بشر که فقط 2% به کمال ميرسد؛ آيا ناقص الخلقه است؟

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 7051
    Registration date : 2007-06-20

    بشر که فقط 2% به کمال ميرسد؛ آيا ناقص الخلقه است؟

    پست  admin في الأحد 10 فبراير 2013 - 21:24


    محمد عالم افتخار

    بشر که فقط 2% به کمال ميرسد؛ آيا ناقص الخلقه است؟

    مي شنوم که شماري از بزرگان از کمينه (عالم افتخار) ناراض اند و ميفرمايند:
    ـ صد بار بريش گفتيم؛ براي توده ها بنويس؛ گوش نکرد!
    ـ هزار بار فرموديم که ساده نوشته کن؛ تا ما محتاج صد لغتنامه و ديکشنري نشويم؛ مؤثر واقع نشد؟
    ـ نميدانيم؛ اين براي کي نوشته ميکند، مخاطبش کيست؟
    ـ خيلي حرف هاي عادي از طبيعت و..و..و..ميگويد(منجمله در "آسيب ديده گي هاي رواني"...) که به همه معلوم است و بيمورد آدم را گنگس و خُلق تنگ ميکند!
    ـ مطالب آرماني بلند بالا چه به درد ميخورد؛ غير اينکه "ما را بيشتر پير سازد!"...
    ـ ها؛ افتخار بعضي چيز هايي يافته است "ولي بسيار ناوقت!"...
    ************
    من؛ شادم و حتي لذت مي برم که در رديف ساير مهرباني ها و شفقت هاي عزيزان؛ چنين حرف و حديث ها نيز به آدرس من بيان ميشود؛ گرچه متأسفانه بيشتر اينگونه سخنان مستقيماً به من راجع نمي گردد و تنها در صحبت هاي خصوصي ميان افراد رد و بدل ميشود؛ معهذا بازهم ارزشمند و قابل تأمل است.

    اما حالا بنا ندارم در مورد آنها تبصره داشته باشم فقط به عرض ميرسانم که همه اينها مرا به اين نتيجه رساند که شيوه ارائه گفتني هايم را قدري متفاوت تر سازم. بدين سلسله قبل از هرچيز آرزومندم نخست به اين ويديوي 25 دقيقه اي ايضاحات علمي ـ فلسفي ي يکي از بزرگترين دانشمندان همزبان مان که بي پروا ميتوانم در مورد شان صفات «متبحر و پُرنبوغ» را به کار ببرم؛ عطف توجه فرمائيد.

    تمنا دارم پيش از ديدن و شنيدن حتي الامکان دقيقِ ويديو به ادامه عرايض نرويد و از همين رو هم از ويبسايت هاي ارجمند همکار و همرزم؛ تمنا مي کنم؛ در صورتيکه کدام مانع بسيار جدي نباشد؛ اصل ويديو ـ و نه صرفاً لينک ـ را اينجا ميسر فرمايند.
    چنانکه دقت فرموديد؛ اينجا مسئاله کمال (کامل شدن) بشر منحيث يک موجود حيه مطرح است و آخرين کلام علم و ساينس در زمينه؛ اين ميباشد که بشر تنها موجود حيه ايست که در بهترين عصر و زمان که روزگار ما يکي از آنهاست؛ تنها و تنها ميتواند خيلي کمتر از 2 فيصد به کمال نسبي برسد يعني چنانکه استعداد هاي بالقوه فطري و ژنتيکي اش (يا مندرجات کتاب هندسهء حياتي اش)؛ متقاضي است؛ بيشتر از اين نميتواند به موجود حيه کامل ( بشر کامل= انسان ـ 1) مبدل گردد. در حاليکه علي القاعده تمامي موجودات حيه ديگرـ اعم از نبات و حيوان؛ در محيط زيستي ي مناسب خيلي خيلي زود؛ به موجود معينه کامل مبدل ميگردند.

    جناب دکتور فرهنگ هلاکويي که رواندرمانگر بزرگ و ذيصلاحي هم ميباشند؛ منجمله با تکنيک هاي هيپنوتيزم؛ ضمير ناآگاه (ناخود آگاه) يا بخش پنهان و مرموز روان آدم ها را به صحنه مي آورند و به تشخيص و تراپي و تداوي آنها مي پردازند. از همين سلسله بيش از 16000 مورد را در کارنامه دارند. ايشان هم با اتکا به مجموعه مطالعات روانشناسي و بشر شناسي و جامعه شناسي ....و هم متکي به اينهمه تجربه عملي و عيني به مدد ارقام رياضي چنين تصويري از روان آدمي به دست ميدهند:

    • 88 درصد روان؛ عبارت است از ضمير و ذهن پنهان ـ ناآگاه
    • 12 درصد؛ عبارت است از بخش آگاه ذهن و ضمير

    از جملهِ 88 درصد ناخود آگاه؛ بيش از 80 درصد؛ در 8 سال نخست دوران کودکي ساخته شده و متعلق به همه آن چيز هايي است که درين برهه وارد مغز و حافظه کودک گرديده است. رويهمرفته بشر در همه متباقي زندگي 60 ـ 70 ساله اش امکان مانور ها و نوساناتي فقط در حدوداً 12 درصد ذهن و ضمير خود را داراست؛ ولي به آن 80 درصد و بيشتر؛ تقريباً هيچگونه امکان دسترس و تصرف را حايز نمي باشد.

    استاد فرهنگ هلاکويي؛ اين حجم عظيم رواني را؛ "کودک درون" مي نامد و بالنتيجه فرد بشري حامل آنرا؛ به زني حامله تشبيه ميدارد که اين "کودک درون" اي بسا مرده و گنديده و فلاکت بار را چار و ناچار با خويش حمل ميکند.
    مشاهدات باليني، هيپنوتيکي، الکترونيکي وغيره نشان ميدهد که قريب تمامي عناصر سازنده "کودک درون" آدم ها؛ مرضي و رنجبار و درد انگيز ميباشند؛ و تعداد کمي از آدم ها فقط چيز هاي اندک رضائيت بخش، شادي آور و سليم را دارا اند.
    آدم ها نه تنها قادر نميشوند بر عُقده ها و درد ها و زخم هايي که از لحظات جنيني تا 8 ساله گي برداشته و انباشته اند؛ تصرف و غلبه نمايند بلکه همچنان قادر نيستند بر باورها و اعتقاداتي که تا 8 ساله گي «پذيرفته» اند و در واقع با کمال جهل و جنون و حمق و سفاهت و دنائت فرا حيواني؛ توسط اوليا و اطرافيان بر ايشان تحميل گرديده است؛ حتي شک و ترديد نمايند چه رسد به باز بيني و باز انديشي بر آنها.

    يک سلسله "صفات" که بخشي زياد بيماري ها اند؛ از طريق توارث يعني توسط ژن هايي که از پدر و مادر و نسل هاي پيشتر منتقل گرديده؛ مي آيد ولي سلسله غالب ديگر، از محيط رحمي، خانواده گي، اجتماعي و فراتر؛ ناشي و يا اکتساب ميشوند.
    درين سلسله "هوش" زمينه هاي قوي توارثي و ژنتيکي دارد ولي "عقل" که به اکتيف( فعال) شدن مغز و سيستم عصبي در مراحل بلوغ و به هرحال به مراحل پسين تر زنده گاني مربوط ميباشد؛ تا حدود تعيين کننده به سلامت حد اقل رواني مشروط است؛ لذا اگر "کودک درون" يا بخش اعظم ناخود آگاه؛ به پيمانه هاي بسيار بالا؛ مرضي و پر آسيب بوده و يا هم مزيداً شرايط رشد و رسش بعدي و تعليم و تربيت خانواده گي و اجتماعي؛ خراب باشد ميتواند تشکل و سلامت عقل را مانع گردد؛ بدينجهت بر آورد شده است که بيشتر از 60 فيصد مردم دنياي امروز اصلاً چيزي به مصداق عقل ندارند.
    از آنجا که تنها عقل نيرومند و سالم ميتواند انديشه و شناخت علمي از خود و ديگران و اجتماع و محيط و طبيعت و کائينات را محقق بسازد؛ لهذا علاوه بر آن 60 درصدِ فاقد عقل؛ کميت بزرگ مردمان هم؛ عقل توانمند درين سطوح را دارا نيستند و منجمله نميتوانند انديشه و شناخت علمي(ساينتفيک) را به طور دقيق و منطقي و چندين جانبه و همه جانبه برداشت و دريافت (يا اکتساب) نمايند.

    کاربرد نيروي عقل و بهره گيري از آن؛ به مکانيزم هاي منطقي نيازمند است. به لحاظ "تاريخ انديشه"؛ ميدانيم که تا زمان ارسطو؛ اصلاً مکانيزم حداقل تدوين و تثبيت شده منطقي به وجود نيامده بود و بهترين عقلاي زمان هم در کاربُرد نيروي عقلي؛ گرفتار آشفته گي و بي انتظامي بودند.

    درست است که امروزه علم منطق و تکنيک ها و مکانيزم هاي منطقي ـ و فراتراز آن: تجربي و ميکروسکوپي و تليسکوپي..ـ به صورت غير قابل مقايسه با آنچه ارسطو در "علم منطق" اش تدوين کرده بود؛ وجود دارد؛ ولي در اکثريت مطلق جوامع بشري ـ به فرض وجود مردمان بسيار عاقل هم ـ نظام باور ها و اعتقادات، سيستم هاي تعليمي و تربيتي و يا فقر و نا امني و بيسوادي و گرفتاري هاي ديگر؛ موانع و مشکلات و محروميت هاي فراوان را به وجود مي آورد و موجبات درمانده گي و وامانده گي افراد و توده ها در سطح "کودک ها و غولک ها" را فراهم ميسازد.

    امروزه؛ افغانستان و قبايلستان و طالبستان و وزيرستان و پاکستان برجسته ترين مظاهر چنين وضعيت ها استند. نه تنها رسيدن به کمال انساني بلکه نزديک شدن حداقل به مرحله شگوفايي عقلاني مردمان محکوم و زنداني در آنها با شومترين چالش ها روي به روي ميباشد.
    منجمله نيمهِ نفوس که به حکم طبيعت مادر است و مادر ميشود و هر دو نيمهِ نفوس آينده را به دنيا مي آورد و پرورش مينمايد؛ حتي بشر درجه دوم هم شمرده نميشود.
    اين توحش و بربريت؛ از دايرهِ کنش و واکنش طالبان و القاعده به مراتب گسترده تر بوده و حتي در مراکز نامنهاد علمي و فرهنگي و آموزشي و پرورشي ي اين مناطق؛ امتداد و استيلا دارد. (2)

    گوهر اصيل آدمي چگونه کشف شد و چگونه پيامد هايي خواهد داشت؟
    ـ گفتار هژدهم ـ

    امروز مايلم از خواننده گان عزيز و به ويژه از بزرگان انديشه و قلم و تحقيق و علم و هنر و تعليم و تربيت و رسانش و روشنگري(*)؛ بپرسم که:
    ـ آيا زمانيکه از 100 تخم يا قلمه ايکه ميکاريد؛ قرار باشد فقط 2 تاي آنها به بوته و درخت کامل شدن برسد و گل و ميوه بدهد؛ اين پروسه برايتان رقت انگيز و ناکام و قابل طرد و انصراف نيست؟
    ـ آيا زمانيکه از 100 جوجه که در فارم مرغداري خود تحت پرورش ميگيريد؛ قرار باشد فقط 1 يا 2 تاي آنها مرغ گوشتي يا تخمي شود و سايرين مريض و عليل و نحيف و غير قابل استفاده و حتي مضر براي شما و محيط برجا بماند؛ هنوز حاضريد به اين مشغله ادامه دهيد؟
    ـ آيا زمانيکه از 100 لقاح گوسفند يا ساير جانوران اهلي؛ اگر قرار باشد فقط 1 يا 2 تاي آنها به گوسفند و حيوان معينهِ کامل برسد و بقيه همه ناقص و بيمار و گَرگ زده و مبتلا به آفاتي چون "جنون گاوي" وغيره گردند؛ پروسه را چگونه ارزيابي ميکنيد و در همچو موارد چه تدابيري مي سنجيد و چه اقداماتي به عمل مي آوريد؟
    حالا که چنين حقيقت مخوفي در مورد نوع خودِ تان؛ ـ بشرـ محقق و مبرهن است؛ چه ميفرمائيد؟
    آيا اين؛ مسئاله هست يا نيست؟
    آيا اين مسئاله بزرگتر و ريشه اي تر از مسئاله "طبقات و مبارزه طبقاتي" نيست؟
    آيا مسايلي چون "طبقات و مبارزه طبقاتي" فروعاتِ اين اَبَرمسئاله نيستند؟
    آيا نظام هاي ظالمانه و استثمارگرانه از برده داري گرفته تا کاپيتاليزم استعمارگر و تجاوزکار و جنگ افروز و جهانخوار، تا فاشيزم و اکستريميزم... از تبعاتِ اين اَبَرمسئاله نيست؟
    شايد برخي ها به طنز و شماري هم به طعنه بفرمايند که اين همان مسئاله ايست که خدا با 124000 پيغمبر؛ و با هزاران گونه عتاب و عقاب چون توفان نوح و غيره وغيره؛ هنوز گره اي از آن نگشوده است و لهذا توان پرداختن به آن در عهده هيچ بشري نيز نمي باشد!
    ولي صرف نظر از طنز و طعنه؛ بائيستي چار و ناچار با اين مسئاله روبرو شد و جداً به آن پرداخت. و از نظر من هيچ زماني بهتر از زمان ما براي پرداختن موفقانه به اين مسئاله نبوده است. کارهاي دانشمندان بزرگ و نوابغ مسلم بشري تا اين زمان؛ همه مقدمات لازم را براي اين امر فراهم آورده است و تجارب تاريخي معلوم و مسجل گذشته از يکطرف و انبوه جريانات تجربي ي تاريخي که هم اکنون در دنيا جريان دارد و يکي از فشرده ترين و پر تلفات ترين آنها در افغانستان و حوالي آن متمرکز ميباشد؛ امکان ميدهد که حتي پرداختن به اين مسئاله؛ با دقت و طمانيت لابراتواري؛ همذاتي پيدا نمايد.
    پاسخ به اين مسئاله که چرا بشر نتوانسته و نميتواند بيشتر از دو فيصد به کمال برسد؟
    ميتواند دو گونه و برعکس هم باشد:
    1 ـ ذات و سرشت و گوهر بشر معيوب و ناقص است؛ بشر موجودي ناقص الخلقه بوده عناصر متضاد سلطه جويي و شرارت و عبوديت و زور پرستي و ظالم دوستي و مماثل ها را در فطرت خويش دارد. يا حد اقل ـ چنانکه در گفتار هفدهم عرض نمودم ـ يک بخش از بشر؛ بد ذات و بد گوهر ميباشد.
    عجالتاً بحث زياد پيرامون اين پاسخ؛ بسيار ضرور نيست. لذا ميرويم بالاي پاسخ دوم:
    2 ـ ذات و سرشت و گوهر بشر "خوب و بهتر" است؛ بشر دستاورد تاکنون متعالي ترين خلقت در روي زمين ميباشد؛ در سلسله موجودات حيه؛ بشر علاوه بر همه متکاملترين استعداد هاي فطري؛ داراي يک افزوده تکاملي است که به او؛ امتياز "آزادي و عقل" را مي بخشد و او را قادر ميگرداند که از جبر "اتوماتيزم غريزي" که بر ساير جانوران حاکم است؛ به نسبت هايي؛ رها گردد.
    براي نزديکي به اين مفاهيم؛ شما را دعوت ميکنم به تشريحات استاد گرامي فرهنگ هلاکويي پيرامون "سرشت انسان" در اين ويديو هاي سه گانه 8ـ 9 دقيقه اي متصل به هم؛ لطفاً خوب دقت بفرمائيد:



    اينکه دانشمند بزرگ و انسانشناس و روانشناس و راندرمانگر برجسته اي چون دکتور هلاکويي؛ مؤکداً ميگويد که سرشت بشر؛ "خوب و بهتر" است و در آن عيب و ايرادي نيست؛ سخن بزرگ و برخوردار از پشتوانه پيشرفته ترين دانش هاي معاصر ميباشد. در عين حال اينکه ايشان سرشت و ذات و گوهر بشر را؛ از ژينوم او در نخستين سلول؛ تفکيک مينمايند و تا حدودي آنرا مفهومي فلسفي و قسماً هم مذهبي ميدانند؛ دلايل و اسباب علمي محکمي دارد.
    زينوم بشر که در تداوم زاد و ولد نسل ها؛ طي بسته کروموزومي ي هسته سلول؛ نيمي از مرد و نيمي از زن فراهم مي آيد؛ نميتواند همان بسته کروموزومي متشکل از تکثر همان DNA نخستين مفروض باشد که موجب گذار موجود حيه ماقبل؛ به بشر گرديده است.
    چرا که اثرات پايدار و متواتر محيطي؛ بر ژن هاي موجودات حيه؛ مؤثر اند و ميتوانند ژن ها را روشن و خاموش و خصلت هاي ناشي از آنها را ضعيف و قوي گردانند . بر علاوه اثرات پايدار و متواتر محيطي؛ عندالايجاب ممکن است به پيدايش ژن هاي جديد بيانجامند که سلسله ژن هاي مرضي در ژينوم خاندان ها، اقوام و قبايل و نژاد هاي بشري مختلف و متفاوت کنوني؛ هم مصداق و هم ثبوت اين حقيقت اند.
    بدينجهت؛ دسترسي مستقيم علمي به سرشت و ذات و گوهر و فطرت بشر؛ به علل عيني و ذهني فراوان؛ عجالتاً ناميسر است و شايد تا اخير ناميسر باقي بماند؛ ولي اين امر؛ بدان معني نيست که ما نميتوانيم سرشت و ذات و گوهر و فطرت بشر را چنان کشف فلسفي نمائيم که با احتجاجات و قرينه ها و مؤيدات علمي هم تأئيد و تثبيت بگردد.
    حکم جناب دکتور هلاکويي که سرشت و فطرت بشر"خوب و بهتر" ميباشد و نبايستي با يک سلسله ناهنجاري هاي ژنتيکي (که ناشي از ناهنجاري هاي اوضاع زيستي ي بعدي در طول تاريخ تکامل 3 تا 5 مليون ساله است) در مورد به مغلطه و سفسطه پرداخت؛ حاکي از همين امکان کشف و ورود به حقيقت و اصالت سرشت و گوهر بشر ميباشد و يکي از پشتوانه هاي متين و محکم ديگر بر صحت و طمانيت تئوري و دکتورين " گوهر اصيل آدمي"!
    ولي به نظر ميرسد که درک و فهم اين تئوري؛ هنوز آنقدر ها آسان نيست و مقالات و تحليلات مرتبط به هم که درين راستا تقديم ميگردد؛ مثلاً از تبصره ها و تحليل ها پيرامون اوضاع سياسي، نظامي، ديپلوماتيک ...کشور و منطقه و جهان در روز و در لحظه؛ يا حتي نوشتار هاي تمريني و شوقي؛ براي خيلي ها قابل تشخيص و تفکيک نمي باشد.
    البته معاذير خواننده گان مختلف قابل درک است ولي؛ همه اين ها؛ امر و نهي و نصيحت هايي را توجيه نميکند که گويا من؛ راهم را عوض کنم و به روزمره گي ي مورد نظر و ديکته بعضي ها بپردازم و يا مأيوس و سرخورده و دلزده شده پذيراي شکست و سکوت گردم.
    لذا کمال سعي و تلاش را خواهم کرد تا موضوعات هرچه گسترده تر؛ قابل فهم شود و در اين امر تصور ميکنم گنجينه هاي بسيار بزرگ بيانات ويديويي دکتور هلاکويي و دانشمندان مماثل و آثار و فرمول ها و چارت ... هاي نخبه گان و نوابغ پيشين (مانند هِرَم معروف ابرهام مازلو) خيلي مدد خواهد کرد. ولي براي خواننده گانِ به ويژه جوانتر يا کم مطالعه تر؛ عمده ترين چيزي که به فهم و دريافت اين تئوري و دکتورين مدد ميکند؛ اساساً مطالعه منظم و سيستماتيک کتاب " گوهر اصيل آدمي ـ 101 زينه براي تقرب به جهانشناسي ساينتفيک" ميباشد.
    اينجا به خاطر اينکه سوء تفاهم نشود؛ بايد صراحت ببخشم؛ اينکه عرض کردم حکم جناب دکتور هلاکويي در مورد "خوب و بهتر بودن" سرشت و گوهر بشر؛ يکي از پشتوانه هاي متين و محکم ديگر بر صحت و طمانيت تئوري و دکتورين " گوهر اصيل آدمي" است؛ بدين معنا نبايد انگاشته شود که ايشان هم صد در صد همان تئوري " گوهر اصيل آدمي" را مد نظر دارند.
    اينجانب تا جائيکه طي يک دهه با برنامه هاي ستلايتي شان سر و کار دارم و در آنها مي بينم؛ چيزي به مصداق تئوري گوهر اصيل آدمي در ايشان احساس نميگردد و حتي به عکس ايشان به مثابه دانشمند عملگرا؛ شايد نميخواهند به چيز هاي آرمانگرايانه بدين حد خويشتن را مصروف نمايند. با اينهم به کرات از ايشان شنيده ام که ميفرمايند؛ اوضاع جهان تا زماني از يک بد؛ به بد ديگر ميگذرد و بهبودي نمي يابد که پدران و مادران؛ فرزنداني را که خدا و طبيعت؛ قسم سالم و لطيف و پاکيزه به ايشان ميدهد؛ کم از کم در هشت سال اول؛ آسيب نه زده، بيمار و عليل و ديوانه نگردانند!
    و درست از همينجاست که تئوري و دکتورين گوهر اصيل آدمي آغاز مي گردد و به جهت آگاهي و نظام و قاعده و قانون سراسر بشري به پيش ميرود که به برکت آنها؛ ديگر پدران و مادران؛ فرزنداني را که خدا و طبيعت؛ قسم سالم و لطيف و پاکيزه به ايشان ميدهد؛ کم از کم در هشت سال اول (بلکه در 12 سال اول) ؛ آسيب نه زده، بيمار و عليل و متعبد و متعصب و کين توز و ستيزه جو يا ذليل و بيچاره و ديوانه نگردانند!
    هيچ تئوري و دکتوريني در عالم خارق العاده بغرنج بشري؛ نميتواند تضمين کند که طي چه زمان و با صرف چه مقدار انرژي ها و قرباني ها؛ خواهد توانست به ثمر نشيند و متحقق گردد. لذا تئوري و دکتورين گوهر اصل آدمي هم مدعي ي دادن همچو ضمانتي نيست ولي اين؛ کدام خللي در حقانيت و ارزش و حياتيت آن به وجود نمي آورد؛ به ويژه در عصر پيشرفته ترين و مخوف ترين تکنولوژي ها که صرف به لحاظ زرادخانه هاي ذروي؛ اشرار و اوباش (به انسانيت نرسيده گان) دست به حکومت و قدرت؛ ميتوانند 46 بار بشريت و حيات را همراه با کره زمين؛ محو و خاکستر نمايند؛ دکتورين گوهر اصيل آدمي؛
    پيام نجات بشريت از بدفرهنگي ها
    را ميدهد که البته به دلايل و اسباب غالباً ناگزير سابقاً گرفتار آنها گرديده بوده است ولي ديگر بايد هرچه زود تر خويشتن را از آنها رهايي ببخشايد.

    طرد بد فرهنگي ها از جامعه و جهان بشري است که ميتواند معادله کامل شدن اولادهِ بشر و انسان شدن را از ميني موم 2 در صد به ماکزيموم 90 ـ 95 درصد برساند.
    ولي هرگز و ابداً اين به معناي تحميل کدام "انقلاب فرهنگي" استالنينستي و مائوئيستي و همانند ها نيست. براي اين امر اجماع جهاني نظير اجماع در مورد ايجاد سازمان ملل متحد؛ در مورد اعلاميه جهاني حقوق بشر، کنوانسيون حقوق کودک و ساير دستاورد هاي تمام بشري؛ هدف استراتيژيک است که طي آن جهانيان آگاهانه و داوطلبانه تصميم خواهند گرفت تا بقاياي رواني ـ فرهنگي ي دوران هاي توحش و بربريت و جهل و سم ناشي از سلطه هاي ظالمانه و جبارانه را رد و محکوم نمايند؛ لزوم شديداً حياتي و انساني ي تطهير تدريجي ولي هرچه زودتر جوامع بشري از اين گنديده گي ها و کثافات و زهريات را اعلام و در جهت تحقق آن خردمندانه ترين تدابير را اتخاذ نمايند.
    منجمله بائيستي قواعد و رهنمود ها و مقررات جهانشمول وضع و نهاد هاي مدد کننده و مراقب بر تحقق آنها به وجود آيد که نوزادان و کودکان بشري بلا استثنا تا 12 ساله گي (يا حد اقل 8 ساله گي) با ارزش هاي عام و جهانشمول فرهنگ بشري بزرگ شوند و هرگونه تحميلات خرده فرهنگي؛ جرمي معادل جنايت عليه بشريت تلقي و با آن توسط همه نيرو ها و امکانات جهانشمول خردمندانه و قاطعانه برخورد تنبيهي و باز دارنده صورت گيرد.
    البته شايد ضرور است تا حق تعليم و تدريس موارد خرده فرهنگي؛ پس از سپري شدن 12 يا 8 ساله گي کودک؛ نيز محفوظ و محترم قرار داده شود.
    تمرکز بر اين موارد کليدي؛ به هيچ وجه حاکي از فقدان توجه بر ميليونها و شايد مليارد ها کودک بشري نيست که تحت شرايط و نظامات کنوني ي جهان؛ اسير فقر و فاقه و فلاکت هاي چون گرفتاري به مواد مخدر و درويزه گي و گدايي و تن فروشي و...و..و...و ميباشند. شايد تنها دکتورين گوهر اصيل آدمي يعني شناخت اصالت و مقام و منزلت واقعي ي بشر و اصل مقدر آن براي انسان شدن 100 فيصدي و اقلاً 90 فيصدي است که ميتواند بر اينهمه فجايع و فلاکت ها نقطه پايان گذارد.


    +++++++++++
    رويکرد ها:
    1 ـ در چوکات تئوري و دکتورين گوهر اصيل آدمي با پشتوانه ادبيات هزار ساله کتبي و نيز عاميانه و فولکولوريک مان؛ واژهء انسان؛ عبارت از بشر کمال يافته و رو به کمال ميباشد؛ در حاليکه واژهء بشر؛ نام نوعي (بيولوژيک) يک موجود حيه است. بدين ترتيب هر انسان؛ بشر هم است ولي هر بشر؛ حتماً يک انسان نيست مگر اينکه به مرحله انسانيت عروج نموده باشد. درين ميان واژهء آدمي؛ با اينکه واژهِ اسطوره ايست؛ اما بار مفهومي ي آن؛ به انسان نزديک و حتي با آن منطبق ميباشد؛ از جمله در اين شعر عالمگير سعدي بزرگ:
    بني آدم ؛ اعضــاي يکــديگر اند که در آفرينش؛ ز يک گوهر اند
    چو عضوي به درد آورد روزگار ديگـر عضو ها را نمانـد ؛ قـرار
    تو کـز محنت ديگران بي غمي نشايــد که نامـت نهند : آدمـي

    2 ـ موردي خيلي سياه و نفرت انگيز چنين واقعيت را که از منبر هاي يکي از بزرگترين مساجد کابل ثبت شده؛ جناب محترم شفيع عيار طي برنامه مستقلي به نقد و تحليل چندين جانبه گرفته است که شما را به ديدن و شنيدن آن فرا ميخوانم:


    *ـ گاهي احساسات و آرزو ها سخت بر آدمي غالب ميشود. چنين موردي پيرامون همين پرسش ها بر من حادث شد؛ مصمم شدم آنها را طي نامه اي سرگشاده به اسم و آدرس تعدادي از عزيزان که نزد من قدر و منزلت لازم را دارند؛ تقديم داشته يکي دو هفته وقت بگذارم تا ايشان؛ اگر خواستند؛ نظر و انديشه و پاسخ خويش را بروز فرمايند؛ ولي بعد تر به دلايلي منصرف شدم. مگر تذکر موضوع را اينجا به خاطري لازم ديدم که سابقه ذهني اي باشد براي آنکه احتمالاً موارد ديگري؛ خيلي سودمندتر خواهد بود تا چنان به اشتراک گذاشته شود.

      اكنون الخميس 19 يوليو 2018 - 1:56 ميباشد