مفاهيم عاشقانه در شعر فارسي

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6925
    Registration date : 2007-06-20

    مفاهيم عاشقانه در شعر فارسي

    پست  admin في الأربعاء 9 أبريل 2008 - 3:59

    مفاهیم عاشقانه در شعر فارسی

    پرداختن به مفاهیم عاشقانه درونمایۀ قسمت زیادی از شعرهای زبان فارسی را تشکیل می دهد. اگر نگاهی به شعر فارسی از آغاز تا امروز داشته باشیم خواهیم دید که درونمایۀ بیشتر این آثار را عاشقانه ها تشکیل می دهد که در آنها شاعر به توصیف قد و چشم و ابرو و لب معشوق پرداخته و می توان عاشقانه سرایی را هم عمر شعر فارسی خواند. عناصر مورد استفاده در شعر عرفانی ما نیز می بینیم که در موارد زیادی همان عناصر معمول عاشقانه اند و در پشت آنها انسان معشوقی زیبا روی را درمی یابد که عارف در قالب او به تماشای خداوندگار نشسته است. ابوسعید ابوالخیر صوفی بزرگ قرن پنجم هجری قمری را عده ای اولین کسی می دانند که در قالب شعر به بیان مسائل عرفانی پرداخت که در آثار به جای مانده از او نیز این نکته را به صراحت می توانیم در یابیم.
    تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت
    افکند دلم برابر تخت تو رخت
    روزی بینی مرا شده کشته بخت
    حلقم شده در حلقۀ زلفین تو سخت
    طوری که دراین شعر دیده شد شاعر با همان زلف و رخسار به توصیف معشوق یگانه اش پرداخته است.
    در بیشتر آثار عرفانی شعر فارسی شاعر در نقاب صورتی زیبا که باز هم آیتی از پرورگار است به جستجوی معشوق یگانۀ خویش است. نظری به آثار بزرگان این محدوده زبانی می تواند تکیه گاه خوبی برای این ادعا باشد.
    ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کرد
    سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد
    زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد
    ترسا بچه آن دارد دیوانه از آنم کرد
    دوش آن بت شنگانه می‌داد به پیمانه
    وزکعبه به بتخانه زنجیر کشانم کرد
    کردم ز پریشانی در بتکده دربانی
    چون رفت مسلمانی بس نوحه که جانم کرد
    دل کفر به دین‌داری زو کرد خریداری
    دردا که به سر باری اسلام زیانم کرد
    آزاد جهان بودم بی داد و ستان بودم
    انگشت زنان بودم انگشت گزانم کرد
    دل دادم و بد کردم یک درد به صد کردم
    وین جرم چو خود کردم با خود چه توانم کرد
    دی گفت نکو خواهی توبه است تو را راهی
    از روی چنان ماهی من توبه ندانم کرد
    آخر چو فرو ماندم ترسا بچه را خواندم
    بسیار سخن راندم تا راه بیانم کرد
    بنهاد ز درویشی صد تعبیه اندیشی
    در پرده‌ی بی خویشی از خویش نهانم کرد
    چون دست زخود شستم از بند برون جستم
    هر چیز که می‌جستم در حال عیانم کرد
    من بی من و بی‌مایی افتاده بدم جایی
    تا در بن دریایی بی نام و نشانم کرد
    عطار دمی گر زد بس دست که بر سر زد
    هم مهر به لب بر زد هم بند زبانم کرد
    در این غزل از عطار نیشابوری یکی از بزرگان عرفان ما کسی که درموارد زیادی حضرت مولانا را متاثر از او در می یابیم می بینیم عناصری که شاعر عارف به وسیله آنها به توصیف
    معشوقش پرداخته همان عناصر شعر عاشقانه ماست. وقتی شاعر سخن از زلف و صورت ماه مانند به میان می آورد و از این دریچه به توصیف معشوقش می پردازد و یا گاهی که در سر این سودا مسلمانی شاعر به باد می رود و دربانی بتکده را بر می گزیند و بالاخره تا جایی که به بی نام و نشانی می رسد در واقع امر حرکتی است از ملک به ملکوت شاعر عارف از زیبایی های مادی که در حقیقت آیات زیبایی مطلق اند به عنوان مصالحی برای توصیف معشوق یگانه خود استفاده می کند و در این لباس مادی سخن از موجودی زوال ناپذیر و متافیزیکی می راند.
    در این جا بحث اصلی ما بر سر آن دسته از عاشقانه هایی است که در موارد زیادی نمی توان آنها را به متافزیک ربط داد بلکه شعرهایی زمینی و درعین حال بسیار لطیف و زیبا هستند. عاشقانه هایی که شعر فارسی مایۀ زیادی از لطافت خود را مدیون آنهاست و از آن جا که خود عشق مفهومی بسیار لطیف و زیباست و حرکت در مسیر آن حرکت در مسیری بسیار لغزنده و باریک است شاعران را واداشته تا نگاهی بسیار ظریف و عمیق به آن داشته باشند.
    زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
    پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی دردست
    نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
    نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
    سر فراگوش من آورد به آواز حزین
    گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
    عاشقی را که چنین بادۀ شبگیر دهند
    کافر عشق بود گر نشود باده پرست
    برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
    که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
    آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
    اگر از خمر بهشت است وگر بادۀ مست
    خندۀ جام می و زلف گره گیر نگار
    ای بسا توبه که چون توبۀ حافظ بشکست
    در این غزل بسیار زیبا از حضرت حافظ حضور معشوق را حضوری عینی درمی یابیم که شاعر با لطافت بسیار چه از نگاه زبانی و چه از دریچۀ مفاهیم به توصیف معشوق پرداخته است.
    درعاشقانه های شعر فارسی به همان پیمانه ای که به توصیف خط و خال معشوق پرداخته شده شکوه از بی وفایی و سنگ دلی معشوق نیز رفته است که درآن حضور رقیب را نیز به عنوان شخصیت سوم در یک شعر عاشقانه درمی یابیم. ولی با آن هم عاشق را هم چنان وابسته و متعهد به معشوق می بینیم.
    با رقیب آمدی به محفل من
    برق غیرت زدی به حاصل من
    جان به آسانی از غمت دادم
    وز تو آسان نگشت مشکل من
    جانم از تن سفر نمی‌کردی
    گر نمی‌رفتی از مقابل من
    کینم انداختند در دل تو
    مهرت آمیخت در دل من
    تشنه‌ی آب زندگی بودم
    خاک می‌خانه گشت منزل من
    شوق زخم دگر به جان دارد
    دل مجروح نیم بسمل من
    خنجری زد به سینه‌ام قاتل
    که فزون ساخت حسرت دل من
    قابل تیغ او شدم آخر
    کار خود کرد بخت مقبل من
    می‌دهد جان فروغی از سر شوق
    هر که بیند جمال قاتل من
    باید به یاد داشت که عاشقانه سرایی تنها محدود به قالب غزل نمی شود و در بعضی دیگر از قالب های شعر فارسی نیز حضور پر رنگ آن را می بینیم. بیشتر دوبیتی هایی که در تاریخ ادبیات داریم دارای درونمایه ای عاشقانه هستند که با بیانی بسیار ساده حرف هایی از قبیل توصیف معشوق و شکایت از دوری از او و هم چنان بیان بی وفایی معشوق را در آنها می یابیم. نمونه بارز این دوبیتی ها را کارهای بابا طاهر عریان تشکیل می دهد.
    و اما در قالب مثنوی عاشقانه های زیادی وجود دارد که قسمت عمده آنها را داستان های عاشقانه تشکیل می دهد مانند حکایت لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، یوسف و زلیخا، وامق و عذرا و دیگر حکایت های عاشقانه ای که در فرهنگ ما وجود دارد. خمسۀ نظامی که یکی از مهم ترین دیوان های شعر در زبان فارسی و در قالب مثنوی است فقط پنج داستان عاشقانه در آن وجود دارد و بزرگان دیگری نیز در این زمینه کارهای ارزنده ای کرده اند.
    در قالب قصیده هم که در تاریخ ادبیات بیشتر برای مدح و ستایش پروردگار، بزرگان دینی و پادشاهان از آن استفاده می شده باز هم رد پای تغزل را می بینیم که اتفاقا نام یکی از ارکان قصیده نیز هست.
    پرداختن به مفاهیم عاشقانه در شعر فارسی تا امروز نیز ادامه دارد و حتی سراغ آن را در قالب های رنگارنگ و جدیدی که در همین اواخر وارد قلم رو شعر فارسی شده نیز می توان گرفت با توجه به این که درونمایه بیشتر غزل های معاصر را نیز عشق تشکیل داده است.
    غزلی از سعدی شیرازی
    چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
    که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
    دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
    خلیل من همه بت‌های آزری بشکست
    مجال خواب نمی‌باشدم زدست خیال
    در سرای نشاید بر آشنایان بست
    در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
    من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست
    غلام دولت آنم که پای بند یکیست
    به جانبی متعلق شد از هزار برست
    مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
    اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
    نماز شام قیامت به هوش بازآید
    کسی که خورده بود می ز بامداد الست
    نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
    معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
    اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
    چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست
    برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
    که اختیار من از دست رفت و تیر از شست
    حذر کنید ز باران دیده سعدی
    که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
    خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود


    در این سخن که بخواهند برد دست به

      اكنون الخميس 23 نوفمبر 2017 - 1:51 ميباشد