشقت بار مردم مي نوشت.
    باري پروفيسور و تره کي ليدر آينده ي افغانستان به ناحيه خط " ديورند " به پشتونستان رفتند. دووريانکوف با تره کي برسر يک بوتل قيمتي شراب کنياک شرط بست که او در اين منطقه خود را پشتون تباري که در کودکي منطقه را ترک نموده معرفي مي کند و هيچکسي در باره ي اصليتش شک بر نخواهد شد. دووريانکوف شرط مذکور را در قسمت تکلم عالي به زبان پشتو بدون شک برُد، اما او " افسانه ي " تباري خود را ضعيف ساخته بود و نتوانست قناعت پشتون هاي محل را در مورد معرفي نيکه ، جد، پدر کلان، پدر، ماما ها، کاکا ها ... فراهم نمايد ....
    دووريانکوف پروفيسوري بود با شهرت جهاني، آثار زيادي را تأليف نموده بود. همزمان با آن که در پوهنتون مسکو تدريس مي کرد، کارهاي اجتماعي را نيز به پيش مي برد، او معاون آمر « جمعيت دوستي شوروي – افغانستان » بود . اين آدم آگاه، جذاب و هدفمند دوستان زيادي در دهليز هاي حاکميت اتحاد شوروي داشت که عدتأ از جمله ي شاگردان و محصلين او بودند. در برابر اين شخص دروازه هاي بسياري دفاتر در وزارت خارجه و کميته مرکزي حزب کمونيست با سهولت گشود مي شدند.
    هنگامي که تره کي هنوز صرف در آغاز فعاليت هاي سياسي خويش قرار داشت، همين دووريانکوف بند و بست اورا براي مسافرت به اتحاد شوروي گرفته بود. ليدر آينده ي افغانستان را گاهي اتحاديه ژورناليستان و گاهي هم « اجتماع دوستي شوروي – افغانستان » دعوت مي نمودند. پروفيسور با استفاده از ارتباطات خود تداوي دوست افغان خود را در آسايشگاه هاي ناحيه قفقاز مهيا مي نمود، نوشته هاي او را در جمهوريت آذربايجان شوروي به نشر مي رساند. به عباره ي ديگر تره کي را در مسکو از برکت دووريانکوف شناختند.
    و اکنون زماني که تره کي ديگر در رأس دولت افغانستان قرار گرفته بود، او خوبي هاي" استاد شوروي " (در متن روسي کلمه ي استاذ آمده است) خود را فراموش نکرده بود. تره کي از طريق اداره ي خود به وزارت امور خارجه شوروي دعوت نامه فرستاده خواهش کرد تا دووريانکوف مهمان شخصي وي شود ....
    ... دووريانکوف با اندکي خجالت زدگي گفت که ملاقاتش با تره کي بسيار گرم سپري شد. طي تمام شام شب آن روز ويسکي « کووين آن » مي نوشيدند و کباب و پلو مي خوردند. به گفته ي دووريانکوف تره کي با او بسيار عادي بود، مثل سابق يک ديگر را « تو » خطاب مي کردند. گذشته ها را به ياد مي آوردند، به زبان پشتو شعر مي خواندند و شوخي مي کردند ....
    در منزل ستاراستين حين صرف غذا بحث و گفتگو ميان مامور کشف و دووريانکوف با شدت تمام ادامه يافت. دووريانکوف با جرئت و اطمينان گفت : « ملاقات با تره کي يکبار ديگر باور مرا مبني بر آن که " انقلاب ثور " هرچه بيشتر استحکام مي يابد، قوت بخشيد.ثبوت اين ادعاي من قبل از همه سرکوبي مرگ بار دشمنان داخلي که خطرناک ترين دشمنان خط اول استند، يعني پرچمي ها مي باشند. »
    ستاراستين: « خوب گيريم که خلقي ها نايل به سرکوبي اين " در خط اول " گرديدند، بعد چي؟ به دنبال آن خط دوم، سوم، چهارم ... يکي پي ديگر خواهد آمد. حاکميت جديد هنوز بسيار ضعيف است، و من فکر مي کنم که تره کي و طرفداران او در خطا استند که حمايت کارمل و همکاران اورا از دست دادند. در شرايط کنوني بهتر مي بود اگر آنها به جبهه ي وسيع نيروهاي ديموکراتيک و وطنپرست اتکأ مي کردند و امکانات خودرا محدود به اعضاي جناح سکتاريستي « خلق » نمي ساختند. کلمه « سيکتاريستي » دوودريانکوف را آزرده ساخت . در حالي که در لبان پنديده اش قف سفيد پيدا شده بود ، گفت: " در اين صورت مرا نيز سيکتاريست حساب کن . بلي ، من کمونيست و بلشويک شوروي و يک خلقي هستم ! " .... »

    حال بخوبي هويدا گرديد که آن درامه ي ساختگي و شرم آور، ملاقات حکايتگر با پروفيسور دووريانکوف، به جز خيره سري و بد انديشي سالوس صفتانه، چيز ديگري بيش نبود.
    کسي که سراسر زندگي اش با فتنه انگيزي، نيرنگ و فريب سپري شده باشد، چگونه جرأت مي نمايد که با گستاخي و ناپاکي و نا بکاري ؛ بر نيکان و پاکدلان مهربان و فرزانه ، اتهام ببندد؟
    چطور ممکن است که استاد خيبر، دووريانکوف را با آن پيشينه ي پر از نفرت و کين در مقابل پرچمي ها، انسان واقعيت گرا دانسته باشد؟
    ايکاش استاد خيبر در زمان سلطه ي سياسي نورمحمد تره کي، در قيد حيات مي بود که دووريانکوف را در مقام شامخ (!) يک « کمونيست و بلشويک شوروي » و در عين وقت يک « سيکتاريست » و يک « خلقي » تمام عيار مي ديد که تا سرحد جنون، پلان سرکوب مرگبار و محو فزيکي همه پرچمي هارا بمثابه ي خطرناک ترين دشمنان داخلي در خط اول و مقدم جبهه ي ضد حاکميت خونين جناح حاکم خلقي ها، مي خواست در عمل پياده سازد!

    ساير مطالبي که حکايتگر با گريز از حقيقت و پيوستن به دروغ ، ريا و فريب، در اين ارتباط بيان داشته، يکسره خودساخته و خودپرداخته بوده با زندگي حزبي و واقعيت هاي سياسي کوچکترين رابطه ي ندارد. اين همه مناظره ها و جروبحث هاي خيالي پرداز داده شده که برخاسته از احساس خاري و حقارت در مقابل ديگران مي باشد، زوال و انحطاط سيماي اخلاقي حکايتگر را به نمايش مي گذارد که به واسطه ي آن بحران هاي رواني پيهم شکست و سرخوردگي تکان دهنده، در زندگي شخصي دامنگير او گرديده بود و در نتيجه در باطلاق تجريد و انزواي سياسي و اجتماعي رها يش کرده است.

    دريا – صبور و سنگين –
    مي خواند و مي نوشت:
    - « ... من خواب نيستم!
    خاموش اگر نشستم،
    مرداب نيستم!
    روزي که بر خروشم و زنجير بگسلم؛
    روشن شود که آتشم و آب نيستم! »

    ( فريدون مشيري )

    بر تيتر ديگري، فصل هفتم کتاب " رها در باد " ، « دادگاه استاليني » نام گذاشته شده است. موضوع هاي که زير اين عنوان در عالم رويأ هاي افسانه يي در قالب مناظره طرح ريزي گرديده، اندک ترين ارتباطي با حقيقيت زندگي سياسي و حزبي پيدا کرده نمي تواند. زيرا کليه حرف ها در چوکات درهم شکسته و غير منطقي ريخته شده که زيادتر بي هويتي حکايتگر را از منظر سياسي بر ملا مي سازد.
    و اما پيش از ورود به اين مسأله ، لازم مي افتد تا به ذکر يک رويداد ديگر بپردازيم که در زندگي سياسي اين آدم دروغگو رخ داده، ليکن خودش بيان آن را در طومار خويش مصلحت نديده و با طفره رفتن از آن ، ظلمت قلب و تاريکي ضمير خود را متاع بازار ساخته است.
    در سال 1349 خورشيدي، کميسيون نظارت و کنترول مرکزي حزب و کميسيون نظارت و کنترول کميۀ ولايتي کابل ، پس از انجام تحقيقات و بررسي هاي لازمه، در يک فيصله ي مشترک، به اين خوبروي (!) حادثه جو ، به جرم اعمال و حرکات وحدت شکنانه و نقض اصول درون حزبي (احکام اساسنامه) حکم جزاي تنزيل مقام از عضويت اصلي به عضويت آزمايشي حزب را صادر نمودند که حکم صادره بلادرنگ برايش ابلاغ گرديد.

    خوشبختانه شماري از رفقا که در آنوقت، عضويت کميسيون هاي ذکر شده را دارا بودند، تا هنوز شکر زنده وسلامت هستند و به يقين که بردرستي اين مطلب صحه مي گذارند.
    ولي به سادگي قابل دريافت است که گزينش عنوان « دادگاه استاليني» نه به خاطر بيان واقعيت و نه به هدف تبارز پاکي و درستي رأي ، صورت گرفته؛ بلکه در اين انتخاب، با عوامفريبي يک ذهنيت توطئه جويانه و دستهاي ناپاک و خطرناک در کار بوده است. حکايتگر و همکارانش خواسته اند تا بواسطه ي آن ، بد انديشي ، لجوجي و گنهکاري اخلاقي خويش را پرده پوشي نمايند و در عوض ، اصول اخلاق سياسي و اجتماعي ؛ موازين تفکر انقلابي و انظباط سازماني – سياسي و اجتماعي را در ح.د.خ.ا ، خدشه دار و بي مفهوم جلوه گر سازند.
    اين انتخاب بيشتر به آن بذله گويي هاي شباهت دارد که مردان و زنان در روزهاي کارناوال و در محافل فاشينگ بر زبان ميرانند.
    پروفيسور صادق جلال الاعظم ، در رساله ي تحقيقي خود بنام " سلمان رشدي و حقيقت در ادبيات " ، ترجمه : تراب حق شناس ، تعريف کلاسيک کلمه ي کارناوال را اين گونه آورده است :« کارناوال آن لحظه از زمان و مکان است که در آن از هر چيزي ، هرچه باشد ، مي توان با آزادي کامل سخن گفت . » (ص 115)
    و درست اين تعريف بر همه ي مطالبي که زير اين عنوان پر از جعل و تزوير و هرزه گويي جا داده شده ، بکلي صدق پيدا مي کند.
    کسانيکه از ديالکتيک پديده ها در حيات حزبي آگاهي دارند و با قاعده و قانون زندگي حزبي آشنا هستند، نيک ميدانند که دادگاه حزبي براي يک عضو آزمايشي ، در مرکز حزب آنهم در حضور اعضاي دفتر سياسي کميته ي مرکزي داير نمي گردد؛ بلکه اين وظيفه ي کميته هاي حزبي شمرده مي شد تا موضوع را از طريق مراجعه به کميسيون نظارت و کنترول کميته هاي ولايتي و مرکزي دنبال نمايند.
    اين امر هم واضح است که هيچ دادگاه ، پيش از انجام تحقيقات، تکميل، بررسي و طي مراحل اسناد و بدون موجوديت دلايل قناعت بخش داير شده نمي تواند.
    پس چطور ممکن است که سرنوشت سياسي يک عضو آزمايشي حزب، کميته ي مرکزي را بخود مصروف نگهدارد، بي آنکه دلايل الزام و اسناد کافي به کميسيون نظارت و کنترول مرکزي ارايه گردد و همچنان آن کميسيون نظر و فيصله ي خود را صادر کرده باشد ؟
    هنگاميکه نگارنده ي اين سطور ، اين فصل کتاب " رها در باد " را براي داکتر صاحب راتبزاد مي خواند و ايشان به هرکلمه و به هر واژه ي آن به دقت گوش فرا داده بود؛ ضمن اينکه کليه صحنه سازي هاي اين درامه ي شرم آور را بي بنياد و ساخته ي ذهن يک آدم درگير بيماري رواني دانست، در حيرت افتيد که چطور برخي انسان هاي حقه باز و محيل مي توانند تا اين سرحد ، در لجنزار ياوه سرايي و دروغگويي سقوط کنند!
    در اين فصل، حکايتگر از زبان همايون برادر خود نيز ، حرف هاي پوچ و بي مايه آورده است که قابل تبصره دانسته مي شود.
    اگر آن گفته ها به راستي ، سخنان همايون است، پس حرف ها چنان مي رساند که بين آن دو برادر و خواهر ، از لحاظ اخلاق، خوي و عادت و صفت هاي انساني ، هيچ تفاوتي وجود ندارد. هردو در يک محيط ناسالم تربيتي رشد نموده اند که زوال شخصيت در بد کرداري و ناسپاسي و نمک بحرامي ، حاصل آن است.
    در دهه ي شصت خورشيدي شاد روان عبدالحق علومي، به اساس شناخت قبلي که با همايون داشت، با درنظرداشت مسلک و رشته ي تحصيلي ، وي را در مربوطات شعبه ي عدل و دفاع کميته مرکزي ح.د.خ.ا مقرر نمود.
    همايون خوب به ياد دارد که اکثريت رفقاي حزبي مشغول کار در آن جا، به سبب سابقه خراب و شهرت زشت خواهرش، از وي دوري مي گزيدند و با بي ميلي و بي رغبتي همرايش سرد برخورد مي کردند.
    آنچه امروز ، آن دو برادر و خواهر ، با « زالو صفتي » و با بي شرمي ، دست در دامن دروغ و ريا انداخته و با بي حيايي به ناحق بر ديگران تاخته اند؛ از گذشته ي ننگين و محيط زندگي شرم آور خود توشه آورده اند.


    عاشقان را آتشي، وانگه چه پنهان آتشي!
    وز براي امتحان بر نقد مردان آتشي
    داغ سلطان مي نهند اندر دل مردان عشق
    تخت سلطان در ميان و گرد سلطان آتشي
    آفتابش تافته در روزن هر عاشقي
    ما پريشان، ذره وار اند پريشان آتشي
    الصلا! اي عاشقان، کين عشق خواني گستريد
    بهر آتش خوار گانش بر سر خوان آتشي
    عکس اين آتش بزد بر آينۀ گردون و شد
    هر طرف از اختران بر چرخ گردون آتشي

    " مولوي "


    بخش نهم

    در قسمتي از ديدگاه دکتر علي شريعتي، نظريه پرداز ديني و فلسفي در جمهوري اسلامي ايران، پيرامون شعر و انديشه ي اقبال لاهوري، چنين مي خوانيم:
    « هر روز که مي گذرد، فاجعه ها آن چنان و قيح تر و صريح تر مي شوند که شيفتگان و مريدان و مقلدان و سودازدگان و بت پرستان نيز به خود مي آيند و زار از تنشان بيرون مي آيد و سحر از سر شان مي پرد و از تخدير و زکام شفا مي يابند و سوزش درد و طعم تلخ را با همه سوزندگي و زنندگي اش حس مي کنند. اما، در توجيه اين ناکامي ها و گمراهي ها هنوز نتوانسته اند درست انگشت بر جاي درد بگذارند و ريشه فاجعه را بيابند، و همچون هر طبيب بي تشخيص و هر سياست باف بي تميز و جامعه شناس ظاهر بين، گريبان اين و آن را مي گيرند و با حدس و گمان و قياس و حتي دشنام و اتهام، گريبان خويش را از چنگ تحقيق و مسئوليت يافتن علت و نشان دادن راه نجات و هدايت رها مي کنند و خودرا تسکين مي دهند و ديگران را فريب، و ببينيد که چه جنجال هاي بي ثمر و جدال هاي بي اثر به راه افتاده است .... » (کليات مولانا اقبال لاهوري، به کوشش: عبدالله اکبريان راد، انتشارات الهام، ص {5} )

    آنچه در سطور بالا مطالعه شد، مصداق آن را در مطالبي که در بخش هاي گذشته نگارش يافت و همچنان مسايلي که در آينده به بررسي گرفته مي شود، بخوبي در مي يابيم.
    به ادامه ي هرزه گويي ها، ياوه سرايي ها و بيهوده نويسي ها، بار دگر در فصل هشتم کتاب " رها در باد " زير عناوين « يک وصلت» ، « يکسره وحشي » و « دسيسه سازي و فتنه پردازي رهبران پرچمي » ؛ سلسله ي ترفند بافي ها ، ژاژ خاييدن ها، هرزه لايي ها ومهمل بافي ها، محتوا و محور اصلي موضوع ها را، تشکيل مي دهند.
    آيا حکايتگر و کاتبان کتاب گاهي هم به اين فکر بوده اند که آوردن قصه هاي زندگي شخصي بي نور و بي نمک و از هر نگاه فاقد اندک ترين ارزش مندي، به جز هدر رفتن وقت گران بهاي خوانندگان عزيز، توأم با وارد آمدن زيان مالي به آنان از بابت پرداخت قيمت خريد کتاب، چيز ديگري حاصل آنست؟
    براي فرهنگيان، دست اندرکاران عرصه هاي هنر و ادبيات، آگاهان سياسي ، سياستمداران، پژوهشگران، ژورناليستان، مورخان و واقعه نگاران و در مجموع شهروندان افغانستان در داخل کشور و خارج از مرزها، چه اهميت دارد که آگاه شوند: از ميان شهر وندان، فلان شخص عادي و معمولي جامعه با فلان شخص عادي و معمولي ديگر، طرح زندگي مشترک ريخته و ميان آنان حلقه ي نامزدي مبادله گرديده است و يا بدانند که محفل نامزدي در کجا، به چه شکل برگزار شده، کدام غذاهاي دست پخت به ميز طعام خوري زيب و زينت داده و کدام ساز و آواز به آن لحظه هاي خوشي يا غم بخشيده است؟
    در اين جا فقط و فقط يک هدف ناپاک و نا شريفانه نهفته است: حکايتگر و کاتبان فصل هاي کتاب خواسته اند تا با شامل ساختن پاي رهبران خوش نام و به شهرت رسيده ي ح.د.خ.ا، در يک قضيه تهي از هر نوع اهميت و ارزش سياسي و اجتماعي، آنان را بدنام کنند و به طومار پر از مکر و حيله و دروغ و ريا، رونق بازار دهند.
    و ليک قابل پرسش و مايه تعجب است که آن آقاي آموزش ديده در دانشگاه امريکايي و در عين حال، رئيس بودجه وزارت ماليه ي افغانستان در دوران سلطنت ( آقاي حکيم حميدي ) ، ( هرگاه حرف هاي ذکر شده در کتاب حقيقت داشته باشد که من به صحت و درستي آنها بي هيچ چون و چرا به ديده ي شک و ترديد مي نگرم )بر پايه ي کدام اصل و فرهنگ اجتماعي پيشرفته، با رعايت کدام معيار شايسته ي سجاياي انساني ، بر طبق کدام نورم ارج گذاري به عزت و شرافت آدمي و بر وفق کدام منطق و فراست يک شخصيت علمي؛ به خود حق داده است تا از حکايتگر در رابطه به فاميل نجيب الله و صديق الله و اقارب آنان بپرسد:
    « اين جانوران را از کجا پيدا کردي ؟ » ( ص 187 )
    و اما حقيقت اين است که در محفل نامزدي اين اعجوبه ي عالم (!)، زنده نام ببرک کارمل و دوکتور راتبزاد هرگز حضور نداشتند و تمام حرف ها ساخته و پرداخته ي ذهن مکدر يک آدم درگير بيماري رواني و تشويق کاتبان کتاب است که فاقد ارزش و اعتبار دانسته مي شود.


    چه شيطاني خرامش واژگوني
    کندچشم تو را کور از فسوني
    من او را مرده شيطاني شمارم
    که گيرد چون تو نخجير زبوني

    " اقبال لاهوري "

    در درامه ي شرم آور « يکسره وحشي » که باز هم موضوع روي مسايل شخصي مربوط زندگي ملکه ي حسن (!) مي چرخد، در پرده ي اول، بار دگر دوکتور کمال سيد ظاهر مي گردد و نقش بازي مي کند. به خداي پاک معلوم که محترم کمال سيد، اگر مطالب زير اين عنوان را مطالعه نمايد، چقدر به نادرستي حرف ها بخندد و در تعجب بافتد؟

    دوکتور کمال سيد از کجا آگاه شده بود و يا مي دانست که نجيب الله و صديق الله آدم هاي نا پسند و بي عاطفه و زشت هستند؟

    کمال سيد قضاوت زيرين را، برپايه کدام شناخت نموده است:
    - نجيب « آدم ساديستي است. وي نامزدش را به شدت لت و کوب مي کند (ص 190)؛
    - ... « ديشب از ديدن تو خوشحال و از نامزدي تو با اين بيمار اندوهگين شدم. اگر بيمار هم نبود، تازه اين مرد به فرهنگ و شخصيت تو نمي خورد (ص 190 )؛ »

    - فاميل نجيب الله صديق الهي « فکر مي کنم از نگاه رواني خانواده ي سالمي نيستند. چون با وحشت و خشونت بزرگ شده اند » (ص 190 ).


    دوکتور کمال سيد بر معيار کدام اصول اخلاقي و فرهنگ اجتماعي به خود اجازه داده بود که به يک دختر تازه نامزد شده بگويد:
    « هنوز هيچي دير نشده است، من با تو هستم » ( ص 190 )
    وليک هيچ کسي نميتواند باور کند و بپذيرد که کمال سيد بمثابه ي يک انسان مهذب و با فرهنگ، اين گونه حرف ها را در گوش يک دختر هوس باز ، شهرت طلب و ماجراجو، زمزمه کرده باشد!

    در پرده ي دوم اين درامه ي مضحک و ساختگي، به يک معيار ناراستين ديگر ميدان داده شده است:
    در نمايش اين صحنه يک جوان دانشجو که غرق دنياي خود است و پدرش رئيس يگانه دستگاه صنعتي سنگتراشي و صيقل سنگ و صنايع پروسس چوب ( حجاري و نجاري ) در افغانستان بود، نقش اول را بازي مي دارد.
    اين نور چشمي به دل خوشي و قبولي کار تنديس سازي به اين الهه ي دروغ و ريا، در محيط و کانون دانش و فرهنگ، در دانشگاه کابل، به همسر آينده ي وي [صديق الله ] چنين مي گويد:
    « تو بايد پايت را به اندازه ي گليمت دراز مي کردي، حيف اين دختر براي تو ديوانه . » ( ص 191 )
    اما اين جوان دانشجو آگاه نبود ( شايد هم مي دانست ) که اين دختر، چه بوقلمون نمايي نبود که ياد نداشت و چه گل هاي رنگارنگ ( خوشبو و بدبو، خاردار و بي خار ) نبود که براي فريب دادن عاشقان گير مانده در عشق کور و به رسم افسونگري، در آب نگذاشته بود!

    چه زهرابي که در پيمانه ي اوست
    کشد جان را و تن بيگانه ي اوست
    تو بيني حلقه ي دامي که پيداست
    نه آن دامي که اندر دانه ي اوست

    " اقبال لاهوري "

    ( تذکار: هدف از تبصره روي سخنان افراد و اشخاص که در باره ي نجيب الله و خانواده وي گفته شده و درج برگه هاي کتاب است، اين بود تا طرفداران و پيروان سينه چاک راه و رسم آن مرحومي، از موضوع آگاه شوند و با جرأت قلم بدست گيرند و به دفاع برخيزند و به چرند گويي ها و ياوه سرايي ها، با شمشير برهان و با منطق کوبنده، پاسخ گويند. )

    در پرده ي سوم اين نمايش سبک و خفت بار و پر از مکر و حيله و شيطنت، بار ديگر، حکايتگر بر سياق تفاخر بيهوده، خود پسندي، خود خواهي و خود ستايي، دامنه ي تاخت و تازها را بر پاک ترين، شريف ترين، نيک نام ترين و صادق ترين انسان ها، با بيشرمي و بي حيايي، گسترش مي دهد و استاد خيبر را به منظور بهره برداري نا شريف، در صحنه ها در نقش هاي خيلي ها شرمگين و ذلت آور، دخيل مي سازد.
    در برگه ي ( 193 ) آمده است:
    « مادررم [ مادر ثريا بها ] پيوسته برادرم [ همايون ] را به باد انتقاد مي گرفت که " تو دخترم را به سياست کشاندي و هنوز پانزده سال (!) نداشت وي را به دست اناهيتا سپردي. اگر در آن سازمان جهنمي نمي رفت اين ديوانه از کجا پيدا مي شد" ؟ »
    در اين جا به ملاحظه مي رسد که حکايتگر، در اختلاق و گزافه گويي تا سرحد اغراق، سر آمد روزگار است.
    در نخست، آن گونه که در برگه هاي گذشته گفته شد، اين نابغه ي سياست در افغانستان (!)، اولين بار از سوي روان شاد دوکتور حيدر مسعود، به سازمان دموکراتيک زنان افغانستان، به داکتر صاحب راتبزاد، معرفي گرديد که به سن قانوني خود يعني هژده سال رسيده بود.
    بر اساس ادعاي دروغين خودش، اگر همايون در مقام يک افسر پوليس نظام سلطنتي، خواهرش را در سن پانزده سالگي به سياست کشانيده باشد، پس معلوم است که اين دختر نا عاقل و نوبالغ، در شرايط آن روزگار در افغانستان، از انديشه ي سياسي، هنر مبارزه، فهم ارزش هاي اجتماعي و تاريخي جنبش هاي انقلابي ... چيزي در چانته نداشت. از اين رو پذيرش و رعايت معيار هاي انساني از قبيل : تقوا، پاکدامني، اخلاق پسنديده، راستي و درستي، صداقت در رفتار- گفتار و کردار، پاکيزگي باطني، صفاي معنوي ... مروج و متداول در سازمان دموکراتيک زنان و توافق پيدا کردن با آنها، کار آساني نبود و هر هوسکار و هوسباز نمي توانست به تعهد خود پابند باقي بماند. حرف هاي سر و دم بريده ي حايتگر که در سيماي « خپک زير بوريا » به خورد مردم داده است، گفته هاي بالا را ثابت ميکند.
    ببينيد، خواننده ي عزيز !
    اين دروغگوي حرفه يي، با کدام مکارگي ها، سعي ورزيده تا از يک طرف استاد خيبر را در ماجراي نامزديش با صديق الله، مقصر نشان دهد و از سوي ديگر تلاش کرده تا استاد را دشمن ببرک کارمل و نجيب الله، جا بزند. فلهذا با حوصله مندي بخوانيد:
    « خيبر گفت : « ديروز با همايون برادرت در باره ي اين مشکل گپ زدم. با تأسف من هم نمي دانستم که صديق تا اين اندازه ديوانه و لجام گسيخته باشد. بازهم مي گويم آدم بدي نيست. اما زمان وي را تجديد تربيت و صيقل خواهد کرد.» (ص195) ، « ... براي من بگذار. من وي را اصلاح مي کنم. اما اگر بخواهي از وي جدا شوي، حربه ي تبليغاتي خوبي دست کارمل و نجيب مي دهي، تا تورا بدنام کنند.» (ص 195) ، « تو [ صديق ] مي داني که ثريا از هر نگاه براي همه (!) دختر جالبي (!) بود. نخست نجيب وي را مي خواست که تو به برادرت نيز خيانت کردي و او هم لجاج ورزيد و رفت با يک دختر بد نام و کم سواد نامزد شد. کاري که نجيب کرد، خر هم نمي کند. اگر من [ خيبر ] در کو هاي پر برف بالا مي شدم، تا اين حد برايم[ براي خيبر ] کمر شکن نبود که از شنيدن نامزدي نجيب با يک روسپي کمرم شکست. ( ص 197 ) »

    چه فکر مي کنيد، خواننده ي عزيز !
    آيا مي تواند مطالب بالا، سخنان مير اکبر خيبر باشد؟
    آيا مير اکبر خيبر تا اين حد گستاخ، پوچ دهن، لهو و لهب گو و بي بند و بار بود که حرمت يک رفيق را نداند و با کوتاه فکري و نا بخردانه به همسر آينده و شريک زندگي رفيق خود بتازد؟
    هر گز نه !
    اين حور (!) بهشت روي زمين، با آوردن حرف هاي واهي از اين دست، با خود ستايي و تکبر ، خواسته به خواننده القاء نمايد که در اين جهان، تنها او در داشتن حسن بي نظير است (!)، در زيبايي – در ناز و کرشمه در عالم جوره ندارد (!)، دل آرا – دل ربا، دل آرام همه بوده است (!)؛ پس بايست زنان و دوشيزگان نمبر اول دنيا، همسران رؤساي دول حکومت هاي جهان يکجا با خدمه و حشمه دربارها و قصر ها در پيشگاهش به رسم احترام و تعظيم، کمر خم کنند، زانو بزنند و سجده بدارند!


    هيچ غير از راستي نرهاندت
    داد سوي راستي مي خواندت
    در حديث راست آرام دل است
    راستي ها دانۀ دام دل است
    رنگ صدق و رنگ تقوي و يقين
    تا ابد باقي بود بر متقين
    " مولوي "


    و اما مطالبي را که حکايتگر، در زير تيتر « دسيسه سازي و فتنه پردازي رهبران پرچمي » با بد انديشي و اغواگري به خورد مردم داده است، نسبت به هر چيز ديگر، بيشتر سيماي طاغوتي و سقوط در مرحله ي حضيض اخلاقي خودش را به نمايش گذاشته است؛ از ضمير آلوده، از سيه روزي، از تيره بختي خود حکايه نموده است؛ در هرواژه ي آن، گمراهي، نابخردي و وجدان مردگي خودش را رقم زده است؛ با خيال پردازي و روان بيمار و افسرده چوکات حرمت به انسان را درهم شکسته است؛ تاريک انديشي و ضعف اخلاقي خود را برملا ساخته است؛ با داوري هاي بي مايه؛ بي بنياد و سخيف، ارزش هاي اخلاقي اجتماعي و سجاياي انساني را لگد مال کرده است ....
    شيخ اجل فرموده که با آدم هاي بد زبان، بد انديش، بد کنش، بي شرم، حسد ورز، دروغگو، سفله، نفاق افگن، مغرور و متکبر، نيرنگ باز، کينه توز، فريب کار، نا سپاس ... بايست به زبان ديگر حرف زد:

    کسي که لطف کند با تو خاک پايش باش
    وگر ستيزه برد در دو چشمش آگن خاک
    سخن بلطف و کرم با درشتخوي مگوي
    که زنگ خورده نگردد بنرم سوهان پاک

    " سعدي "


    در اين عنوان، در حکايت هاي ساختگي، در افسانه هاي موهومي، حکايتگر نشان داده که سياست در افغانستان، مبارزه سياسي در ح.د.خ.ا و فعاليت سياسي سياستمداران رديف اول در حزب، به مفهوم چرخيدن روي مسايل خيلي ها پيش پا افتيده و بي نهايت بي ارزش مربوط به زندگي شخصي يک آدم بسيار – بسيار معمولي به اسم « ثريا بها » بوده است.
    در توهين، تحقير و بدنام جلوه دادن همسر و خانواده ي نجيب الله، زشت ترين و رکيک ترين الفاظ و کلمات به کار گرفته شده و با اين هرزه گويي هاي خود، حکايتگر به اثبات رسانيده که از اخلاق، انسانيت، تربيه اجتماعي و ادب فاميلي، فرسخ ها فاصله داشته و دارد.
    پاراگراف ها همه تکراري، خسته کن و ملال انگيز اند که به خواننده جز سردردي، دل بدي، چيز ديگري را بدست نمي دهد.
    ( تذکار: نگارنده ي اين سطور، مايه خرسندي خود مي پندارد که طي روزهاي اخير نامه ها و تيلفون هاي محبت آميز از شخصيت هاي گران ارج و سرشناس ( سياسي، فرهنگي، نظامي ) دريافت نموده است.
    يک هم ميهن بسيار عزيز که تحصيلات عالي خويش را در حدود بيشتر از سي و پنج سال قبل از امروز در دانشگاه امگاوو به پايان رسانيده و در افغانستان استاد دانشکده ي زبان و ادبيات دانشگاه کابل بود و در مدت بيش از بيست سال اخير نيز در عرصه ادب و فرهنگ، در برنامه هاي جهاني براي شهروندان افغانستان خيلي ها فعال بود و کارهاي ارزشمند و قابل قدري را انجام داده است؛ با محبت و صميميت بي پايان، نمبر تيلفون خودرا در اختيارم گذاشت و تمام حرف هاي را که خانم بها در ارتباط به زمان اقامتش در اتحاد شوروي در کتاب ذکر کرده است، تکذيب نمود و وعده سپرد که ، دقيق ترين مطالب را دراين رابطه بيان خواهد داشت.)


    اين مطلب آخرين بار توسط admin در الأحد 10 فبراير 2013 - 6:44 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است.
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6939
    Registration date : 2007-06-20

    قسمت اول ـ سيزدهم نقد محترم غفار عريف بر بادنامهء ثريا بهاء

    پست  admin في السبت 9 فبراير 2013 - 19:52

    بخش دهم

    احسان طبري، آن آزاده مرد، درد آگاه و دانش پرور پاکدل که نقد جان را در پاي دفاع از حقيقت و عدالت گذاشت و تيغ آلوده بخون و چرکين جهالت و تحجر به زندگي پرُبارش خاتمه بخشيد، چه خوب نگاشته است:
    « جامعه، مفهوم تجريدي است و تاريخ جامعه ايست در حالت تجسم و پويائي آن. وقتي ما قوانين تکامل جامعه را بيان مي کنيم، ماهيت پوشيده ي اين پويايي را بصورت قوانين و قواعد در مي آوريم، در سطح هرج و مرج عجيب تصادف ها، تکرار ها، زيستنامه هاي افراد، توالي نسل ها، تجليات همانند روانشناسي ها نقش بازيگران و قهرمانان عرصه ي زمان ديده مي شود. به همين جهت بسياري از فلاسفه که به تاريخ فلسفه مي نگرند، مي گويند: " نه ! جامعه قانونمند نيست: آن را ارادۀ آزادانۀ افراد مي سازد؛ در خور پيش بيني نيست؛ در آن تکرار وجود ندارد، يک خلاقيت نا منتظره است. ما در بيابان تاريکي راه مي رويم و نمي دانيم که به پرتگاهي خواهيم افتاد، يا از چمنزاري خواهيم گذشت. "
    اگر کسي تکامل جامعه را دنبال تکامل طبيعت نشناسد و يک مرتبه تاريخ نوع انسان را از تاريخ انواع جدا کند، دچار همين سردرگمي مي شود.
    ... وقتي ما زندگي تاريخ نوع بشر ( همو ساپي ينس ) را از آغاز پيدايش آن، قريب 50 هزار سال پيش تا امروز، مانند فيلم سينما از نظر مي گذرانيم، مي بينيم علي رغم هرج و مرج، سير هاي قهقرائي در جازدن ها، شعبده بازي هاي نابوسيدۀ سرنوشت، نقش کند و تند کنندۀ تصادفات ، شرايط جغرافيائي، خصال قهرمانان وغيره وغيره در اين داستان نظمي قانوني و عليتي وجود دارد که آن را جامعه شناسي علمي " توالي نظام هاي اجتماعي ، اقتصادي" تحول شکل مالکيت و بهره کشي، رشد نيرو هاي مولده، بالا رفتن تدريجي سطح معرفت، تکامل مدنيت مادي و معنوي جامعه مي ماند. استخوان هاي اين تکامل افزار هاي توليد است که از سنگ نتراشيدۀ به دستگاه هاي خودکار ميکروالکترونيک امروزي مي رسد و به تناسب خود روابط و يژه اي بين انسان و طبيعت، بين انسان و انسان پديد مي آورد. » ( جستار هاي از تاريخ، صص 99- 100)
    و حال در پرتو تحليل سياسي بالا به بررسي فصل نهم (صص 207 – 224 ) کتاب " رها در باد " ، در دو عنوان : « کودتاي 26 سرطان » و « اي کاش سرنوشت جز اين مي نوشت » پرداخته مي شود.
    در باره ي کودتاي 26 سرطان 1352 از سوي مورخان و آگاهان سياسي و تحليل گران رويداد هاي تاريخي ( داخلي و خارجي ) به قدر کافي نگاشته شده، کتب و رساله هاي بي شماري به چاپ رسيده است.
    البته بايست ديدگاه هاي خوش بينانه و بدبينانه، موافق و مخالف، متضاد و مترادف راجع به اين تغيير و تحول سياسي که پايان نظام سلطنتي ديرين پايه را در پي داشت، از نظر به دور انداخته نشود.
    اگر قرار بر اين باشد که آثار نويسندگان را پيرامون اين موضوع، دسته بندي نماييم، به يقين که با ليست طويلي سروکار مي داشته باشيم؛ بنابر آن ضرورت آن ديده نمي شود. تنها بايد گفت که دقيق ترين معلومات را در آثار و نوشته هاي آن عده از شخصيت هاي ( لشکري و کشوري ) ، صادق و واقعيت نگر که خود در متن و جريان واقعه بودند و در پيروزي اين دگرگوني سياسي سهم فعال و اشتراک مستقيم داشتند، دريافت کرده مي توانيم.
    و اما حکايتگر که از پاراگراف دوم برگه ي ( 207 ) سر نخ اقدام به کودتاي 26 سرطان 1352 را باز نموده، سطر ها را از کتاب « اردو و سياست در سه دهه ي آخير ( ص 89 ) » تأليف محمد نبي عظيمي ، به شکل ناتکميل برگرفته، بدون اين که مأخذ را معرفي کرده باشد.
    مطالب بعدي که در ضديت با کودتا، مذمت سردار محمد داوود رهبر اين حرکت نظامي و ياران ( ملکي و عسکري ) وي، همچنان تبارز روحيه ﯼ خصومت و دشمني نسبت به ح.د.خ.ا ( پرچمي ها ) ، اتهام بستن و پيوند دادن کودتا با حزب و برنامه هاي اتحاد شوروي، تقبيح عمل و واکنش نا عاقبت انديشانه ي محمد ظاهر در مقابل کودتا که در زمان وقوع آن در ايتاليا بود، به خامه در آمده؛ از کتاب «افغانستان در پنج قرن اخير ( صص 10 – 12 جلد دوم ) تأليف مير محمد صديق فرهنگ، برداشت شده است.
    در رابطه به چگونگي موضع گيري ح.د.خ.ا در قبال حادثه ي نظامي 26 سرطان 1352 ، برخي از اعضاي هيئت رهبري حزب، در گذشته در آثار تاريخي و در نوشته هاو تحليل هاي سياسي خود، ابراز نظر نموده اند. از اين رو به تبصره ي اضافي ضرورت پيش نمي آيد . تنها شايان ذکر است که کودتاي 26 سرطان 1352 نتيجه ي نضج يابي جنبش عدالتخواهي و وضعيت زندگي اسفناک مردم افغانستان بود که ساختار سياسي جمهوري را جاگزين رژيم سلطنتي در حال زوال ساخت.
    هرگاه از هدف هاي مطروحه ( خطاب به مردم افغانستان) عدولبه عمل نمي آمد و انحراف هاي عمدي و سازمان يافته ي بعدي رخ نمي داد، به يقين که گام هاي استوار و نيرومندي در راه تعميل دگرگوني هاي اساسي اقتصادي – سياسي – اجتماعي به نفع قاطبه ي مردم صورت مي گرفت.
    و اما حکايتگر به روال عادت ناپسند خود، در اين حادثه ي تاريخي نيز، مادر و برادر خويش را وارد صحنه هاي ساختگي شرم آور و مضحک نموده و با ريختن آبروي حقيقت در پاي دروغ، دامنه ي هرزه گويي را تا کوير سوخته و شوره زار حيله و نيرنگ، امتداد داده است.
    به دروغ گويي ها و ياوه سرايي هاي زيرين توجه فرماييد:
    « ... من خود در نخستين روز کودتا، شاهد عيني ارتباط پرچميان با کودتاچيان محمد داوود بودم ( ص 210 ) »؛
    « همه به بالکن مان رفتيم تا بيرون را نگاه کنيم که چه خبر است. ديديم در خانه بارق شفيعي که در منزل اول بلاک ما بود، کدر ها و اعضاي رهبري حزب پرچم رفت و آمد دارند. پس از دقايقي يک تانک کنار خانه بارق ايستاد و ثريا خواهر وکيل که دختر ماماي کارمل بود، با يک نفر مسلسل بر دوش با بلند پروازي سوار تانک شد و راه افتادند. پيوسته سربازان با تانک ها در آن خانه آمد و رفت داشتند. » ( ص 210 )
    در رابطه به دروغ هاي شاخدار حکايتگر، بار دگر رساله ي پژوهشي وزين و ارزشمند، پروفيسور صادق جلال العظم را گشوده و از سخنان نغز و پِر مغز، بهره مي بريم:
    « اما تمدني که با افتخارات گذشته زنده است و نمي داند چگونه از اين جهان سوم عبور کند يا از فضاي افسون شدۀ آن کنار رود و چگونه جايگاه تاريخي خودرا با همه وزن و اعتبار شايسته اش به دست آورد، سرنوشتي جز زباله دان معروف تاريخ نخواهد داشت. سلمان رشدي در رمان " شرم " هوشدار داده مي گويد:
    " تاريخ نوعي انتخاب طبيعي ست. روايت هاي متغيري از گذشته باهم تنازع دارند تا کدام شان بر بقيه پيروز و مسلط شود؛ انواع تازه اي از واقعيت سربر مي آورند و حقيقت هاي کهنه و روبه زوال با چشمان بسته و در حال کشيدن آخرين سيگار ، پاي ديوار قرار مي گيرند ( با چشم بند به سوي ديوار رفتن به معناي حکم اعدام يا تير باران است . منظور از برگه هاي توتون هم اشاره اي است به آخرين تمايلي که فرد اعدامي براي کشيدن سيگار قبل از اجراي حکم از خود نشان مي دهد ـ از توضيح حاشيه يي کتاب )، تنها انواع قوي تر زنده مي مانند. از ضعيف ها، گمنامان، شکست خوردگان چندان اثري بر جا نمي ماند: خرابه هايي، تبرزين هاي رنگ زده در دل خاک، افسانه هاي عاميانه، کوزه هاي شکسته، تل گور هايي و خاطره هاي روبه زوال از زيبايي دوران جواني شان. تاريخ فقط کساني را دوست دارد که بر او چيره مي شوند: و اين يک رابطۀ سلطۀ متقابل است. دراين گير و دار جايي براي گلي ها ( از شخصيت هاي رمان " شرم " از توضيح حاشيه يي کتاب ) و يا به عقيده اسکندر، براي آدم هايي چون عمر خيام شکيل نيست. » ( سلمان رشدي و حقيقت در ادبيات، تأليف صادق جلال الاعظم، ترجمه ي : تراب حق شناس، ص 111 )
    و حال بايد ديد که اين راوي دروغ ساز و مسخ کننده ي حقايق تاريخي با تلاش هاي مذبوحانه و دست انداختن بر هر خس و خاشاک، در پي چه هدفي سرگردان است تا مگر با توسل به آن از غرق شدن ابدي در شط خروشان و توفنده ي تاريخ، نجات يابد.
    در نخست باﯾد تذکار داد که بارق شفﯿعﯽ، افسر اردو يا صاحب منصب پوليس افغانستان نبود و هيچگاهي هم مسئوليت سازماندهي و پيشبرد وظايف سياسي را در بين نظاميان، بدوش نداشت. علاوه بر آن همه شاهد و گواه بر آنند که در روز 26 سرطان 1352، هرگز وسايط جنگي (سبک و ثقيل، موتوريزه و چين دار ) در محلات و نواحي زيست شهر وندان، بويژه در مکروريان، داخل نشده بود.
    چنان معلوم ميشود که حکايتگر، در خواب عميق و رؤيا هاي سر گردان خود بازيچه ها و سامان هاي پلاستيکي را که اطفال و کودکان در بيرون منزل، در چمن سبز و يا در اطراف بلاک ها، با آنها سرگرم بازي بودند، به جاي تانک و توپ نظامي، عوض گرفته است.
    افسران اردو که در کودتاي 26 سرطان اشتراک مستقيم داشتند و در حال حاضر در قيد حيات هستند، حتمي با خوانش اين دروغ بزرگ و اتهام زدن ناحق، به ديوانگي و افسردگي روحي حکايتگر يقين کامل حاصل مي دارند.
    و ليک مسأله ي عمده اي که حکايتگر از بابت آن رنج مي کشد و با وجدان پريشان بر حول و حوش آن، انديشه ي باطلي را در نهان خود پرورانيده و با عقده گشايي و حسد ورزي، اصول اخلاق اجتماعي و موازين تفکر سالم و منطقي را زير پا گذاشته و به فحاشي و افتراء و بهتان گفتن و ترفند تراشي پناه برده؛ همانا برازندگي سياسي و اجتماعي، نيک نامي، اخلاق حميده، شهرت خوب، بر آمد سياسي پسنديده، محبوبيت، خوش درخشيدن، پاکيزه سرشتي، صفاي باطني، مناعت، بي آلايشي، دانش و بينش معقول و انسان دوستانه ... تعداد زيادي از فرزندان واقعي مردم افغانستان است که در بوته ي زمان آزمايش شدند و از آزمون زندگي ( شخصي، اجتماعي و سياسي ) خيلي ها موفقانه بدر آمدند. از اين رو حکايتگر و همکارانش، اشخاص و افراد مشخص ( مرد و زن ) را بدون تفکيک خوب و بد زير فوکس گرفته و بر آنان تاخت و تاز نموده اند تا براي خويش در بين رقباي سياسي،جاي پايي کمايي کنند.
    حکايتگر که تحت فشار هاي شديد روحي – رواني و اجتماعي قرار دارد و به سبب سرخوردگي از روزگار ، با احساسات تعصب آميز افراطي، دست به تحقير و توهين انسانهاي بيدار دل و هدفمند زده و با هجو کردن و تهمت بستن بر ديگران، آرزو هاي سر کوفته و عملي ناشده ي خويش را تسلي مي بخشد؛ هيچگاهي قادر نخواهد شد که با اين ترفند ها، گذشته پر ماجراي خود را به بهاي تخريب پرچمي هاي شرافتمند، ماست مالي نمايد.
    دروغگويي هاي کتاب " رها در باد " حتي زنده نام رازق فاني را نيز، بي داغ نمانده است:
    « داکتر جاويد رئيس دانشگاه کابل نخستين کسي بود که به دستور محمد داوود سبکدوش و خانه نشين شد. از اين فرصت طلايي دانشجويان پرچمي چون جميله پلوشه ، حشمت اورنگ، رازق فاني و چند تن ديگر که سال هاي پيشين با ناکامي از دانشگاه اقتصاد اخراج شده بودند، بار ديگر چانس امتحان بدست آوردند.» ( ص 211 )
    کينه توزي و حسادت حکايتگر در مقابل خانم جميله پلوشه و ثريا پرليکا و ساير زنان و دختران پاک نهاد و رزمنده، بکلي قابل درک است.
    آن طوري که در برگه هاي قبلي تذکار يافت، خانم جميله پلوشه و ثريا پرليکا از سجاياي عالي انساني برخوردار بوده و داراي کرکتر اجتماعي پسنديده و شخصيت ستودني هستند و هميشه بمثابه ي چهره هاي خوش نام و مطرح سياسي، احترام شده اند؛ آن ارزشهاي که در وجود حکايتگر هرگز و هيچگاهي پيدا شدني نبوده و نيست. پس بايد با داشتن چنين خصلت بي بهره گي ، دربرابر آنان با بدبيني برخورد نمايد.
    و ليک همه بخوبي واقف اند که روان شاد رازق فاني سخنسرا و غزل پرداز نامدار تاريخ معاصرافغانستان، آموزش عالي خويش را در رشته ي اقتصاد، درﯾكﯽ از دانشگاه هاﯼ مربوط کشور بلغاريا به پايه اکمال رسانيده بود.

    راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد
    شعري بخوان که با او رطل گران توان زد
    بر آستان جانان گر سر توان نهادن
    گلبانگ سر بلندي بر آسمان توان زد
    قد خميدۀ ما سهلت نمايد، اما
    بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد
    در خانقاه نگنجد اسرار عشقبازي
    جام مي مغانه هم با مغان توان زد ....
    " حافظ "


    عنوان « اي کاش سرنوشت جز اين مي نوشت» با خط درشت، در نگاه نخست چنان مي رساند که تو گويي براي برونرفت از بن بست و رهايي از مشکل، بايست راه حل هاي اساسي جست و جو گردد و گره هاي کور که در مسير انکشاف سياسي – اقتصادي – اجتماعي در افغانستان، سد واقع شده، باز گردند. وليک چنين نيست. در اين جا نيز جز جنون خودخواهي، گند دروغگويي و دوزخ اغراق در اوهام و خيال پردازي و رؤيا هاي غير منطقي چيز ديگري يافت نمي شود.
    افسانه هاي بي ماهيت مملو از بي عزتي و قصه هاي ساختگي آبروريزانه و گنجاندن آنها در لحظه هاي هيجان انگيز، شبيه صحنه هاي جنايي در فلم هاي پوليسي "الفرد هيچکاک"، جان مطالب را مي سازند.
    به منظور افشاي نيات شوم و پليد کاتبان کتاب و شناخت بيشتر روح شيطاني و هوس باز حکايتگر، لازم است تا چند نمونه برداري بعمل آيد:
    - حکايتگر بنابر تقاضاي نامزدش يک جا باهم به شهر پشاور مي روند. پدر همسر آينده اش، در آن جا وکيل التجار افغانستان بود. شبي همه به مهماني به منزل کنسول افغانستان رفتند. در محفل مهماني قصه ها گفته و شنيده شد. در خلال صحبت ها ناگهان خانم کنسول، پري ماه (!) را به اتاق ديگري برد و گفت: « کاکا اختر محمد مي گويد که صديق پسرش، ديوانه و اعصاب خراب است. همۀ آنها در برابرت (!) احساس کمبود (!) و حسادت (!) مي کنند. اشتباه کردي که اينجا آمدي مواظب باشي که تو را نکشند (!) » ( ص 215 )،
    حرف خيلي ها مضحک و شرم آور و به دور از اخلاق !
    نا گفته پيداست که دروغ گفتن، تهمت بستن و بهتان زدن، در خون و در تمام تار و پود بدن حکايتگر بمثابه ارث ژنيتيکي، ريشه ي عميق دارد و اين خصلت تا دم مرگ همرايش باقي خواهد ماند!
    ـ بيچاره صديق! جفت هنري ناشده، از ناحيۀ کارستان هاي تعجب آور نامزد به مخزن خبر تبديل گرديده بودند!
    زوجه که مدت ها پيش از مراسم رسمي عقد نکاح و آمدن شاهدان بخاطر تعيين پدر وکيل و انجام «آيينه مصحف»، در محکمهﯼ فاميلي که مادر و برادرش در کرسي هاي قضاوت و عدالت لميده بودند، براي خود « چهارخط» دلخواه ثبت وثيقه نموده بود و در آن شاخص هاي ذيل را:
    سر گرداني و دلهره آفريني، بي اتفاقي و نفاق آفگني، نا فرماني و گردن کشي، نا سازگاري و جنگ اندازي، رويگويي و زبان بازي، بي بند و باري و لجام گسيختگي، قلدري و سرپيچي، گپ سازي و عيب جويي ... به عنوان " حق مهر " خود درج کرده بود؛ در اين سفر از آن کام دل بر آورد و بهره فراوان برد.
    از شهر پشاور، رهسپار هندوستان، سرزمين هنر رقص – ساز و آواز شدند. در شهر دهلي، هنگام ترک گفتن هوتل، به علت نپرداختن پول کرايه اتاق بطور مکمل، بين شاهدخت (!) و همسفرش، نزاع و شکر رنجي رخ داد که عاقبت کار منجر به مشت و لغت و سيلي زدن شد.
    حکايتگر به رفيق راه و شريک زندگي آينده خود طعنه زد:
    « فروش ودر گرو گذاشتن زن و دختر، بخشي از فرهنگ پکتيا و شينوار است.» ( ص 218 )
    اما اندکي قبل از اين طعنه زدن و بدگويي کردن، حکايتگر با وارد آوردن فشار بر حافظه خود، حرف هاي زشت مادرش را بينه به بينه، بخاطر آورده بود که نمي خواست دختر ماه پيکرش (!) با نامزدش همسفر شود. زيرا:
    « دودمان آنها تهي از هر نوع اعتماد، محبت و ارزش هاي انساني است. »
    ( ص 217 )
    ببينيد، خواننده ي عزيز!
    در اين جا بر چسپ زدن هاي سخيف و حرف هاي بي مايه و عقيم حکايتگر، تفکر فرسوده، انجماد فکري و انحطاط شخصيتي وي را تا بلنداي آسمان نمايان مي سازد و داغ ننگ برجبﯿن وﯼ است که خيلي ها مغرضانه به بدگويي و توهين پرداخته است.

    مار را هرچند بهتر پروري
    چون يکي خشم آورد کيفر بري
    سفله طبع مار دارد بي خلاف
    جهد کن تا روي سفله ننگري
    " رودکي "


    - حکايتگر و نامزدش از هوتل سوار بر تاکسي نزد نسيم، دانشجوي رشته ي زراعت در شهر دهلي، رفتند و در خوابگاه دانشگاه رحل اقامت گزيدند ( نسيم دوست و رفيق استاد خيبر بود) .
    در اولين روز، شب هنگام، ساعت دوازده، بين دو دلداده ي بي اتفاق و تا دندان دشمن همديگر، نزاع در گرفت و صديق به منظور جبران سيلي محکمي که از دست نامزدش، در هوتل خورده بود، گفت: « تو از دست من زنده نمي ماني.» ( ص 218 )
    لاجرم از خوابگاه بيرون شدند و به باغ بزرگي رفتند، جنگ لفظي جريان داشت و کشان کشان به سوي گودالي که تازه حفر شده بود، راه افتيدند. چاقو کشي آغاز يافت، دم تيغ تيز تصميم گيرنده بود و تعيين تکليف مي کرد!
    عاشق دلباخته به معشوق رميده و آزرده خاطر گفت:
    « تو را مي کشم و در اين گودال دفن مي کنم. باز مادر و برادرت بيايند و پيدايت کنند.» ( ص 218 )
    غالمغال و سر وصداي جنگ و جدال، شب سياه ولي لطيف و ملايم را در خود پيچانيد. ناگهان در دل شب نسيم از راه رسيدو با يک چشم بهم زدن چاقوي تيز بُر را از دست صديق گرفت و عاشق را خلع سلاح ساخت و حادثه ي کشتن در همين جا پايان پيدا کرد.
    خواننده ي عزيز! قضاوت فرمائيد!
    اين داستان هاي خيالي، ساخته و بافته ي افکار ماليخوليايي تا چه سرحد مي توانند، حقيقت داشته باشند؟
    اين افسانه هاي فاقد ماهيت و بدور از واقعيت را مي شود بمثابه ارضاي خواست هاي تحقق نيافته ، هوس هاي سرکوفته و نياز هاي بر آورده نشده ي، حکايتگر دانست که مي خواهد با چنگ انداختن به آنها تعادل روحي از دست رفته خويش را مرمت کند.

    هر جا دل پر غرامت افسون آمد
    لب بيهوده گوي و هرزه مضمون آمد
    آن نفخ گرفته تيز مي داد در آب
    گند از نفس حباب بيرون آمد
    " بيدل "


    بسان گذشته در اين فصل کتاب نيز، بويژه در برگه هاي آخري، حکايتگر بدون کوچک ترين حرمت گذاري به شرافت آدمي، خلاف کليه موازين و اصول اخلاق اجتماعي، با زير پا نهادن ادب و معيار هاي تربيه انساني با کاربرد زشت ترين الفاظ و رکيک ترين واژه ها بر همسر نجيب الله و اعضاي خانواده ي شوهرديروزي خود تاخت و تاز نموده است.
    مضمون اصلي ياوه گويي هاي اين قسمت کتاب را نيز، خود صفتي، خود پرستي، خود منشي، خود بزرگ بيني و تکبر حکايتگر احتوا مي دارد که در قالب قصه هاي ساختگي و فاقد هرنوع ارزش هاي اخلاقي و انساني، پرداخته شده است.
    پاراگراف ها، سطر ها، واژه ها و اصطلاح ها همه تکراري، ستوه آورنده و خسته کننده هستند، خوانش انها دلتنگي، کسالت و ملالت مي آفرينند و عاري از هرگونه بهاي نگارشي مي باشند.

    در هر طرف زخيل حوادث کمين گهيست
    زان رو عنان گسسته دوانند سوار عمر
    " حافظ "


    احسان طبري، آن آزاده مرد، درد آگاه و دانش پرور پاکدل که نقد جان را در پاي دفاع از حقيقت و عدالت گذاشت و تيغ آلوده بخون و چرکين جهالت و تحجر به زندگي پرُبارش خاتمه بخشيد، چه خوب نگاشته است:
    « جامعه، مفهوم تجريدي است و تاريخ جامعه ايست در حالت تجسم و پويائي آن. وقتي ما قوانين تکامل جامعه را بيان مي کنيم، ماهيت پوشيده ي اين پويايي را بصورت قوانين و قواعد در مي آوريم، در سطح هرج و مرج عجيب تصادف ها، تکرار ها، زيستنامه هاي افراد، توالي نسل ها، تجليات همانند روانشناسي ها نقش بازيگران و قهرمانان عرصه ي زمان ديده مي شود. به همين جهت بسياري از فلاسفه که به تاريخ فلسفه مي نگرند، مي گويند: " نه ! جامعه قانونمند نيست: آن را ارادۀ آزادانۀ افراد مي سازد؛ در خور پيش بيني نيست؛ در آن تکرار وجود ندارد، يک خلاقيت نا منتظره است. ما در بيابان تاريکي راه مي رويم و نمي دانيم که به پرتگاهي خواهيم افتاد، يا از چمنزاري خواهيم گذشت. "
    اگر کسي تکامل جامعه را دنبال تکامل طبيعت نشناسد و يک مرتبه تاريخ نوع انسان را از تاريخ انواع جدا کند، دچار همين سردرگمي مي شود.
    ... وقتي ما زندگي تاريخ نوع بشر ( همو ساپي ينس ) را از آغاز پيدايش آن، قريب 50 هزار سال پيش تا امروز، مانند فيلم سينما از نظر مي گذرانيم، مي بينيم علي رغم هرج و مرج، سير هاي قهقرائي در جازدن ها، شعبده بازي هاي نابوسيدۀ سرنوشت، نقش کند و تند کنندۀ تصادفات ، شرايط جغرافيائي، خصال قهرمانان وغيره وغيره در اين داستان نظمي قانوني و عليتي وجود دارد که آن را جامعه شناسي علمي " توالي نظام هاي اجتماعي ، اقتصادي" تحول شکل مالکيت و بهره کشي، رشد نيرو هاي مولده، بالا رفتن تدريجي سطح معرفت، تکامل مدنيت مادي و معنوي جامعه مي ماند. استخوان هاي اين تکامل افزار هاي توليد است که از سنگ نتراشيدۀ به دستگاه هاي خودکار ميکروالکترونيک امروزي مي رسد و به تناسب خود روابط و يژه اي بين انسان و طبيعت، بين انسان و انسان پديد مي آورد. » ( جستار هاي از تاريخ، صص 99- 100)
    و حال در پرتو تحليل سياسي بالا به بررسي فصل نهم (صص 207 – 224 ) کتاب " رها در باد " ، در دو عنوان : « کودتاي 26 سرطان » و « اي کاش سرنوشت جز اين مي نوشت » پرداخته مي شود.
    در باره ي کودتاي 26 سرطان 1352 از سوي مورخان و آگاهان سياسي و تحليل گران رويداد هاي تاريخي ( داخلي و خارجي ) به قدر کافي نگاشته شده، کتب و رساله هاي بي شماري به چاپ رسيده است.
    البته بايست ديدگاه هاي خوش بينانه و بدبينانه، موافق و مخالف، متضاد و مترادف راجع به اين تغيير و تحول سياسي که پايان نظام سلطنتي ديرين پايه را در پي داشت، از نظر به دور انداخته نشود.
    اگر قرار بر اين باشد که آثار نويسندگان را پيرامون اين موضوع، دسته بندي نماييم، به يقين که با ليست طويلي سروکار مي داشته باشيم؛ بنابر آن ضرورت آن ديده نمي شود. تنها بايد گفت که دقيق ترين معلومات را در آثار و نوشته هاي آن عده از شخصيت هاي ( لشکري و کشوري ) ، صادق و واقعيت نگر که خود در متن و جريان واقعه بودند و در پيروزي اين دگرگوني سياسي سهم فعال و اشتراک مستقيم داشتند، دريافت کرده مي توانيم.
    و اما حکايتگر که از پاراگراف دوم برگه ي ( 207 ) سر نخ اقدام به کودتاي 26 سرطان 1352 را باز نموده، سطر ها را از کتاب « اردو و سياست در سه دهه ي آخير ( ص 89 ) » تأليف محمد نبي عظيمي ، به شکل ناتکميل برگرفته، بدون اين که مأخذ را معرفي کرده باشد.
    مطالب بعدي که در ضديت با کودتا، مذمت سردار محمد داوود رهبر اين حرکت نظامي و ياران ( ملکي و عسکري ) وي، همچنان تبارز روحيه ﯼ خصومت و دشمني نسبت به ح.د.خ.ا ( پرچمي ها ) ، اتهام بستن و پيوند دادن کودتا با حزب و برنامه هاي اتحاد شوروي، تقبيح عمل و واکنش نا عاقبت انديشانه ي محمد ظاهر در مقابل کودتا که در زمان وقوع آن در ايتاليا بود، به خامه در آمده؛ از کتاب «افغانستان در پنج قرن اخير ( صص 10 – 12 جلد دوم ) تأليف مير محمد صديق فرهنگ، برداشت شده است.
    در رابطه به چگونگي موضع گيري ح.د.خ.ا در قبال حادثه ي نظامي 26 سرطان 1352 ، برخي از اعضاي هيئت رهبري حزب، در گذشته در آثار تاريخي و در نوشته هاو تحليل هاي سياسي خود، ابراز نظر نموده اند. از اين رو به تبصره ي اضافي ضرورت پيش نمي آيد . تنها شايان ذکر است که کودتاي 26 سرطان 1352 نتيجه ي نضج يابي جنبش عدالتخواهي و وضعيت زندگي اسفناک مردم افغانستان بود که ساختار سياسي جمهوري را جاگزين رژيم سلطنتي در حال زوال ساخت.
    هرگاه از هدف هاي مطروحه ( خطاب به مردم افغانستان) عدولبه عمل نمي آمد و انحراف هاي عمدي و سازمان يافته ي بعدي رخ نمي داد، به يقين که گام هاي استوار و نيرومندي در راه تعميل دگرگوني هاي اساسي اقتصادي – سياسي – اجتماعي به نفع قاطبه ي مردم صورت مي گرفت.
    و اما حکايتگر به روال عادت ناپسند خود، در اين حادثه ي تاريخي نيز، مادر و برادر خويش را وارد صحنه هاي ساختگي شرم آور و مضحک نموده و با ريختن آبروي حقيقت در پاي دروغ، دامنه ي هرزه گويي را تا کوير سوخته و شوره زار حيله و نيرنگ، امتداد داده است.
    به دروغ گويي ها و ياوه سرايي هاي زيرين توجه فرماييد:
    « ... من خود در نخستين روز کودتا، شاهد عيني ارتباط پرچميان با کودتاچيان محمد داوود بودم ( ص 210 ) »؛
    « همه به بالکن مان رفتيم تا بيرون را نگاه کنيم که چه خبر است. ديديم در خانه بارق شفيعي که در منزل اول بلاک ما بود، کدر ها و اعضاي رهبري حزب پرچم رفت و آمد دارند. پس از دقايقي يک تانک کنار خانه بارق ايستاد و ثريا خواهر وکيل که دختر ماماي کارمل بود، با يک نفر مسلسل بر دوش با بلند پروازي سوار تانک شد و راه افتادند. پيوسته سربازان با تانک ها در آن خانه آمد و رفت داشتند. » ( ص 210 )
    در رابطه به دروغ هاي شاخدار حکايتگر، بار دگر رساله ي پژوهشي وزين و ارزشمند، پروفيسور صادق جلال العظم را گشوده و از سخنان نغز و پِر مغز، بهره مي بريم:
    « اما تمدني که با افتخارات گذشته زنده است و نمي داند چگونه از اين جهان سوم عبور کند يا از فضاي افسون شدۀ آن کنار رود و چگونه جايگاه تاريخي خودرا با همه وزن و اعتبار شايسته اش به دست آورد، سرنوشتي جز زباله دان معروف تاريخ نخواهد داشت. سلمان رشدي در رمان " شرم " هوشدار داده مي گويد:
    " تاريخ نوعي انتخاب طبيعي ست. روايت هاي متغيري از گذشته باهم تنازع دارند تا کدام شان بر بقيه پيروز و مسلط شود؛ انواع تازه اي از واقعيت سربر مي آورند و حقيقت هاي کهنه و روبه زوال با چشمان بسته و در حال کشيدن آخرين سيگار ، پاي ديوار قرار مي گيرند ( با چشم بند به سوي ديوار رفتن به معناي حکم اعدام يا تير باران است . منظور از برگه هاي توتون هم اشاره اي است به آخرين تمايلي که فرد اعدامي براي کشيدن سيگار قبل از اجراي حکم از خود نشان مي دهد ـ از توضيح حاشيه يي کتاب )، تنها انواع قوي تر زنده مي مانند. از ضعيف ها، گمنامان، شکست خوردگان چندان اثري بر جا نمي ماند: خرابه هايي، تبرزين هاي رنگ زده در دل خاک، افسانه هاي عاميانه، کوزه هاي شکسته، تل گور هايي و خاطره هاي روبه زوال از زيبايي دوران جواني شان. تاريخ فقط کساني را دوست دارد که بر او چيره مي شوند: و اين يک رابطۀ سلطۀ متقابل است. دراين گير و دار جايي براي گلي ها ( از شخصيت هاي رمان " شرم " از توضيح حاشيه يي کتاب ) و يا به عقيده اسکندر، براي آدم هايي چون عمر خيام شکيل نيست. » ( سلمان رشدي و حقيقت در ادبيات، تأليف صادق جلال الاعظم، ترجمه ي : تراب حق شناس، ص 111 )
    و حال بايد ديد که اين راوي دروغ ساز و مسخ کننده ي حقايق تاريخي با تلاش هاي مذبوحانه و دست انداختن بر هر خس و خاشاک، در پي چه هدفي سرگردان است تا مگر با توسل به آن از غرق شدن ابدي در شط خروشان و توفنده ي تاريخ، نجات يابد.
    در نخست باﯾد تذکار داد که بارق شفﯿعﯽ، افسر اردو يا صاحب منصب پوليس افغانستان نبود و هيچگاهي هم مسئوليت سازماندهي و پيشبرد وظايف سياسي را در بين نظاميان، بدوش نداشت. علاوه بر آن همه شاهد و گواه بر آنند که در روز 26 سرطان 1352، هرگز وسايط جنگي (سبک و ثقيل، موتوريزه و چين دار ) در محلات و نواحي زيست شهر وندان، بويژه در مکروريان، داخل نشده بود.
    چنان معلوم ميشود که حکايتگر، در خواب عميق و رؤيا هاي سر گردان خود بازيچه ها و سامان هاي پلاستيکي را که اطفال و کودکان در بيرون منزل، در چمن سبز و يا در اطراف بلاک ها، با آنها سرگرم بازي بودند، به جاي تانک و توپ نظامي، عوض گرفته است.
    افسران اردو که در کودتاي 26 سرطان اشتراک مستقيم داشتند و در حال حاضر در قيد حيات هستند، حتمي با خوانش اين دروغ بزرگ و اتهام زدن ناحق، به ديوانگي و افسردگي روحي حکايتگر يقين کامل حاصل مي دارند.
    و ليک مسأله ي عمده اي که حکايتگر از بابت آن رنج مي کشد و با وجدان پريشان بر حول و حوش آن، انديشه ي باطلي را در نهان خود پرورانيده و با عقده گشايي و حسد ورزي، اصول اخلاق اجتماعي و موازين تفکر سالم و منطقي را زير پا گذاشته و به فحاشي و افتراء و بهتان گفتن و ترفند تراشي پناه برده؛ همانا برازندگي سياسي و اجتماعي، نيک نامي، اخلاق حميده، شهرت خوب، بر آمد سياسي پسنديده، محبوبيت، خوش درخشيدن، پاکيزه سرشتي، صفاي باطني، مناعت، بي آلايشي، دانش و بينش معقول و انسان دوستانه ... تعداد زيادي از فرزندان واقعي مردم افغانستان است که در بوته ي زمان آزمايش شدند و از آزمون زندگي ( شخصي، اجتماعي و سياسي ) خيلي ها موفقانه بدر آمدند. از اين رو حکايتگر و همکارانش، اشخاص و افراد مشخص ( مرد و زن ) را بدون تفکيک خوب و بد زير فوکس گرفته و بر آنان تاخت و تاز نموده اند تا براي خويش در بين رقباي سياسي،جاي پايي کمايي کنند.
    حکايتگر که تحت فشار هاي شديد روحي – رواني و اجتماعي قرار دارد و به سبب سرخوردگي از روزگار ، با احساسات تعصب آميز افراطي، دست به تحقير و توهين انسانهاي بيدار دل و هدفمند زده و با هجو کردن و تهمت بستن بر ديگران، آرزو هاي سر کوفته و عملي ناشده ي خويش را تسلي مي بخشد؛ هيچگاهي قادر نخواهد شد که با اين ترفند ها، گذشته پر ماجراي خود را به بهاي تخريب پرچمي هاي شرافتمند، ماست مالي نمايد.
    دروغگويي هاي کتاب " رها در باد " حتي زنده نام رازق فاني را نيز، بي داغ نمانده است:
    « داکتر جاويد رئيس دانشگاه کابل نخستين کسي بود که به دستور محمد داوود سبکدوش و خانه نشين شد. از اين فرصت طلايي دانشجويان پرچمي چون جميله پلوشه ، حشمت اورنگ، رازق فاني و چند تن ديگر که سال هاي پيشين با ناکامي از دانشگاه اقتصاد اخراج شده بودند، بار ديگر چانس امتحان بدست آوردند.» ( ص 211 )
    کينه توزي و حسادت حکايتگر در مقابل خانم جميله پلوشه و ثريا پرليکا و ساير زنان و دختران پاک نهاد و رزمنده، بکلي قابل درک است.
    آن طوري که در برگه هاي قبلي تذکار يافت، خانم جميله پلوشه و ثريا پرليکا از سجاياي عالي انساني برخوردار بوده و داراي کرکتر اجتماعي پسنديده و شخصيت ستودني هستند و هميشه بمثابه ي چهره هاي خوش نام و مطرح سياسي، احترام شده اند؛ آن ارزشهاي که در وجود حکايتگر هرگز و هيچگاهي پيدا شدني نبوده و نيست. پس بايد با داشتن چنين خصلت بي بهره گي ، دربرابر آنان با بدبيني برخورد نمايد.
    و ليک همه بخوبي واقف اند که روان شاد رازق فاني سخنسرا و غزل پرداز نامدار تاريخ معاصرافغانستان، آموزش عالي خويش را در رشته ي اقتصاد، درﯾكﯽ از دانشگاه هاﯼ مربوط کشور بلغاريا به پايه اکمال رسانيده بود.

    راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد
    شعري بخوان که با او رطل گران توان زد
    بر آستان جانان گر سر توان نهادن
    گلبانگ سر بلندي بر آسمان توان زد
    قد خميدۀ ما سهلت نمايد، اما
    بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد
    در خانقاه نگنجد اسرار عشقبازي
    جام مي مغانه هم با مغان توان زد ....
    " حافظ "


    عنوان « اي کاش سرنوشت جز اين مي نوشت» با خط درشت، در نگاه نخست چنان مي رساند که تو گويي براي برونرفت از بن بست و رهايي از مشکل، بايست راه حل هاي اساسي جست و جو گردد و گره هاي کور که در مسير انکشاف سياسي – اقتصادي – اجتماعي در افغانستان، سد واقع شده، باز گردند. وليک چنين نيست. در اين جا نيز جز جنون خودخواهي، گند دروغگويي و دوزخ اغراق در اوهام و خيال پردازي و رؤيا هاي غير منطقي چيز ديگري يافت نمي شود.
    افسانه هاي بي ماهيت مملو از بي عزتي و قصه هاي ساختگي آبروريزانه و گنجاندن آنها در لحظه هاي هيجان انگيز، شبيه صحنه هاي جنايي در فلم هاي پوليسي "الفرد هيچکاک"، جان مطالب را مي سازند.
    به منظور افشاي نيات شوم و پليد کاتبان کتاب و شناخت بيشتر روح شيطاني و هوس باز حکايتگر، لازم است تا چند نمونه برداري بعمل آيد:
    - حکايتگر بنابر تقاضاي نامزدش يک جا باهم به شهر پشاور مي روند. پدر همسر آينده اش، در آن جا وکيل التجار افغانستان بود. شبي همه به مهماني به منزل کنسول افغانستان رفتند. در محفل مهماني قصه ها گفته و شنيده شد. در خلال صحبت ها ناگهان خانم کنسول، پري ماه (!) را به اتاق ديگري برد و گفت: « کاکا اختر محمد مي گويد که صديق پسرش، ديوانه و اعصاب خراب است. همۀ آنها در برابرت (!) احساس کمبود (!) و حسادت (!) مي کنند. اشتباه کردي که اينجا آمدي مواظب باشي که تو را نکشند (!) » ( ص 215 )،
    حرف خيلي ها مضحک و شرم آور و به دور از اخلاق !
    نا گفته پيداست که دروغ گفتن، تهمت بستن و بهتان زدن، در خون و در تمام تار و پود بدن حکايتگر بمثابه ارث ژنيتيکي، ريشه ي عميق دارد و اين خصلت تا دم مرگ همرايش باقي خواهد ماند!
    ـ بيچاره صديق! جفت هنري ناشده، از ناحيۀ کارستان هاي تعجب آور نامزد به مخزن خبر تبديل گرديده بودند!
    زوجه که مدت ها پيش از مراسم رسمي عقد نکاح و آمدن شاهدان بخاطر تعيين پدر وکيل و انجام «آيينه مصحف»، در محکمهﯼ فاميلي که مادر و برادرش در کرسي هاي قضاوت و عدالت لميده بودند، براي خود « چهارخط» دلخواه ثبت وثيقه نموده بود و در آن شاخص هاي ذيل را:
    سر گرداني و دلهره آفريني، بي اتفاقي و نفاق آفگني، نا فرماني و گردن کشي، نا سازگاري و جنگ اندازي، رويگويي و زبان بازي، بي بند و باري و لجام گسيختگي، قلدري و سرپيچي، گپ سازي و عيب جويي ... به عنوان " حق مهر " خود درج کرده بود؛ در اين سفر از آن کام دل بر آورد و بهره فراوان برد.
    از شهر پشاور، رهسپار هندوستان، سرزمين هنر رقص – ساز و آواز شدند. در شهر دهلي، هنگام ترک گفتن هوتل، به علت نپرداختن پول کرايه اتاق بطور مکمل، بين شاهدخت (!) و همسفرش، نزاع و شکر رنجي رخ داد که عاقبت کار منجر به مشت و لغت و سيلي زدن شد.
    حکايتگر به رفيق راه و شريک زندگي آينده خود طعنه زد:
    « فروش ودر گرو گذاشتن زن و دختر، بخشي از فرهنگ پکتيا و شينوار است.» ( ص 218 )
    اما اندکي قبل از اين طعنه زدن و بدگويي کردن، حکايتگر با وارد آوردن فشار بر حافظه خود، حرف هاي زشت مادرش را بينه به بينه، بخاطر آورده بود که نمي خواست دختر ماه پيکرش (!) با نامزدش همسفر شود. زيرا:
    « دودمان آنها تهي از هر نوع اعتماد، محبت و ارزش هاي انساني است. »
    ( ص 217 )
    ببينيد، خواننده ي عزيز!
    در اين جا بر چسپ زدن هاي سخيف و حرف هاي بي مايه و عقيم حکايتگر، تفکر فرسوده، انجماد فکري و انحطاط شخصيتي وي را تا بلنداي آسمان نمايان مي سازد و داغ ننگ برجبﯿن وﯼ است که خيلي ها مغرضانه به بدگويي و توهين پرداخته است.

    مار را هرچند بهتر پروري
    چون يکي خشم آورد کيفر بري
    سفله طبع مار دارد بي خلاف
    جهد کن تا روي سفله ننگري
    " رودکي "


    - حکايتگر و نامزدش از هوتل سوار بر تاکسي نزد نسيم، دانشجوي رشته ي زراعت در شهر دهلي، رفتند و در خوابگاه دانشگاه رحل اقامت گزيدند ( نسيم دوست و رفيق استاد خيبر بود) .
    در اولين روز، شب هنگام، ساعت دوازده، بين دو دلداده ي بي اتفاق و تا دندان دشمن همديگر، نزاع در گرفت و صديق به منظور جبران سيلي محکمي که از دست نامزدش، در هوتل خورده بود، گفت: « تو از دست من زنده نمي ماني.» ( ص 218 )
    لاجرم از خوابگاه بيرون شدند و به باغ بزرگي رفتند، جنگ لفظي جريان داشت و کشان کشان به سوي گودالي که تازه حفر شده بود، راه افتيدند. چاقو کشي آغاز يافت، دم تيغ تيز تصميم گيرنده بود و تعيين تکليف مي کرد!
    عاشق دلباخته به معشوق رميده و آزرده خاطر گفت:
    « تو را مي کشم و در اين گودال دفن مي کنم. باز مادر و برادرت بيايند و پيدايت کنند.» ( ص 218 )
    غالمغال و سر وصداي جنگ و جدال، شب سياه ولي لطيف و ملايم را در خود پيچانيد. ناگهان در دل شب نسيم از راه رسيدو با يک چشم بهم زدن چاقوي تيز بُر را از دست صديق گرفت و عاشق را خلع سلاح ساخت و حادثه ي کشتن در همين جا پايان پيدا کرد.
    خواننده ي عزيز! قضاوت فرمائيد!
    اين داستان هاي خيالي، ساخته و بافته ي افکار ماليخوليايي تا چه سرحد مي توانند، حقيقت داشته باشند؟
    اين افسانه هاي فاقد ماهيت و بدور از واقعيت را مي شود بمثابه ارضاي خواست هاي تحقق نيافته ، هوس هاي سرکوفته و نياز هاي بر آورده نشده ي، حکايتگر دانست که مي خواهد با چنگ انداختن به آنها تعادل روحي از دست رفته خويش را مرمت کند.

    هر جا دل پر غرامت افسون آمد
    لب بيهوده گوي و هرزه مضمون آمد
    آن نفخ گرفته تيز مي داد در آب
    گند از نفس حباب بيرون آمد
    " بيدل "


    بسان گذشته در اين فصل کتاب نيز، بويژه در برگه هاي آخري، حکايتگر بدون کوچک ترين حرمت گذاري به شرافت آدمي، خلاف کليه موازين و اصول اخلاق اجتماعي، با زير پا نهادن ادب و معيار هاي تربيه انساني با کاربرد زشت ترين الفاظ و رکيک ترين واژه ها بر همسر نجيب الله و اعضاي خانواده ي شوهرديروزي خود تاخت و تاز نموده است.
    مضمون اصلي ياوه گويي هاي اين قسمت کتاب را نيز، خود صفتي، خود پرستي، خود منشي، خود بزرگ بيني و تکبر حکايتگر احتوا مي دارد که در قالب قصه هاي ساختگي و فاقد هرنوع ارزش هاي اخلاقي و انساني، پرداخته شده است.
    پاراگراف ها، سطر ها، واژه ها و اصطلاح ها همه تکراري، ستوه آورنده و خسته کننده هستند، خوانش انها دلتنگي، کسالت و ملالت مي آفرينند و عاري از هرگونه بهاي نگارشي مي باشند.

    در هر طرف زخيل حوادث کمين گهيست
    زان رو عنان گسسته دوانند سوار عمر
    " حافظ "


    بخش يازدهم

    « جمعي درس معارف و سلوک مي گويند، و خود بويي از معني شفقت بر دماغ ايشان نورزيده است، و برخي نسخه از عالم اخلاق نوشته اند، و احساني از استعداد شان نباليده. شخص درس نخوانده اي اگر به حقيقت اهل کرم و بخشش باشد، " آيينه ي فضل رحماني " است؛ و فرد درس خوانده اگر بخيل باشد، بي ترديد " معلم درسگاه شيطاني " است. علم در مزاج خسيس جز خست نمي افزايد.»
    ( برگرفته از مقدمه ي دکتر پرويز عباسي داکاني بر رباعيات بيدل دهلوي، انتشارات الهام، ص 8 )
    و درست آنچه را که در بالا به خوانش گرفتيم و از کتاب " چهار عنصر " تأليف حضرت ابوالمعاني بيدل، در مقدمه بر رباعيات جا داده شده است؛ جلوه گاه آن را در فصول کتاب " رها در باد " که پِراز ريا و دروغ، تزوير و شيطنت، هجو و هزل، لافزني و گزافه گويي، هذيان و ياوه سرايي، اغراق و خيال بافي، خودخواهي- تکبر و بلند پروازي ... مي باشد، بخوبي مشاهده مي نماييم.

    در فصل دهم (صص 225-247) کتاب " رها در باد " بايست با خوانش مطالب زير تيتر هاي: « آرزو هاي گمگشته »، « يک ازدواج نا فرجام » ، « زن سرکش را بايد شکست » ، « انسان عروسک خيمه شب بازي نيست » ، « زن ضد زن » و « ناگهان چه زود، دير مي شود! » لحظه هاي نفس گير و خفقان آور را تحمل نمود؛ زيرا افسانه ها، خيال بافي ها، صحنه آرايي ها، گزافه گويي ها، دروغگويي و رياکاري ها همه به مقصد يگانه و بي مانند جلوه دادن حکايتگر سرهم بندي شده و تا حول و حوش زندگي منسوبان فاميلش، چرخ مي خورند.
    از آن جايي که قصه هاي ساختگي و بي ماهيت به روال گذشته همه تکراري هستند و هيچ نوع پيام و بيان دلچسپ را، به جز کم زدن، تحقير و توهين و بد گويي انسان ها، همچنان به اصطلاح دشمني (!) خانواده ي شوهرش [ صديق الله ] با اين مکاره و نيرنگ باز حرفوي، براي خواننده نمي رساند. بنابر آن از تبصره روي مسايل پيش پا افتتيده و فاقد ارزش و اهميت، صرف نظر مي گردد. تنها آن مواردي مستلزم بحث پنداشته مي شوند، که صبغه ي سياسي و اقتصادي دارند و بايد با دقت بيشتر با آنها برخورد صورت گيرد.
    به يک حکايت ساختگي از اين دست توجه فرماييد:
    در برگه هاي ( 235 و236 ) چنين آمده است:
    « نيمه روزي من سرگرم خواندن مجله زن بودم که زنگ در به صدا آمد. در را باز کردم. ديدم زن چادري پوشي پشت در ايستاده است. با ديدن من [ ثريا بها ] از زير چادري سلام داد و گفت: " من کشيک دادم تا صديق برون برود و تنها با خودت ببينم و گپ بزنم، مي توانم به خانه بيايم؟ " گفتم : " البته مي توانيد بياييد، اما چه کاري با من داريد؟ " زن با وارد شدن به درون خانه، پرده چادري اش را بلند کرد و گفت: " نورالله را مي شناسي ؟ " پرسيدم : " کدام نورالله ؟ " او که جام چشمانش لبريز از اشک شده بود، گفت : " نورالله پسر عموي صديق را مي گويم و من مادرش هستم. " گفتم : " مي شناسم. ولي صديق مي گفت نورالله مادر ندارد. " اما نگفتم که انها مي گويند مادرش يک پتياره بوده است. زن گفت: " نه تنها مي گويند که مادر ندارد، بلکه مي گويند مادرش يک فاحشه بود. "....
    «... پس از تولد نورالله، اختر محمد براي يک وجب زمين، شوهرم را به کاريز انداخت و مرده اش را بيرون کشيدند. پس از مرگ شوهرم، اختر محمد خواست مرا به نام بيوه برادرش، براي خود نکاح کند. با نورالله که سه ماهه بود از خانه فرار کردم و روي کشتزارها مرد مسني را ديدم و از وي خواستم تا مرا از دست برادر شوهرم نجات بدهد و گفتم: " من نمي خواهم با قاتل شوهرم نکاح کنم. زنش چون ديو سياه به جانم افتاده است." مرد مسن گفت: " مي دانم، تو بسيار جوان و زيبا هستي، اما اگر بامن نکاح کني، تو را پناه مي دهم. " من براي رهايي از ستم اين خانواده با وي نکاح کردم. اختر محمد که نتوانست مرا نکاح کند، نورالله را بر بنياد آيين قبيله از من گرفت. من از غم نورالله بيمار شدم. سال هاست او را نديده ام .... »

    توجه فرمائيد، خواننده ي عزيز!
    اين حکايت خلاف واقعيت تهمت سنگيني است بر پاکدامني و حيثيت يک زن شريف و آبرومند که ذکر و آوردن آن در اين طومار ننگين و پر از شرم و خجالتي، پيش از اين که به عزت و وقار آن بانوي شرافتمند صدمه و آسيبي رسانيده باشد؛ بيشتر موجب شرمساري وتدني حکايتگر و بر ملا و ساقط شدن مقاصد شوم و پليد آن مي گردد. زيرا در اين افسانه حقيقتي ديده نمي شود، لهذا نمي توان با رياکاري، هذيان گويي، دروغ، خدعه، نيرنگ و مظلوم نمايي، مردم را فريب داد!
    آنگونه که در برگه ي (236) کتاب " رها در باد " تذکار رفته ( هرگاه حقيقت داشته باشد ) آن بانوي با شرف، دختر زنده ياد محي الدين انيس، شهيد راه جنبش مشروطيت و شخصيت پر آوازه ي دنياي مطبوعات و ژورناليسم، همچنان مبارز پرشور داعيه آزادي و دموکراسي، در افغانستان بود. اگر واقعيت اين بوده باشد که شوهرش را فقط بخاطر غصب " يک وجب زمين " به کاريز انداختند و جسد بي جان و بي نفس وي را از آب بيرون آوردند و خموشانه و پنهاني، دور از چشم مردم به خاک سپردند و حد اقل باز پرسي صورت نگرفت و مجرم و قاتل بي کيفر باقي ماند، پس در شرايط آن روز گار، در جامعه قانون جنگل حکمفرما بود.
    وليک کدام عقل سليم و وجدان بيدار مي تواند اين دروغ زبونانه را بپذيرد که يک زن با نام و نشان، يکجا با طفل سه ماهه خود، راه فرار را از منزل، در پيش مي گيرد و در يک کشتزار بدون آگاهي فاميل و موجوديت شاهد، ملا، مولوي و قاضي، حاضر مي شود تا خشک و خالي با يک مرد مسن عقد نکاح ببندد؟
    فرومايگي در دروغ سازي و شرمساري در برابر حقيقت!

    يک عمر به قصد جان، به تن زيست دلت.
    جز مار نهان به پيرهن، چيست دلت؟
    مريخ به تاج بست و تيراژه به بال-
    زيباست؛ ولي خروس جنگي ست دلت!

    " سيمين بهبهاني "

    و اما در اين حکايت دروغين يک نيت شوم و يک هدف پليد نهفته است که حکايتگر آنها را با عوام فريبي در لاي الفاظ و جمله هاي به ظاهر زيبا، پنهان ساخته است!
    ـ تخريب شخصيت نورالله زير نام فرزند يک زن فراري و ...؛
    ـ کم زدن وي به سبب بي پروايي و بي علاقگي نسبت به سرنوشت دردناک و اندوهبارمادرش.
    پرسش پيش مي آيد که نورالله در سکوي يک دانشجوي دانشکده ي اقتصاد، همچنان بمثابه يک فعال سياسي و يک کادر حزبي؛ چگونه مي توانست در اين مورد بي علاقه باشد که نداند مادرش چه کسي است و پدر کلان مادري اش چه کسي؟
    پاسخ درست به اين پرسش و ساير موضوع هاي تذکار رفته در بالا در ارتباط به پدر و مادرش را تنها نورالله مي تواند، ارائه نمايد و بس!
    در فرجام به سان ساير موضوع ها، حکايتگر افتخار فراهم آوري زمينه ي ديدار و شناسايي نورالله را با مادرش و پايان بخشيدن به بيگانگي بين انان را، به خود اختصاص داده است:
    « زن را خانه برادرم بردم. مادرم با ديدن دختر محي الدين انيس، اين مبارز نستوه راه آزادي با احساس دوگانه خوشي و اندوه گفت:
    " لعنت بر آن سرنوشتي که فرزندان انسان هاي بزرگ را در خانواده هاي کوچک و بدنام پرتاب مي کند. " من با نورالله در مورد مادر و پدر بزرگ مبارزش گپ زدم. در فرجام نورالله با مادرش ديدار کرد. » ( ص 237 )

    هر آن کس که او پيشه گيرد دروغ
    ستمکاره اي خوانمش بي فروغ
    به گرد دروغ ايچ گونه مگرد
    چو گردي بود بخت را زوي زرد

    " فردوسي "
    خواننده ي عزيز!
    هر قدر انسان با خوانش برگه ها در متن کتاب " رها در باد " داخل مي شود و به پيش مي رود، به همان اندازه با يک حقيقت تلخ روبه رو مي گردد:
    سريال لافيدن ها، دروغ بافي ها، قرينه سازي ها، هذيان گويي ها، هرزه لايي ها، لجن پراگني ها، بهتان گفتن ها، تهمت بستن ها، اتهام زدن ها، توهين کردن ها، دشنام دادن ها، تحقير نمودن ها ... را از يک سو و سرکس خود خواهي، خود نمايي، خود پرستي، خود ستايي، خود منشي و از خود راضي بودن حکايتگر را از سوي ديگر، پاياني نيست که نيست!
    به يک صحنه آرايي آميخته با لاف و دروغ توجه فرمائيد:
    حکايتگر پس از فراغت از دانشگاه به مقصد کاريابي به اداره ي مرکزي احصائيه مراجعه کرد و دوست داشت در وزارت پلان کار کند. پس از چند روز آقاي عبدالکريم حکيمي رئيس عمومي آن اداره، بانوي حسن (!) را فراخواند و به سبب توانايي و استعداد اين نابغه ي (!) اقتصاد که عالي جناب رئيس صاحب، راجع به آن از قبل آگاهي داشت؛ در خطاب به وي گفت: « من چگونه چنين دختري را از دست بدهم و به وزارت پلان معرفي کنم؟ من با استعداد ترين ها را براي اداره خود نگه مي دارم، زيرا اينجا يک مرکز علمي و پژوهشي است. » ( ص239 )
    پيشنهاد جناب رئيس صاحب از سوي طالب العلم (!) و جوينده ي کار با مسرت پذيرفته شد و عز تقرر حاصل کرد و مديريت طرح و تحليل بالايش اعتماد گرديد.
    با آغاز به کار نمودن، وزير [ رئيس اداره ي مرکزي احصائيه ] " پرونده هاي ارقام نفت و گاز شمال کشور" را برابيش سپرد و گفت: « پرونده هاي نفت و گاز سري است هميشه در کشوي ميزت قفل کني، تا به دست کسي نيفتد. » ( ص 239 )
    " با ژرف پويي (!) پرونده ها را باز نگري " نمود و در آنها " نه تنها اشتباهات آماري، بلکه خيانت هايي را در بخش نفت و گاز شمال " کشف کرد و يافته هاي خود را با وزير شريک ساخت ....

    لازم نيست، خواننده ي سطور بالا، تعجب نمايد که در اين حکايت هزل گونه، حکايتگر دانش مسلکي و کارهاي علمي و پژوهشي را در جايگاه يک کارمند مبتدي، تازه کار ونو آموز به مسخره گرفته و حرف را به ابتذال کشانيده است! زيرا از سالهاي سال است که از کليه سلول هاي بدن و از همه حجره هاي مغز وي پراگنده شدن گند و تعفن خود صفتي و خود بزرگ بيني به بيرون، جريان دارد و مشام آدميان را اذيت مي کند.
    درنخست، بست رياست و تشکيلات اداره ي مرکزي احصائيه هيچگاهي معادل و يا مساوي به وزارت نبود و رئيس عمومي عضويت کابينه را نداشت و در مجلس وزرأ در جايگاه وزير، اشتراک نمي نمود.
    اداره مرکزي احصائيه بر طبق قانون و لايحه وظايف مربوطه، علاوه بر طبقه بندي علمي فعاليت هاي اقتصادي و وقايع اجتماعي، وظيفه جمع آوري، تحليل و پروسس آمار فعاليت هاي اقتصادي- اجتماعي را در سکتور هاي اقتصاد ملي در سطح کل کشور، به پيش مي برد و نتايج حاصله از آن را در اختيار مراجع ذيربط قرار مي داد تا الوُيت ها و نياز مندي هاي عامه در پلان ها و پروگرام هاي رشد اقتصادي ـ اجتماعي و در برنامه هاي انکشافي و توسعه يي در نظر گرفته شود.
    آمار چگونگي تحقق شاخص هاي پلان رشد اقتصادي ـ اجتماعي از سوي دفاتر سکتوري، پس از جمع آوري و تحليل توسط کارمندان سابقه دار، با تجربه و داراي مهارت هاي مسلکي، در نشريه هاي اختصاصي سکتوري، در بروشورهاي معلوماتي، در پمفلت ها و در سالنامه ي احصائيه يي بازتاب مي يافت و به اطلاع همگان رسانيده مي شد. مرجع اصلي آماردهي، وزارت ها، اداره ها و رياست هاي مستقل بودند که اعداد و ارقام و معلومات ها را درج فورمه هاي مرتبه ي دفاتر سکتوري اداره احصائيه مرکزي مي نمودند و غرض دسته بندي منظم، محاسبه ي دقيق و نشان دادن نتيجه بصورت آمار، به دسترس شعبات احصائيه مرکزي مي گذاشتند.
    از اين رو هيچ نوع " پرونده ي سري ارقام " نمي توانست وجود داشته باشد.
    اما جناب حکيمي صاحب به مرض و خصلت ديگري گرفتار بود که کارمندان اداره مرکزي احصائيه از آن بخوبي واقف بودند و ضرور نيست بخاطر حفظ حيا و عفت کلام ، بيشتر روي آن تبصره بعمل آيد.

    ( تذکار: در فصل دهم چند بار واژه ي « کشو » به کار رفته که بين شهروندان افغانستان خيلي ها نا مأنوس است و مورد استعمال ندارد، گرچه صادق هدايت اين واژه را در داستان « زنده بگور » به کار برده است.
    بهتر بود بجاي آن از واژه هاي : جعبه ي ميز، روک ميز، استفاده بعمل مي آمد.)

    من نمي دانم
    ـ و همين درد مرا سخت مي آزاردـ
    که چرا انسان، اين دانا
    اين پيغمبر
    در تکاپوهايش:
    ـ چيزي از معجزه آن سوتر ـ
    ره نبرده ست به اعجاز محبت،
    چه دليلي دارد؟
    * * *
    چه دليلي دارد
    که هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يک لبخند
    چه شگفتي هايي پنهان است!
    * * *
    من بر آنم که درين دنيا
    خوب بودن – به خدا – سهل ترين کار است
    و نمي دانم
    که چرا انسان،
    تا اين حد،
    با خوبي
    بيگانه است.
    و همين درد مرا سخت مي آزارد!

    " فريدون مشيري "


    و اما آنچه ژان پل سارتر فيلسوف معروف فرانسوي در مکتب فلسفي " اگسيستانسياليزم " ، با خط درشت: « انسان عروسک خيمه شب بازي نيست » گفته است، آن را به جايش مي گذاريم. وليک بايست به مباني اين مکتب فلسفي توجه مبذول داشت و اصالت وجود را در انديشه هاي نظريه پردازان متفاوت آن جست و جو کرد، نه اين که تنها سليقه و تمايل شخصي را ملاک قضاوت قرار داد!
    ليکن بايد گفت که حکايتگر بر اساس اين اعتقاد سارتر: « چون انسان از لحاظ ماهيت امکان محض است بنابر اين آينده براي او مهم است. زيرا آنچه فرد از خود خواهد ساخت همان خواهد بود بنابر اين توجه به آينده جز اساسي حيات انسان است » ؛ به مسووليت گريزي پناه برده و در عوض، با مسووليت پذيري وداع گفته و آن را ، در تاق نسيان گذاشته است!

    و اما در فصل هاي آينده کتاب، مطالب بيشتر به بنياد افکار و عقايد سوفسطايي که ادب و راه و رسم پرداختن به الفاظ و ظاهر سازي است و محتواي مضامين فاقد درونمايه و تهي از ارزش هاي ادبي، فرهنگي، سياسي، اجتماعي و تاريخي مي باشند، پرداز داده شده اند.
    حکايتگر و کاتبان فصول با در پيشگيري روش سوفسطايي گري و گزينش فرهنگ پوسيده و سترون؛ به لفظ پردازي، ياوه سرايي و ژاژ خايي پرداخته اند؛ در ضديت با فرهنگ اصالت و ابتکار، به بيهوده گويي و نغز نمايي ميدان داده اند.
    تعصب ورزان و مروجان حيله گري، عمده و پرچون فروشان بازار دروغ، دجاله ي دجلادان حقيقت گريز، شعبده بازان هذيان گو و چرند نويس، بيماران رواني و راه گمان افسرده، عنان قلم و سخن را بدست گرفته، با فضل فروشي بر منطق، بر انديشه و تفکر منطقي، بر حقيقت و واقعيت تاخته اند.
    در کارزار سوفسطايي گري، ديده مي شود که حکايتگر و همکارانش، در دفاع از ارزش هاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي حرف زده اند، اما پراتيک زندگي نشان داده است که آنان در گفتار و کردار خود صادق نيستند.
    فلسفه مي آموزد: ريا، تزوير، تظاهر و ظاهر فريبي از زمره ي عوامل تأثير گذار بر تزلزل ارزش ها مي باشند. نتيجه ي تزلزل ارزش ها بروز بي نظمي و هرج و مرج اجتماعي در جامعه ي انساني، زايل شدن شخصيت آدمي و بي مبالاتي در برابر آرمان هاي ترقي و پيشرفت اجتماعي و رفاه عمومي، همچنان آزادي فردي، دموکراسي و عدالت اجتماعي را مي رساند.
    با همين مقدمه و پيش در آمد بالا، فصل يازدهم صص 245 ـ 266 کتاب " رها در باد " را تحت عناوين « آرامش پيش از توفان » ، « واپسين ديدار با استاد خيبر » و « پيراهن حضرت عثمان » به چالش مي کشيم.


    اين مطلب آخرين بار توسط admin در الأحد 10 فبراير 2013 - 6:36 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است.
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6939
    Registration date : 2007-06-20

    قسمت اول ـ چهاردهم نقد محترم غفار عريف بر بادنامهء ثريا بهاء

    پست  admin في السبت 9 فبراير 2013 - 19:57

    بخش دوازدهم

    لاوتسو (Laotso) فيلسوف چينايي که در سده ي سوم و چهارم قبل از ميلاد مي زيست، گفته است:
    « انسان نجيب و پر ارزش عاري از خصلت جنگ طلبي ( خصومت ورزي و دشمني و ستيزه جويي ) است. انسان جدلي ( کسي که اهل جنگ و خصومت و جدل بازي باشد ) تهي از ارزش است. » ( بر گردان از متن آلماني )

    افسانه هاي عجيب و غريبي که حکايتگر ( سريا بهاء) به سپارش و به ياري همکارانش، ساخته و پرداخته و در برگه هاي کتاب " رها در باد " جا داده و بر سبک و سياق دروغ سازي، حادثه آفريني و فتنه جويي هاي تنش آلود، همه پديده ها و رويداد هاي سياسي – اجتماعي و تاريخي را در افغانستان – منطقه و جهان، از پشت عينک دودي مکدر، با بغض و کينه و با چشمان بسته، به بررسي گرفته و خواسته با جنگ و جدل و با پاگذاري بر روي واقعيت ها، خود را در متن رخداد ها مطرح کند؛ حرف و سخن دلنشين فيلسوف چينايي را در خاطره ها تداعي مي دارد.
    در فصل يازدهم، در زير عنوان « آرامش قبل از توفان » ( صص 249 – 257) ، حکايتگر روي پنج موضوع متفاوت حرافي، گزافه گويي و دروغ پردازي نموده است و در هرکدام آن نقش اول را در جايگاه قهرمان پنبه يي به خود اختصاص داده و در صحنه ها عروسک پاي نقاره، ظاهر شده است.
    پرده ي اول: به سفارش رئيس اداره ي مرکزي احصائيه، شماري از کارمندان در وقت صرف غذاي چاشت، در يک دفتر جمع شدند تا در باره ي پذيرش عضويت « حزب رستاخيز ملي؟ » [ دراصل نام آن حزب انقلاب ملي ـ 26 سرطان بود نه رستاخيز ملي]، صحبت نمايند. از بين حاضران مجلس، حکايتگر خرامان ـ خرامان، رشته ي سخن (!) را بدست گرفت و سردار محمد داوود را بخاطر نزديکي و ائتلاف (!) با « پرچمي ها » و « خلقي ها » به فلاخن انتقاد بست و « در باد رها کرد ».
    اما واضح نگرديده که اين گردهمايي پر جوش و خروش (!) چه ثمره ي را براي نظام و « حزب انقلاب ملي » به ارمغان آورد و تا چه اندازه اي دستور جناب رئيس صاحب اداره به کرسي عمل نشست و حرفش به زمين نه افتيد؟
    ليکن يک مطلب بسيار به روشني قابل دريافت است: حرف هاي که در برگه ي (250) آمده و گويا حکايتگر بعنوان مير ديوان (!) در خطاب به حاضران، درُ فشاني نموده، همه بشکل انتزاعي و به صورت التقاطي از کتاب بي ماهيت و رنگ باخته ي « افغانستان در پنج قرن اخير » ( ج 2 ، صص 46 – 64 ) تأليف مير محمد صديق فرهنگ، که درمورد علت عقده گشايي مؤلف عليه ح. د. خ. ا در بخش هفتم " رخداد هاي خونبار..." در سايت سپيده دم وضاحت کامل داده شده ؛ برداشت گرديده است.
    چه خوب خواهد شد که در همين جا، مير محمد صديق فرهنگ را که قلم شيواي علامه مير غلام محمد غبار به معرفي گرفته، بشناسيم و پس از آن به شرح يک رويداد ديگر پرداخته شود که حکايتگر برپايي آن را با راه اندازي سرو صدا ها و غوغاي گوش خراش و دلخراش، سرو سامان داده بود:
    « خانواده ي حکمران به حبس اعضاي حزب وطن اکتفا نکرده بلکه براي تخريب بيشتر اين حزب سعي کرد در محبس در داخل آن نفوذ کند. براي اين منظور از يکطرف توسط عبدالحکيم شاه عالمي والي کابل سعي گرديد که با تهديد و تخويف در بين اعضاي محبوس حزب وطن درز و نفاق وارد کند و از ديگر طرف خانواده حکمران توسط سيد قاسم رشتيا بدسيسه خطرناکي دست زد. سيد قاسم رشتيا از خانواده مير هاشم خان وزير ماليه و پسر سيد حبيب خان مستوفي کابل، از ايام جواني سعي مي کرد در خدمت خانواده حکمران پذيرفته شود. او علاوتأ در اثر نزديکي خاص با ميرزا محمد شاه خان رئيس ضبط احوالات، نظر خانواده حکمران را تا جايي بخود جلب کرد که نه تنها رتبه هاي رياست، وزارت و سفارت هاي متعدد را بسرعت پيمود، بلکه عضو کابينه هاي متعدد نيز گرديد. اعتماد خانواده حکمران بر اين شخص بدرجه بود که با انتصاب وي به مقام هاي رياست مطبوعات و بعدأ وزارت مطبوعات در دوره هاي بسيار حساس ، او عهده دار مراقبت، سانسور و کنترول آثار روشنفکران حقيقي افغانستان نيز گرديد. شبکه ضبط احوالات که وظيفه اش مراقبت روشنفکران حقيقي و مبارزين ازاديخواه و پرکردن زندان ها از اين گروه بود، مستقيمأ و صرف از شاه و صدراعظم دستور مي گرفت و اسرار را تنها به شاه و صدراعظم گزارش مي داد. يگانه شخص ديگري که به هدايت صدراعظم در اين اسرار شرارت بار شريک بود، منشي مجلس وزرا مي بود که بايد مورد اعتماد عميق خانواده حکمران باشد. سيد قاسم رشتيا هنگامي که بحيث منشي مجلس وزرا خدمت مي کرد، اين وظيفه خطير استخباراتي را نيز براي خانواده حکمران انجام مي داد.
    علت ديگري که خانواده حکمران سيد قاسم رشتيا را براي ضربه وارد کردن به حزب وطن مؤظف ساخت اين بود که وي برادر مير محمد صديق فرهنگ يکي از اعضاي محبوس حزب وطن بوده و مي توانست که از طريق اين برادر رخنه کند. مير محمد صديق فرهنگ تا اين وقت در شرايط مخوف زندان سياسي خانواده حکمران سخت ترسيده بود و تهديد و تخويف پيوسته از طرف شاه عالمي والي کابل، مقاومت رواني اش را درهم شکسته بود. در چنين وقت حساسي سيد قاسم خان رشتيا، مأمور عاليرتبه خانوداده حکمران چندين بار با مير محمد صديق فرهنگ در دفتر شاه عالمي والي کابل ملاقات کرده و با وعده و وعيد به اغواي وي پرداخت. مير محمد صديق فرهنگ در برابر اين همه فشار و نيرنگ تاب نياورده و بالاخره تسليم شده و علاوه بر آن سعي کرد که اين نکته را موجه جلوه دهد که دادن عريضه به حکومت براي رهائي از حبس سياسي يک اقدام درست است. باين ترتيب مير محمد صديق فرهنگ يکي دو نفر ديگر از اعضاي محبوس حزب وطن را لغزانيده و با خود همفکر ساخت. ولي نگارنده اين کتاب ( مير غلام محممد غبار ) و اکثريت اعضاي محبوس حزب وطن به شمول سرورخان جويا و فتح محمد خان ميرزاد، با اين تسليم طلبي مخالفت شديد کرده وگفتند که چنين اقدامي باعث لغزيدن در دامان خانواده حکمران مي گردد که از آن رهائي نخواهد بود. اکثريت اعضاي محبوس حزب وطن فيصله کردند که هيچگاهي به حکومت تسليم نشوند و مناعت و کرامت مردمي را که در راه آنها مبارزه مي کنند، نگهدارند. مير محمد صديق فرهنگ پس از رهائي از زندان و متعاقب ملاقات با محمد داوود خان صدراعظم، از بسا از اعضاي حزب وطن دوري گزيده و چند سال بعد تر بحيث معين يک وزارت و سفير سلطنت خانواده حکمران در يک پايتخت حساس اروپائي مقرر شد ( بلگراد پايتخت يوگوسلاويه که مرکز عمده رقابت سياسي و استخباراتي بلاک شرق و بلاک غرب بود) و هم هنگامي که کانديد وکالت در شورا گرديد، خانواده حکمران نه تنها با وي مخالفتي نکرد، بلکه بازهم از طريق سيد قاسم رشتيا (وزير ماليه وقت) کمک کرده و براي انتخاب شدن مير محمد صديق فرهنگ و خانم رقيه ابوبکر (خواهر اين دو برادر) سهولت هاي فراهم کرد. علاوه بر آن، مير محمد صديق فرهنگ از طريق خويشاوندي دو پسرش (ازدواج سيد فاروق فرهنگ با دختر الله نواز هندي و ازدواج سيد امين فرهنگ با خواهر اندر ملکه افغانستان که دختر احمد شاه خان وزير دربار و پسر کاکاي نادر شاه بود) با خانواده حکمران، تماس نزديکتري پيدا کرد. به اين ترتيب سيد قاسم رشتيا که از خدام سابقه دار خانواده حکمران بود، به هدفش رسده و مير محمد صديق فرهنگ را در گليم سياسي اين خاندان پيچانيد. صدمه که مير محمد صديق فرهنگ در محبس از داخل به حزب وطن رسانيد، قابل ملاحظه بود. »(افغانستان در مسير تاريخ، ج دوم، تأليف: مير غلام محمد غبار، ص 250-252)
    چند صباحي از اعلام نظام جمهوري در افغانستان سپري شده بود که از زبان اعضا و طرفداران رديف اول حکوکت جديد، حرف هاي به بيرون رسيد که برمبناي آن ، حکايتگر در صدد آن بر آمده بود و تلاش داشت تا با رئيس دولت و يا با يکي از معاونان وي، به اين بهانه که مطالب بسيار مهم از گذشته و خيلي ها مفيد براي رژيم نوين، در آرشيف دارد، ديدار نمايد.
    گفته مي شد که روزها بخاطر رسيدن به اين هدف خود، دروازه ي منزل و يا دفتر افراد سرشناس را مي کوبيد و مزاحمت ايجاد مي نمود. بالاخره جهت پايان بخشيدن به اين مزاحمت ها، اولياي امور تصميم بر آن گرفتند تا وحيد عبدالله معاون وزير خارجه با وي ديدار بدارد و داشته هايش را تسليم و در اختيار مراجع مربوط بگذارد.
    به قرار گفته ها اين ملاقات صورت گرفت؛ وليک وحيد عبدالله را بي نهايت ناراحت ساخته بود؛ زيرا يک دختر دروغگو، خود خواه و متکبر با بزرگ نمايي و خود بزرگ بيني، با دروغ هاي شاخدار و افکار ماليخوليايي سبب به هدر رفتن وقت گرانبهايش شده بود.
    در حال حاضر شماري از افراد بلند پايه ي رژيم جمهوري به رياست سردار محمد داوود، از جمله محترم محمد حسن شرق، حيات دارند که در باره ي چند و چون اين موضوع، وضاحت بيشتر دهند و بر صحت آن مهر تاييد زنند.

    اي شور چه آب کامه و تلخ چو مي
    چون ناي ميان تهي و پربند چو ني
    بي چربش همچون جگر و سخت چو پي
    بد عهد چو روزگار و مکروه چو قي

    ويا:

    تاکي زغم جهان اماني خواهي
    تاکي به مراد خود جهاني خواهي
    چون در خور خويشتن تمنا نکني
    زين مسجد و زان ميکده ناني خواهي

    " سنائي غزنوي "

    پرده ي دوم: در صحنه آرايي و تمثيل مضحک – دروغين و دلقک گونه، حکايتگر در اين پرده، بار ديگر با بي شرمي و بي حيايي، استاد خيبر را شريک ياوه سرايي ها و هزيان گويي ها و هرزه نويسي هاي خود ساخته و با اهريمن صفتي ذاتي خويش، وي را در جايگاه خصومت با همرزمانش، بويژه با زنده نام ببرک کارمل و دکتر اناهيتا راتبزاد قرار داده و بدين طريق با حرف زدن از زبان مرده ها، طومار شرم آور خودرا درازتر کرده است.
    در اين جا بازهم ديده مي شود که سيماي استاد خيبر را در قالب يک انسان منزوي و تجريد شده جا داده که بجز يک خانم دروغگو،بي بند و بار و هوسباز بنام " ثريا بها " ، همراز، هم صحبت، همنشين و همدم ديگري ندارد.
    اما مطالبي که در اين صحنه سازي آورده شده از کتاب " افغانستان در قرن بيستم " ( از مجموعه برنامه هاي بي بي سي، صص 199-201) ، کتاب " حقايق پشت پرده تهاجم اتحاد شوروي بر افغانستان " تأليف: دياگوکوردوويز و سليک هريسن ( صص 35-41 ) ، کتاب "افغانستان گذرگاه کشور گشايان " ، تأليف: جارج آرني (صص 74 ـ 70 )، کتاب " افغانستان تجاوز شوروي و مقاومت مجاهدين " تأليف : هنري برادشر (صص 66-76) و دهها کتاب ديگر، بشکل التقاطي برداشت گرديده است.
    در اين پرده به يک دروغ شاخدار، توجه فرمائيد:
    « در اين سفر ها گماشتگان کريملن چون جلالر و عبدالحق صمدي به نام مشاور اقتصادي و ياور نظامي، محمد داوود را همراهي مي کردند.آنها پنهاني گزارش هاي سفر رئيس جمهور را به کارمل و روس ها مي رساندند. » ( ص 251)
    ببينيد، خواننده عزيز!
    تمام آگاهان سياسي در افغانستان بخوبي مي دانند که عبدالحق صمدي از زمره ي افسران جناح خلق و يکي از طرفداران حفيظ الله امين بود. در دوره ي حاکميت يکه تازانه ي آنان، در آغاز وظيفه ي مهمي را به پيش مي برد. درسال 1348 بحيث والي ولايت پروان تقرر حاصل کرد و پس از آن به وظايف مهم ديگري نيز گماريده شد.
    عبدالحق صمدي نه تنها هيچگونه روابطي با زنده نام ببرک کارمل نداشت، بلکه به خون وي و همرزماننش، تشنه بود و صد ها پرچمدار شرافتمند، در زمان يکه تازي هاي که عبدالحق صمدي يک کارمند بلند رتبه آن بود، سر به نيست شدند.
    ولي چه کسي، به جز حکايتگر نيست که نداند که محترم محمد خان جلالر، در دوره زمانداري سرادر محمد داوود، وزير تجارت بود، نه مشاور اقتصادي رئيس جمهور افغانستان!
    چون اين موضوع يک اتهام نا درست است که از سوي يک ياوه سراي خود ستا بر ديگران وارد گرديده؛ بنابرآن براي ثابت ساختن اين ادعاي بي پايه ، ضرورت به ارائه سند مؤثق ديده مي شود. در غير آن بايست اين دروغگوي حرفه يي را به پاي ميز محاکمه کشانيد.
    گر فلک نشناخت قدر ما ، رهي عيبش مکن
    ابله، ارزان مي فروشد گوهر ناياب را

    " رهي معيري "
    پرده سوم و چهارم: در اين پرده ها، مسايل روي پروژه ي سرشماري نفوس در افغانستان، مي چرخد، که همه ي برنامه هاي آن به کمک مالي سازمان ملل متحد طرح و راه اندازي شده بود.
    حرف هاي را که حکايتگر و دسته ي کاتبان در اين باره سرهم بندي کرده اند بيشتر تراوش انديشه ها و منعکس کننده ي مشي تبليغاتي نهاد هاي سياسي مخالف سياست برتري جويانه ي اکثريت و اقليت (قومي و زباني) مي باشد که از ساليان دراز بدين سو، زير نام دفاع از داعيه برحق پايان بخشيدن به ستم قومي و زباني، جريان دارد.
    ليکن حکايتکر در اين کار خير نيز، تنها خود را در نقش مير ميدان، مطرح ساخته که با ارائه گزارش آمار بدست آمده از چگونگي تراکم و ترکيب نفوس در مناطق پشتون نشين ، گويا در يک نشست رسمي که در آن مشاوران هندي و روسي اشتراک داشتند، سبب پيدايش و شدت گرفتن در گيري لفظي ميان علي احمد خرم وزير پلان و عبدالکريم حکيمي رئيس اداره مرکزي احصائيه گرديد.
    اين افسانه – سي سانه ي ساختگي و بي ماهيت، براي حکايتگر و کاتبان کتاب " رها در باد " آنقدر خجالت آور است که حتي دزد با پشتاره از ناحيه گير افتادن خود، به اين اندازه دچار خجالتي و شرمندگي نمي گردد؛ زيرا علي احمد خرم وزير پلان کابينه ي سردار محمد داوود بود و بخوبي مي دانست که رئيس جمهور از گذشته، از زمان پاگذاشتن به سياست و از آوان قرار گرفتن در چوکي هاي حساس و مهم دولتي، در خط دفاع از حاکميت قبيله و سياست برتري جويي قومي و زباني، قدم مي زد؛ بنابر آن هيچگاهي موقف رسمي خودرا با طرف واقع شدن و پيچيدن در اين لحاف بيمار، بويژه در آن وقت، به خطر نمي انداخت.
    اما واقعيت امر اين است که اين خانم دروغگو، ياوه سرا و درگير مرض خود بزرگ بيني، هرگز در پروژه ي سر شماري نفوس در افغانستان و ارائه گزارش آمار بدست آمده در مجلس رسمي، سهم و يا نقش فعال حضوري نداشت. هر آن چيزي را که در حول و حوش اين پروژه پرداز داده، همه عاري از حقيقت است.
    اداره مرکزي احصائيه به کمک کارمندان مسلکي رياست افغان فيلم، به مصرف اداره ي انکشافي موسسه ي ملل متحد در افغانستان، پيرامون پروژه ي نخستين سرشماري نفوس در افغانستان، فيلم مستندي تهيه نموده بود که در هيچ صحنه ي از اين فيلم، تصوير و يا خبري از حکايتگر دروغگو ديده نمي شود ( به يقين که همين اکنون اين فيلم مستند، هرگاه از حوادث جانسوز بيش از دو دهه ي اخير جان به سلامت برده باشد، در آرشيف اسناد رسمي اداره مرکزي احصائيه و رياست افغان فيلم، موجود است).
    شايان ذکر است که نگارنده ي اين سطور، کارمند اداره مرکزي احصائيه بود ، آنچه در بالا تذکار رفته، همه از روي مسئوليت نگارش يافته و مطابق واقعيت ها مي باشد.

    ابرهام لينکلن يکي از رئيس هاي جمهور امريکا در قرن نزدهم ميلادي گفته است:
    « چيزي را که مي داني هميشه بر زبان مياور، ليکن هميشه بايد بداني که چه مي گويي ( خموشي اختيار کن، در باره ي مطالبي که از آن آگاهي داري لب به سخن گفتن مگشا، ليکن وقتي که مي خواهي حرف بزني و صحبت نمايي، بايد فهميده و با سنجش سخن براني) ، (برگردان از متن آلماني)

    پرده ي پنجم: تمثيل و صحنه آرايي خفت بار اين پرده با بيان مطالبي که اين ساحره و شعبده باز ماهر و حرفه يي، در خواب ديده، آغاز مي يابد:
    « در چنين جو سياسي، شبي با روح پلاسيده، خواب ديدم(!) که آسمان شهر کابل پوشيده از ابرهاي تيره و تار است که در پي تندري باران خون از آسمان بر زمين باريدن مي گيرد. رودخانه ها پر از خون است. از بام ها و ناوه هاي خانه مان خون مي ريزد. همراه با باران خون، توفان خونين در راه بود. من از اين کابوس هراسناک پريدم. عرق سردي بر تنم نشسته بود. پنداشتم اين کابوس واکنش افسردگي اوضاع جاري است. اما نمي دانستم زمان نيز آبستن حوادثي است. » (ص 256)
    تمثيل بالا نشان مي دهد که اين آدم دوزخي، در « سعير» يعني در ششمين طبقه ي جهنم، به خواب رفته بود و عقوبت اعمال شنيع دنيايي خود را مي کشيد که از فرط دروغگويي و ابليس صفتي تا آخرين مرحله، غرق در آتش و دود و سرب مذاب بود و همه راه هاي برونرفت به رويش مسدود بود.
    عجب است: شهر وندان افغانستان در سه دهه ي اخير، با سه حادثه ي سنگين و سهمگين خواب ديدن ها روبه رو شدند که هرکدام آن به نوبه خويش رازي (!) را در خود نهفته داشتند:
    ـ دوکتور نجيب الله حضرت علي (رض) را با اسپ سفيد، به خواب ديد و دستور يافت: « اوبچه برخيز و اين وطن را از اين حالت رهايي ببخش»؛
    ـ عالي جناب (!) امير المومنين (!) ملا عمر، پيغمبر خدا (ج) را در خواب ديد که برايش وظيفه سپرد (!) تا گروه هاي جنگي را که ميهن را بر باد دادند ، از صحنه بيرون راند و وطن را از شر آنان نجات دهد (!)؛
    ـ و حالا قصه ي ناميمون خواب حکايتگر که از باران خون حکايه مي کند، به دنبال آمده است و از زشتي ها و پلشتي هاي زندگي شخصي اش، توأم با دروغگويي ها و لافزني ها و حرافي هاي بي مايه وي در دنياي سياست و در عرصه هاي اجتماعي، آگاهي مي رساند. ليکن خودش با تعبير کردن خواب خود در پليدي هاي سياسي ساخته شده در دستگاه نيرنگ و حيله و دروغ شخصي خويش، به تسلي دل و روان افسرده و بيمارش، پرداخته است.

    زير عنوان « واپسين ديدار با استاد خيبر » (صص 257-260)، حکايتگر بار ديگر با شيطان صفتي و بدون هراس از عذاب وجدان، با آوردن قصه هاي ساختگي و سفسطه گويي هاي شرم آور، شخصيت سياسي و اجتماعي استاد خيبر را ضرب صفر نموده است.
    شرم باد بر ياوه سرايان بي مروت که به نام انسان هاي شريف که ديگر در ميان ما نيستند، به تجارت سياسي مي پردازند!
    خواننده عزيز، قضاوت فرمائيد!
    آيا استاد خيبر در زندگي شخصي – سياسي و حزبي خويش، هيچ دوست و رفيق و هم صحبت ديگري نداشت که از سر ناگزيري مجبور بود تا در خلوت و تنهايي، در منزل بنشيند و به دور از چشم اعضاي فاميل، کليه راز هاي حزبي و سياسي را با يک دختر بي بند وبار، شهوت ران، هوسباز و ماجراجو در ميان گذارد؟
    هرگز نه!
    و اما مطالب تحت عنوان « پيراهن حضرت عثمان » (صص 260-266) که حادثه ترور و مراسم تشيع جنازه ي استاد خيبر را در خود احتوا مي دارد، بجز چند مورد، متباقي حرف ها از نوشته ي ديگران به عاريت گرفته شده است.
    در مدت بيشتر از دو دهه ي اخير در باره ي واقعه ترور استاد خيبر به قدر کافي، از سوي مؤرخان، پژوهشگران، ژورناليستان، تحليل گران سياسي و واقعه نگاران، با ديدگاه هاي متفاوت، نگاشته شده است. منابع و مأخذ بي شمار داخلي و خارجي در اختيار قرار دارد.
    قابل تذکار است: آن مطالبي که در گند نامه ي « کوچه ما » ، در کتاب « چند سطر شکسته دربارۀ تجاوز روس در افغانستان » تأليف فرهاد لبيب و در برگه هاي (53-56- ج دوم) کتاب " افغانستان در پنج قرن اخير " در اين باره قلم فرسايي شده، با ياوه سرايي ها و هرزه نويسي هاي حکايتگر، خيلي ها مطابقت دارد.

    ـ اين قلم : در نبشته ي " به يادبود خاطره همرزم شهيد " در پاسخ به مقال " يادي از استاد خيبر شهيد مير اکبر خيبر " نوشته فقير محمد ودان؛
    ـ در نبشتۀ « جنايت خشم کينه توز » ؛
    ـ در نبشته ي« " غروب خورشيد" و يا کوله بار کژ بيني و بد انديشي »، که رساله " غروب خورشيد " نوشته ي بارق شفيعي را به نقد گرفته در رابطه به ترور استاد خيبر و ديدگاه سياسي شان، همه گفتني ها را در گذشته به رشته تحرير کشيده است و به آن بسنده مي شود.
    نوشته هاي ياد شده در آرشيف سايت « سپيده دم » ، در آرشيف سايت پر خواننده و وزين « پندار » و در رسانه ي پر درخشش و دوست داشتني « نور » موجود مي باشد و علاقه مندان با مراجعه با تارنما هاي متذکره مي توانند به مطالعه آنها بپردازند.

    گردنده فلک دلير ديريست که هست
    غرنده بسان شير ديريست که هست
    ياران همه رفتند و نشد دير تهي
    ما نيز رويم و دير ديريست که هست

    " عراقي "

    بخش سيزدهم

    سخن را با نقل قولي از جان کولمن، در باره ي «عمليات پنهاني» آغاز مي داريم. زيرا حوادثي که پس از پيروزي قيام نظامي هفتم ثور 1357 و پيش از آن در افغانستان بوقوع پيوست، عمليات پنهاني نيروهاي ارتجاعي و امپرياليستي در جهان، به سردمداري ايالات متحده ي امريکا و نظام سلطنتي بريتانيا و دول عضو پيمان تجاوزگر ناتو و با اشتراک و سهمگيري مستقيم دولت شاهي آل سعود، شيخ نشينان حوزه ي خليج، زمامداران جمهوري مصر، عظمت طلبان چيني، جلادان نظامي گر پاکستان و رژيم سفاک شهنشاهي و سپس ولايت فقيه ي آخوند هاي خون آشام در ايران؛ پيوند ناگسستني دارد:
    «عمليات پنهان به آن دسته از کوشش هايي گفته مي شود که در فيلم هاي (جيمز باند) به تصوير کشيده شده اند. همان گونه که نويسنده اغلب بيان داشته، جيمز باند با آنکه يک شخصيت ساختگي است، اما سازماني که در فيلم نشان داده مي شود، واقعي است. تنها تفاوتي که سازمان اين فيلم با سرويس پنهاني اطلاعاتي بريتانيا دارد، نام آن دو است. سرويس پنهاني اطلاعاتي برون مرزي بريتانيا بنام ام. اي. 6 و سرويس امنيتي درون مرزي بنام ام . اي. 5 معروف اند. اين دو، از قديمي ترين نهاد هاي اطلاعاتي جهان به شمار مي روند. اين دو سازمان، همچنين پيشگام بهينه سازي شيوه ها و فن آوري هاي جاسوسي در جهانند. هيچ يک از سازمانهاي نامبرده از راه مجلس ملي، در برابر مردم بريتانيا مسؤوليتي ندارند و در عين حال، هردو در نهايت پنهان کاري، در پشت سر بيشتر رخدادهاي گوناگون علني قرار دارند.»
    (سياست پردازي و نيرنگ، تأليف: دکتر جان کولکمن، ترجمه: دکتر يحيي شمس، چاپ دوم، چاپخانه: گلشن، ص 143)
    عمليات پنهان بريتانيا که پا به پاي تحرک هاي توسعه طلبانه ي تزار روس، از نيمه دوم سده ي هجدهم مسيحي، در افغانستان آغاز يافت و در قرن نزدهم، توأم با دست به دست کردن تاج شاهي در بين اولاده ي تيمورشاه و شعله ورساختن آتش خانه جنگي هاي بنياد بر انداز ميان شاهان و شهزاده هاي دسته هاي قومي سدوزايي و محمد زايي ادامه پيدا کرد و به تعقيب آن با دامن زدن به فعاليت هاي تخريبي در قالب سياست هاي استعمار کهن، به نقطه ي اوج خود رسيد که سرکوب خونين جنبش مشروطيت اول و دوم و متلاشي نمودن مشروطيت سوم پيامد هاي آن است؛ مادر کليه عمليات استخباراتي خرابکارانه در افغانستان محسوب مي شود که سلسله ي آن تا به امروز جريان دارد.
    عمليات پنهان بريتانيا در افغانستان، با حصول استقلال سياسي کشور، در ابتدا دچار مشکل شد؛ وليک به زودي شبکه هاي جاسوسي انگليسي با نفوذ دادن اجيران زرخريد خود در درون جامعه و در سيستم سياسي افغانستان، اعتبار از دست رفته دستگاه استخبارات انگليس را، دوباره احياء نمودند.
    سازمان جهنمي استخبارات انگليس و دستگاه توطئه گر" سي. اي . اي"، يک جا با اداره هاي خدمات اطلاعات دولتي ساير ممالک امپرياليستي و ارتجاعي؛ تا سقوط نظام سلطنتي در افغانستان، در مخالفت با همکاري هاي سياسي- اقتصادي – تخنيکي – نظامي – علمي و فرهنگي، ميان افغانستان و اتحاد شوروي و دول عضو پيمان وارسا؛ فعاليت هاي خرابکارانه را در افغانستان به پيش بردند. در اصل اساس و سنگ تهداب رقابت ابر قدرت ها و بازي هاي شيطاني قدرت هاي نو ظهور منطقه يي، در رابطه به افغانستان ، پس از ختم جنگ دوم جهاني و بويژه از شروع دهه ي پنجاه ميلادي، گذاشته شد و اين رقابت در دهه ي هفتاد، ابعاد گسترده تري به خود گرفت.
    در زمان اقتدار سردار محمد داوود رئيس دولت جمهور افغانستان، فعاليت هاي خرابکارانه و بازي هاي استخباراتي ممالک همسايه و دول غربي، شکل و مضمون ديگري پيدا کردند:
    « ... سقوط پادشاه [ محمد ظاهر] عظمت طلبي ايراني ها را دو باره تحريک نمود. شاه ايران در سال 1974 به اين تلاش هاي خود آغاز نمود که کابل را در دايره اقتصادي و امنيتي اي شامل سازد که متمايل به غرب بوده باشد. از تهران اداره گردد، ايران، افغانستان، پاکستان، هند و دولت هاي خليج را احتوا نمايد.
    ايالات متحده امريکا اين پاليسي شاه را بحيث جزء همکاري هاي وسيع اقتصادي و نظامي واشنگتن و تهران در فعاليت هاي پوشيده و مخفي در جنوب شرق آسيا تشويق و تائيد نمود. وزير خارجه سابقه ايالات متحده امريکا هنري کيسنجر به صراحت اظهارمي داشت که داؤد بصورت شعوري و يا غير شعوري نماينده اتحاد شوروي است. اما کيسنجر و ساير مأمورين ذيعلاقه ايالات متحده امريکا مي گفتند که در صدد ايجاد تمايل به غرب، در منطقه نيستند، بلکه مي خواهند که بعوض جنبش غير منسلک فعلي طرفدار مسکو يک عدم انسلاک اصيل را به وجود بياورند. مخصوصأ آنها به اين نکته تأکيد مي کردند که در صدد تأسيس مناسبات کمک هاي نظامي با کابل نيستند ....
    نتيجه غير مرعي مساعي شاه [محمد رضا شاه پهلوي] توسعه فعاليت هاي شبکه جاسوسي ساواک بود که مي خواست جاگزين کي . جي . بي در افغانستان گردد.
    عمال شبکه هاي جاسوسي عربستان،هند، چين و يک تعداد ديگري از کشور هاي خليج فارس و شرق ميانه نيز بعد از سال 1973 در افغانستان نفوذ نمودند. نقش ايران را در سال 1975 اولاً فريدون هويدا، نماينده ايران در ملل متحد بمن [سليک هريسن] بيان نمود. وي به اين نقش ايران بحيث يک نمونه همکاري امريکا و ايران اشاره کرد. بعدأ من [سليک هريسن] در مورد شبکه هاي جاسوسي در کابل و رقابت هاي آنها، در جريان سفر هاي خويش به آن شهر و مراکز ممالک منطقه مطالب زيادي آموختم.
    ساواک و سي . آي. اي با هم همکاري مي نمودند. اين دو سازمان بعضي اوقات فعاليت هاي خود را با دستياري گروپ هاي مخفي مسلمانان بنياد گرابه پيش مي بردند. گروپ هاي مسلمانان بنيادگرا در مخالفت خويش با اتحاد شوروي، با سي .آي.اي و ساواک شريک بودند، اما از خود اهداف عليحده اي داشتند.
    گروپ هاي بنيادگرايان به نوبه خويش با اخوان المسلمين مصر و رابطه عالم اسلامي عربستان سعودي که يک شاخه از فعاليت هاي وهابيت را تمثيل مي نمايد، نيز ارتباط داشتند. زماني که عايدات کشور هاي عربي از مدرک فروش تيل زياد گرديد، عمال کشور هاي نو به ثروت رسيده عرب نيز با پول هنگفت به کابل سرازير گرديدند. اين ها نيزمانند ساواک جواسيسي را استخدام مي نمودند تا طرفداران کمونيست ها را در حکومت و قواي مسلح افغانستان تشخيص و به ايشان معرفي نمايند.
    تهران از يک طرف از طريق کمک هاي خويش بر داؤد فشار مي آورد که آن هايي را از کار حکومت برکنار سازند که گمان مي شد با کمونيست ها ارتباط دارند. از طرف ديگر ساواک اسلحه، وسايل مخابراتي و ساير کمک هاي شبه نظامي را به جمعيت هاي ضد داؤد مي رسانيد. برخي از اين کمک ها توسط ايران مستقيمأ به ناراضيان قبايلي که در غرب افغانستان فعاليت داشتند، توزيع مي گرديد: قسمتي از آن ذريعه پاکستان به دسته هاي بنياد گرايان که فعاليت هاي زير زميني داشتند مي رسيد. سلسله اذيت و آزار داؤد ذريعه مقامات پاکستاني وقتي به نقطه اوج خود رسيد که تحت سرپرستي اسلام آباد بر يک تعداد اهداف در داخل افغانستان حملات صورت گرفت. ساواک، سي .آي.اي و عمال پاکستان در کودتا هاي ناکام بروج سپتمبر و دسمبر سال 1973 و جون 1974 بنيادگرايان بر عليه داؤد دست داشتند.»
    (حقايق پشت پرده تهاجم شوروي بر افغانستان، تأليف: دياگوکوردوويز و سليگ هريسن، ترجمه: عبدالجبار ثابت، چاپ دوم: 1377، ناشر: مرکز نشراتي ميوند، صص 26-28)
    بر مبناي پيش در آمد بالا، فصل دوازدهم (صص 267-304) کتاب "رها در باد" را که حاوي عناوين: «اين فرعون بايد کشته شود»، «بر لب پرتگاه»، «يک زندگي تازه در مرداد»، «مرگ ما پر قو نيست» ، « قدم رؤيا نيک است» و «زمان داوري مي کند» ، مي باشد، با واقعيت هاي عيني در همان روزگار، محک مي زنيم.
    حکايتگر (ثريا بها) زير تيتر «اين فرعون بايد کشته شود» (صص267-273) موضوع هاي مربوط به چگونگي آغاز و پايان عمليات جنگي را در روز قيام نظامي هفتم ثور 1357، گز و پل نموده؛ پوچ گويي ها، مزخرف نويسي ها، ياوه سرايي ها و هرزه لايي هاي آن بيشتر با رنگ سبک مايگي و با بوي متعفن دشنامنامه ي «کوچه ما» آلوده است.
    اين مکاره ي دروغگو، در اين همه بيهوده گويي ها و مهمل بافي هاي خويش در باره ي حوادث روز هفتم ثور 1357، هيچ حرف تازه اي را بيان نکرده است؛ بلکه با گرفتن از نوشته هاي ديگران ، به شکل دانه چيني و با برداشت هاي التقاطي و انتزاعي به صحنه آرايي پرداخته است.
    در اين رابطه بايست چند اثر را به معرفي گرفت:
    ـ «افغانستان در قرن بيستم» (از مجموعه ي برنامه هاي بي . بي . سي) فصل چهاردهم (صص 213-227)، تيتر: «پايان خونين جمهوري محمد داوود»؛
    ـ «اردو و سياست، در سه دهه ي اخير افغانستان»، تأليف: ستر جنرال محمد نبي عظيمي، تيتر « دومين کودتاي اردو يا قيام مسلحانه 7 ثور» (صص 131-149، چاپ دوم: 1377) ؛
    ـ «يادداشت هاي سياسي و رويداد هاي تاريخي»، تأليف: سلطانعلي کشتمند، (ج دوم، صص 329-349)؛
    ـ «ظهور و زوال ح.د.خ.ا»، تأليف: اکادمسين دستگير پنجشيري، فصل سوم (صص 81 ـ 120)؛
    ـ «حقايق پشت پرده تهاجم اتحاد شوروي بر افغانستان»، تأليف: دياگوکوردوويز و سليک هريسن، ترجمه: عبدالجبار ثابت، (صص 41-55)؛
    ـ «افغانستان تجاوز شوروي و مقاومت مجاهدين» تأليف: هنري برادشر، (صص 86-104)؛
    ـ «وآن گلوله باران بامداد بهار»، تأليف: صبورالله سياه سنگ، ناشر: انتشارات سعيد، چاپ اول 1388، در 332 برگه؛
    ـ دهها و صد ها کتاب، رساله، تحليل سياسي، تفسير نظامي، بررسي ژورناليستيکي،مصاحبه ي مطبوعاتي، فيلم نامه ها ... با ديدگاه ها، افکار، باورها و برداشت هاي متفاوت از رويداد هفتم ثور 1357.
    (تذکار: عنوان «اين فرعون بايد کشته شود»، از سخنان سليمان لايق مي باشد و برداشتي است از نظر وي راجع به نحوه ي برخورد با سردارمحمد داوود «سرنوشت سياسي، حيات و ممات رئيس جمهور» پس از پيروزي قيام نظامي هفتم ثور 1357 که محترم صبورالله سياه سنگ در کتاب: «وآن گلوله باران بامداد بهار» اين موضوع را خيلي ها موشگافانه بررسي کرده است.)
    و اما حکايتگر(ثريا بها) با شيطان صفتي پرچمداران را «کرگسان» (ص270) خطاب نموده است، بي توجه به اين حقيقت که خودش از آوان شناخت دست چپ و راست خود، پيوسته با خوي و خصلت زشت: گاهي چون کرگدن، زماني همچون سوسمار و باري چون افعي به حيات ننگين خود ادامه داده است.
    جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نيست
    زانکه نادان را بر دانا بسي مقدار نيست
    بد بسوي بد گرايد نيک با نيک آرمد
    آن مر اين را جفت ني و اين مرآنرا يار نيست
    مرد دانا بُد رشيد و چرخ نادان بد کنش
    نزد يکديگر هگرز اين هردو را بازار نيست
    نيک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنک
    بر ستاره سعد و نحس اندر فلک مسمار نيست
    نيست هوشيار اين فلک رنجه بدين گشتم از و
    رنج بيند هوشيار از مرد کو هوشيار نيست ....

    "ناصر خسرو بلخي"
    حکايتگر در برگه ي (271) هذيان گويي را به قصه نشسته که مي شود به راحتي آن را سخن اهل ديوانه خانه تلقي کرد:
    «سلطانعلي کشتمند ... به عنوان وزير پلان تعيين شد. اما او يک وزارت را توهين به ايمان انقلابي خود دانست؛ بنابرآن اداره مرکزي احصائيه را نيز از آن خود ساخت.»
    در ارتباط به اين حکايت دروغين و بيشرمانه، چند نکتۀ اساسي وجود دارد که با درنظر داشت انها هر کارمند دولت، وارد به مسايل اداري به نادرستي ادعاي خِرد باختگان ، پي مي برد:
    ـ بر حسب تقسيمات واحد هاي اداري نظام دولتي درآن وقت و نظربه خصوصيت کاري، ادارۀ مرکزي احصائيه، هميشه جز تشکيل وزارت پلان بوده است؛
    ـ بدون فيصله و تصويب مجلس وزرا و تائيد رياست دولت، يک وزيري که تازه به وظيفه گماريده شده، هرگز صلاحيت آن را نداشت که از پشت ميز خطابه، به ميل خود، يک اداره ي دولتي را از آن خود بسازد؛
    ـ سلطانعلي کشتمند بعنوان يک تحصيل يافته و کادر رشته ي اقتصاد بخوبي مي دانست که اداره ي مرکزي احصائيه از چه اهميتي در افغانستان برخوردار است و با کارمندان آن چگونه برخورد کند، کدام نوع روابط کاري را داشته باشد و مناسبات کاري را با آنان چطور حفظ نمايد.
    در همين صفحه ي (271) چند سطر پايين تر از مطلب بالا، بر سلطانعلي کشتمند، چنين اتهام وارد نموده است:
    «... نخست از برگشت ناپذيري "انقلاب شکوهمند ثور" سخن راند و سپس بزرگترين خيانت ملي را بشارت داد که سرشماري نفوس ديگر ادامه نخواهد يافت.»
    در رابطه به اين اتهام نيز، دو مطلب را مي توان عنوان کرد:
    ـ سرشماري نفوس، برخلاف دروغ شاخدار حکايتگر ادامه يافت و نتايجي، هرچند تخميني، غير دقيق، غير علمي و آميخته با تقلب و دستکاري از سوي حفيظ الله امين (دستگير پنجشيري در يکي از نوشته هاي خود دستکاري حفيظ الله امين را در نتايج سرشماري نفوس، بر ملا ساخته است که در آن وقت سلطانعلي کشتمند وزير پلان نه؛ بلکه در زندان بود) از آن بدست آمد و در نشريه هاي اختصاصي متعدد احصائيه مرکزي بازتاب داده شد؛
    ـ در دروغ پردازي ها و صحنه سازي هاي شرم آور که در فصل يازدهم، در مورد ترور استاد خيبر، صورت گرفته و از جمله گويا عبدالکريم حکيمي، در مديريت قلم مخصوص با چند نفر کارمند اداره مرکزي احصائيه نشسته و راجع به اين موضوع حرف زده اند، در برگه ي (265) چنين آمده است:

    «پس از مکثي حکيمي به مطلب مهمي اشاره کرد و گفت: " چند شب پيش از قتل خيبر، در دعوت سفارت شوروي نورمحمد تره کي که سرش گرم بود، به من گفت: "در مورد پروژه سرشماري نفوس اداره شما بايد خاطر نشان کنم که اين سرشماري هرگز صورت نخواهد گرفت." »
    بايست، سلطانعلي کشتمند با توجه به مطالب بالا، با موضعگيري استوار، پاسخ اين اتهام چي [ثريا بها] و دروغگوي بي شرم، بي حيا و ناپاک را، کف دستش بگذارد!
    وليک تنها اين يگانه اتهام نيست، سلسله ي اتهام بستن ها از اين دست خاتمه پيدا نکرده، بلکه در برگه ها و در فصول آينده نيز با چند تاي ديگر نيز بر مي خوريم، منتظر باشيد، همه پاسخ طلب اند!
    پيش از پرداختن به مطالب بعدي، لازم است تا اندکي در باره ي بيماري رواني که اين افعي پر از زهر [ ثريا بها] به آن مبتلا مي باشد وبدون تفکيک و سوا ساختن خوب از بد، نيک از زشت، پاک از ناپاک، شريف از نا شريف، صادق از کاذب... با وقاحت و سبکسري و با فرومايگي به تحقير و توهين همگان دست يازيده، صحبت شود:
    بر طبق آموزش روانشناسانه ي زيگموند فرويد اتريشي، درمان شناس بيماري هاي رواني و مؤسس مکتب "پيسکاناليز" يا "روانکاوي"، چنان به نظر مي رسد که در وجود اين ننگ تربيه، اخلاق و انسانيت، نيروي شهوت و غريزه جنسي (غريزه ي ليبيد) به سبب مردارکاري هاي متداوم به تحليل رسيده که در نتيجه غريزه ي حيات و زندگي و عشق (غريزه ي اروس) مغلوب غريزه مرگ و شکست( غريزه ي تاناتوس) شده؛ چيرگي«تاناتوس» بر «اروس» براي اين شرمسار حقيقت، «هيستري» و ديوانگي به بار آورده است.
    پيامد اين «هيستري»و ديوانگي، دروغ سازي هاي شاخداري است که در طومار پر از کذب و ريا بنام "رها در باد" جا افتيده اند.
    حکايتگر روايت کرده که وزير پلان جديد (سلطانعلي کشتمند)، در هنگام معرفي شدن با کارمندان اداره ي مرکزي احصائيه، از پشت ميز خطابه گفته که «بنابر دستور کميته انقلابي»، همه تحصيل يافتگان در کشورهاي غربي «امريکا و انگلستان را از اين اداره اخراج مي کنم.» (ص271)، « ... خانم ثريا بها به عنوان عنصرضد انقلاب از کار برکنار شد.» (ص 272)، «جاي آن که اين وزير انقلابي تازه به دوران رسيده از تجارب و اندوخته هاي علمي حکيمي چيزي بياموزد (!) ناشيانه وي را به نام نماينده امپرياليسم غرب خانه نشين کرد و يعقوب برادر کم سواد رفيع سرباز کودتاچي را که کاتب حاضري بود به رياست برگزيد.» (ص 272)
    فرومايگي و اهريمن صفتي اين تاراجگر حقيقت حد و مرز را نمي شناسد و کمترين اعتنايي به عذاب وجدان ندارد!
    پس از عبدالکريم حکيمي،آقاي عبدالغفور ملکزاده تحصيل يافته امريکا بصفت رئيس اداره مرکزي احصائيه مقرر گرديد، نه يعقوب برادر محمد رفيع. يعقوب مدتي بعد از هفتم ثور 1357، به زندان افگنده شد.
    در باره ي اين دروغ «خانه نشستن در چنين رژيم خون آشام نه تنها برايم [براي ثريا بها] يک افتخار، بلکه يک ضرورت بود .... » (ص 272)
    بايد از حقيقت، ياري خواست!
    به تعبير خودش در آن رژيم خون آشام، اين خود صفت حقيقت ستيز، به دنبال لقمه ي چرب مي گشت. آنگونه که در آغاز کودتاي 26 سرطان 1352 در صدد ديدار با سرادر محمد داوود ويا معاونان وي بود و بالاخره وقت گرانبهاي وحيد عبدالله را به هدر داد؛ اين بار نيز زنجير دروازه دفتر يک وزير را کوبيد و چوکي باب دل خود را بدست آورد!
    در وزارت معارف (تعليم و تربيه)، مديريت ارتباط خارجه را از آن خود ساخت (اکاديميسن دستگير پنجشيري وزير معارف بود).
    هرکه گردن بدعوي افرازد
    خويشتن را بگردن اندازد
    سعدي افتاده ايست آزاده
    کس نيايد بجنگ افتاده
    اول انديشه وانگهي گفتار
    پاي بست آمده است و پس ديوار

    "سعدي"
    ويا:
    صوفي بيا که آينه صافيست جام را
    تا بنگري صفاي مي لعل فام را
    راز درون پرده زرندان مست پرس
    کاين حال نيست زاهد عالي مقام را
    عنقا شکار کس نشود دام باز چين
    کانجا هميشه باد بدستست دام را ...
    اي دل شباب رفت و نچيدي گلي زعيش
    پيرانه سر مکن هنري ننگ و نام را ...


    "حافظ"
    موضوع هاي که در زير تيتر «بر لب پرتگاه» (صص 273 – 278)، ( حکايتگر و کاتبان کتاب به عمد و آگاهانه تسلسل منطقي حوادث را از لحاظ زمان وقوع آنها، فداي نيات شوم و هدف هاي کثيف خود ساخته اند) با سبکسري و افکار ماليخوليايي به خورد خوانندگان داده شده است، در گذشته در آثار مؤرخان (حرفه يي و شوقي) و در نوشته هاي نويسندگان و تحليل گران رخدادهاي تاريخي و در بررسي هاي آگاهان سياسي (داخلي و خارجي) با ديدگاه هاي خوش بينانه ويا بدبينانه، در مطابقت با واقعيت ها ويا با دروغپردازي ها و قرينه سازي ها و صحنه آرايي ها ... آمده است. در اين جا با به عاريت گرفتن و دزدي کردن سطوري از نبشته هاي ديگران، برگه هاي کتاب "رها در باد" را متورم نموده اند. همچنان مطالب تکراري (محروميت خلقي ها از ناحيه دست نيافتن به دختران کابل ...) نيز وجود دارد.
    و اما اين تاجور خانم (تاجور خانمي بود دچار بيماري رواني و عصبي که در دهه چهل و نيمه اول دهه ي پنجاه خورشيدي، پيوسته با بي مضموني و سراسيمگي، بين کابل – پروان – بغلان (پلخمري) به علت نداشتن سرپناه واستقرار فکري، در رفت و آمد بود) و يا سودابه (شهنامۀ فردوسي) ي دوران ما [ثريا بها] از ياد برده است که مضمون تراژيدي «مکبث» نمايشنامه ي شکسپير، بيشتر از همه به کارنامه هاي ننگين خودش، ( البته زن درنقش مرد ) مطابقت پيدا مي کند. اين که با وقاحت برف بام خود را به بام ديگران انداخته است، نهايت بيشرمي و بي حيايي وي را آشکار مي سازد.
    چنان دان که بي شرم و بسيار گوي
    نبيند به نزديک کس آبروي
    چو کژي کند مرد، بيچاره خوان
    چو بيشرمي آرد، ستمکاره خوان

    "فردوسي"

    مطالبي که تحت عنوان «مرگ ما پر قو نيست» (صص 280-293)، (بازهم حکايتگر و نويسندگان کتاب، تسلسل منطقي حوادث، پيش آمد هاي سياسي و جنگي، برخورد ها و واکنش هاي نظامي... را از لحاظ زمان وقوع آنها، بر حسب دلخواه و بگونۀ قصدي وبا شيطان صفتي، رعايت نه نموده اند) گنجانيده شده است، نخستين واژه ها و سطر ها با دروغ سازي و گزافه گويي آغاز مي يابد. از جمله در آن هنگامي که اگريمان (استوار نامه ي) سفرا رسيد، تا هنوز «سونامي خون در کشور جاري ... ص 280» نگرديده بود.
    ولي آنچه در رابطه به سازمان هاي چپي (شعله جاويد) و «محفل انتظار» و رويداد هاي مربوط به فعاليت هاي اين نهاد هاي سياسي، پيش و بعد از قيام مسلحانه ي هفتم ثور، آورده شده است، در گذشته راجع به آنها بسيار نگارش يافته است. تنها اکادميسن دستگير پنجشيري در اين باره چند مقاله به چاپ رسانيده است.
    پيرامون موضوع هاي که زير عنوان «مرگ ما پر قو نيست» آمده است، هرگاه دست به ترتيب ليست کتاب – رساله ها و نگاشت هاي تاريخ گونه (داخلي و خارجي) و رديف بندي فهرست نويسندگان – مؤرخان – تحليل گران و آگاهان سياسي (داخلي و خارجي) بزنيم که به شرح و بست اين مسايل (بادرنظرداشت تفاوت ديدگاه ها، باور ها، افکار و عقايد) پرداخته اند، وقت زيادي را دربر مي گيرد و بر تعداد برگه هاي اين نبشته نيز افزود مي گردد؛ بنابرآن از آن بايد صرف نظر کرد.
    اما حکايتگر و کاتبان کتاب "رها در باد" در همه جا و در همه قضايا بطور يک جانبه، معلومات کتاب سوال بر انگيز و عاري از حقيقت، «اسناد ک.گ.ب در افغانستان» تأليف: واسيلي متروخين، ترجمه: حميد سيماب را دستاويز خود ساخته و بر شخصيت هاي مشخص اتهام بسته اند.
    در اين مبحث به دو اتهام سنگين بر مي خوريم که در هيچ اثر ديگري نيامده است. از اين رو ضرورت به ارائه اسناد مؤثق و دقيق دارند، در غير آن اين حکايتگر دروغگو [ ثريا بها] فريبکار، توطئه گر و دسيسه ساز به پاي ميز محاکمه کشانيده شود:
    ـ طرح پلان ترور حفيظ الله امين در فرودگاه هوايي تهران توسط دکتور نجيب الله (ص 288)، هنگام برگشت وي از کوبا (تا هنوز رژيم شاهي در ايران سقوط نکرده بود و دستگاه جهنمي ساواک نيز فعاليت داشت)؛
    ـ خريداري يک باب هوتل توسط دکتور نجيب الله (ص 292)، به نام «هلنابايو» معشوقه ي زيبايش، در يوگوسلاويا از مدرک پول هاي دزديده شده.
    حکاتگر در اين دروغگويي هاي خود، در يک مورد، (خريداري هوتل) از قول کنشکا پسر دوکتور اناهيتا راتبزاد، روايت کرده است که اين گفته صحت ندارد و قابل اعتبار نيست.
    اما در يک دروغگويي و ياوه سرايي ديگر که ارتباط مي گيرد به تولدي دختر معيوب دکتور نجيب الله، از قول محمود بريالي و داکتر صاحب راتبزاد روايت نموده است (ص 292).
    شاد روان محمود بريالي در ميان ما نيست و نمي تواند از خود دفاع نمايد. وليک داکتر صاحب راتبزاد در آن موقع که نگارنده ي اين سطور، برگه هاي کتاب "رها در باد" را برايش مي خواند، اين روايت را از ريشه نادرست پنداشت و بر جعل نگاران و دروغگويان شرمسار تاريخ، نفرين فرستاد.
    ثريا بها هيچگونه رابطه ي (مخفي و علني) با ح.د.خ.ا و با سازمان دموکراتيک زنان افغانستان نداشت. از سوي ديگر داکتر صاحب راتبزاد و محمود بريالي، کدام رفت وآمد فاميلي و مناسبات شخصي نيز با اين ياوه سرا و هرزه گوي حرفه يي نداشتتند. پس اين همه روايت هاي دروغين از کدام حجره ي شکم پرباد و ناجور و از کدام سلول مغزي ناسالم حکايتگر، به بيرون نشأت نموده است؟
    به اين دروغ شاخدار،چه مي توان نام گذاشت:
    «به زودي وکيل، نوراحمد نور و چند پرچمي خوش خدمت ديگر از گوشه و کنار اروپاسر رسيدند و همه روانه ي فرانسه شدند. آنجا با پادرمياني روس ها، حزب کمونيست فرانسه به آنها پناهندگي سياسي داد.» (ص 293)
    آيا در کشور هاي غربي، حزب کمونيست فرانسه مي تواند و يا صلاحيت آن را دارد که به فرد و يا افرادي پناهندگي سياسي بدهد؟
    هرگز نه !
    دول غربي در اروپا، قانون مشخص پذيرش متقاضيان پناهندگي سياسي را دارند و اداره ي مرکزي پناه جويان با در نظر داشت قراردادهاي بين المللي (اعلاميه جهاني حقوق بشر و فيصله هاي کنوانسيون ژنيو) اجرآات خويش را مطابق سياست هاي دولت، عيار مي سازد که جايي به حزب پشتيست، داير بر دادن حقوق پناهندگي به افراد و اشخاص، باقي نمي ماند.
    در برگه هاي (293-297) که به موضوع تولد دختر حکايتگر در بيمارستان اختصاص يافته، نکات جالبي ديده مي شود.
    صحنه سازي هاي خنده آور که در برگه هاي 294 و 295 آمده، بي ماهيت ترين حرف ها را بازگو مي نمايند.
    جالب است، دختر حفيظ الله امين در بيمارستان، در عالم ناشناسي (!) به کمک حکايتگر مي شتابد و روز بعدي با يک دسته گل ميخک به ديدنش مي آيد!
    تمام شهر وندان شهر کابل، دختر حفيظ الله امين را، در مارش ها و متينگ هاي که پس از هفتم ثور به راه انداخته مي شد (بويژه ليسه هاي دختران) ديده بودند که هرگز انسان دلسوز نبود و قلب مهربان نداشت.
    واقعيت امر در جاي ديگري نهفته است!
    دو هفته از تولد دختر حکايتگر سپري شده بود که برادرش، همايون از زندان پلچرخي رها شده به منزل وي آمد و داستان رهايي خويش را اين گونه شرح داد:
    « يک معجزه، يک داستان شگفتي آور است. ما چند نفر زنداني را براي کشتن بيرون سلول آوردند. امين گفته بود که به مناسبت عيد بيست نفر زنداني را به رسم معمول رها کنند. آنها زندانيان را براي رهايي بر مي شمردند و در موتر بالا مي کردند. يکي کمبود کرد و سرباز که زماني در وزارت داخله زير دستم کار مي کرد، مرا شناخت و از قولم گرفت و مرا در موتر بزرگ انداخت و گفت: «بيست نفر پوره شد.» موتر حرکت کرد مارا از پل چرخي آوردند بالاي پل مکروريان رها کردند. من با همين لباس زندان پياده آمدم.» (ص 297)
    در شرح اين داستان مضحک هيچ حقيقتي وجود ندارد، واقعيت امر در جاي ديگري نهفته است!
    زندانيان سياسي دوران «اگسا» و «کام» (نگارنده ي اين سطور جز آنان بود) خوب به ياد دارند که در روزهاي مشخص هفته در نيمه هاي شب، افسر نوکريوال در هربلاک، زنداني ها را از خواب بيدار مي ساخت و در دهليز هر منزل فرامي خواند. پس از آن نمايندگان «اگسا» و بعد تر «کام» مطابق ليست و مکتوبي که درمورد زنادنيان روانۀ پوليگون، با خود آورده بودند نام ها را مي خواندند و آنان را از ديگران جدا مي کردند و دستور مي دادند که لباس ها و سامان هاي مربوط را باخود بگيرند. اين پروسه بسيار دقيق به پيش برده مي شد که سربازان در آن هيچ نقش و تأثيري نداشتند.
    در آن زمان حفيظ الله امين و سرسپردگانش در «اگسا» و «کام» در بيرون از زندان با دادن امتيازاتي، يک تعداد افراد را شايد به شمار انگشتان دست ها، استخدام نموده بودند که با رهبران و کادرهاي سرشناس ح.د.خ.ا (جناح پرچم) خويشاوندي و قرابت فاميلي داشتند و تلاش مي نمودند تا به کمک آنان، پل پاي رهبران و اعضاي کميته مخفي را رديابي نمايند و ضربه هاي کاري و خُرد کننده را وارد آورند.
    کسي چه فکر کرده مي تواند که در عقب دلسوزي هاي دختر حفيظ الله امين و رهايي همايون از زندان پلچرخي، راز ديگري نهفته باشد!

    بخش چهاردهم

    «اين داعي،
    مقلد نباشد ...
    بسيار درويشان عزيز، ديدم، و خدمت ايشان،
    دريافتم،
    وفرق ميان صادق و کاذب،
    هم از روي قول و هم از روي حرکات،
    معلوم شده،
    تا سخت پسنديده و گزيده نباشد،
    دل اين ضعيف، به هرجا فرود نيايد،
    و اين مرغ،
    هردانه را برنگيرد !»
    (خط سوم: از سخنان شمس، درباره ي خود: تأليف: دکتر ناصرالدين صاحب الزماني، موسسه انتشارات عطايي، چاپ سيزدهم: 1373 خ ، ص 61-62)
    در روشني سخنان دلفروز شمس، اين سخن آراي شيرين کلام و اين شخصيت شور انگيز در تاريخ ادبيات فارسي ـ دري و چهره ي سنت شکن و ضد روش هاي کهنه گرايي در نهضت عرفاني جهان، بحث را پي مي گيريم تا «فرق ميان صادق و کاذب» را «هم از روي قول، و هم از روي حرکات» انان در لابلاي برگه هاي تاريخ روزگار، بدرستي در يابيم:
    فصل سيزدهم (صص 305-324) کتاب "رها در باد" داراي عناوين: «به پاس رنج هاي بيکران مردم افغانستان»، «بهشت سرخ دولت کارگري» و «در يک سحرگاه بهاري» مي باشد که حوادث پس از سقوط سلطه ي خونين حفيظ الله امين و شرکاء، همچنان مسأله ي گسيل سپاهيان شوروي را به افغانستان، با تبارز روحيه ﯼ عقده گشايي و پدر کشي هاي پايان ناپذير، از ديد دشمنانه ي شخصي، نه بر پايه ي واقعيت هاي عيني به بررسي گرفته است.
    حکايتگر [ثريا بها] و کاتبان کتاب، بي موجب زحمت کشيده (!) روي موضوع هاي پيچيده اند، که تا کنون در باره ي آنها از سوي مورخان و نويسندگان داخلي و خارجي و همين طور انستيتوت هاي سياست و جامعه شناسي، مراکز پژوهشي جنگ و صلح و بخش روابط و مناسبات بين المللي مؤسسات دانشگاهي (لشکري و کشوري) پژوهش هاي موشگافانه صورت گرفته، دهها و صدها جلد کتاب و رساله به چاپ رسيده، اسناد و مدارک با اعتبار موجود است و همه در دسترس مطالعه قرار دارند.
    مؤلفان، نويسندگان، سياستمداران و تحليل گران سياسي در متون کتابها، رساله ها و تحليل هاي سياسي خويش که پيرامون افغانستان نگاشته اند، يکسره برضرورت ورود قواي نظامي شوروي به افغانستان ، مهررد ﯾا تأييد نزده اند؛ بلکه کليه جوانب اين رويداد نظامي (حساسيت ها، نقاط ضعف، نقش بازي هاي سياسي در عرصه ي سياست هاي جهاني و منطقه يي و هدف هاي بزرگ استراتژيک و برنامه هاي کلان اقتصادي در سطح بين المللي) آغاز دهه ي هشتاد سده ي بيستم را که رقابت بين ابر قدرت ها(بشمول کشانيدن پاي شرکاء و متحدين عنعنه يي دايمي و مقطعي آنها در اين بازي) را بر سر اين قضيه تشديد بخشيد، به تحليل و بررسي گرفته اند.
    چند عنوان کتاب را به معرفي مي گيريم:
    ـ جنگ در افغانستان، تأليف: گروهي از دانشمندان انستيتوي تاريخ نظامي فدراسيون روسيه، ترجمه: عزيز آرينفر؛
    ـ اردو و سياست (در سه دهه اخير افغانستان)، تأليف ستر جنرال محمد نبي عظيمي، فصل هاي: دوم و سوم(صص 212-251)، چاپ دوم : 1377 خ؛
    ـ چگونه ما به بيماري وايروس A (هجوم به افغانستان) مبتلا مي گرديديم، نويسندگان: ولاديمير سنيگيريوف و واليري سامورنين، ترجمه: غوث جانباز، از نشرات تارنماي: افغانستان جرمن انلاين؛
    ـ افغانستان گذرگاه کشور گشايان، مؤلف: جارج ارني، ترجمه: سيد محمد يوسف علمي و حبيب الرحمن هاله، چاپ سوم: 1382 خ ، (صص 91-108)؛
    ـ افغانستان پس از بازگشت سپاهيان شوروي، تأليف: محمود قارييف، ترجمه: عزيز آريانفر، چاپ نخست: 1988 م ؛
    ـ ارتش سرخ در افغانستان، تأليف: ژنرال بوريس گرومف، انتشارات«پروگرس» ، مسکو ، 1994 م، ترجمه: عزيز آريانفر؛
    ـ يادداشت هاي سياسي و رويداد هار تاريخي، تأليف: سلطانعلﯽکشتمند، ج اول و دوم، فصل نهم، (صص 577-598)؛
    ـ حقايق پشت پرده تهاجم اتحاد شوروي بر افغانستان، مؤلفين: دياگوکوردوويز و سليگ هريسن، ترجمه: عبدالجبار ثابت، ج اول، چاپ دوم : 1377 خ، (صص70-104)؛
    ـ افغانستان درقرن بيستم (از مجموعه برنامه هاي بي بي سي)، چاپ اول: 1384 خ، بخش هاي: هفدهم، هجدهم، نوزدهم، (صص 259-305) ؛
    ـ افغانستان، تجاوز شوروي و مقاومت مجاهدين ، تأليف: هنري برادشر، ترجمه: شوراي ثقافتي جهاد افغانستان، چاپ دوم: 1378 خ، فصل هاي : ششم- هفتم – هشتم و نهم، (صص 133-202)؛
    ـ حزب دموکراتيک خلق افغانستان ـ کودتا، حاکميت و فروپاشي، 1357ـ1371 خ، تأليف : محمد اکرام انديشمند، چاپ اول: 1388 خ، (صص 214 – 343) ...
    هرگاه فصل سيزدهم کتاب "رها در باد" با شماري از کتبي که در بالا به معرفي گرفته گردﯾد، سرداده شود، بخوبي قابل دريافت است که به مانند گذشته، حکايتگر و کاتبان کتاب، مطالبي را از نوشته هاي ديگران دست چين نموده و در برگه هاي شرمنامه ي پراز دروغ و ريا، مکرو حيله، فريب و نيرنگ بنام "رها در باد"، جا داده اند.

    ز دور چرخ چه نالي ز فعل خويش بنال
    که از گزند تو مردم هنوز مي نالند
    نگفتمت که چو زنبور زشتخوي مباش
    که چون پرت نبود پاي در سرت مالند

    «سعدي»

    آن طوري که تذکار رفت، در کتب ياد شده در بالا، نکات اساسي در باره ي علت ورود قواي شوروي به افغانستان، تا حدود زياد بيان گرديده است، از اين رو، از تبصره ي اضافي روي اين موضوع، بخاطر به درازا نکشيدن سخن، صرف نظر بعمل مي آيد. وليک لازم است تا ياوه سرايي ها و دروغ پردازي هايي را بر ملا سازيم که بسيار سنجيده شده به مقصد اغفال خواننده ي نا آگاه از رويداد هاي آن روزگار در افغانستان، در برگه هاي کتاب جا گرفته اند.

    خواننده ي عزيز، توجه فرماييد!
    چه شرمساري ديگر بزرگترازاين دروغ شاخدار بوده مي تواند؟
    «هنوز چند روزي از ششم جدي گويا "مرحله نوين تکاملي انقلاب ثور!" سپري نشده بود که بازهم همان ميراث خوران استعمار کرسي هاي حزبي و دولتي را "به پاس رنجهاي بيکران مردم افغانستان" ازآن خود کردند. اما براي مردم بينوا سياهۀ گمگشتگان و اعدام شدگان دوران امين را به ديوار هاي وزارت داخله آويختند. شيون و فرياد مردم در سوگ عزيزانشان چه برهوت غمي را که برپا نکرد. بررسي زندانيان دوره حاکميت امين نشان داد که از 129 تن اعدامي صرف 9 تن آن پرچمي گمنام ومتباقي اعدام شدگان ماويست ها، آزاديخواهان و مجاهدين بودند و 40 تن پرچمي زنداني بودند که رها شدند» (ص 309)
    آري! خواننده ي بيدار دل!
    بسيار دشوار است که براي قلب ناپاک، وجدان آلوده، کثيفي و چرکي ضمير باطن اين دروغگوي حقيقت ناشناس و واقعيت گريز که با لجام گسيختگي حرف زده است، حد و مرز تعيين گردد!
    سران دول و رؤساي حکومت ها در سراسر گيتي، کليه سياستمداران دنيا، تمام مؤرخان و آگاهان سياسي جهان، همه سازمان ها و نهاد هاي بين المللي پشتيبان حقوق بشر، جمعي نهاد هاي مدافع حقوق شهروندي در اقصاي عالم و مهمتر از هر چيز ديگر- مردم داغديده و ستم کشيده ي افغانستان (زن و مرد، پير و جوان) بخوبي واقف اند که با قرار گرفتن حفيظ الله امين در رأس قدرت حزبي – دولتي در اخير سنبله ي 1358 خ، پس از کنارزدن نورمحمد تره کي از صحنه سياسي و بعد از به قتل رسانيدن وي؛ ليست دوازده هزار نفري زندانيان سياسي،( گمشدگان و ناپديد شدگان) به ديوار هاي وزارت داخله و ولايت کابل، آويخته شد، نه در "مرحله نوين و تکاملي انقلاب ثور !» و «سپري شدن چند روز از ششم جدي» سال 1358.
    در ارتباط به اين ادعاي بيشرمانه و دروغ پردازي صريح حکايتگر [ثريا بها] و کاتبان کتاب "رها در باد"، فقط مراجعه به دو اثر کافي پنداشته مي شود که متعلق به دو نگارندۀ دو اثر دراين رابطه مي باشند که از لحاظ سياسي داراي ديدگاه هاي متفاوت و متضاد هستند:
    1ـ «... به دستور امين لست بزرگي که نام هزاران تن زنداني سياسي در آن درج بود ترتيب گرديد و در ديوار هاي وزارت داخله و ولايت کابل نصب شد. وي اعلان کرد که بنابه دستور نورمحمد تره کي همه آن اشخاص کشته شده اند. در لست مذکور نام زن، مرد، پير و جوان يافت مي شد که بي رحمانه از بين برده شده بودند. مردم با اين اطلاع به ولايت کابل و وزارت داخله يورش بردند. قيامتي برپا گرديد. صداي شيون و زاري مردم که اسم عزيزان و وابستگان خودرا پيدا مي کردند گوش فلک را کر مي کرد. همه به تره کي و امين دشنام مي دادند. لست ها را به زودي از ترس قيام مردم از ديوارها برداشتند و با استفاده از موقع و فرصت مناسب کساني که مي خواستنددر آينده باعث درد سر براي امين گردند در همان شب و روز به صورت مخفيانه از بين برده شدند ....» (اردو و سياست " در سه دهه اخير افغانستان" ، تأليف: ستر جنرال محمد نبي عظيمي، چاپ دوم: 1377 خ، صص 207-208 )؛
    2 ـ «چه فرد و افرادي در درون حاکميت حزب دموکراتيک [خلق افغانستان] به ويژه در سال هاي نخست مسؤل اصلي کشتار ها بود؟ در نخستين روزهاي (سنبله ي 1358) که حفيظ الله امين، نورمحمد را از ميدان قدرت بيرون راند و خود در رهبري حزب و دولت قرار گرفت، اسامي دوازده هزار زنداني بر روي ديوار هاي بيروني ساختمان وزارت داخله آويخته شد که تا آن وقت از سوي دولت حزب دموکراتيک خلق به قتل رسيده بودند. در حالي که نورمحمد تره کي قبل از آن در رهبري حزب و دولت تأکيد مي کرد که شمار زندانيان سياسي در جمهوري دموکراتيک افغانستان بين يک هزار تا يک هزار و يکصد نفر است. در توضيحات مأمورين رژيم به بازماندگان مقتولين و بستگان زندانيان، تره کي مسئول قتل اين هزاران نفر معرفي گرديد؛ هرچند اين لست بزودي از ديوار خونين وزارت داخله برداشته شد. اين درحالي بود که انگشت اصلي اتهام چه در آن دوران و چه در سال هاي بعد واکنون نيز بسوي حفيظ الله امين به عنوان مسئول اصلي کشتار ها دراز مي شود. آيا امين فرمان تمام کشتارها را صادر کرده بود؟ نقش تره کي به عنوان رهبر حزب و حاکميت در اين کشتارها چه بود؟ "؛
    " ... او [امين] در روزهاي نخست حکومت خود لست 12 هزار زنداني را بنام اين که در دوران حاکميت تره کي کشته شده اند به ديوار بيروني ساختمان وزارت داخله آويخت. او مي خواست تره کي را به عنوان مجرم و مسئول اصلي اين جنايات معرفي کند و از ميزان مخالفت و شورش در کشور عليه حاکميت خود بکاهد. در حالي که اين هزاران نفر شامل ليست و هزاران تن ديگر در يک و نيم سال حکومت مشترک او و تره کي تير باران شده بودند و يا در کشتارگاه هاي پلچرخي و ساير کشتارگاه ها حتي زنده زير خاک شدند. اما حرکت ها و شعارهاي امين از مخالفت و قيامها عليه حکومت حزب دموکراتيک خلق نکاست.»
    (حزب دموکراتيک خلق افغانستان- کودتا، حاکميت و فروپاشي, 1357 -1371 خ، تأليف: محمد اکرام انديشمند، صص (166 و 216 – 217).

    خاکي که به زير پاي هرناداني است
    کف صنمي و چهرۀ جاناني است
    هر خشت که بر کنگرۀ ايواني است
    انگشت وزير يا سر سلطاني است

    «خيام»

    و اما در باره ي اين ياوه سرايي و ديده درايي خود، اين حکايتگر هرزه انديش [ثريا بها] چه سند مؤثقي ارائه کرده مي تواند و تکيه گاه حرف ها يش چه مي باشد، مﯽ گوﯾد:
    «بررسي زندانيان دوره حاکميت امين نشان داد که از 129 تن اعدامي صرف 9 تن آن پرچمي هاي گمنام و متباقي اعدام شدگان ماويست ها، آزاديخواهان و مجاهدين بودند و 40 تن پرچمي زنداني بودند که رها شدند.»( 309)
    نخست بايد پرسيد:
    ـ اين بررسي زندانيان و اعدام شدگان و مطالعات پيرامون حالت و وضعيت حقوقي و جزايي آنان، توسط چه کسي، چه وقت و در کجا صورت گرفته است؟؛
    ـ اين بررسي و مطالعات در کدام نشريه (چاپي، تصويري، صوتي) به نشر سپرده شده است؟
    هرگاه اين بررسي و مطالعات (!) در کميسيون تحت رياست خود اين حکايتگر دروغگو و به اشتراک مادر و برادرش همايون بعمل آمده باشد، بدون ترديد نتايج بدست آمده از آن، فاجعه بار و بنياد بر انداز بوده است!
    بهر حال، يک ديوانه و يک بيمار رواني معلوم الحال، همراه با چند نفر همکارانش، نمي توانند به اقتضاي عطش هوس بازي ها و شهوت پرستي هاي خويش ، حقايق را کتمان و يا خدشه دار سازند.
    از آن جايي که در کتاب « يادداشت هاي سياسي و رويداد هاي تاريخي»(ج دوم ،صص 498 -510) تأليف سلطانعلي کشتمند، راجع به تعداد پرچمداران زنداني و شمار پرچمي هاي اعدام شده در يک و نيم سال اول قيام نظامي هفتم ثور، به استناد، اسناد اشد محرم کميته مرکزي حزب کمونيست اتحاد شوروي نشر شده در شبکه جهاني انترنت و به روايت آثار و نوشته هاي صاحب نظران سياسي: سليک هريسن، انتوني هايمن، بروتس امستوتز شارژدافير سفارت امريکا در کابل، جارج ارني، بوريس گروموف فرمانده سپاه چهلم، معلومات داده شده؛ بنابر آن از شرح و بسط دادن اضافي در اين مورد مي گذريم.
    و ليک لازم به تذکار است که اگردرآينده ضرورت پيش آمد، حتمي فهرست مکمل پرچمي هاي اعدام شده (رقم حدود 2500) نفررا احتوا مي کند )درزير سلطه ي حفيظ الله امين و دوره ي که او صلاحيت و قدرت داشت، همچنان ليست رفقاي که زنداني بودند و در دخمه هاي مرگ پوسيدند؛ به کمک فاميل ها و بازماندگان آنان آماده خواهيم نمود.
    تا :
    خوش بود گر محک تجربه آيد بميان
    تا سيه روي شود هرکه در او غش باشد
    ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست
    عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد

    «حافظ»

    در رابطه به ساير مطالبي که در اين فصل کتاب "رها در باد" در باره ي آنها قلم فرسايي شده و سطر ها و واژه ها با کينه توزي وخصومت ورزي پي هم ديگر قطار گرديده ؛ در گذشته نويسندگان و تحليل گران سياسي با ذکر جزئيات به تفصيل روي آنها نگاشته اند. بدين لحاظ ايجاب بحث اضافي را نمي نمايد.
    وليکن در اين جا نيز، حکايتگر با کاربرد رکيک ترين الفاظ و واژه ها، بر نجيب الله و اعضاي خانواده ي وي (پدر، مادر، خواهر...) تاخت و تاز نموده و با بي مسئوليتي حرف زده است. خداکند که صديق الله راهي بر اساس شناخت و آگاهي ازسوابق موضوع ؛ به ادامه نوشته هاي قبلي خود راجع به اين مسايل نيز ، چيزي بنويسد.

    در ساغر ما گل شرابي نشگفت
    در اين شب تيره، ماهتابي نشگفت
    گفتم به ستاره: خانۀ صبح کجاست؟
    افسوس که بر لبش جوابي نشگفت.

    «فريدون مشيري»

    فريدريش هبل نويسندۀ آلماني در سده ي نزدهم، گفته است:
    «[عذاب] وجدان (ضمير باطني) چنان يک زخم است که هرگز التيام نمي يابد، ليکن به سبب آن هيچکسي نمي ميرد » (برگردان از متن آلماني)
    در جريان مراجعه به مأخذ ها به مطلبي روبرو شدم که لازم است در زمينه اندکي روشني انداخته شود:
    در برگه (97) کتاب «حزب دموکراتيک خلق افغانستان – کودتا، حاکميت و فروپاشي، 1357 -1371 خورشيدي ، تأليف آقاي محمد اکرام انديشمند، نقل قولي از اکرم عثمان آمده که گويا ايشان، حزب دموکراتيک خلق افغانستان را يکي از "سازمان هاي طراز قبيله اي" خوانده است.
    به خدمت جناب انديشمند بايد عرض کرد (هرچند خودش به خوبي از موضوع آگاهي دارد) که اين قلم منحيث خواننده با استفاده از ابتدايي ترين حق خود، ديدگاه هاي خويش را در يک نبشته زير تيتر "سخني چند پيرامون رمان: کوچه ما" در نشريه ﯼ آزادي (شماره 71- حمل 1385 مطابق مارچ 2006 چاپ دنمارک و در تارنما هاي (سپيده دم، زندگي، مشعل، پندار، روزنه) به نشر رسانيد.
    خوانش نبشته ي متذکره، خشم و نفرت، بغض و کينه ي نويسنده ي رمان(!) را به آخرين نقطه ي غليان خود برد که در نتيجه، در يک نبشته تحت عنوان «ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا» و نشر آن درنشريه ها و سايت هاي انترنتي، با بد زباني و استعمال الفاظ و جمله هاي رکيک به آدرس نگارنده ي اين سطور، به مناظره نشست (شمه ي از اين نبشته در ص 97 "کتاب حزب دموکراتيک خلق افقغانستان ... " از تارنماي کابل نات، برداشت شده است).
    به تعقيب نبشته ي نخست ، نگارنده، به مصاف رفت و در يک نگارش جوابيه با عنوان : "به پاسخ مقال ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا" به جواب پرداخت که در نشريه آزادي (شماره 72، سرطان 1385 مطابق جون 2006) چاب دنمارک و در سايت هاي انترنتي (سپيده دم، پندار، زندگي، مشعل) نشر شد.
    رسالت نويسندگي واصول مطبوعاتي مي آموزد که بخاطر رهايي ذهن خوانندگان از ترديد وتردد، بايست در برگه (97) کتاب «حزب دموکراتيک خلق افغانستان ـ کودتا، حاکميت و فروپاشي» تذکار داده مي شد که به پاسخ اين طرز ديد و نحوه ي ارزيابي نويسنده رمان (!)، در گذشته پرداخته شده بود تا از برداشت و قضاوت يک جانبه، دوري گزيني بعمل مي آمد.
    کوه ها با هم اند و تنها يند
    هم چو ما، با همان- تنهايان.

    «احمد شاملو»
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6939
    Registration date : 2007-06-20

    قسمت اول ـ پانزدهم نقد محترم غفار عريف بر بادنامهء ثريا بهاء

    پست  admin في الخميس 21 فبراير 2013 - 23:49

    بخش پانزدهم
    در آثار عرفاني فارسي ـ دري آمده است: حضرت خضر (ع) از اثر نوشيدن آب حيات، زندگي جاويد يافت. از اين رو، يادش و نامش در جايگاه هادي آگاه از راه و رسم منزل ها و به عنوان فرهيخته ي خردمند و راه شناس در گره گشايي مشکل ها، مظهر دانايي، فرزانگي و راز داري، در همه دوران هاست.
    آه! اي خداي من !
    آيا حضرت خضر (ع) واقف است که همين الان خطوط روشن عظمت و فضيلت انساني و گوهر انسانيت را مشتي از ناکسان به اقتضاي نفس اماره ي خويش با ضلالت خود بزرگ بيني، خود منشي و خود صفتي، به بازي گرفته اند و مي خواهند در وراي آن با تاخت و تاز بر ديگران و با زشت گويِ و مستهجن نگاري : فساد شخصيتي، بد انديشي، ناپاک رايي، ناسپاسي، آز، خشم، رشک، بغض و کينه، دورويي، خدعه و نيرنگ ... خود را پنهان سازند.
    اين دسته حقه بازان و سفله نهاد ها با وجدان کرخ، انديشه ي يخ زده، اخلاق نا پسنديده و سيرت بد و نا نيکو، با حضور خويش در گوشه ها و بيشه هاي زندگي انساني، محيط ماحول زيست باهمي و فضاي اعتماد و همکاري متقابل را ميان انسان ها خدشه دار مي دارند و سايه ي سرد اعمال ـ رفتار ـ کردار و گفتار آنان، راههاي دوستي و همزيستي را يخبندان مي کند.
    اي همه سردي ! زمستان را تو آوردي
    تو، يخ بستي که يخ بسته است اين خورشيد جان افروز !
    ورنه، اينجا، نور باران است
    کوره ي خورشيد سوزان است
    آتش زرتشت، جان ها را نگهبان است
    اي همه سردي ! زمستان را تو آوردي

    (نقل از مجله ي کاوه، شماره 112 – زمستان 1384 – آغاز 2006 م، ناشر: کانون فرهنگي کاوه، مونشن آلمان)

    در فصل چهاردهم (صص 325 – 382) کتاب "رها در باد" با عنوان هاي «آيا هرکجا آسمانش همين رنگ است»، «برگشت بي فرجام»، «به سوي پاريس»، «جيمز باند» و «برگشت»؛ رسواي نابکار و کام طلب هوس باز [ثريا بها] خواسته به کمک جمله بندي ها و از خيرات سر کاتبان کتاب، خود را هم شهيد (!) و هم غازي (!) جا بزند و هم تندرست و سالم به خانه باز گردد !
    همانگونه که به تکرار گفته: «فروش و در گرو گذاشتن زن و دختر بخشي از فرهنگ پکتيا و شينوار است» (ص218، فصل نهم)، «در جنوبي و شينوار زنان و دخترانشان را مي فروشند» (ص 300، فصل دوازدهم) ؛ مطالب تيتر «آيا هرکجا آسمانش همين رنگ است؟» (صص 325 – 344) نيز پس از چند سطر، با حرف هاي تکراري ملا انگيز: «مادر بينوايم که هژده سال (!) در پشت زندان پدرم زجر کشيد ...» (326) وقت گران بهاي خواننده را تلف مي سازد.
    از قصه هاي خسته کن و سرگيچ کننده ي «درد گردن خودش« و «شکستگي پاي مادرش» که عاري از ارزش و اهميت براي ديگران است، مي گذريم. وليک بايد ديد که اين افعي صفت [ثريا بها] چگونه با حيله و نيرنگ و کاربست ترفند ها از امتياز ها بر خوردار شد و از تغيير شرايط و اوضاع سياسي در کشور پس از سقوط سلطۀ حفيظ الهر امين، مستفيد گرديد.
    صديق الله روهي در روند تعيين کارمندان دولت در مأموريت هاي خارجي، به صفت معاون در نمايندگي بانک افغانستان، در شهر هامبورگ آلمان، تقرر حاصل کرد.
    واما حکايتگر [ثريا بها ] در يک مأموريت خارجي که شوهر ان روزگارش در آن تعيين شده بود، مي خواست يک «تنُگر» را نيز با خود همراه کند: «تو[صديق الله] کاري کن که مادرم را نيز با خود ببريم تا آنجا در مفصل رانش «پروتيز» بيندازند.» ، گفت [صديق الله]: «نخست ما مي رويم و از آنجا برايشان کاري مي کنيم.» (ص328)
    چون در اين مأموريت فقط يک نفر بنام صديق الله توظيف شده بود و مطابق قانون بين المللي، تنها او مي توانست در رابطه به چگونگي اشغال وظيفه و آغاز به کار نمودن و دوام خدمت حرف بزند؛ بنابر آن ياوه سرايي ها و هرزه نگاري هاي حکايتگر فاقد هرگونه ارزش واعتبار است.
    در اين درامۀ بي ماهيت، اين دروغگوي بي شرم با افول در باتلاق ياوه سرايي، با سبکسري بر حيثيت و شخصيت شماري زيادي از انسان ها (مرد و زن) تعرض نموده است که نمايندگي از ضعف اخلاقي، بي ادبي و بي تربيه گي و پايين بودن سطح اخلاق و تربيه فاميلي و اجتماعي وي مي نمايد.
    آنچه دراين جا مهم پنداشته مي شود، صحنه آرايي هاي مضحک و نمايش هاي شرم آوري مي باشد که حکايتگر با ژست هاي زورگويانه به تمثيل گرفته است و بايست صديق الله راهي در باره ي کليه رويدادها (از زمان رسيدن به فرودگاه بين المللي فرانکفورت تا رفتن به شهر بن و شهر هامبورگ و حوادث بعدي) بشمول دو موضوع وارد کردن اتهام جاسوسي به وي (رفتن به پارک اشترت با پوشيدن بالاپوش سپيد باراني و کلاه شپو و گرفتن يک روزنامه در دست و نشستن روي دراز چوکي – ص 334) ،با بيان درست مسايل و نگارش حقيقت مسأله، خوانندگان عزيز را در جريان واقعيت ها قرار دهد و رفع مسئوليت بدارد.
    از گذشته ها به همگان معلوم است که نه صديق الله و نه هم همسر ديروزي اش [ثريا بها ]، به حزب دموکراتيک خلق افغانستان تعلق خاطر داشتند؛ بلکه هردوي آنان، سال هاي قبل، در زمان رژيم شاهي ، از حزب اخراج ساخته شده بودند. ليکن در واقعيت امر، در موضوع تعيين شدن صديق الله به اين مأموريت خارجي، حرف امتياز دهي و وابستگي فاميلي مطرح بود.
    آنچه در برگه هاي (329- 330- 339- 341) کتاب "رها در باد" تذکار رفته و به روايت آنها اگر صحبت هاي کارمندان نمايندگي سياسي افغانستان در شهر بن آلمان، در نظر گرفته شود؛ نتيجه بدست مي آيد که بين عبدالوکيل وزير ماليه و نجيب الله رئيس عمومي خدمات اطلاعات دولتي بر سر مسأله توظيف صديق الله بحيث معاون بانک در شهر هامبورگ، توافق و هماهنگي صورت نگرفته بود که مشکلات بوجود آمده ي بعدي نيز از همين نقطه نشأت نموده است.
    در برگه هاي (327 – 332) حکايتگر با اوباش صفتي و قلدر منشي عليه محترم عنايت الله سادات و ساير کارمندان نمايندگي سياسي افغانستان در شهر بن، همچنان بر ضد محترم عبدالهادي احمد يار آمر نمايندگي بانک افغانستان در شهر هامبورگ، حرف هاي نا روا و نا صواب بيان داشته و تحت همين بهانه «پرچمي» ها را با زشت ترين واژه ها دشنام و توهين نموده است. جاي دارد که ايشان با نگارش واقعيت ها چهره ي اين شياد بدنام و بد کنش را به همگان، عريان تر سازند!
    صدق الله راهي بمثابه شاهد عيني، بايد به مقصد آگاهي هم ميهنان عزيز از اصل موضوع، حقيقت را راجع به تغيير مسير حرکت هواپيماي شرکت آريانا، از تاشکند به دهلي، بنگارد؛ زيرا در برگه (344) سنگين ترين اتهام را عليه نجيب الله وارد نموده و از طرح ريزي و سازماندهي توطئه و موجوديت يک دسيسه، حرف زده است که ضرورت به ارائه پاسخ دارد.

    دلي به ظلمت شب دارم،
    غمي به وسعت شهر:
    در آن، هزار چراغ از هزار خانۀ دور
    فروغ فسفري يادهاي گمشده را
    به عابران خيابان عشق مي بخشند
    وعابران، همه در زير چشم پنجره ها،
    به حسرت از شب تاريک خويش مي گذرند ...

    "نادرنادرپور"


    در زير عنوان «بازگشت بي فرجام» (صص 344-345) در آغاز با خود صفتي هاي حکايتگر روبه رو هستيم که عضو علمي (!) وزارت تعليم و تربيه مقرر شده بود و گاهي هم در رياست تأليف و ترجمه (البته در موجوديت شخصيت سرشناس وگران ارج ميهن مان ، محترم استاد واصف باختري و استاد عالي قدر و گرامي محترم رازق رويين و شادروان عالم دانشور، که همه اعضاي علمي و مسلکي رياست تأليف و ترجمه بودند) براي تدريس سيمينارها (!) فرستاده مي شد(!) به ، به !. پس از آن نوبت موضوع هاي تکراري مربوط به جمهوري تاجکستان در زمان اتحاد شوروي و برخورد هاي لفظي با لطف الله يوف مشاور که «پيش از آمدن به کشور مان وزير آموزش و پرورش تاجکستان بود ؛ مي آيد .» (ص345)
    در همين مبحث ديده مي شود که اين حکايتگر خود بين و بلند پرواز، با جا بجايي چند مضحکه ي فکاهي گونه و گنجانيدن چند افسانه ي بي ماهيت، در برگه هاي طومار شيطاني خود، سايه ي خويش را در زير چتر صلاحيت و قدرت بزرگان حزبي-دولتي که با وي خويشاوندي دارند، بزرگ يافته و بدون تشويش از پيآمد هاي کيفري اعمال خود به زورگويي و حادثه آفريني دست يازيده و از ميخ ديگران پريده است.
    اين اهريمن صفت آلوده به لوث دروغگويي و ترفند تراشي، در هر قضيه، به دنبال انسان هاي شريف و پاکنهاد رفته، هر کس را بر معيار شاخص و به نرخ اعمال و کردار پليد خود سنجش کرده و بر آنان تهمت بسته و افترا گفته، شرف و حيثيت انساني را زير پا گذاشته است:
    ـ گاهي بر رئيس پلان وزارت تعليم و تربيه (شايد به علت هزاره بودن وي ويا هم بخاطري که به تقاضاي شهواني اين ديو شهوت پرست، پاسخ رد داده باشد) اتهام هاي نا روا از اين دست وارد نموده : «از انسانيت چيزي نمي فهميد (!)» ( 346)؛ «نسبت نداشتن دانش و اهليت کار پيوسته احساس حقارت مي کرد(!)؛ « با تافت زدن به موهاي خويش و پوشيدن کفش هاي پاشنه بلند ابراز شخصيت مي کرد و دور و بر دختر تايپست مي پلکيد.» (ص 348)؛
    ـ زماني از« هنجار هاي زشت و خشونت بار» شوهر اسبق خود ، مبني بر داشتن رابطه عشقي با يک زن تايپست بد قواره ، از زبان راننده ي وي (معاون بانک ملي- صديق الله) (ص 346) سخن گفته است.
    خواننده ي عزيز ! مطلب زيرين را بدقت مطالعه نمايد و قضاوت فرماييد !
    «روز ديگر در دفتر کارم نشسته بودم، پنج زن ناشناس براي شکايت از صديق نزدم آمدند که انها را به نام زنان روسپي از کار برکنار کرده است. آنها با التماس از من [ ثريا بهاء] خواستند که مانع برکناري شان شوم. گفتم: با رئيس شما اکرم خليل که انسان فرهيخته و استاد من در دانشگاه بود، گپ مي زنم. شما ناراحت نباشد ....
    براي رئيس بانک زنگ زدم و جريان برکناري اين زنان را پرسدم. گفت: اين زنان در مورد راضيه و معاون ما گپ هاي بدي مي زدند که به گوش صديق رسيد و به نام زنان فاسد مکتوب برکناري آنها را نوشته است ....» (صص 347 ـ 348 )
    در نخست همه مي دانند که براي حل مشکل از اين دست، انسان بايست به کسي مراجعه نمايد و زنجير دروازه شخصي رابکوبد که يا خودش از زمرۀ مامورين عالي رتبه محسوب شود ويا داراي روابط محکم و کانکريتي با بلند پايگان دولت ويا منابع استخباراتي (داخلي و خارجي) باشد !
    آيا کارمندان بانک ملي (پنج زن ناشناس) نمي فهميدند که جهت دفاع قانوني از کار خويش به چه کسي شکايت کنند؟ آنان نمي دانستند که مرجع اصلي شکايت شان، در قدم اول دفتر رئيس بانک و در گام هاي بعدي دفتر وزير ماليه، دفتر صدراعظم و در نهايت امر کشيدن پاي غاصب به دفاتر حقوقي ـ عدلي و قضايي ، مي باشد؟
    آيا رئيس بانک ملي حدود صلاحيت و قدرت اداري خود را درک نکرده بود که فقط با يک صحبت تيلفوني حاضر مي شود تا راز اداره ي خود را باکسي در ميان بگذارد که هيچگونه رابطه و مناسبت کاري با او ندارد؟
    خيلي ها مضحک و شرم آور است !
    هر کارمند دولت که حد اقل به مدت يک ماه مأموريت کرده باشد، به خوبي مي داند که در آن زمان در يک واحد اداري متمرکز(سواي تعيينات آغاز هر سال )، تقرر به ماموريت ويا تغيير و تبديل کردن وظيفه ي کارمندان و کارکنان اداره (از يک شعبه به شعبه ديگر و يا از يک رياست به رياست ديگر) از زمره ي وظايف و صلاحيت هاي رياست اداري از طريق مديريت عمومي مأمورين و يا رياست استخدام مي شود و در اجراي اين کار به پيشنهاد رسمي و يا نظر شعبات وقع مي گذارند.
    آنچه که اين حکايتگر دروغگو، دسيسه ساز، توطئه گر، تهمت ران و ماجراجو در برگه هاي (347-348-349) در باره سبکدوشي زنان کارمند در بانک ملي و يا تغيير و تبديل و يا منفکي تايپست ها در رياست پلان وزارت تعليم و تربيه، به هدف بدنام سازي انسان هاي شريف (مرد و زن) به خورد خوانندگان داده در فرجام کار، خويشتن خويش را فاتح و قهرمان ماجراها به نمايش گذاشته، هرگز با حقيقت سازگار نيست و نمي تواند باشد.
    به ادامه ي فتنه گري هاي زورگويانه اين مفتن حرفه يي، سودابه وار (يکي از شمار زنان در داستانهاي شهنامه ي فردوسي) به دنبال محترم عبدالغفور تلاطم رفته و پاي ايشان را در قضاياي جنايتکارانه خود کشانيده و صحنه هاي ساختگي خفت آور را در برگه هاي (349-350) سرهم بندي کرده است.
    محترم عبدالغفور تلاطم در دوران صلاحيت، قدرت و سلطه ي خونين حفيظ الله امين جلاد و شرکاء، با نگارنده ي اين سطور، در زندان پلچرخي در يک بلاک زنداني بود و من با اين انسان شريف و والاگهر، از همان زمان معرفت دارم.
    نخست اين که محترم تلاطم، شخص آرام و مهذبي بود. دروغ و برچسپ زدن «ژيگولو» (ص 348) بر موصوف، صدق پيدا نمي کند، زيرا سر مو رفتگي داشت و آدم کم موي بود.
    دوم، اين زن ولگرد - کانگستر و چاقوکش [ثريا بها] بر اساس کدام حق و قانون، با «سنگ کريستال روي ميز» (ص 350) خود (اگر حقيقت داشته باشد) بر فرق تلاطم کوبيده و چرا به صديق الله در بانک ملي، زنگ زده و گفته: «حق زورگويي منشي سازمان اوليه را کف دستش گذاشتم» ؟ (ص 351)
    وباز صديق الله راهي، بر حسب کدام حق و قانون از بانک ملي به تعمير وزارت تعليم و تربيه، قدم رنجه فرموده تا عمل ننگين يک زن بدماش چاقو کش را پوش نمايد؟ و چيز بدتر از آن که گفته است:«تو غرور تلاطم را شکستي، من آمدم تا پوزش را بشکنم» (ص 351)
    هرگاه آقاي صديق الله راهي با اتکا به اين پشتوانه که برادر نجيب الله رئيس خدمات اطلاعالت دولتي افغانستان بود، به خود حق داده که بي موجب بر يک کارمند پايين رتبه ي دولت؛ وليک يک انسان شريف و آموزش ديده، هجوم ببرد، اين ديگر مفهوم زورگويي و پامال ساختن شخصيت و کرامت انساني ديگران را مي رساند و از نقض قانون و زير پا گذاردن اصول و مقررات اداره ي دولتي گواهي مي دهد. در غير اين صورت بايد به بيان حقيقت موضوع بپردازد و واقعيت ها را برملا سازد!

    شنيده ايد که آسايش بزرگان چيست:
    براي خاطر بيچاره گان نياسودن
    به کاخ دهر که آلايش است بنيادش
    مقيم گشتن و دامان خود نيالودن
    همي زعادت و کردار زشت کم کردن
    هماره بر صفت و خوي نيک افزودن
    زبهر بيهده، از راستي بري نشدن
    براي خدمت تن، روح را نفرسودن
    برون شدن زخرابات زندگي هشيار
    زخود نرفتن و پيمانه اي نپيمودن
    رهي که گمرهيش درپي است نسپردن
    دري که فتنه اش اندر پس است نکشودن

    «پروين اعتصامي»

    خواننده ي عزيز !
    به حکايت زيرين که دروغ پردازي، منفي بافي، دسيسه سازي، ساخت و بافت ها، زد و بند هاي پشت پرده با منابع خارجي و نشانه هاي از فعاليت هاي استخباراتي را باهم در آميخته و آميزش داده، توجه فرماييد !
    «در يک شام پاييزي، ياسين ايوبي برادر زن کشتمند، که هم صنف دانشگاهي ام [ثريا بها] بود، به ديدنم آمد و گفت: «تو مي داني من در همان دوران ظاهر شاه حزب را ترک کردم؛ اما پس از پيروزي کودتا کشتمند مرا مأمور عالي رتبه در وزارت خارجه مقرر کرد. باوصف آن هم مي گويم، پرچمي ها مردمان بي رحم، توطئه گر و سخت نامردند.» پرسيدم:«چه شده است؟» گفت: «خبر بدي برايت دارم. ديشب خانه کريمه خواهرم بودم، کشتمند گفت: «رفيق نجيب، ثريا را در اين شب و روز با شاهپور به عنوان يک شعله اي دستگير و زنداني مي کند.» چون با واصف باختري، رازق رويين و شاهپور دريک دفتر کارمي کني، منشي سازمان اوليه براي خاد گزارش آنها راداده است.» گفتم: «ما هيچگونه فعاليت سياسي نداريم. تنها از يک دختر يتيم و بينواي نجار دفاع کرده ام.» گفت: «مي دانيد که نجيب با شما دشمني دارد. پس چرا چنين بهانه هايي را در دستش مي دهيد؟ من آمدم که تورا آگاه سازم که در اين روزها وزارت نروي و هرچه زودتر کشور را ترک کني.» (صص 351 ـ 352)
    دروغ هاي شاخدار و شعبده بازي هاي سياسي را که در پاراگراف بالا جا گرفته اند با رعايت معني و مفهوم مقوله ي فلسفي «رشد عقلاني» که هدف آن همانا آراسته بودن افراد جامعه ي انساني به زيور «روح علمي و عادت به قضاوت صحيح و متکي به دليل» است؛ محک مي زنيم:
    فلسفه مي آموزد که تناقص گويي، پيوسته معلول وضع اخلاقي و نحوه ي فکري افرادي مي باشد که هميشه با رياکاري خود را نگهبان، حمايتگر و پشتيبان ارزش هاي انساني، مي دانند؛ وليک در عمل (رفتار - گفتار و کردار) آنان در ضديت با اين ارزش ها قرار دارند.

    آن طوري که در سطور بالا، گفته آمد، استاد عالي قدر واصف باختري و محترم رازق رويين، اعضاي علمي و مسلکي رياست تأليف و ترجمه ي وزارت تعليم و تربيه بودند و يا شايد در آن موقع از ميان هيأت رهبري به صفت کارمندان حرفه يي اتحاديه سراسري نوتأسيس شعراء و نويسندگان افغانستان براي شگوفايي و غنامندي هرچه بيشتر ادبيات و فرهنگ ديرين پايه ميهن خويش، مصروف خدمت صادقانه بودند.
    اما حکايتگر شعبده باز و لاف زن و لاف کيش که به:
    لاف کيشي، کاسه ليسي طبل خوار
    بانگ طبلش رفته اطراف ديار

    «مثنوي مولوي»
    شهره ي آفاق است؛ در رياست پلان (به استناد ص 345 کتاب "رها در باد" )وزارت تعليم وتربيه کار مي کرد.
    همچنان در برگه ي (272 فصل دوازدهم) کتاب "رها در باد" خوانده بوديم که سلطانعلي کشتمند، پس از پيروزي قيام نظامي هفتم ثور 1357، در سکوي وزير پلان افغانستان، در هنگام معرفي شدن با کارمندان اداره ي مرکزي احصائيه، از پشت ميز خطابه (بخش سيزدهم اين نبشته) گفته بود: «خانم ثريا بها به عنوان عنصر ضد انقلاب از کار برکنار شد.»
    و ليک چه پيش آمد که ناگهان سلطانعلي کشتمند، خبر بدي را به برادرهمسرش (ياسين ايوبي) القأ مي کند و ان خبر بد به نوبه خود به حکايتگر انتقال مي يابد:
    «رفيق نجيب، ثريا را در اين شب و روز با شاهپور به عنوان يک شعله ي دستگير مي کند.»
    همه مي دانند که در آن موقع، نجيب الله در سلسله مراتب اداري، از زمره ي زير دستان سلطانعلي کشتمند (در مسند صدراعظم افغانستان) بود. اين چه طور امکان دارد که صدراعظم مملکت، راز دستگاه استخباراتي حکومت خودرا با يک آدم سوم جاگاه، در ميان بگذارد؟
    اين ياوه سرايي حکايتگر و هرزه نويسي کاتبان کتاب "رها در باد" مقدمه چيني ي مي باشد براي آن برنامه هاي جنايتکارانه دستگاه هاي جهنمي استخباراتي که در سطور آينده روي آن تماس حاصل مي گردد.

    واما حال چند حرفي و کلامي با آقاي ياسين ايوبي:
    آقاي ايوبي !
    هرگاه آن حرف ها که از زبان شما در برگه هاي (351-352) کتاب "رها در باد" آورده شده، داراي حقيقت نباشد، بايست قلم را برداريد و با منطق کوبنده به تکذيب آنها بپردازيد.
    در غير اين صورت بپذيريد که انسان قدر نا شناسي هستيد !

    بخش شانزدهم

    ماجراجويي هاي تصنعي پي در پي و برنامه ريزي هاي سنجيده شده پشت سر همدگر، مواد براي پي ريزي سناريوي يک درامه ي مضحک ديگر، با رنگ و بوي خوش خدمتي هاي چاکر منشانه به سازمان هاي قدرتمند استخباراتي دنياي غرب به هدف گرم نگهداشتن بازار تبليغات خصمانه بر ضد جمهوري دموکراتيک افغانستان !
    هنوز تأثير ضربه هاي خرُد کننده ي ، ساطور افسانه ي بي مزه آن شام پاييزي، بر ياخته هاي مغز پوک حکايتگر خيلا صفت [ثريا بهاء] سنگيني مي کرد که سر از نو، گويا در همراهي با شريک زندگي گذشتۀ خويش، طرح نقشه شيطاني ديگري را ريخت.
    اين بار در آغاز نمودن و تکميل کردن پروسه ي ماجرا، صديق الله راهي را پيشگام ساخته و موصوف با پاليدن عکس ها سر کلافه را باز کرده است. هردوي انان از طريق برقراري تماس تيلفوني، به همديگر رسيدند و به خانه ي همايون رفتند و صديق به پرداختن روايت زيرين دهن گشود:
    «من [صديق الله] در بانک بودم. گلاب زوي وزير داخله برايم زنگ زد و مرا به دفتر کارش فراخواند. نزدش رفتم. گفت: "تو يک زن بسيار شجاع (!) و با شهامت (!) داري. من [گلاب زوي] خبر شدم که نجيب، اين پشتون بي غيرت مي خواهد زن برادر خود را زنداني و تورا از معاونيت بانک بر کنار کند." پرسيدم [صديق الله]: "ما چه کرده مي توانيم؟ " گفت: [گلاب زوي]: "برو زود عکس هايتان را بياور تا براي تان پاسپورت بدهم و به زودي کشور را ترک کنيد."
    من [صديق الله] هم عکس ها را براي گلاب زوي بردم. وي به آمر پاسپورت امر کرد تا به زودي پاسپورت هاي ما را آماده کند و آنگاه پاسپورت ها را کف دستم گذاشت و گفت: "الله يارت" » (ص 352)
    در رابطه به اين حکايت خود ساخته، نکات جالبي وجود دارد که بايد گفته شود:
    ـ محترم سيد محمد گلاب زوي يک وزارت مهم و پر قدرت و داراي توانايي نظامي و امنيتي را در سکتور امنيتي در جمهوري دموکراتيک افغانستان، رهبري مي کرد و در بين طرفداران خود، از محبوبيت چشمگيري برخوردار بود؛
    ـ وزارت داخله ي افغانستان با وزارت داخله ي اتحاد شوروي روابط تنگاتنگ داشت و شماري از مشاورين روسي در مسايل امنيت داخلي با اين وزارت همکاري مي نمودند؛
    ـ وزير داخله عضو کميته مرکزي ح.د.خ.ا، عضو شوراي انقلابي جمهوري دموکراتيک افغانستان، عضو هيأت رهبري شوراي وزيران جمهوري دموکراتيک افغانستان بود؛
    با در نظر داشت مطالب بالا، چه طور امکان دارد که محترم سيد محمد گلاب زوي تا آن مرزي سقوط کند که شهر وندان ميهن خودرا که خود مسؤول تأمين امنيت زندگي آنان بوده، به فرار از کشور تشويق نمايد و گذرنامه ي رسمي مسافرت به خارج را با دستان خويش در اختيار شان بگذارد و بي توجه به اهميت وظيفه و تبارز شايستگي و برازندگي در پيشبرد امور محوله، با اين کار از انجام مکلفيت وظيفه يي خويش شانه خالي کند و ازميزان شهرت و محبوبيت خود نيز بکاهد؟
    خوب است که محترم سيد محمد گلاب زوي حيات دارند و شايد با خوانش اين موضوع، راجع به صحت و سقم مسأله موضعگيري نمايند.
    و اما شگرد فعاليت دستگا ههاي جهنمي جاسوسي جهان غرب و اقمار آنها در منطقه، در گماريدن، گماشتگان چکمه بوس خود به انجام وظايف استخباراتي، در همه جا و در همه دوران ها، بويژه در افغانستان، شباهت هاي نزديک به همدگر داشتند. وليک هرکدام، در جذب افراد مشخص، روش هاي خاصي را به کار مي بستند و حتي در رقابت با يکدگر قرار مي گرفتند.
    خواننده ي عزيز ، توجه فرماييد !
    حافظه ي تاريخ به ياد دارد که در دهه ي شصت خورشيدي (دهه ي هشتاد ميلادي) تمام دول غربي، از لحاظ سياسي، در ضديت آشکار با جمهوري دموکراتيک افغانستان بودند و در عمليات پنهاني به مخالفان مسلح دولت افغانستان مستقر در خاک پاکستان، کمک هاي مالي و تسليحاتي مي رسانيدند که ابعاد وسيع آن در کتاب «تلک خرس» و در دهها کتاب و سند ديگر، درج است.
    همچنان همه به ياد دارند که در آن مقطع زماني، نمايندگي هاي سياسي جهان غرب در افغانستان، با وجود تقاضاي رسمي وزارت خارجه افغانستان، در امر صدور ويزه به کارمندان دولت افغانستان که مي بايستي در سيمينارها و کنفرانس هاي بين المللي و يا در برنامه هاي سازمان ملل متحد، اشتراک مي نمودند، مشکل تراشي مي کردند و با بهانه جويي هاي غير موجه، صدها دليل ناشد را پيش روي مي گذاشتند.
    اما سفارت فرانسه در افغانستان، به دليل اين که خانم سپوژمي زرياب در آن جا ترجمان بود؛ در پاسپورت هاي صادر شده از سوي وزارت امور داخله، فقط در نيم روز (صبح پاسپورت هارا مي سپارند، چاشت با ويزه دوباره بدست مي آورند) براي حکايتگر [ثريا بهاء] و همسرش [صديق الله ] ويزه ي سياحت به فرانسه را صادر مي دارد (ص 353).
    بسيار جالب و حيرت انگيز است !
    در آن موقع، از زمره ي شهروندان افغانستان که قصد بيرون شدن از وطن را در سر مي پرورانيدند، چه کسي خوش نبود و آرزو نداشت که به اين سادگي و آساني، بدون جنجال و درد سر و به دور از افتيدن به دام قاچاقبران انسان و پذيرش دهها خطر جاني و مالي تا رسيدن به شهر پشاور و اقامت در کمپ هاي مهاجران؛ با در دست داشتن پاسپورت و ويزه قانوني؛ کشور را ترک کند و خود را با خير و عافيت به سر منزل مقصود و بهشت رؤيا هاي خود برساند و زندگي دلخواه خويش را آغاز نهد؟
    خانم سپوژمي زرياب(در واقع اگر مي توانست) چرا از اين کمک خود، در حق دهها فاميل ديگر که شماري حتي پاسپورت هاي مريضي (جهت رفتن به خارج غرض معالجه) در دست داشتند، دريغ ورزيد؟
    به تعقيب سهولت حصول ويزه ي سياحت به فرانسه، دستان نا مريي بکار افتيد و همه چيز را به طيب خاطر، به مراد دل و مزاج نازک و کام شاد حکايتگر چرخانيد.
    حسب توقع، از اين که صديق الله در شعبه تکت فروشي شرکت هواپيمايي آريانا، دوستي داشت، تکت دوطرفه ي پرواز هواپيماي آريانا (از کابل تا پاريس و عکس آن) با همان سهولت غير منتظره در اختيار شان قرار گرفت (ص 353)
    پرسش اين است که آيا در آن زمان ارتباط هوايي بين افغانستان و فرانسه وجود داشت و هواپيماي مسافر بري آريانا، پرواز مستقيم از فرودگاه کابل به پاريس، انجام مي داد ويا خير؟
    آيا تکت هاي پرواز مخفيانه و بي سر و صدا به فروش مي رسيدند و هيچگونه دفتر ثبت و راجستر (اسم مسافر، شماره پاسپورت) وجود نداشت. آويز و صورت حساب تحويلي پول قيمت تکت، مطالبه نمي گرديد؟
    حيرت آور و حيران کننده تر اين که بتاريخ 25 نوامبر 1981، در روز پرواز، وظيفه خروج با امن راهيان «عروس شهر ها» را، آمر امنيت فرودگاه هوايي بين المللي کابل (سلطان نورستاني)، دوست برادر حکايتگر(!) به دوش گرفته بود ! چنين شد و هيچ خطري از ناحيه کنترول گذر نامه ها و ساير موضوع هاي مربوط به باز پرسي مسافران، «جفت عاشق پيشه ي گاهي آشتي و زماني در جنگ» روانه ي «شهر عطر ها و گل ها» را تهديد نه نمود ! ( ص 354)
    بدون ترديد، به امر سيد محمد گلاب زوي وزير داخله، ميان پوليس ميدان هوايي و کارمندان خدمات دولتي، در اين قضيه يک هماهنگي به وجود آمده بود (!)، ليکن حکايتگر به دليل اين که خود و شوهر قبلي خويش را بيشتر زير باراحسان وزير داخله نيابد، از ذکر آن ابا ورزيده است.
    گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
    تا ريا ورزد و سالوس، مسلمان نشود
    رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر ست
    حيواني که ننوشد مي و انسان نشود
    گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض
    و رنه هرسنگ و گلي لولو و مرجان نشود
    اسم اعظم بکند کار خود، اي دل خوش باش
    که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود ...
    ذره را تا نبود همت عالي، حافظ
    طالب چشمۀ خورشيد درخشان نشود

    در زير عنوان «به سوي پاريس» (صص 355 – 363) قصه هاي بي نور و بي نمک بکلي شخصي، فاقد هرگونه ارزش و اهميت براي خواننده، جاي گرفته، تنها چند موردي وجود دارد که از درون آنها بوي متعفن زد و بند هاي استخباراتي، به بيرون صعود مي کند و گند چيزي بالا مي آيد که در آن فساد و دروغگويي خجالت آور يک ياوه سرا بنام [ثريا بهاء] آشکار مي گردد و سبب رسواشدنش مي شود. بدين لحاظ بايست پيرامون آنها اندکي نوشت:
    حکايتگر از پاريس به يک هموطن بنام «توريالي» که در شهر هامبورگ آلمان زندگي مي نمود، زنگ زد و ناگزيري (!) آمدن شان را شرح داد و از سوي وي چنين اطمينان حاصل کرد:
    «خوب شد که دوباره برگشتيد. اگر خون من کارتان باشد، دريغ نخواهم کرد. شما ناراحت نباشيد. من تا دو روز ديگر از آلمان به پاريس مي آيم و شما را با خود آلمان مي آورم. فردا همين ساعت شب برايم زنگ بزنيد.» (ص 357)
    حسب وعده، شب موعود با «توريالي» تماس تيلفوني برقرار نمود و اين مشوره را بدست آورد:
    «داکتر کريم با پرچمي ها رابطه دارد. براي وي چيزي نگوييد. فردا صبح زود به دفتر آريانا در پاريس برويد و بگوييد که دوباره به افغانستان بر مي گرديد. بنابرآن محل توقف شما را به جاي فرانکفورت در هامبورگ در نظر بگيرند. من در فرودگاه هامبورگ منتظر شما خواهم بود. همه کارها را درست کرده ام.» (ص358)
    «... ساعت هفت و نيم شام، هواپيما در فرودگاه هامبوزگ نشست. مسافران پياده شدند و ما همچنان گنگ و صامت نشسته بوديم که مهماندار هواپيما گفت: "بايد پياده شويد."
    هنگامي که ميخواستيم پابه بيرون دروازه هواپيما بگذاريم، به ناگه روشنايي فلاش کمره ها به صورتمان خورد. ديديم که توريالي اين مرد ماجراجو با چند ژورناليست زير هواپيما ايستاده و کلاه بيري خودرا به سوي ما تکان مي دهد. وي مارا در آغوش گرفت و بوسيد و گفت: "تمام شد. پناهنده شديد! " پرسيدم : "چه زود به اين سادگي؟" گفت: " من و رفيقم حميد در اين چند روز براي پناهنده شدن شما دست به کار شديم ." آنگاه حميد و چند ژورناليست از حزب سوسيال دموکرات براي ما شادباش گفتند.» (ص 359)
    مرگ جهل است و زندگي دانش
    مرده نادان و زنده دانانان

    «حکيم ناصر خسرو بلخي»
    خواننده ي عزيز ، قضاوت فرماييد !
    چکمه بوسي و چاکر منشي و سرکوبيدن بر آستان نهاد هاي پنهان کار، شاخ دارد و يا دُم؟
    نفرين باد بر آناني که به جاي حفظ آبرو، فخر و شرف؛ با وقاحت، فضيلت انساني، اخلاق و وجدان آدمي را جهت دستيابي به اميال و آرزو هاي شيطاني خويش، با خوش خدمتي در معرض معامله مي گذارند !
    حکايتگر که با زبوني و بزرگ نمايي ذاتي و ميراثي خودش، با بي حيايي و با بي شرمي، قصه پردازي نموده، نمي تواند با توسل به اين ترفند ها به چشم مردم خاک بزند و جنايت فعاليت هاي پشت پرده خودرا پنهان نمايد.
    نخست بايد گفت که پروسه ي عملي و رسمي ارائه ي تقاضا نامه ي پناهندگي و دريافت حقوق پناهندگي سياسي در آلمان فدرال، بر مبناي قانون اتباع خارجي، از طريق ادارۀ فدرال براي مهاجران خارجي، صورت مي گيرد و در حالت رد شدن تقاضاي پناهندگي، محاکم آلماني تصميم اتخاذ مي دارند.
    يک نگاه تاريخي به مسأله، مي رساند که از گذشته ها در آلمان، خطوط اساسي چگونگي رعايت نظم قانوني و رفتار حقوقي با خارجي ها وجود داشت و مطابق به قانون، حقوق خارجي ها را( Auslanderpolizeiverordnung ) مصوب مورخ 22 اگست 1938 تنظيم مي نمود.
    بعد ها که حقوق خارجي ها در کشورهاي جهان بروفق ميثاق ها و پروتوکول هاي بين المللي و فيصله هاي جهانشمول عيار گرديد، در آلمان فدرال، قانون اتباع خارجي مصوب 28 اپريل 1965 نافذ شد. قانون متذکره با يک بازنگري دوباره از اول جنوري 1991 جان تازه يافت. در هردو سند حقوقي براي خارجي ها پاره ي از ماده ها و پاراگراف هاي Auslanderpolizeiverordnung ) مصوب 22 اگست 1938) که با قانون اساسي آلمان و ساير فيصله هاي تقنيني دفاتر آلماني، از جمله پارلمان؛ در مغايرت قرار نمي گرفتند، حفظ شد.
    در قانون اتباع خارجي، کليه شرايط طي مراحل قانوني تقاضاي پناهندگي، معيار هاي پذيرش و دادن حقوق پناهندگي، همچنان تمامي حقوق مهاجران خارجي در آلمان، با خطوط روشن تسجيل يافته است.
    در بيش از سي و پنج سال اخير، شمار زيادي از شهروندان افغانستان، به شمول برخي از مأمورين عالي رتبه ي رژيم هاي پيشين (صدراعظم ، معاونان صدراعظم ، وزرأ، جنرال هاي ارشد ارتش، والي ها و ساير کارمندان لشکري و کشوري) از حکومت آلمان فدرال تقاضاي پناهندگي سياسي نموده اند که پس از طي مراحل قانوني، بر مبناي قانون اتباع خارجي و ماده ي (16 الف) قانون اساسي به دريافت حقوق پناهندگي نايل آمده اند و يا هم تقاضا نامه ي تعدادي از آنان رد گرديده که در محاکم ثلاثه ي آلمان (ايالت ها) با گرفتن وکيل مدافع بر فيصله ي اداره ي فدرال، اقامه ي دعوي شده است.
    وليک بايد پرسيد که در اين قضيه خاص (ياوه سرايي هاي حکايتگر) چه راز سردرگم و پنهاني، نهفته بود که دم و دستگاه صدارت يک مملکت مقتدر اقتصادي و صنعتي جهان، همچنان عضو پيمان ناتو؛ تا اين سرحد خودرا در يک موضوع خيلي ها ساده و عادي، مصروف ساخته بود؟
    مباني فلسفه مي آموزد: تنها از طريق اتکا به روش عقلاني ميتوان موضوع درستي و نادرستي و يا برازندگي، قابليت، اعتبار و بايسته بودن ديدگاه ها، نظريات و عملکردها را روشن ساخت.
    تجربه ي آدمي از جنبه ي عقلاني (درک، فهم، تعقل) و جنبه ي عاطفي (لذت، عشق، محبت) تشکيل شده و در سايه ي همراهي و پيوند دادن اين هردو، امکان ارزيابي عقايد، ديدگاه ها و عملکرد ها، ميسر مي گردد. هر گاه ميان اين جنبه ها جدايي به وجود آورده شود، اين ديگر به مفهوم وارد کردن تزلزل و تردد در ديدگاه ها، نظريات و عملکردها مي باشد که در نتيجه تنزيل جايگاه و خرُد شدن شخصيت آدمي را مي رساند.
    بربنياد حرف هاي بالا، در چرند نويسي ها، اراجيف نگاري ها، هرزه گويي ها و ياوه سرايي هاي اين زن [ثريا بهاء] ساديست و خودپرست و مبتلا به بيماري «نارسيسم» و همين طور در صحنه آرايي هاي حوادث و تمثيل درامه هاي شرم آور، هيچگونه پيوند علمي و منطقي ديده نمي شود و جنبه هاي عقلاني و عاطفي تجربه ازهم گسسته و از يک دگر هزارها فرسخ فاصله دارند که نمايندگي از تنزيل شخصيت وي و سقوطش در لجنزار بي دانشي مي نمايد.
    شيخ و زاهد بسکه مکرر گرديد
    اوراق کمال از ريا پرگرديد
    زهد و تقوا که فخر انساني بود
    زين بي خِردان به ننگ منجر گرديد

    «بيدل»
    ببينيد، خواننده ي عزيز !
    حکايتگر دروغگو و بي شرم که با ژست هاي ساختگي و با زشتي ويژۀ سرشت و طينت خودش، تظاهر به مخالفت با حاکميت سياسي آن وقت، مي دارد؛ ننوشته است که پس از بازگشت از آلمان، چه کسي و بر اساس کدام شناخت، وي را با دادن امتياز در اداره ي يونسکو (سازمان فرهنگي ملل متحد) مقرر نمود؟
    چه طور «در يک ديسک علمي و پژوهشي به عنوان آمر علوم اجتماعي آغاز به کار» (ص 378) کرد؟
    کجا شد، بيخ و بن آن همه داد و واويلا هاي ساختگي و دروغين که بر اساس آن، سيد محمد گلاب زوي، به رسم دلسوزي، شفقت و مهرباني (!) و بخاطر رهايي از خطر زنداني شدن (!)، پاسپورت هاي سياحت را به کف دست شان گذاشت؟
    آقاي صديق الله راهي در مقال قسمت دوم : «فقر شخصيت و رها شدن در گذر گاه باد ها» نگاشته است : « رويداد اول: خانم بهأ زمانيکه بعد از پناهنده شدن به آلمان دوباره به افغانستان بر گشت و بدون استفسار و بازجوئي به حيث مامور دولت در اداره اي يونسکوي وزارت تعليم و تربيه در بست رتبه سوم مقرر گرديد؛ چه کسي بود که سفارش ويرا به محترم فقير محمد يعقوبي وزير تعليم و تربيه نمود که به حيث مامور در بست رتبه سوم اداره اي يونسکو مقرر گردد؟
    بايد صادقانه بگويم که اين امر را محترم دوکتور نجيب الله انجام داد؛ بعد از انجام محاورۀ تيلفوني با محترم فقير محمد يعقوبي وزير تعليم و تربيه، خانم بهأ در اداره اي مذکور مقرر گرديد. اينست احترام و دفاع از "حق حيات و رعايت حق بقاي فزيکي ديگران" بوسيلۀ محترم دوکتور نجيب الله . ولو اينکه خانم بهأ خويشتن را مخالفش جا ميزد. » ( سايت آزادي)
    شرح داستان دروغين به نام ياسين ايوبي و صحنه آرايي هاي شرم آور بعدي مرتبط به آن نيز زمينه سازي هاي خود بينانه اي بود به شيوه تبليغات دستگاه هاي استخباراتي دنياي غرب، جهت راه اندازي سرو صدا هاي محيلانه بر ضد حاکميت سياسي در افغانستان تا بدين وسيله ترحم دشمنان منافع ملي مردم افغانستان را جلب بدارد.
    فصل پانزدهم (صص 383 -390) کتاب "رها در باد" تنها يک عنوان: «نجيب الله و خاد» دارد.
    در اين فصل نيز اين سياهکاسه ي بد سگال [ثريا بهاء ] به کمک دوستان و همرکابان بي وقار خويش ، به رسم توهين کردن و دشنام دادن، زشت ترين و رکيک ترين الفاظ را بر ضد نجيب الله و خانواده وي ، به کار برده است.
    حکايتگر بي شرم، سنگين ترين اتهام ها را بر نجيب الله و نزديک ترين همکارانش، داير بر دست برد بر دارايي هاي عامه، اختلاس و دزدي پول هاي کلان از بودجه دولت؛ بدون معرفي شهود و ارائه کوچکترين سند مؤثق، روا داشته است.
    از لحاظ حقوقي کافي پنداشته مي شود که اعضاي خانواده و کسان ديگري که در اين قضاياي موهومي دخيل ساخته شده اند؛ با تکيه بر مطالب اين فصل، عليه اين ياوه سراي بي آزرم و سبکسار در مراجع حقوق بين المللي و در دادگاه ها و نهادهاي عدلي معتبر جهاني، اقامه ي دعوي نمايند و حق ياوه سرايي هايش را کف دستش بگذارند.
    لاد را بر بناي محکم نه
    که نگهدار لاد بنياد است

    «رودکي»

      اكنون الأحد 17 ديسمبر 2017 - 19:49 ميباشد