به حکم قرآن؛ نادان؛ مسلمان نيست!

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 7037
    Registration date : 2007-06-20

    به حکم قرآن؛ نادان؛ مسلمان نيست!

    پست  admin في الأحد 17 مارس 2013 - 2:55



    به حکم قرآن؛ نادان؛ مسلمان نيست!
    به حيث پيشکش:
    تقديم اثر بسيار بکر، غني، جذاب و چندين بعدي ي «نگاهي به روانکاوي زن ستيزي به بهانه روز جهاني زن» تتبع، تأليف و نگارش محترم نادر نور زايي (روانشناس باليني) که به نظرم انحصاراً ويب سايت گفتمان نشر نموده است؛ شايد بتواند غيابت يا غفلت اينجانب در تجليل و تذکار و قبض و بسط از روز 8 مارچ ـ روز همبسته گي مبارزاتي جهاني ي زنان براي احقاق حقوق انساني و احياي مقام شايان اجتماعي و فرهنگي شان را؛ به نيکويي جبران نمايد.
    من به بسيار احترام؛ مراجعه 100 در صدي به اين نگارش و تأليف ارجمند را به همه مردان و زنان و جواندختران و جوانپسران و کليه نوجوانان کشور مشمول هردو جنس و حتي براي ملاها و متنفذان و کلان شوندگان قومي، قبيلوي، سياسي و اداري، قضايي و قانونگذاري، تعليمي و تربيتي؛ و پيران و ميران و مرشدان و مقلدان شان صميمانه توصيه ميدارم و اطمينان ميدهم که همه هم؛ چيز هاي فراوان از آن حصول خواهند کرد و خيلي هم به لحاظ رواني و رفتاري اثرات مثبتي خواهند پذيرفت!
    به خصوص در آيهء متبرکهء اخير؛ قطعاً مبرهن است که نادان و بي تعقل ؛ـ چنانکه بايد ـ مؤمن و مسلمان نيست و مؤمن و مسلمان بوده نمي تواند. ايمان با تعقل پيوند ناگسستني دارد و وقتي معتبر و مبارک است که عاقلانه و خردمندانه بوده با تحقيق و مطالعه و کنجکاوي و اطمينان يافتن از صحت و سقم توأم باشد؛ چرا که ايمان کورکورانه و چسپيدن بيچون و چرا به ميراث گذشته گانِ معذور و مجبور و يا
    http://www.goftaman.com/daten/fa/articles/part33/nader-norzai-02-03-2013.pdf
    به مناسبت جشن باستاني شکوهمند نوروزـ اين ارثيه گرانبها و شگرف نياکان نيک انديش و نيک کردار و زيبايي دوست و بهين آرمان ـ و گراميداشت قدوم سال نوين ـ سال بسيار بسيار مبارکِ گسترش يافتن مقاومت ناپذير رونسانس خورشيد آساي مان؛ هم تحفه هاي سخت ارجمند و بيش بها براي عزيزان دارم که از دستاورد هاي دورانساز رستاخيز نو انديشي و نوزايي در انديشه و فرهنگ و جان و خرد؛ گلچين شده است و در جريان عرايض؛ نثار عزيزان خواهم کرد.

    و اما بعد:
    با خوانش و ملاحظهء خبر و تصوير زيرين (در تارنماي پندار) که به دنبال سريال بربرمنشانه حملات انتحاري مکررِ داراي سنگين ترين تلفات (چندين صد نفر زن و کودک و جوان و پير) عليه شيعه ها و هزاره هاي معصوم و مظلوم مقيم و مهاجر در بلوچستان پاکستان؛ مي آمد؛ باري اين بنيادي ترين سوال در ذهنم نيش زد که:
    ـ آيا «مسلمانان» همين ها اند؟
    با تداعي روند هاي تاريخ پُرخون و آتش و قتل و قتال و چور و چپاول و تجاوزات و برده سازي ها و برده فروشي ها و تخريب ها و انهدام هاي دورانهاي اموي و عباسي تا عصر جهاديان و طالبان و القاعده اي هاي همرکاب قواي نظامي پاکستاني و دجالان آي ايس آي؛ منفعلانه و شرمگينانه به خود پاسخ دادم:
    ـ آري؛ آري! «مسلمانان» يعني همين ها!
    ـ و حتي فقط همين ها يعني «مسلمانان»!
    با ياد آوري کارنامه هاي سرسام آور مشابه که به نام حضرت محمد پيامبر اسلام در «سيرت الرسول الله»(1) ها و «تاريخ» هاي متعدد «اسلامي» ... با آب و تاب و لعابِ جادو نگاشته و آرايش کرده اند؛ بازهم پاسخ همين آمد که:
    ـ آري؛ آري! تبعيت کننده گان قول و فعل پبامبر يعني همين ها!
    ـ و حتي فقط همين ها يعني سمبول و نماد قول و فعل پيامبر و پيشوايان اسلام از ابوصفيان تا معاويه و يزيد ... و تا بن لادن و حضرات کرام ...!

    عزيزان گرانقدر!
    مايلم بدانم اگر جناب هرکدام شما جاي من بوديد و باشيد (که استيد!)؛ به اين پرسش سوزنده هول انگيز؛ چه جوابي ميداديد و چه جوابي ميتوانستيد بدهيد.
    پاسخ هاي متفاوت تان را منجمله به ايميل من(2)؛ لطف نمائيد تا سپس به اطلاع عموم برسانيم و مورد بحث و فحص سازنده و کار ساز قرار دهيم. البته مشروط به اينکه با در نظر داشت همه مستنداتي باشد که من به لحاظ آنها؛ خدمت عرض کردم. احساسات و هيجانات شخصي و متعصبانه و بي دليل و سند و مدرک؛ با اينکه سزاوار احترام و اعتنا نيز خواهد بود؛ اما متأسفانه به جايي نميرسد و گره اي از مسئاله؛ باز نمي کند.
    طور نمونه؛ همين لحظه قِسم تصادفي؛ گويي چنانکه قرعه کشي شده باشد؛ به دو تا موردِ برگرفته از اين منابع در ياد داشت هاي خويش؛ برخوردم و آنها را اقتباس کردم تا به شرف ملاحظه شما عرضه دارم. البته هر کتاب و سياهه منثور و منظوم از اين دورانها را صرف نظر از اينکه به کدام فرقه و شعبه تعلق دارد؛ بگشائيد؛ نمونه هاي مماثل و حتي شومتر و شنيع تر بيش و کمي در آنها مي يابيد:
    1 ـ کتاب پيکار صفين ـ در شناخت وضعيت اعراب و روحيات حضرت علي؛ تأليف نصر بن مضارب سال 212 هجري:
    (در پيکار صفين چون نبرد در گرفت) عمار (ياسر 90 ساله از ارادتمندان حضرت علي) به پيکار بيرون شد و صفوف سواران با يکديگر نظام گرفتند و کسان به پيشروي پرداختند. و عمار زرهء سفيد پوشيده بود و ميگفت:
    ـ به بهشت خوش در آئيد ....
    پس مردم پيکاري سخت کردند و کار بدانجا رسيد که هر رزمنده دست يا پاي مردي را به بند چادر خود بسته بود. اشهد در اين باره گفت: پناگاه و سراپردهء فلسطينيان را ديدم اما سراپرده و چادري نمانده بود مگر اينکه دست يا پاي مردي را به ريسماني در آن بسته بودند.
    ابو سماک عصبي مشکي آب و تيغهء آهنين برداشته بود و چون مجروحي را ميديد که هنوز رمقي داشت؛ نزدش مي نشست و مي پرسيد: امير مؤمنان کيست؟
    اگر مجروح ميگفت: علي. خونش را مي شست و آب بر وئ مي نوشاند. و اگر (مجروح) خاموش مي ماند بدان تيغ سر او را مي بُريد يا آنقدر او را ميزد تا مي مُرد و آب برايش نمي داد. از آنروز وئ را "آبرسان" ناميده بودند.

    2 ـ نهج البلاغه چاپ ايران . ترجمه دکتور جعفر سعيدي:
    ترجمهء زيرمتن عربي ـ
    «ما در ميان کارزار با رسول خدا بوديم. پدران، پسران، برادران و عموهاي خود را مي کشتيم و در خون مي آلوديم و اين خويشاوند کشي ما را ناخوش نمي نمود بلکه بر ايمان مان مي افزود که در راه راست پا بر جا بوديم و در سختي ها شکيبا و در جهاد با دشمن کوشا. گاه تني از ما و تني از سپاه دشمن به يکديگر مي جستند و چون دو گاو نر سر و تن هم را مي خستند. هريک ميخواست جام مرگ را به ديگري بپيمايد و از شربت مرگش سيراب کند.
    گاه نصرت از ما بود و گاه دشمن گوي پيروزي ربوده بود. چون خداوند ما را آزمود و صدق ما را مشاهدت فرمود؛ دشمن ما را خوار ساخت.»

    **********
    و اما خوشبختانه از اسلام و محمد پيامبر آن به غير از آنهمه افسانه و جادو و جمبل عجيب و غريب و بي بهره از منطق و مقتضيات قوانين عيني و محکم و انکارناپذير طبيعي و اجتماعي و فطري؛ يک سند و بنيان ديگر هم بر جامانده است که قطعاً برضد دروغ ها و جعليات و تزوير هاي پيغمبر کشان و سوزانندگان عقل توده هاي اُمت در طي سرگذشت بيحد غم انگيز اسلام و اسلام نمايي است؟
    آيا نميخواهيد بدانيد اين سند و بنيان چيست و در کجاست و تاکنون در کجا بوده است و چرا نتوانسته است از در افتادن ديانت و معاشره اسلامي به بيراهه ها و کجراهه هاي ننگين و سنگين فوق الذکر جلوگيري و باز دارندگي محسوسي انجام دهد....؟؟؟
    اين سند اصلي و اساسي و حتي يگانه و شريک ناپذير اسلامي؛ همانا قرآن ـ آخرين کتاب مقدس اديان ابراهيمي است که دشمنان جان پيامبر و غاصبان مسند هاي ديني و سياسي ي او؛ نه چندان با تدريج و تأني؛ توانسته اند؛ آنرا به يک «تابوت عهد»(3)، به يک دفتر تعويزات و به چيزي براي مرده خاک کردن و غيره و غيره و غيره مبدل ساخته، در عوض آن ملغمه اي موسوم به «حديث» را اختراع و اساس "شريعت" و "معارف" نامنهاد اسلامي قرار دهند!
    امر تصفيه و تسويه حساب ميان قرآن و حديث؛ مضمون محوري و مرکزي رستاخيز رونسانسي و نو انديشي و روشنگري شگوفان و شگوفان شونده ماست. مُردابي تقريباً بيکرانه اي از مغلطه و سفسطه طي 1400 سال درين راستا فراهم آمده و نسل پي نسل نهادينه و رواني شده که فرزندان «عالم» و «عامي» "جهان اسلام؛ از فرداي تولد در آن غرق شده ميروند.
    اين درست است که اعمال فوق جنايتکارانه يعني وحشيانه و بربرمنشانه ايکه امروزه توسط اکستريميست ها و افراطيون رنگارنگ مذهبي در افغانستان و پاکستان و سوريه و کشور هاي معين افريقايي و ساير بلاد اسلامي و فراتر از آنها صادر ميشود و به وقوع مي پيوندد؛ اساساً ريشه در بيرون از مذهب و ديانت داشته از طريق سازمانهاي جهنمي جاسوسي آي ايس آي ، ايم آي سکس ، موساد ، سي آي اي وغيره تحريک و تمويل و تعميل و تشجيع و تحسين و تجليل و تقديس ... ميگردد؛ معهذا قطعاً مسلم است که آماده گي هاي رواني و عقلاني و سلسله گرفتاري هاي ديگر توده هاي مسلمان که محصول شريعت و معارف حديثي و نظام تعليم و تربيت خانواده گي و اجتماعي و حوزه ي و "جهان اسلامي" است؛ اينهمه را براي نيرو هاي شر و شيطنت ممکن و ميسر ـ و يا دقيقتر: تسهيل ـ ميگرداند.
    يکي از عمده ترين و تعيين کننده ترين موارد؛ که در معارف مُردابي اسلام ابوصفياني و اموي و اخواني و سلفي و طالبي اعم از منظوم و منثور و اعم از عتيقه و جديد تخطئه و تعطيل و حتي تقبيح و تحريم ميگردد؛ عقل ـ و به تبع آن علم و جستجو و تحقيق و کشف تا ساينس و تکنولوژي و کليه دستاورد هاي حقيقتاً معجزه آساي آنها ـ است!
    بحث تفصيلي در مورد؛ اينجا امکان ندارد.
    ولي سخت شگفت انگيز است که کاملاً بر عکس؛ قرآن مقدس؛ نه تنها از عقل و خرد؛ عاليترين تجليل و تحسين را به عمل مي آورد بلکه به صورت بسيار مصرانه و مؤکد و مکرر بر راه اندازي عقل و به کارگيري از قواي عقلاني و توليد علم و آموزش علم هدايت مينمايد.
    و باز شگفت انگيز تر اين است که هدايات قرآني؛ داير بر استفاده و استقاضه از عقل و علم بر حدود "شد شد نشدنشد" باقي نمانده با شديد ترين الفاظ و کلمات و اخطار ها بر عليه آناني دنبال ميشود که از عقل و قواي فکري و انديشوي خود بهره برداري نميکنند و اين استعداد منحصر به فرد بشري را عاطل و باطل بر جا ميگذارند.
    اين کمترين؛ موارد فوق الذکر را در کتاب "معناي قرآن" با ايجاز و اختصار مورد توجه قرار داده و برجسته ساخته ام و به مدد پروردگاري در ويرايش بعد اين گستره را بيشتر؛ باز و روشن و مستدل و مستند خواهم ساخت.

    http://ariaye.com/ketab/eftekhar/eftekhar4.pdf
    ولي اينجا ميخواهم منحيث نتيجه گيري از همه آنچه در قرآن يافته ام؛ احتراماً به عرض عموم برسانم که هوشدارها و اخطار هاي قرآني در باره عقل ستيز ها و عقل گريز ها و عقل بر اندازها به حديست که آنان را نه تنها از دايره اسلام منحيث دين قرآني ـ نه دين حديثي! ـ بلکه از دايرهء انسان هم بيرون ميکند و منجمله به حکم قرآن؛ نادان مسلمان نيست و هيچ بهانه اي هم درين حکم؛ تعديلي و تخفيفي داده نمي تواند!
    اينک توجه عزيزان را به مختصري از فصل سوم کتاب "معناي قرآن" با فرنام "قرآن مجيد ـ ذهن مخاطبان و عين هستي و جهان" جلب ميدارم:

    " .....................................
    إنَّ شَرَّ الدَّوَابَّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ ﴿22 ـ الانفال)
    قطعا بدترين جنبندگان نزد الله كران و لالانى‏اند كه نمى‏انديشند (22 ـ انفال)
    *
    وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ ﴿100ـ يونس﴾
    و هيچ نفس (موجود حيه) را نرسد كه جز به اذن الله ايمان بياورد و [الله] بركسانى كه تعقل نمي کنند؛ پليدي را نصيب مي سازد.(100 ـ يونس)
    به خصوص در آيهء متبرکهء اخير؛ قطعاً مبرهن است که نادان و بي تعقل ؛ـ چنانکه بايد ـ مؤمن و مسلمان نيست و مؤمن و مسلمان بوده نمي تواند. ايمان با تعقل پيوند ناگسستني دارد و وقتي معتبر و مبارک است که عاقلانه و خردمندانه بوده با تحقيق و مطالعه و کنجکاوي و اطمينان يافتن از صحت و سقم توأم باشد؛ چرا که ايمان کورکورانه و چسپيدن بيچون و چرا به ميراث گذشته گانِ معذور و مجبور و يا تحميلات و تَحَکُماتِ حکام جبار و ارباب زور و زر و چپاول و غارت و ظلم و بيداد (منجمله مزدوران جنگي و جواسيس آي ايس آي پاکستان و غلامان انگريز و مماثل ها)
    ؛احترام و قدر شناسي نسبت به مؤمن بها يعني نسبت به الله و قرآن و پيغمبر نبوده بلکه اهانت و دشنام بر آن هم است.
    آري! نادان؛ مسلمان نيست!
    حتي در منطق طفلانه هم؛

    چرا؟ به چه دليل؟
    به چه علت؟
    به اين دليل روشنتر از آفتاب که اسلام دينِ کتاب است!
    به اين علت روشنتر از آفتاب که مسلماني کتاب دارد !
    آنکه سواد نوشت و خوان و کتابت ندارد؛ کتاب خوانده نمي تواند؛ مانند 2 ضرب 0 = 0 مي شود و يا مانند هر عددي که ضرب 0 گردد = 0 مي گردد؛ او نيز مساوي به 0 است؛ مساوي به هيچ است. يعني مسلمان نيست؛ مسلمان بوده نمي تواند!
    دليل ديگر :
    اگر نادان مسلمان است؛ پس کتاب و قرآن بيهوده است؛ اضافي است!
    پس چرا سخن از کتاب و قرآن است؟ چرا سخن از «اِقراء ـ خواندن » است ؛ چرا سخن از فرضيت خوانش و دانش براي زن و مرد است؟
    علت ديگر :
    اگر بي کتاب و قرآن ميتوان مسلمان بود؛ پس همه دوپايان و حتي همه چارپايان و بسيار پايان مسلمان اند. وقتي شرط کتاب خواني و دانش قرآن در ميان نيست؛ به کدام علت کسي يا چيزي را ميتوان گفت که اسلام نيست و مسلمان نيست؟
    علت العلل :
    وقتي مسلماني به دانش و خوانش کتاب؛ به دانش و خوانش قرآن مشروط و مربوط نيست؛ پس خداوند؛ چرا کتاب؛ چرا پيغمبر و چرا قرآن فرستاده است ؟؟؟
    شايد کافي است که يک چند نفر ديگر کتاب اسلام و قرآن اسلام بخوانند و به ما بگويند که چنين و چنان است!
    درين صورت ما که کور و بيسواد و نادان ايم؛ از کجا و از چه بدانيم که اين نفر ها راست ميگويند؛ اين نفر ها درست فهميده اند؛ اين نفر ها نيت خرکردن ما را و نيت سوار شدن ما و نيت فروختن ما به حيث عسکر اجير و به حيث کنيز به شياطين و قدرت هاي شيطاني را ندارند؟ و اصلاً اين نفر ها خود شيطان رجيم و دشمن قسم خوردهء اسلام و مسلمانان نيستند. محکِ سنجش و تشخيص چيست؟
    نتيجه: نادان و بيسواد و بي کتاب و بي قابليت کتاب خواندن و کتاب دانستن و کتاب را حل و حلاجي کردن؛ مسلمان نيست، مسلمان نبوده است و نمي توانسته است مسلمان باشد!
    اُم الفساد مسألهء مسلماني (و آئين هاي ديگر) اين است و اين خواهد بود!
    قاري:
    شخص کُور و معذور است !
    حافظ:
    محافظ و نگهدارنده و پهره دار است و لزوماً نميداند که چه جنس و گوهر و ثروتي را نگهداري ميکند؛ فقط از دستي ميگيرد و به دستي تحويل ميدهد.
    بنابر اين قاري ي قرآن بودن و حافظِ قرآن بودن؛ مرتبهء داناي ي قرآن بودن را ندارد.
    مولاناي بلخ ؛ صاحب مثنوي معنوي ميگويد:
    ما ز قرآن را مغز را بر دا شتيم پوست را بهر خَران بگذا شتيم
    پس داناي قرآن باشيم و مغز قرآن را از خود کنيم و پوست را بهر خسان و ناکسان و متعصبان و متحجران و دين فروشان و قرآن فروشان بگذاريم!
    اما ؛ داناي قرآن بودن يعني چي؟
    يعني اينکه ما آيات قرآن را با معنايش بدانيم و از اين لحاظ بايد قرآن را در زبان مادري و ملي ي خود بخوانيم و بدانيم . خداوند فقط معنا و مقصد را وحئ کرده است و نه زبان و کلام و موسيقيي عربي يا غير عربي را.
    نادان قرآن؛ کافر بالله است و لو قاري و حافظ قرآن هم باشد. چونکه نمي داند الله چيست و چه گفته و چه هدايت ارسال داشته است. حتي نادانِ قرآن؛ انسان نيست؛ (( حيوان کالانعام )) است ولو که قاري و حافظ قرآن هم باشد. چون او نمي داند که قرآن چيست و از شعر و نثر و ديگر گفتار هاي عربي چه فرقي دارد؟
    قاري و حافظ قرآن هيچ فرقي از يک طوطي يا يک تايپ ريکاردر؛ يا از يک سي دي و يک کامپيوتر ندارد.
    فقط داناي قرآن باش؛ آنگاه همه چيز هستي. نادان نه دين دارد نه الله و نه ايمان؛ چون نادان است و نمي داند که چه؛ چه هست و چه نيست؟!
    نادان؛ حتي نميداند که ناداني چيست و دانايي چيست؟!
    نادان زنده گي کردن و نادان مُردن فقط تقدير حيواني کالانعام است. اگر ميخواهي حيوان کالانعام نباشي و چون حيوان کالانعام زنده گي نکني و بار نبري و خار نخوري و آخر هم چون حيوان کالانعام نميري؛ قرآن و دينت را به زبان مادري و ملي ي خود بخوان و بدان!
    معنا را درياب! هر حرف و جمله و کلمهء عربي؛ نه قرآن است و نه کلام الله!
    به نام قرآن و دين و الله (و خدا) افسار و زنجير و زولانه برايت ساخته اند؛ و تو را به جاهايي مي کشانند که اکنون نه عقل خودت کار مي کند و نه عقل آبا و اجدادت در گذشته کار کرده است!
    قرآن و دين و عقيده و وجدانت را نگهدار؛ اما در مغز و معناي آن؛ نه در پوست و کاه و خاشاک آن!
    اگر بازهم نمي داني و نمي تواني بداني؛ لطفاً مسلماني را ادعا نکن؛ چه خاصه که در مورد چون و چراي مسلماني ي ديگران دعوي به راه اندازي و تيغ و تير و بمب و باروت به کارگيري و انفجار و انتحار و دهشت و وحشت بر پا گرداني!؟

    ***
    باري ؛ در قرآن عظيم الشأن ديديم :

    وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ ﴿100ـ يونس﴾
    و هيچ نفس را نرسد كه جز به اذن الله ايمان بياورد و [الله] بركسانى كه تعقل نمي کنند؛ پليدي را نصيب مي سازد . (100 ـ يونس)
    درينجا چنانکه در مورد مسايل جبر و اختيار گفته آمديم؛ احتمال تعبير نادرست کلمات « به اذن الله» وجود دارد و اغلب شکل انديشان ديروزي و امروزي؛ آنرا در ضديت مطلق با «تعقل» و «اختيار» آدمي مي بينند. فقط عقل ماهيت ياب و تماميت انديش؛ است که درينجا نه تنها تضاد منطقي نمي يابد؛ بلکه حکمت منطقي هم پيدا ميکند .
    روشن است که الله تعالي بر چارپايان و پرنده گان و خزنده گانِ و آبزيان و ذو معيشتينِ به عقل نارسيده؛ دعوت ايمان نداده است. ذات الله جل جلاله تنها و تنها براي بشر و انسان و آدمي است که کتب مقدس فرستاده و پيامبران هدايتگر ارسال داشته است.
    بشر و آدمي و انسان فقط با هيکل و قواره نيست که اين هويت و شرافت را دارند؛ خيلي از انواع بوزينه ها کمابيش بر دوپا راه ميروند و در ساليان اخير بوزينه اي هم پيدا شد که کاملاً راست قامت بود و بردو پاي راه ميرفت که دانشمندان اورا «اوليور» نام نهادند ولي در پيشرفته ترين تحقيقات بر کروموزوم هاي آن؛ اثري از ژن هاي ويژه بشر نيافتند و لهذا حتي اين توهم نيز رد شد که ممکن است «اوليور» موجودي دو رگه يعني از يک جانب داراي ژن بشر باشد.
    آري ! بشر و آدمي و انسان فقط با هيکل و قواره نيست که اين هويت و شرافت را دارند بلکه دقيقاً با تعقل و خرد و مغز و دماغِ بخصوص از اين موهبت بر خورداراند. بنابر اين «اذن الله» در مورد بشر محقق شده ميباشد ولي دريافت اين «اذن» به ابزار «عقل» بسته گي دارد که آنهم در دماغ و سيستم عصبي بشر نهاده شده است. (مگر اينکه دماغ و سيستم عصبي نارس بوده و يا به آفاتي دچار آمده باشد!)
    وقتي موجود دوپا (بشر) ؛ عقل و دماغ يعني تنها امتياز و اسباب تحقق اختيار خويش را به نام و به بهانهء ايمان تعطيل کرده و برباد داده است؛ به هيچ چيزي جز رِجس و بد ترين پليدي سزاوار نيست!
    اگر اين مورد را چنانکه الزام آور است به سطح عاميانه وضاحت بخشيم ناگزير از گذاشتن «ايمان» به جاي «رزق» هستيم .
    قريباً سراپاي قرآن مجيد مشحون از اين آيات و ارشادات ميباشد که «رزق» چيزي مقرر و مقدر از جانب ذات الهي است و من باب مثال کسي قادر نيست آنچه را مقدر و مقرر نمي باشد؛ تصاحب يا تملک نمايد.
    اينجا عقل شکلي و ظاهر بين؛ به اين توهم مي افتد که چون «رزق» معين و مقرر است؛ تحت هر شرايطي ميرسد و لذا در گوشه اي بنشين و چشم بر آسمان بدوز؛ آنچه تقدير است آمدني است!!
    ولي عقل ماهيت ياب و جهانبين؛ گرفتار چنين بلاهت نميشود. اين عقل بلافاصله در مي يابد که رزق مقدر و مقرر به ويژه در بشر مرهون اسباب رزق آور است که رب العالمين آنها را تمام و کمال در ذات بشر تعبيه کرده يا در محيط زيستي او قرار داده است. لهذا عقل ماهيت ياب؛ به ساده گي در مي يابد که اذن الله و تقدير الهي و ـ به طور يک کل ـ مشيت اعلا در بشر؛ از برههء معين تکاملِ آفرينش؛ محقق شده است و بخش مربوط مانده به بشر؛ فقط به کار اندازي و ممارست و تقويت اينهمه استعداد ها و توانايي هاي شگرف و معجزه آسا ميباشد.
    لهذا بشري که «بشريت» خود را درنمي يابد، قدر نمي شناسد و به بلاهت و سفاهت تن مي سپارد؛ حتي نجس تر از هر حيوان طبيعتاً؟ نجس و پليدي است!
    توجه داشته باشيم که اين ها احکام و احتجاجات فلسفي نه ؛ بلکه معني و ماهيت دين و قبل از همه دين مقدس اسلام ميباشد!"
    (ختم نقل از کتاب " معناي قرآن" با مختصر ويرايش)
    *****
    علتِ عقلي، منطقي و علمي ي ديگر اينکه نادان ـ به مفهوم دقيق و اکيد کلمه ـ مسلمان نيست و نميتواند مسلمان باشد؛ اين است که اسلام مثلاً مثل هندوئيزم؛ يک باور آنيمستي و عنصر پرستي ... يا يک عقيده ميراثي ي عبادي و سنتي نيست.
    اسلام يک دين سياسي ـ عبادي است، تاريخ 1400 ساله خلافت ها و حکومت هاي ضد و مضاد دارد؛ تاريخ جهانگشايي ها و فتوحات و برده سازي ها و برده فروشي ها دارد، اعصار عروج و نزول تمدني دارد؛ جريان هاي تشعب و تفرق بيشمار دارد که تا سرحد خونين ترين و فلاکتبارترين نزاع ها و تصادمات و همديگرکشي ها به پيش رفته اند.
    سند اساسي اسلام همانا کتاب مقدسي موسوم به قرآن ميباشد که صرف نظر از ملاحظات تاريخي به نظر ميرسد؛ حد اقل در لفظ ؛ همه شعبات و فرقه هاي اسلامي ي تشنه به خون و مال و جان هم در عالم اسلام؛ در مورد اين کتاب مقدس؛ اذعان و اعتراف داشته اند و اذعان و اعتراف دارند ولي آيا همه خوب و بد تاريخ اسلام ؛ همه خوب و بد هر يک از شعب و فرق اسلامي و حکومات و احزاب و تجمعات و شخصيت هاي «اسلامي» از قرآن ناشي شده است، ميتواند و ميتوانسته از قرآن ناشي شده باشد؟؟
    ثابت است که داعي اسلام حضرت محمد عربي قريشي، مسموم از دنيا رفت؟ آيا به راستي اين مسموميت ناشي از همان زهري بود که سالها قبل در غزوه خيبر گويا کدام زن يهودي مخلوط در گوشت بريان گوسفند به آن حضرت داده بوده که آنرا هم نبلعيد؟(4)
    پس اگر اين افسانه باطل است؛ مسموميت پيامبر جديد بوده و بالنتيجه بائيستي تشبث فاعلان آن؛ سوء قصد سياسي و کودتاي قدرت بوده باشد نه ذره اي کمتر. در صورت وقوع اين فرضيه؛ آيا به راستي ميتوان همه آنچه را که از فرداي مرگ پيامبر به جريان افتاده و تا اکنون جاري ميباشد؛ تمام و کمال و مو به مو خط مشي محمد و رهنمود محمد پنداشت و باور کرد؟
    تمامي اين پرسش ها را؛ دريافت حقيقتِ چيزي به نام "حديث" پاسخ ميدهد که در آخرين تحليل؛ قرآن را به "طاق نسيان" گذاشته و اساس همه آنچه که پس از مرگ حضرت محمد تنيده و رشته شده؛ قرار گرفته است. متآسفانه هيچ فرقه از فرق اسلامي؛ نسبت به ديگري وفادارتر به قرآن نمانده و مصلحت نزاع و خصومت و مبارز ه با حريفان و دشمنان را پناه گرفتن در شهر بي در و دروازه حديث سازي و حديث فروشي يافته اند که تفصيل آن چندين "مثنوي هفتاد من کاغذ" ضرورت دارد!
    يکي از اهم موارد ؛ "حديث معراج" است که به نظر نميرسد کدام فرقه يا شخصيت و عالم و علامه! اسلامي؛ گاهي در مورد آن کوچکترين تأمل و باز انديشي را در مخيله گذشتانده باشد.
    مژده بهاري و تحفه نوروزي اينجانب براي عزيزان؛ يک کارنامه شگرف، سخت مدبرانه، مؤفقانه و غبطه بر انگيز جناب شفيع عيار است که به تازه گي بر روي امواج جهانتاز ستلايت و انترنيت آمده و در يوتيوب و ويبسايت مخصوص شان(5) قابل دسترس همه گان ميباشد. لينک آن در سايت يوتيوب اين است:
    ولي به نظر من اين تحفه؛ خيلي شيرين تر و زيبا تر و مبارک تر ميشود؛ اگر عزيزان حتي پيشتر از گشودن آن؛ ويديوي برنامه همچنان تازه جناب شفيع عيار را در مورد فرمايشات استاد شرعيات و مُلائييات دانشگاه (پوهنتون) کابل والاشان ظاهر دايي تماشا کنند و بشنوند:
    درست است که گذشته گان ما فرموده بودند: تا مرد سخن نگفته باشد //// عيب و هنرش ؛ نهفته باشد ؛ ولي سخن گفتن بدينگونه که کسي تمامي حرف و حديث و داو و دشنام و تهمت و افترا و نيش و زهر مخالف و حريف و خصم خود را با خونسردي و مقدمتاً و تمام و کمال به خواننده و شنونده و بيننده تقديم داشته و بعد ذره ذره آنرا با نيروي عقلانيت و منطق و دانش و دها؛ تجزيه و تحليل؛ و همراه با خواننده و شنونده و بيننده؛ يکجا و بالاتفاق رد و خاک و دود نمايد؛ حقيقتاً چيز هايي برتر از"هنر" مورد نظر گذشته گان گرامي ما را مي طلبد.
    بيائيد؛ در حضيض غربت و ناداري و فقر و تحقير و تذليل که برما تحميل گرديده است؛ به داشته ها و توانايي هاي روبه رشد و اميد آفرين و به پرواز آورندهء خود مباهات و افتخار نمائيم و تلاش ورزيم گل هايمان که بر سطح مُرداب ها روئيده و بر پليدي و عفونت مُرداب ها؛ خنديده اند؛ بيشتر و گسترده تر قامت بر افرازند و شگوفان گردند!



    ++++++++++++++++++

    رويکرد ها :

    1 ـ چندين کتاب به نام سيرت رسول الله يا سيرت النبي وجود دارد؛ ولي کتاب مقدم تر و مرجح تر که عمده ترين مإخذ تمامي آثار بعدي به اصطلاح تاريخ اسلامي است؛ کتاب سيرت رسوال الله؛ گردآوري محمد بن اسحق متوفي در 151ـ 151 هجري است. محمد بن اسحاق اخبار و رواياتي را که گرد آورده بوده به شاگردانش املا ميکرده است و طي دو سه نسل تا ابن هشام به صورت نقل و املا ميان استادان و شاگردان دست به دست ميشده تا آنکه ابن هشام متوفي در 218 هجري؛ آ ن کتاب را پس از استماع از استاد خود (البکايي که خود از شاگردان ابن اسحق بوده است)، با ويراستاري هايي؛ تدوين مينمايد که به چاپ ميرسد. اين کتاب را در قرن هفتم هجري يکي از علماي ابرقوه از عربي به فارسي برگردانيده است. متن همين کتاب در دو جلد طور آنلاين از انترنيت قابل دانلود ميباشد:
    http://tarikheslam.com/downloadbook/category/108-dc-sirate-rasolol-allah.html
    عزيزاني که در امر دانلود مشکل داشته باشند، امر بفرمايند؛ من توسط ايميل خدمت شان خواهم فرستاد.
    2 ـ alemeftkhar@gmail.com

    3 ـ "تابوت عهد" يا صندوق عهد عبارت قفسه اي بود که قبايل قديم يهودي، تورات يا ده فرمان موسي را در آن قرار داده و با تيمن و تبرک و حرمت بسيار پيشاپيشِ سفرهاي شباني و تجارتي با خود حمل ميکردند.
    4 ـ به اين پرسش و پاسخ ها در زمينه عطف توجه بفرمائيد:
    آيا پيامبر اسلام به شهادت رسيد يا به مرگ طبيعي از دنيا رفت؟

    « يکي از آسيب هاي مسايل تاريخي آن است که برخي از رخدادها ابهام دارد و از شفافيت لازم برخورد دار نيست ؛ از اين رو قضاوت دربارة آن ها مشکل است. تاريخ زندگي پيامبر(ص) نيز از اين قاعده مستثنا نيست و بخشي از آن فاقد شفافيت مي باشد؛ از اين رو دانشمندان سني و شيعي در خصوص تاريخ ولادت ايشان اختلاف نظر دارند که دوازدهم ربيع الاول است و يا هفدهم آن.
    يکي از مسايل ديگر که ابهام دارد، آن است که آيا حضرت به مرگ طبيعي از دنيا رفت و يا شهيد شد؟
    در برخي از متون آمده است: «گروهي، زنِ يکي از اشراف يهود را به نام زينب فريب دادند که پيامبر را از طريق غذا مسموم سازد. نقشة وي از اين قرار بود که آن زن، کسي را خدمت يکي از ياران پيامبر فرستاد و از او پرسيد که پيامبر اسلام کدام عضو از گوسفند را بيشتر دوست مي دارد. او در پاسخ گفت: ذراع گوسفند مطبوع‌ترين عضو براي پيامبر است. زينب، گوسفندي را بريان کرد و آن را مسموم ساخت، و بيش از همه در ذراع آن سم داخل نمود و به عنوان هديه خدمت پيامبر فرستاد. پيامبر نخستين لقمه اي را که به دهان گذارد، احساس کرد مسموم است. فوراً آن را از دهان در آورد، ولي کسي که با ايشان غذا مي خورد، يعني «بشر بن براء معرور» که از روي غفلت چند لقمه خورده بود؛ پس از مدتي بر اثر سم در گذشت. پيامبر دستور داد زينب را احضار کردند و به او گفت: چرا چنين جفايي را بر من روا داشتي؟! وي در پاسخ گفت: تو اوضاع قبيلة ما را هم بر هم زدي، من با خود فکر کردم که اگر فرمانروا باشي، با خوردن اين سم از بين خواهي رفت، و اگر پيامبر خدا باشي، قطعاً از آن اطلاع يافته و از خوردن آن خودداري خواهي نمود.
    ابن اسحاق گزارش مي دهد: «رسول خدا در مرض وفات خود به «امّ بشر» خواهر «براء بن معرور» که براي عيادت وي آمده بود گفت: از همان خوراکي که با برادرت در «خيبر» خورده ام، اکنون رگ قلبم قطع مي شود. بدين جهت مسلمانان رسول خدا را علاوه بر افتخارات نبوّت داراي مقام شهادت هم مي دانستند.
    با توجه به مطالب مذکور بايد گفت:
    1ـ از برخي روايات و متون ديني استفاده مي شود که پيامبر(ص) در جنگ خيبر مسموم شده و اين مسموميت در بيماري پيامبر مؤثر بوده است. برخي گفته اند: معروف اين است که پيامبر در کسالت وفات خود مي فرمود: اين بيماري از آثار غذاي مسمومي است که آن زن يهودي خورانده است .
    شايد به خاطر همين روايات و متون تاريخي بوده که پيامبر(ص) را نيز داراي مقام شهادت مي دانستند، همان گونه که ابن هشام تصريح نموده است.
    در برخي روايات نيز اشاره شده که مسموميت پيامبر در رحلت او تأثير گذار بوده است، از اين رو حضرت در هنگام رحلت با اشاره به مسموميت خويش در خيبر مي فرمود: «نيست پيامبر و وصي مگر اين که شهيد شود».
    2ـ در خصوص اين که به پيامبر(ص) شهيد گفته نمي شود، شايد بدان جهت باشد که مسايل تاريخي ابهام دارد و يا سند برخي از روايات اشکال دارد. طبيعي است چيزهايي را مي توان به ساحت مقدّس پيامبر نسبت داد که شبهه و ابهام نداشته باشد. از سوي ديگر دقيقاً مشخص نيست که مسموميت، چقدر در رحلت پيامبر تأثير گذار بوده؛ زيرا مسموميت در سال هفتم هجري بوده، ولي رحلت پيامبر در سال 11 هجري اتفاق افتاده و اين فاصله زماني حکايت از آن دارد که مسموميت عامل اصلي رحلت پيامبر نبوده است. اگر مسموميت علت اصلي رحلت پيامبر(ص) بود، بايد پيامبر بعد از مسموميت از دنيا مي رفت، همان گونه که «بشر بن براء» که از گوشت همان گوسفند خورده بود، فوت کرد.
    3ـ در خصوص صحت و عدم صحت اقوال دربارة رحلت و يا شهادت پيامبر(ص) نمي توان قضاوت نمود،‌ زيرا داوري دربارة مسايل تاريخي مبهم، مشکل است. از متون تاريخي استفاده مي شود که پيامبر توسط زن يهوديه مسموم شده است. حال پيامبر(ص) در اثر مسموميت از دنيا رفت يا نه، مشخص نيست.»
    توجه و قضاوت کنيد که چرا از کنار همچو موضوع فوقِ اهم که سرنوشت معارف و سياست و کياست اسلامي را چپه وراسته ميکند؛ طفره رويي اينهمه ناشيانه صورت ميگيرد؟

    پاسخ ديگر :

    ماجراي مسموميت رسول خدا(ص)
    ماجراي مسموميت رسول خدا(ص): روايت شده است: «پس بيهوش شد و چون به هوش آمد زنها به او دارو خوراندند در حالي که او روزه دار بود».[1] در دو روايت بخاري و مسلم از عايشه آمده است: «ما به رسول خدا در هنگام بيماري اش دارو داديم پس شروع کرد به اشاره کردن به ما که به من دارو ندهيد. گفتيم: (مسئله اي نيست) هر بيماري از دارو متنفر است». در بعضي روايات اين چنين آمده: «(اهميتي ندهيد) کراهت مريض از داروست! بنا بر روايات اهل سنّت، پيامبر فرمود: «هرکس در خانه است در برابر چشم من بايد دارو بخورد بجز عمويم عباس که در کنار شما حضور نداشت».[2] بنابر اين روايت، سخن حضرت كه «همه اهل خانه در برابر چشم من از اين دارو بخورند» اشاره به اين دارد حضرت مي دانستند که آن دارو نبوده است بلکه سم بوده است. ابن جوزي مي گويد: «به او دارو خوراندند در حالي که بيهوش بود و چون به هوش آمد فرمود: چه کسي با من چنين کرد. اين کار زنهايي است که از آنجا آمده اند و با دست به سوي حبشه اشاره کرد».[3] در روايات صحيح آمده که عايشه و حفصه حبشي الاصل بودند. سم حبشه نيز معروف و مشهور بوده استعبدالصمد بن بشير از امام صادق(ع)روايت کرده كه فرمود: «مي دانيد پيامبر(ص) درگذشت يا کشته شد همان طور که خدا مي فرمايد: آيا اگر او درگذرد يا کشته شود به جاهليت باز مي گرديد؟ او قبل از مرگ مسموم شد. آن دو زن به او سم خوراندند.[4] و در روايت ديگر آمده است:«عايشه و حفصه به او سم خوراندند».[5] در روايت ديگر آمده است: «هر چهار نفر (ابوبکر و عمر و عايشه و حفصه) بر مسموم نمودن آن حضرت همدست شدند».[6] حزب نفاق(ابوبکر و عمر و دخترانشان و...) براي اين که نامشان به عنوان قاتلان رسول خدا(ص) ثبت نشود صحنه را غبار آلود کردند و گفتند: درست است که رسول خدا مسموم شده اما اين اثر سم خيبر در سال هفتم هجري بوده است که اينک او را از پاي درآورده است! البته اين ادعا قابل پذيرش نيست زيرا رسول خدا(ص) در سال يازدهم هجري از دنيا رفتند و حادثه خيبر در سال هفتم اتفاق افتاده است. از آن گذشته رسول خدا(ص) توسط جبرئيل از مسموميت طعام خيبر آگاه شده و از آن نخوردند. عايشه نيز از آن واقعه عبرت گرفت و خوردن سم را به اختيار خود پيامبر(ص) ننهاد بلکه در بيهوشي آن را به حضرت خورانيد.
    * در كتاب «عايشه بعد از پيامبر»، نوشته کورت فريشلر،‌ ترجمه ذبيح ا... منصوري (چاپ سوم سپهر، سال 1358) مطلب جالبي آمده است كه البته جزو استنادات ما نمي باشد اما خواندن آن به تبيين شخصيت عايشه كمك مي كند: «عايشه گفت من از اين جهت زوجه پيامبر اسلام شدم که بتوانم به آرزوي خود برسم. آرزوي من تحصيل قدرت و عظمت است... وي گفت وقتي حضرت موسي پيامبر قوم يهود از دنيا رفت پسري نداشت و به همين جهت بعد از مرگش رهبري بني اسرائيل به ديگران رسيد. عيسي پيامبر قوم نصارا هم داراي پسر نبود و بعد از اين که از اين جهان وداع کرد، ديگران رهبر دين او شدند. ولي محمد رسول الله که مردي است صحيح المزاج چون با من که دوشيزه هستم ازدواج کرده داراي پسر خواهد شد و آن پسر چون از صلب محمد و از بطن من است، داراي تمام صفات برجسته ما دو نفر خواهد گرديد. پسر ما درستي و راستي و تقوا و خداشناسي را از پدر به ارث خواهد برد و زيبايي و هوش و نيروي حافظه را از من(!!) و آن پسر بعد از محمد پيشواي مسلمين خواهد شد و من او را در کارها ارشاد خواهم نمود و به دست وي بر شرق و غرب جهان حکومت خواهم کرد(!)». عايشه هنگامي كه ديد حضرت فاطمه زهرا(ع) دختر رسول خدا(ص) پسر زاييد و بعد از آن داراي پسر ديگري شد بالطّبع دشمن خونين فاطمه(س) شد و چون عايشه نمي توانست بزايد فهميد كه نسل محمد(ص) بوسيله فاطمه(س) باقي خواهد ماند و نه بوسيله او. عايشه از شدت دشمني در طول عمرش يک بار هم به خانه حضرت فاطمه(س) قدم نگذاشت و وقتي هم حضرت زهرا به خانه رسول خدا(ص) مي رفت، عايشه طبق اعتراف خودش از شدت حسادت در شرف هلاکت واقع مي شد. عايشه چون پسر نداشت نقشه خود را تغيير داد و با دستياري عمر، پدر خود را خليفه کرد.

    [1] -الطبقات الکبري؛ ج2،ص235.
    [2] - سنن البخاري؛ ج7،ص17 و ج8،ص40- سنن مسلم؛ ج7 ،ص 24و194- تاريخ طبري؛ ج2،ص438. بخاري گفته است: اين روايت را همچنين ابن ابي زناد از هشام از پدرش از عايشه روايت کرده است: السيرة النبوية، ابن کثير دمشقي؛ ج 4،ص449 – مسند احمد؛ ج 6،ص35.
    [3] - الطب النبوي، ابن جوزي؛ ج1،ص66.
    [4] - تفسير العياشي؛ ج1ص200- بحارالانوار؛ ج22،ص516، و ج28،ص21(منبع شيعي).
    [5] - بحارالانوار؛ ج22،ص516(منبع شيعي).
    [6] - بحارالانوار؛ ج 22، ص239 و 246(منبع شيعي).
    [7] - بحارالانوار؛ ج22،ص516(منبع شيعي).

    5 ـ www.shafieayar.com

    آدرس مستقيم براي دريافت ويديو ها:

    http://shafieayar.com/shafie_ayar_video_gallery_2012.html
    http://shafieayar.com/shafie_ayar_video_gallery_2013.html

    براي دريافت چينل در يوتيوب طوريکه تازه ترين را نخست به دست ميدهد؛ در مرورگر گوگل بنويسيد و سرچ کنيد:
    Sfayar
    و نيز روي فوتوي کوچک جناب عيار که در پائين دست چپ هر ويديو در يوتيوب وجود دارد؛ کليک نمائيد.
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 7037
    Registration date : 2007-06-20

    .

    پست  admin في الأحد 17 مارس 2013 - 17:25

    .

      اكنون الثلاثاء 22 مايو 2018 - 0:48 ميباشد