افغانستان، گذر ازگفتمان قوميت به گفتمان مليت

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 7037
    Registration date : 2007-06-20
    20080412

    افغانستان، گذر ازگفتمان قوميت به گفتمان مليت

    پست  admin

    افغانستان، گذر ازگفتمان قوميت به گفتمان مليت

    نویسنده :عوضعلي سعادت*
    طرح مسئله:
    افغانستان کشورقوميت ها است که بسياري ازحوادث سياسي- اجتماعي آن برمحورقوميت و متآثر از آن شکل گرفته است. چهار قوم عمده پشتون، هزاره، تاجيک وازبک، چهارضلع مربع تاريخي اين مرزوبوم را تشکيل مي دهند. اين نوشتاربراين فرض استواراست که تکثردر ذات خوديک امرمنفي نيست زيرا دربسياري ازکشورهاي جهان اين تکثر، نه تنها عامل بحران وبي ثباتي سياسي ويک امرمنفي نبوده ونيست بلکه درمواردي، عامل انسجام، توسعه وپيشرفت اجتماعي نيزبوده است.اما درافغانستان اين تکثر، بستراصلي منازعات سياسي واجتماعي بوده وبه يک مسئله جدي تبديل شده است. پس سئوال اين است که قوميت درچه نوع ساختاروتحت چه شرايطي تبديل به بسترمنازعات سياسي و اجتماعي مي شود؟ اين نوشتار بر آن است تازمينه هاي شکل گيري گفتمان قوميت ونيزهژمونيک شدن اين گفتمان را درافغانستان، تبارشناسي وکالبدشکافي نمايد. وبه اين سئوالات پاسخ دهد که اولا آيا مي توان قوميت را به مثابه يک گفتمان در نظرگرفت؟ اگرقوميت، يگ گفتمان است چرا قانون حاکم برگفتمان را نقض کرده وحالت ابديت وجاوادنگي گرفته است؟ به عبارت ديگر چراتابحال عبورازگفتمان قوميت به گفتمان مليت ممکن نشده است؟ تمهيد هر گونه پاسخي براي اين پرسش ها به طور منطقي پرسش هاي ديگري راضروري مي سازد. پرسش‌هاي نظير اينکه: گفتمان‌ها چگونه وتحت چه شرايط وتمهيداتي شکل مي گيرند؟ و چگونه جابجا مي شوند؟
    فرضيه هاي تحقيق:
    شکل گيري گفتمان قوميت درقالب پشتون گرايي، ناشي ازدرک ناقص برتري نژادي وچشم پوشي ازواقعيت هاي عيني جامعه وفقدان سياست فراگير قومي بوده به همين دليل بجاي استقرارامنيت سياسي واجتماعي همواره زمينه برخورد ها وتعارضات سياسي و اجتماعي را فراهم کرده است. گفتمان قوميت به عنوان گفتمان مسلط تاريخي، درشرايط موجود با ترديد ها وپرسش هاي جدي مواجه گرديده است. وبجاي آن گفتمان مليت که اقتضاي طبيعي وضعيت موجود است درحال شکل گيري است.منظورازگفتمان قوميت دراين نوشتارعبارت است ازحکومت نامشروع يک قوم بر اقوام ديگردريک جامعه چندقومي. ودرمقابل گفتمان مليت عبارت است ازحکومت مشروعي که درآن تمام اقوام واقليت ها وتمام افراد ساکن دريک مرزوبوم، سهيم باشند وحکومت برآمده ازآراء همگان باشد.
    چارچوب نظري:
    اين بحث برمبناي نظريه تحليل گفتمان مفصل بندي شده است.تحليل گفتمان روشي نو درتحليل پديده ها وروابط اجتماعي است که دردهه هاي اخيرمورد توجه ويژه محققان قرارگرفته است.اين نظريه براي فهم پديده ها وروابط اجتماعي وچگونگي تحول انها، براي فرايندهاي سياسي- تضادهاوکشمکشهاي بين نيروهاي غيريت سازبرسرتشکيل معناي اجتماعي- نقش محوري قايل است اگر چه. تحليل گفتمان، به عنوان يک نظريه و روش درتحليل پديده ها ورويدادهاي اجتماعي پديده نسبتا تازه‌اي به شمار مي آيد.، اما همين زمان به نسبت کوتاه سبب گسترش فزاينده آن در حوزه هاي مختلف علوم اجتماعي گرديده است. بصورت کلي درتحليل گفتمان دو رويکرد عمده وکلان وجود دارد:
    الف) تحليل گفتمان درزبان شناسي
    نظريه تحليل گفتمان(Discourse analysis) اولين باردرعلم زبان شناسي ودردهه ۱۹۵۰ متولدشد. ودرکمترازدودهه اکثريت رشته هاي علوم اجتماعي را درنورديد. ازاين واژه امروزه درزبان فارسي ترجمه هاي متفاوتي ارائه شده است. زبان شناسان آن را به سخن کاوي وبعضي منتقدان ادبي وروان شناسان ومورخان ازان به تحليل گفتاروعالمان علوم سياسي وجامعه شناسان ازان به تحليل گفتمان ياد کرده اند که به نظرمي رسد معناي وسيعتري را از زبان شناسان از اين واژه در نظر دارند.
    اصطلاح گفتمان ظاهرا اولين باردرمقاله تحليل گفتمان (۱۹۵۲) نوشته زليک هريس زبان شناس معروف، به کاررفت( تاجيک:۲۲:۱۳۷۹) تحليل گفتمان ازنظرهريس عبارت است از« تحليل متن بالاترازجمله».اگردرادبيات عرب، صرف ونحو را تحليل جمله درنظربگيريم، تحليل گفتمان چيزي فراتر از صرف و نحو خواهد بود. بعد از هريس عده اي ديگر معتقد شدند که تحليل گفتمان شامل ساختمان زبان گفتار مانند گفتگو، مصاحبه، تفسير و سخنراني است و تحليل متن(text analysis )شامل ساختمان زبان نوشتار؛ مانند مقاله، داستان، گزارش، و غيره است. در مجموع زبان شناسان در مطالعه زبان دو ديدگاه را مطرح کرده اند:
    ۱- ساخت گرائي يا صورت گرايي: ديدگاهي که تحليل گفتمان را بررسي وتحليل واحدهاي بزرگترازجمله تعريف مي کند.
    ۲- کارکردگرائي يا نقش گرايي(ازاواسط دهه شصت به بعد): اين نظريه که توسط مايکل هليدي مطرح شد، روي چرايي و چگونگي استفاده اززبان تاکيد دارد. دراين نظريه به شرايط گفتگو، شرايط زبان وجمله و نقشهايي که زبان درشرايط مختلف بازي مي نمايد توجه مي شود.
    وجه اشتراک هردو ديدگاه اين است که درهردو نظريه، زبان يک نظام بزرگتري است که گفتمان بخشي ازآن است. اما تفاوت بين اين دو ديدگاه دراين است که اولا از نظر گاه زبان شناسي صوري به شکل وصورت متن و زبان شناسي نقش گرا به نقش وکارکرد متن توجه دارد.ثانيا ساختارگرايان، زبان را پديده ذهني وکارکردگرايان آن را پديده اجتماعي مي دانند. ثالثا ساختاگرايان گفتمان را واحدي اززبان مي دانند که بزرگترازجمله است وتحليل گفتمان ر اتحليل وبررسي اين واحدها تعريف مي کنند.اما کارکردگرايان، فراترازصورت متن، به مقاصد ونيات مردم دراستفاده‌ي شان اززبان توجه دارند. به عبارت ديگرديدگاه اول به بافت متن(context of text ) وکارکردگرايان به بافت موقعيت(context of situation ) توجه دارند.منظورازبافت متن اين است که يک عنصرزباني درچارچوب چه متني قرارگرفته وجملات ماقبل ومابعد اين عنصرچه نقشي درپيدايش معنا ي متن دارند. اما منظورازبافت موقعيت ويا بافت غيرزباني اين است که يک عنصرويا يک متن را بايددرچارچوب خاصي که دران توليد شده است مورد نظرقرارداد. يعني توجه به فاعل گفتگو، زمان گفتگو، مکان گفتگو، شرايط رسمي وغيررسمي گفتگو.
    تحليل گفتمان انتقادي:
    بعدازدورويكرد زبان شناسي درمورد تحليل گفتمان، تحليل گفتمان انتقادي، به عنوان نظريه بين رشته اي درفاصله رويکردهاي زبان شناسي وعلوم اجتماعي پديدآمد. نورمن فرکلاف چهره شاخص ومعاصر اين رويکرد است. تحليل گفتمان انتقادي هم نقش گرايان وهم صورت گرايان را نقد کردند. انتقاد برساختارگرايان همان انتقاد، نقش گرايان برساختارگرايان است اما انتقاد برنقش گرايان اين بود که آنها تنها توجه با بافت هاي متني نموده وبه عبارت ديگربافت را به محيط بلافصل يعني شرايط محيطي، محدودنموده درصورت که با يد معناي بافت را بيش ازان وگسترده ترازان درنظرگرفت. شرايط فرهنگي- اجتماعي نيزجزء بافت اند که دربرداشت ازمتن وکرداراجتماعي بايد به آن نيزتوجه شود. به عبارت ديگرزبان جزء جامعه وجامعه جزء زبان است.فرکلاف درراستاي طرح وبسط همين ايده، مفاهيمي مانند قدرت وايدئولوژي را وارد مباحث تحليل گفتمان کرد. وگفت که گفتمان ها همواره درقلمروي قدرت وايدئولوژي شکل مي گيرد.
    وجه مشترک اين سه ديدگاه درمورد تحليل گفتمان، اين است که هرسه رويکرد، برزبان ونقش زبان تآکيد دارند. اما يكى از مهم­ترين وجوه تحليل گفتمان انتقادى که آن را ازدورويکرد پيشين متفاوت وبرجسته ترساخته است، اين است كه تحليل گفتمان انتقادى بر اساس ديدگاه سازنده‏گرايى اجتماعي شكل گرفته است. سازنده‏گرايى اجتماعى مبتنى بر اين تفكر است كه “شيوه‏هاى صحبت كردن ما منعكس كننده‏ى جهان­مان، هويت­هايمان، و روابط اجتماعى‏مان به صورت خنثى نيست، بلكه نقشى فعال در خلق و تغيير آن­ها دارد” (جزوه درسي). تحليل گفتمان ساختگرا و نقشگرا اساساً در اين چارچوب نمى‏گنجند، ولى تحليل گفتمان انتقادى به ويژه رويكرد فركلاف، فوكو، و نظريه‏ى گفتمان لاكلا و موفه همگى ريشه در سازنده‏گرايى اجتماعى دارند.
    بنابراين دردهه ۶۰ و۷۰ تحليل گفتمان نقش گرا جاي نظريه ساختگراي را درعلم زبان شناسي گرفت. ومدتي بعد تحليل گفتمان انتقادي وارد ميدان شد.به اين ترتيب، سيرتحول گفتمان درزبان شناسي را مي توان درقالب تحليل گفتمان ساختگرا، نقش گرا وانتقادي خلاصه کرد
    ب) تحليل گفتمان درعلوم اجتماعي
    ميشل فوکو متفکروفيلسوف برجسته فرانسوي دردهه ۶۰ ۱۹ براي اولين بارنظريه تحليل گفتمان را وارد حوزه فلسفه سياسي کرد که بسيارمتفاوت ازنگرش هاي رايج درزبان شناسي بود. فوکو در تعريف گفتمان مي گويد:مامجموعه اي ازاحکام را، تازماني که متعلق به صورتبندي گفتماني مشترکي باشند، گفتمان مي ناميم….گفتمان متشکل ازتعدادي محدودي ازاحکام است که مي توان براي آنها مجموعه اي ازشرايط وجودي را تعريف کرد(فصل نامه علوم سياسي:۱۵۵:۲۸).



    اين مطلب آخرين بار توسط گرداننده در السبت 12 أبريل 2008 - 17:53 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
    مُشاطرة هذه المقالة على: diggdeliciousredditstumbleuponslashdotyahoogooglelive

    avatar

    پست في السبت 12 أبريل 2008 - 17:48  admin

    بعدازفوکو، ارنستولاکلا وشنتال موف که به سنت فکري مارکسيستي تعلق دارند درکتاب ” هژموني وراهبرد سوسياليستي(۱۹۸۵) همين نظريه فوکو را با وام گرفتن يکسري مفاهيم ازگرامشي، التوسر، دريدا، لاکان وسوسوربسط داد.لاکلا و موف از طريق بازخواني نظريه­هاي اين متفکران، نظريه گفتماني خود را شکل دادند.بصورت عيني تر، نظريه لاکلا و موف ريشه در دو سنت نظري مارکسيسم آلتوسري(مارکسيسم ساختار گرا)و زبان شناسي سوسور دارد. در حالي که مارکسيسم مبناي انديشه در امر اجتماعي را براي اين نظريه فراهم مي­آورد، زبان شناسي ساخت­گراي سوسور نظريه معنايي مورد نياز اين ديدگاه را فراهم مي­کند( جزوه درسي) در گفتمان لاکلاو موف آميخته شدن دو نظريه بالا، موجب پيدايش نظريه پسا ساختارگرايانه­اي مي­شود که بر اساس آن همه حوزه­هاي اجتماع به مثابه شبکه­اي از فرايندهاي متفاوت دريافت مي­شود که به توليد معنا مي­انجامد(همان). بنابراين تحليل گفتمان درعلوم اجتماعي درقالب دونظريه مشيل فوکو ولاکلاو وموف ادامه يافته است. البته با يک نگاه دقيق ترمي توان نظريه لاکلاو وموف را نظريه تکميل شده فوکودانست نه لزوما نظريه اي دربرابرآن.
    نظريه گفتماني لاکلا وموف
    از نظر لاکلا و موف مفهوم گفتمان نه تنها زبان بلکه کل حوزه اجتماع را در بر مي­گيرد. همان گونه که يک نشانه، وقتي در يک گفتمان مفصل بندي شد چنين به نظر مي­رسد که معناي آن ثابت و غير مبهم است. در حوزه اجتماع نيز ما طوري عمل مي­کنيم که گويا واقعيت اطراف ما ساختي غير مبهم و ثابت دارد، جامعه، گروه­ها، هويت­ها هم چون واقعيات عيني به نظر مي رسند. اما همان گونه که نشانه و ساختار زبان ثابت نيستند پديده­هاي اجتماعي نيز انعطاف پذير و قابل تغييراند. از نظر لاکلا و موف گفتمان حوزه­اي است که مجموعه­اي از نشانه­ها در آن به صورت شبکه­اي در مي­آيند و معنايشان در آن­جا تثبيت مي­شود. هر نشانه­اي که وارد اين شبکه مي­شود و در آن جا به واسطه عمل مفصل بندي با نشانه­هاي ديگر جوش مي­خورد يک ” وقته” خواهد بود. معناي نشانه­هاي درون يک گفتمان دراطراف يک نقطه مرکزي به طور جزيي تثبيت مي­شود. نقطه مرکزي، نشانه برجسته و ممتازي است که نشانه­هاي ديگر در سايه آن نظم پيدا مي­کنند و باهم مفصل بندي مي­شوند. تثبيت معناي يک نشانه در درون يک گفتمان از طريق طرد ديگر معاني احتمالي آن نشانه صورت مي­گيرد. از اين رو يک گفتمان باعث تقليل معاني احتمالي مي­شود. گفتمان تلاش مي­کند تا از لغزش معنايي نشانه­ها جلوگيري کند و آن­ها را در يک نظام معنايي يک دست به دام بيندازد. معاني احتمالي نشانه­ها را که در گفتمان طرد مي­شوند حوزه گفتمان گونگي(fild of discursivity) مي­نامند (لاکلا و موف: ۱۹۸۵، ۱۱۱به نقل ازسلطاني).
    بنابراين براساس نظريه تحليل گفتمان، هرجامعه متشکل ازمجموعه اي ازگفتمان ها وحد اقل دوگفتمان است. هيچ پديده اي وهيچ کرداراجتماعي بيرون ازحوزه گفتماني معناندارد. گفتمان ها خود ازمجموعه اي ازگزاره ها ويا نشانه ها تشکيل شده است. درميان اين گزاره ها، يک گزاره به عنوان دال مرکزي، درهسته ومرکزقراردارد وگزاره هاي ديگرکه ازانها به دال هاي شناورتعبيرمي شود درپيرامون واطراف دال مرکزي حلقه زده اند..(گفتمان مجموعه اي معناداراز دال هاي بهم مرتبط است که معناي خود را ازصورتبندي گفتماني ودرتمايزبا گفتمان هاي مخالف به دست مي آورد. فهم انسان ازجهان وعمل او ناشي ازگفتمان ها است. درجامعه پيوسته نزاع هاي گفتماني يا نزاع براي تفسيرجهان برقراراست واين نزاع سرنوشت جامعه را تعيين مي کند… جهان اجتماعي عرصه امکان وتصادف است. چون گفتمان ها همراه با اعمال قدرت وعمل طرد وغيريت سازي به وجود مي آيند وازبين مي روند(فصل نامه.علوم سياسي:۱۸۱:۲۸). بنابراين هرگفتمان يک نظام معناي است. گفتمان هاي مختلف درجامعه برسرخلق معنا، همواره درنزاع وکشمکش بسرمي برند. هرگفتمان با برجسته کردن خود و طرد گفتمان مقابل به تمام اموروپديده ها، معناي متناسب با دال مرکزي خود مي بخشد وازرهگذرهمين تعارضات نيزکسب هويت مي کند.هيچ گفتماني نمي تواند دايمي وابدي وثابت باشد زيرا درمقابل او همواره گفتمان هاي ديگري است که درتلاش اند واقعيت را به گونه اي ديگرتعريف کنند وبابراندازي اين گفتمان، گفتمان جديد با نظام معناي خاصي خود را جايگزين کند.
    مفاهيم:
    ۱- گفتمان(discourse): صورتبندي مجموعه اي ازکدها، اشياء، افراد و… هستند که پيرامون يک دال کليدي جايابي شده وهويت خويش را دربرابرمجموعه اي ازغيريت ها بدست مي آورند. (علوم سياسي:۱۸۹:۲۸).
    ۲- مفصل بندي(articulation ): هرعملي که ميان عناصرپراکنده ارتباط برقرارکند، به نحوي که هويت ومعناي اين عناصردرنتيجه اين عمل اصلاح وتعديل شود. (همان:۱۸۹:۲۸).
    ۳- دال مرکزي(nodal point): دال مرکزي نشانه اي است که سايرنشانه ها دراطراف آن نظم مي گيرند. هسته مرکزي منظومه گفتماني را دال مرکزي تشکيل مي دهد. وجاذبه اين هسته، سايرنشانه ها را جذب مي کند. مثلاآزادي درليبراليسم يک دال مرکزي محسوب مي شود ومفاهيمي چون دولت، فرد وبرابري درسايه اين دال مرکزي وبا توجه به آن معنا پيدامي کند.(همان:۱۸۹:۲۸).
    ۴- عناصريادال هاي شناورfloating signifiers)): عناصر(Elements): دال ها ونشانه هاي که معناي انها هنوزتثبيت نشده است وگفتمان هاي مختلف سعي درمعنا دهي به انها دارند.)همان:۱۸۹:۲۸).
    عناصر، نشانه­هايي هستند که در حوزه گفتمان گويي قرار دارند و داراي چندگانگي معنايي هستند. گفتمان هاي مختلف هرکدام درتلاش اند تا اين عناصر را دردرون نظام معناي خود تبديل به وقته نمايند. در اين حالت نوعي انسداد در معناي نشانه حاصل مي­شود و مانع از نوسانات معنايي آن مي­شود اما اين انسداد و انجماد به هيچ وجه دايمي نبوده و انتقال از حالت عنصر به وقته هيچ­گاه کاملا صورت نمي­پذيرد و بدين ترتيب گفتمان­ها هيچ­گاه صد در صد تثبيت نمي شوند به گونه­اي که امکان هر گونه تغيير و دگرگوني معنايي تحت تاثير چندگانگي معنايي حوزه گفتمان گويي از آن­ها سلب ­شود. اين ويژگي نشانه­ها موجب مي­شود که به آن­ها دال شناور گفته شود. به صورت خلاصه اينکه گفتمان­ها تلاش مي­کنند تا از طريق تبديل عناصر به وقته­ها و تقليل معاني متعدد يک نشانه به يک معنا و ايجاد نوعي انسداد در معناي نشانه، ابهام معنايي را برطرف سازند. اما اين عمل به طور کامل امکان پذير نيست و معنا به طور صد در صد تثبيت نمي­شود زيرا احتمالات معنايي که در حوزه گفتمان گويي وجود دارند همواره ثبات معنا در گفتمان مورد نظر را تهديد مي­کنند. از اين رو همه وقته­ها به طور بالقوه، بصورت چند معنا باقي مي­مانند و هميشه اين احتمال وجود دارد که هر کدام از معاني ديگر، وارد نظم گفتماني شود. در واقع انسداد و بستگي در معناي يک نشانه عملي موقتي است و زمينه براي برجسته سازي معاني ديگر يک نشانه به وسيله گفتمان­ها ديگر همواره مهيا است.
    گفتمان­ها همواره در حال رقابت براي تثبيت معنا هستند، گفتمان­ها همواره در تقابل با حوزه خارج از خود قرار دارند همواره اين احتمال وجود دارد که شيوه تثبيت معناي نشانه­ها در يک گفتمان به وسيله شيوه­هاي ديگر تثبيت معنا در گفتمان­هاي ديگر به چالش کشيده شود.
    ۵- حوزه گفتمان گويي(field of discousivity ): حوزه گفتمانگويي، محفظه اي ازمعاني اضافه وبالقوه دربيرن ازمنظومه گفتمان خاص که توسط آن طرد شده اند و مواد خامي براي مفصل بندي هاي جديد محسوب مي شوند. هردال معاني متعددي مي تواند داشته باشد و هرگفتمان با تثبيت يک معنا، معناهاي بالقوه زيادي را طرد مي کند. اين معاني همچنان موجودند وامکان ظهوردرگفتماني ديگروشرايطي ديگررا دارند. (همان۱۸۸:۲۸). حوزه گفتمان گويي در واقع معاني­ است که از يک حوزه گفتمان سر ريز، وواردآن مي­شوند، يعني معانيي­ که يک نشانه در گفتمان ديگري دارد يا داشته است ولي از گفتمان مورد نظروغالب حذف مي­شود تا يک دستي معنايي در آن گفتمان حاصل شود. بنابر اين هر چيزي که از يک گفتمان حذف مي­شود و يا خارج از آن است، در حوزه گفتمان گويي قرارمي گيرند.



    اين مطلب آخرين بار توسط گرداننده در السبت 12 أبريل 2008 - 18:07 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
    avatar

    پست في السبت 12 أبريل 2008 - 17:49  admin

    ۶- هژموني(: (Hegmon هژموني به معناي سلطه واقتداراست و يک گفتمان زماني هژمونيک مي شودکه توانسته باشد، تمام دال هاي شناوررا دراطراف دال مرکزي هماهنگ ومنسجم نمايد. ونيزنظام معناي خود را دراذهان سوژه ها - انسانها- هرچند بصورت موقت تثبيت کرده باشد.
    ۷- گفتمان عينيت يافته يا گفتمان رسوب کرده(objective discourse ):گفتمان رسوب کرده به گفتمان هاي گفته مي شود که با برجسته سازي خود وطرد غير، موقعيت خود را دراذهان سوژه ها تا آنجا تثبيت کرده که صورت طبيعي به خود گرفته وهرگونه انتقاد ويا براندازي آن غيرممکن تلقي مي شود. گفتمان هاي مسلط هرچه درسرکوب وطرد رقيب بيشترموفق باشد، بيشتربصورت طبيعي جلوه مي کند.زيرا ريشه هاي شکل گيري گفتمان به فراموشي سپرده مي شود ووضع موجود به يک وضع کاملا طبيعي تبديل مي شود.
    ويژگيهاي تحليل گفتمان:
    ۱- امکانيت(contingency ):
    تمام صورتبندي ها وساختارهاي اجتماعي ابدي وجاويدانه نيست بلکه همه چيزدرحوزه امکان وتصادف است. زيرا جامعه، عرصه منازعات گفتمان ها است واين منازعات وجدال فرصت تثبيت يک گفتمان ونشستن برکرسي جاويدانگي را ازان گفتمان ازبين مي برد. يک گفتمان وقتي گفتمان هاي رقيب را ازصحنه طرد کرد وخود قدرت هژمونيک پيداکرد، همواره درکمين براندازي ازسوي گفتمان هاي رقيب است وديريازود سرانجام روزي بايد کناررود وجايش را به گفتمان ديگروتازه نفس بدهد. هيچ نيروي اجتماعي نمي تواند برتري هژمونيک خود را کاملا تثبيت وبراي هميشه حفظ کند لذا همواره شکل گيري صورتبنديهاي اجتماعي موقتي ودرحال تحول است.
    ۲- قدرت وگفتمان:
    هيچ هويت وگفتماني بدون قدرت شکل نمي گيرد. شکل گيري هرهويت وجامعه اي محصول روابط قدرت است. ايجاد هرجامعه وگفتماني با سرکوب وطرد غير به وسيله‌ قدرت همراه است. گفتمان ها ازاغازشکل گيري روبه قدرت است. زيرا اگراو قدرت را نگيرد ديگران آن را مي گيرد وبراي حفظ واستمرارقدرت، همواره به مسئله «خود» و«ديگر» دامن مي زند.
    ميشل فوکودربحث تبارشناسي خود، بين گفتمان وقدرت پيوند مي زند ومي گويد نه تنها گفتمان ها بلکه کل جامعه، وضعيت تفکروهويت يابي، محصول قدرت است.قدرت است که گفتمان ها را بوجود مي آورد.قدرت ازطريق کردارهاي گفتماني زباني- نرم افزاري مانند سخنراني، مطبوعات، برنامه هاي صوتي وتصويري و… .ـ ويا کردارهاي گفتماني غيرزباني- سخت افزاري مانند تحريم، تبعيد، حبس، کشتارو… . گفتمان هاي رقيب را گاه بصورت بسياربي رحمانه اي ازصحنه طرد واخراج مي کند.
    ۳- سياسي بودن گفتمان:
    هرگفتماني دريک فضاي سياسي شکل مي گيرد.به اين معنا که براعمال قدرت، وادارکردن ديگران به اطاعت ازخود، خصومت وطرد غيراستواراست.
    ۴- تزلزل وبي قراري گفتمان ها :
    گفتمان ها دريک رابطه تنازعي شکل مي گيرند واساسا هويت اش درگرو همين نزاع وتخاصم است. هرگفتماني تنها درمقايسه با رقبايش هويت مي يابد. يعني “غير” درايجاد هويت گفتمان نقش تعيين کننده دارد. واين غيرها نيزهمواره درصدد ساختارشکني گفتمان مسلط است ولذا هرلحظه احتمال براندازي گفتمان مسلط توسط گفتمان هاي طرد شده ورانده شده وجود دارد. گفتمان ها هرچند يک هسته معناي عام را حفظ مي کند اما نظام متحول است. دردوره هاي مختلف درمعاني دال ها، تجديد نظر وازاين طريق خود را بازتوليد مي کند. اگرگفتمان ها نتواند خود را بازتوليد کند، توسط گفتمان هاي ديگرطرد واحيانا نفله وپوسيده مي شود.
    ۵- تاريخمندي:
    گفتمان ها وساختارهاي اجتماعي داراي زمان ومکان خاص است. دريک زمان شکل مي گيرد ودرزمان ديگرفرومي ريزد. همچنين ممکن است يگ گفتمان دريک ناحيه گفتمان مسلط باشد وتمام افکار، باورها، نظام اخلاقي ازان تغذيه کند اما درجامعه اي ديگرازجمله گفتمان هاي حاشيه نشين باشد.
    ۶- منازعات معنايي:
    براساس نظريه تحليل گفتمان، تمام تحولات اجتماعي محصول منازعات معناي ميان گفتمان ها است.گفتمان ها همواره درتلاش است با طرد معناي ” ديگري” معناي ” خودي” را حفظ کند. هرگفتماني درصدد تسخيرذهن سوژه ها درجامعه است. زيرا دراين ديدگاه سلطه معناي برافکارعمومي بهترين وموثرترين شيوه اعمال قدرت است.
    ظهور وسقوط گفتمان ها:
    همانگونه که ميشل فوکو و نيز نورمن فرکلاف مي گويند گفتمان ها هميشه در بستر قدرت وآغوش ايدئولوژي بدنيامي آيند ورشد وپرورش مي يابند. اين گفتمان ها براي مدتي، گفتمان هاي ديگررا به حاشيه رانده وخود به عنوان نظام معناي مسلط برجامعه حکومت مي کند. اينکه عمريک گفتمان چقدرباشد، درکنارعوامل ديگر، قدرت بازتوليد نظام معناي توسط گفتمان، بسيارمهم است. به گونه اي که هرگاه گفتماني، ازبازتوليد خود عاجزشود و قدرت معنا بخشي خود را از دست بدهد، ازهمان زمان درسراشيبي سقوط قرارگرفته وسرانجام ازميدان کناررفته ويکي ازگفتمان هاي رقيب جايگزين آن خواهدشد.
    افغانستان وشکل گيري گفتمان قوميت
    هرچندغيرمطلوب بودن گفتمان قوميت ازپيش فرضهاي اين نوشتاراست اماتحليل هرچند گذرا ازبحران قوميت، اين عدم مطلوبيت را بصورت دقيق تروعيني تربه نمايش مي گذارد.



    ۱ـ ساختار قومي متنوع، ۳ـ رشد آگاهيهاي قومي، ۵ـ تشكيل احزاب و گروههاي سياسي ۷ـ گرايش به رويش‌هاي خشونت آميز



    ۲. شكل گيري علايق ۴. طرح تقاضاهاي اقتصادي-فرهنگي و سياسي ۶ـ حركت هاي جدايي طلبانه

    زباني، قومي يامذهبي (پنهان يا آشكار)
    منازعات قومي درجوامع مختلف درسطوح گوناگون صورت مي پذيرد اما مهمترين اين سطوح را مي توان در درطيف ذيل نشان داد.( مسايل اجتماعي ايران، ص ۴۸۶).
    همچنانکه دراين طيف مشاهده مي شود، بحران ويا منازعات قومي درسطوح مختلفي مطرح است حال اگروضعيت جامعه افغانستان را با اين طيف مقايسه کنيم، آنچه از وضعيت موجود استنباط مي گردد، اين است که موقعيت افغانستان بيانگر وضعيت شديدي ازمنازعات وبحران قومي است هرمرحله ازاين طيف نمادهاي بيروني وتجليات عيني دارند که بصورت عمده نمودهاي بحران ويا منازعات قومي را مي توان درامورذيل برشمرد.
    شاخصهاي بحران قومي:
    ۱- شکاف بين قومي وعدم ارتباط سالم، منطقي وبرابربين اقوام
    ۲- شکل گيري احساسات قومي درميان نخبه گان
    ۳- فزوني مطالبات سياسي، اجتماعي وفرهنگي توسط اقوام
    ۴- رشد وشکل گيري سازمان هاي سياسي جديد توسط اقوام
    ۵- رشد فزاينده انجمن هاي هنري، ادبي دانشجوي وغيردانشجوي
    ۶- رقابت هاي شديد ميان اقوام بومي وغيربومي درمناطق قومي
    ۷- درخواست ارتقاء درپست هاي اداري وسياسي
    ۸- فرواني ناهنجاريهاي درميان اقوام
    ۹- درخواست توزيع برابرامکانات وسرمايه گذاري هاي اقتصادي وصنعتي
    ۱۰- اعتراضات متعدد دسته جمعي
    ۱۱- عقب ماندگي کشور



    اين مطلب آخرين بار توسط گرداننده در السبت 12 أبريل 2008 - 18:08 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
    avatar

    پست في السبت 12 أبريل 2008 - 17:50  admin

    ” تاريخ توالي مقاطعي است که درهرمقطع سيستم يا نظام گفتماني متفاوتي مسلط است . هريک ازين سيستم ها يا نظام هامنطق دروني خاص خودرا دارند وسيستم ها يا نظامهاي گفتماني مسلط، ‌با کنارزدن بقيه سيستم ها يا نظامها، ‌هويت هاي جمعي را مي افرينند . تغيير تاريخي راعاملان بوجود نمي اورند درواقع عاملان صرفا حاملان يک سيستم يا نظام گفتماني هستند وخود انها را، همين سيستم يانظام گفتماني مي افريند (. برايان في، ص۹۶ )
    باهمين رويکرد برايان في، مي نوان تاريخ تحولات سياسي- اجتماعي افعانستان را به دو مرحله متفاوت تقسيم کرد؛ دو مرحله اي که باهمديگرتفاوت ماهوي داشته وداراي کارکردها وتآثيرات متفاوت بوده است. اين دو مرحله را مي توان «افغانستان تاريخي» و «افغانستان معاصر» نام گذاري کرد.حاکميت گفتمان مليت درافغانستان تاريخي وگفتمان قوميت درافغانستان معاصر، ازوجوه عمده تمايزاين دوعصر به حساب مي آيد.( البته بايد توجه کرد که مفهوم ملت ومليت ازمفاهيم جديد ومتعلق به دوره مدرن است که اطلاق آن به عصرافغانستان تاريخي شايد بلحاظ علمي درست نباشد اماازآنجا که ويژگي هاوعناصر ملت ومليت دراين عصروجودداشته است لذاازمفهوم ملت استفاده شده است.
    افغانستان تاريخي: (عصرهمبستگي)
    افغانستان تاريخي به حوزه جغرافيايي محدودنمي گردد بلکه آبشخور يک حوزه بزرگ تمدني دوهزارساله است که با همه تغيير پذيري هاي مرزهاي سياسي، سهم مهم و مؤثري در توليددانش و فرهنگ بشري ايفا نموده است. شکل گيري و تکوين اين دوره را مي توان از پانصد سال قبل از ميلاد دانست که نشانه روشن آن در پيدايي “اويستا” و آيين خيرانديش زرتشت از بلخ، علامت گذاري مي گردد؛ آييني که ضمن تعليم يکتاپرستي، به شهرنشيني، زراعت، مالداري و راستي توجّه دارد و انسان ها را از دروغ، رهزني، بيابان گردي، چپاول و شرارت برحذر مي دارد. به لحاظ ساختارسياسي، افغانستانِ کُهن دولت هاي مانند باختريان، کوشاني، يفتلي، ترک وساساني تاظهوراسلام وبعدازظهوراسلام حاکمان عرب وطاهري، صفاري، ساماني، غزنوي، سلجوقي، غوري، خوارزمشاهي، مغولي، تيموري، بابري، وصفوي را تجربه کرده است. دراين دوره افغانستان به دليل موقعيت ويژه جغرافيايي خود، از يکسو بامدنيت سواحل درياي مديترانه آشنا بوده است، و از سويي ديگر با تمدن بزرگ هند وچين در داد و ستدهاي متقابل مدني قرار داشته است. به همين دليل است که به تدريج اين حوزه، تبديل به يکي از چهار راه هاي تمدني دنيا مي گردد. و نقطه تلاقي و اتصال فرهنگ ها قرار مي گيرد. و با رونق يافتن جاده ابريشم وبرافراشته شدن قامت بلند بودا درباميان باستان، اين پروسه به يک جريان پويا و مستمر تبادل فرهنگ و داد و ستد تجارت جهاني تثبيت مي شود.حافظه تاريخي اين سرزمين، اين دوره طولاني را، با تمام فرازوفرود هايش، به عنوان دوره مدنيت، ملت سازي، هبستگي اجتماعي ورشد وتوسعه اجتماعي ثبت کرده است.دوره که مي توان گفت گفتمان مليت وپروسه ملت سازي هرچند با گامهاي آهسته و لرزان اما پيوسته درحال تکوين وشکل گيري بوده است.درگفتمان مليت که شاخص اين عصرطلايي است، تمام مردمان اين مرزوبوم، درکنارهم وآغوش يکديگر، به زندگي جمعي شان ادامه داده وباتلاشها وفعاليت هاي علمي، عملي وهنري شان، به توليد وشکوفاي يکي ازبزرگترين تمدن هاي دنيا مبادرت مي ورزند.
    افغانستان معاصر: (عصرگسستگي)
    ورود افغانستان به مرحله جديدحيات سياسي و دور تازه تحولات فرهنگي- اجتماعي، از سال ۱۷۴۷م. شروع مي شود؛ يعني اززمان که که احمدشاه ابدالي برتخت پادشاهي افغانستان مي‌نشينند. همين نقطه تاريخي سرآغازبصدا درآمدن آهنگ تبارگرايي وجوانه زدن گفتمان قوميت است. ازهمان آغازين روزهاي ورق خوردن اين صفحه تاريخي، گفتمان افغان گرايي(پشتون گرايي) وارد ادبيات سياسي شد.
    بنا بر اين ريشه هاي شکل گيري گفتمان قوميت را بايد درچرايي برتخت نشستن احمدشاه دراني جستجوکرد. جواب اين چرايي درنظريه عصبيت ابن خلدون قابل رد يابي است.ابن خلدون درمقدمه خودمي گويد که به چنگ اوردن قدرت وحکومت- که ازويژگي هاي ذاتي انسان است- تنهادرسايه عصبيت وهمبستگي قومي ممکن است.واين عصبيت بيش ازهمه درميان قبايل بدوي وجود دارد. قبايل بدوي وچادرنشين بخاطرداشتن عصبيت قومي وقبيله اي به انسجام وهمبستگي خويش نظم داده وانگاه به حکومت هاي که درشهراند حمله وانها را نابود ودرنتيجه حکومت را بدست مي گيرند.پس اينکه قوم پشتون جلوترازهمه به تآسيس حکومت دست مي زند اولا ناشي ازهمبستگي وثانيا ناشي ازداشتن روحيه قبيلوي، خشن، انعطاف ناپزيروناسازگاربا مدنيت آنها بوده است. همچنين.يکي ازويژگي هاي تفکرقبيله فقدان برقراري ارتباط فرا قومي وفرا قبيله اي است. مطابق همين نظريه است که پشتون ها که مردمي صحرانشين وچادرنشين بودند ازعصبيت باديه نشيني استفاده کرده و بدون درنظرگرفتن ديگرساکنين اين مرزوبوم اقدام به تآسيس حکومت مي كردند.
    ازين تاريخ به بعد ما شاهد آفرينش يک نظام معناي نوين هستيم که درآن تمام واژه ها ازنوبازتعريف مي شود.دراين نظام معناي، واژ”عدالت” به معناي رسيدگي و توجه قبايل ساکن و کوچنده پشتون وتسلط آنها برتمام منابع طبيعي، معنا مي شود. “کرامت انساني” به تکريم پشتونها توسط تمام ساکنين اين سرزمين، تقليل مي يابد. ” فرصت هاي اجتماعي” اولا وبالذات ازآن پشتون ها اعلام مي گردد. ” شهروند” به شهروند درجه يک ودرجه دو تقسيم مي شود. وبدينسان نظام معناي جديد، تمام مفاهيم موجود درحافظه فرهنگي اين سرزمين متمدن را دريک مفصل بندي جديد وارد نموده وازانها درراستاي منافع ناسيوليسم پشتوني، تفاسيري جديد ارائه مي دهد.
    .يکي ازويژگي هرگفتماني همان طورکه قبلا نيزگفته شد اين است که تمام برنامه ها، سياست، کرداروکنش اجتماعي، بامحوريت آن صورت بگيرد. واين ويژگي درمورد گفتمان افغان گرايي بصورت دقيق انطباق دارد. ازهمان آغازين روزهاي تاريخ افغانستان معاصر، هرگونه خدمات دولتي، توزيع منابع طبيعي، توسعه شبکه بهداشت، تعليم وتربيه، شاهراههاي ارتباطي، قرارداد هاي خارجي، تخصيص بودجه هاي دولتي به ولايات ومردم و…. در راستاي منفعت يک قوم وعمدتا درخدمت افغانان بوده است.. واژه «افغان» يا « پشتون» به عنوان دال مرکزي وگزاره هاي مانند:« حکومت تنها حق پشتون ها است» « منابع طبيعي درمرحله اول ازآن پشتون ها است» « قراردادهاي خارجي دررراستاي منافع پشتون است» « پشتون ها شهروند درجه يک وديگر قوميت ها شهروند درجه دو اند» به عنوان وقته ها و يا دال هاي پيراموني محسوب مي شوند.
    بنابراين، اگرمسئله قوم وقوم گرايي را درافغانستان.تبارشناسي كنيم ريشه هاي اين تفكررا درميان نخبه گان پشتون خواهيم يافت. پشتون ها به دليل زندگي قبيله اي که داشته ودارند و درنتيجه عصبيت شديد قومي که دارند، همواره همبستگي قومي خود را در قالب ها وچهره هاي متفاوت گروهي ويا مذهبي حفظ کرده و ابتکار عمل را در دست داشته وبرگفتمان نژادپرستي وتبارگرايي تآکيد کرده اند. بنابه تعبيربسياري ازمورخين کشور، در۱۷۴۷ که احمدشاه دراني براريکه قدرت تکيه زد، اولين باربود كه طي آن دولت از دست شهر نشينان رها و به دست باديه نيشينان افتاد. ودرست ازهمين مقطع تاريخ به بعد بود، که بد بختي مردم، فرهنگ تحميلي قبيله‌اي مردمان بومي و متمدن اين سرزمين اغازشد وتابه امروزپس لرزه هاي آن سياست نادرست، ثبات وآرامش را ازاين سرزمين ربوده است. همين نکته بيانگرچراي شکل گيري ونيزبرجسته شدن گفتمان قوميت وتبارگرايي درافغانستان است. زيرا، قبيله گرايي وقوم گرايي صفات ذاتي وشاخصه باديه نشيني است.به عبارت ديگرزاده گاه عصبيت باديه نشيني است.ابن خلدون مي گويد وقتي باديه نشينان ازاجتماع شان خارج و وارد مدنيت شهري شود، بخاطرعصبيت وهمبستگي فوق العاده ونيزروحيه خشن وجنگجويانه که دارند، هرگونه نيروي ديگررا ازسرراهش برمي دارد وتاآنجابه قتل وکشتاروفاجعه دست مي زنند که براريکه قدرت تکيه زنند( ر.ک. مقدمه ابن خلدون).


    اين مطلب آخرين بار توسط گرداننده در السبت 12 أبريل 2008 - 18:08 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
    avatar

    پست في السبت 12 أبريل 2008 - 17:50  admin

    اگريکبارديگربه تعاريف ومولفه هاي گفتمان قومي، تامل نمايم، خواهيم ديد که ازقوم گراي وبصورت عيني «پان افغانيسم» يا « پشتون گرايي» درافغانستان مي توان به عنوان يک گفتمان يادنمود.زيرا پشتون ها همواره با به حاشيه راندن اقوام ديگرازمرکزسياسي وجغرافياي کشور، درصدد بازتعريف وانطباق هويت افغاني برتمام ساکنين اين سرزمين بوده است. واژه «افغان» که تا اين تاريخ تنها به عنوان يک اسم براي سر زمين افغانهابوده، ازاين حالت طبيعي وحوزه گفتمان گوييي، خارج شده ودرطي يک فرايند برنامه ريزي شده ابتدا محملي براي تمام افغانان مي شود ودرادامه به عنوان يک هويت جمعي براي تمام ساکنين اين سرزمين مطرح مي شود.درصورت که واژه افغان نه تنها نمايانگرحضورتاريخي آنها دراين سرزمين نبوده بلکه يک گسست تاريخي بين آنها و تاريخ گذشته شان را، تحميل مي کند.تغير نام اين سرزمين، از خراسان به افغانستان هرچند بصورت رسمي، بعدها و توسط انگليسهادر زمان عبدالرحمن صورت گرفت اما اگراين تحولات بر روي يک پيوستارمطالعه شود، درراستاي تعقيب همان سياست قومي وقبيلوي احمدشاهي بوده ودومين حرکت رسمي مبتني برعصبيت قومي بحساب مي ايد.
    درادامه همين سياست، درزمان ظاهرشاه زبان پشتو، درکنارزبان فارسي بحيث زبان رسمي افغانستان اعلام گرديد. درحاليکه اززمان به قدرت رسيدن احمدشاه ابدالي تازمان ظاهرشاه تنها زبان فارسي بحيث زبان رسمي دربار بود، درزمان ظاهرشاه بخاطرانکشاف زبان پشتو وتدوين ادبيات درست وترکيب وجمله سازيهاي نوين آن، اين زبان بصورت رسمي درکنارزبان تاريخي افغانستان يعني فارسي، رسمي شد ومصارف هنگفتي درراستاي ترويج اين زبان عصرنوسنگي صرف شد. آموزش پشتو براي مامورين غير پشتون درسراسر کشور، دردستور روز قرار گرفت . ظاهرشاه، سياست برتري جوئي نژادي وزباني را تا آنجا ادامه داد که توسط عمال دربارسلطنتي، قبايل پشتون را برادر بزرگ واقوام ديگر را برا در کوچک قلمداد نمود که تعبيرديگري ازشهروند درجه يک ودو است.
    هژمونيک شدن گفتمان قوميت:
    همانگونه که گفته شد يکي ازويژگيهاي هرگفتمان تاريخمندي ودرک تاريخي ازحوادث، رويداد ها وپديده هاي اجتماعي است. حال چرا گفتمان قوميت نيزبه مقتضاي تاريخي بودن گفتمان ها، جايش را به گفتمان ديگروبويژه گفتمان مليت نداده وبه گفتمان عينيت يافته ورسوب کرده تبديل شده است؟
    دوعامل دراين مورد بسيارتعيين کننده به نظرمي رسد:
    ۱ـ قدرت: همانگونه که درويژگي دوم گفتمان گفته شد فوکومعتقداست که هيچ گفتماني خارج ازقلمروي قدرت شکل نمي گيرد. اين قدرت است که تعيين مي کند که دريک عصر ويک جامعه، چه گفتماني وباکدام گزاره ها واحکامي ظهورکند وتحت چه شرايطي به نابودي کشانده شود. هرچند واژه قدرت درنزد فوکومعناي متفاوت ازمعناي متعارف قدرت دارد اما بهرصورت، آنچه مهم است اين است که درعرصه اجتماعي، قدرت زيربناء وتمام رويدادها وپديده هاي اجتماعي روبناء محسوب مي شوند.
    اززمان احمدشاه دراني تا امروزپشتون ها بصورت انحصاري قدرت را دردست داشته وبرتمام منابع طبيعي وغيرطبيعي کشورتسلط داشته اند.گفتمان پشتونيسم درراستاي تقويت ” خود” و” طرد ديگري” ازابزارقدرت استفاده بهينه کرده است. اخراج ديگرساکنين ازمناطق آبايي شان وجايگزين کردن کوچي ها وعشايرپشتون، اخذ ماليات هاي سنگين وطاقت فرساازانسان وانعام وقتل وکشتاروسياست زمين سوخته از معمول ترين‌شيوه هاي استفاده ازابزارقدرت برهنه است.قتل وکشتاربيش از۶۰٪ ازهزاره ها دردوره عبدالرحمن تنها نمونه اي استفاده از خشونت سياسي است.
    ۲ـ مذهب: برتري نژادي پشتونها ودرنتيجه حق انحصاري حاکميت که ابتدا درسايه قدرت شکل گرفته بود، آهسته آهسته به يک ايدئولوژي تبديل شده وکاملا رنگ ديني بخود گرفت.برتري پشتون ها درامورمملکت داري توسط مذهب تآئيد شد.مذهب، نه تنها اين ايده را براي پشتون ها بلکه براي غيرپشتون ها به يک باورتبديل کرد. درصورت که قرآن به عنوان متن مشترک ومورد توافق تمام فرقه هاي اسلامي برايده قوم وقوم گرايي خط بطلان مي کشد و تصريح مي نمايد که محورکارهانبايد طايفه وعشيره باشد( قل آن کان آبائکم وابنائکم واخوانکم وازواجکم وعشيرتکم … توبه/۲۴) اما آنگاه که مذهب درچنگال قدرت مي افتد وازان درراستاي مشروعيت بخشي استفاده ابزاري مي شود، مذهب افيون توده ها مي شود، مذهب ذهن هاي خلاق را تخديروازهرگونه واکنشي دربرابروضع موجود بازمي دارد. اينکه مذهب درافغانستان چگونه به جماعتي کرامت افزوني داشته وجمعي ديگر را به استضعاف وتحميق کشانده است قصه اي است که سررشته درازدارد ومجال خوانش آن نيست. براستي در جامعه اي سنتي، دين نيز سنتي است . هرروز چيزي بر آن افزوده مي شود ومطلبي ازان كم مي شود . هر حاكم جبّار، آن را به نفع خود تفسير كرده وازان استفاده اي ابزاري مي كند . درجامعه اي سنتي، طبقه اي فرا دست، آموزه هاي ديني را به طبقات زيرين القاء مي كند تا بيشتر استثمار شان كنند وطبقات فرودست با اموزه هاي ديني خودهارا تسلي وتشفي مي دهند تا محروميت هاي دنيوي شان را ازين طريق جبران نمايند.
    بنابراين همچنانکه فرکلاف گفته است، گفتمان ها همواره درقلمروي قدرت وايدئولوژي شکل مي گيرد.
    لوي التوسرنيزدرمطالعاتش دراين زمينه دو دستگاه را درجامعه شناسايي مي کند که به امربازتوليد نظام وفرهنگ مي پردازد:
    ۱ـ دستگاه زور، سرکوب واجبارکه ازطريق سازمان هاي وابسته به دولت اعمال مي شود مانند پليس و…
    ۲ـ دستگاه ايدئولوژي مانند کليسا، مراکزاموزشي، خانواده، دستگاه حقوقي، رسانه ها، ادبيات وهنر و… که بظاهربه نظرمي رسد که خارج ازبدنه دولت اند اما درحقيقت تمام اينها هماهنگ با دولت مشغول کاراند.
    سه تفاوت عمده بين اين دودستگاه:
    ۱ـ دستگاه سرکوب به شکل محسوس ومتمرکزدرجامعه ديده مي شود اما دستگاه ايدئولوژيک به ظاهر پراگنده به نظر مي رسد اما درعين حال بصورت بسيارمنسجم وهماهنگ عمل مي کند.
    ۲ـ دستگاه سرکوب بصورت عمومي ودستگاه ايدئولوژيک بصورت خصوصي وفردي عمل مي کند
    ۳ـ دستگاه سرکوب معمولا باخشونت رفتارمي کند اما دستگاه ايدئولوژيک بصورت مخفي، غيرملموس ونه زياد اشکار..
    جابجايي گفتمان ها:
    همانگونه که گفته شد يکي ازعوامل جابجايي گفتمان ها ” تحريک ” است.به عبارت ديگر يکي ازعوامل جابجاي گفتمانها تحريک گفتمان هاي حاشيه ي، توسط گفتمان مسلط است به اين معني که گفتمان هاي حاشيه نشين، درصورت که ازسوي گفتمان غالب تحريک شود، اين گفتمان ها وارد ميدان شده وهمواره دربرابرگفتمان غالب مقابله مي کند. اما درافغانستان دقيقاهمين ايدئولوژي کاذب باعث شد که گفتمان مليت براي يک دوره بسيارطولاني توسط گفتمان قوميت تحريک نشود. زيرا پشتون ها معتقدشدند که وقتي سخن ازملت، مردم وجامعه افغانستان گفته مي شود مصداق اصلي آنها است. وديگران نيزدرسايه موج طغيانگرتبليغات مذهبي، به اين نتيجه رسيدند که وضع موجود يک وضع طبيعي- غيرتاريخي- است که نمي توان انرا تغييرداد ومسيرانرا عوض کرد.همين طبيعي پنداشتن پديده هاي اجتماعي خطرناک ترين آفت اجتماعي است که جلوي هرگونه تحرک، جابجاي، رشد، توسعه و حرکت هاي روبه جلورا با قوت تمام مي گيرد.
    اما سرانجام گفتمان ها، بخاطر ضعف دروني بر اساس نظريه ابن خلدون و بخاطر عاجز شدن از توليد معنا بر اساس نظريه تحليل گفتمان و نيز بخاطر عاجز بودن از باز توليد خود طبق نظر پارسونز، سير نزولي را آغاز و گفتمان هاي رقيب از حوزه گفتمان گوي خارج و در برابر گفتمان رقيب به صف آراي مي پردازند.
    براساس نظريه تحليل گفتمان، . باظهورگفتمان پشتون گرايي، ودرپيش گرفتن سياست طرد وسرکوب اقوام ديگر، جابجاکردن وکوچ دادن آنها به مناطق دوردست وکوههاي صعب العبورو…، گفتمانهاي ديگردرقالب هاي قوم گرايي تاجيکي وهزاره گرايي وازبک گرايي هرچند باتآخيراما سرانجام وارد ميدان شدند.تبارگرايي افراطي پشتونها، ظهورتبارگرايي را دراقوام ديگرتحريک نموده وباعث شده است که گفتمان قوم گرايي تاجيکي وهزارگي وازبکي به عنوان دوره ميانه وانتقال به گفتمان مليت، نيزدربرابرگفتمان غالب وارد اين اشفته بازارگشته وسهمي ازويراني افغانستان تاريخي را بدوش کشند. به همين دليل همواره هويت ملي تحت شعاع هويت هاي قومي قرار گرفته است.همواره سعي بر آن بوده تا اقوام، هرکدام به قهرماني ها، خيرخواهي ها، رشادت و کارنامه هاي اجداد و نياکان خود افتخار نمايند و آنرا به قوميت محدود سازند وهمين لم دادن به کارنامه هاي اجداد و نياکان، فرصت انکشاف وتوسعه ونوسازي کشور را ازبين برده است و از تشکيل يک ملت واحد داراي وجوه اتحاد ملي جلوگيري نموده است. وتا زمانيکه هويت هاي قومي با تمايلا ت شوونيستي( به مفهوم قومي آن) و نژاد پرستانه مصروف تثبيت اصالت خودي است، شکل گيري ملت و هويت ملي ممکن نخواهدشد.
    ازآنجاي که گفتمان ها تماما روبه قدرت اند لذا هريک ازاين گفتمانها نيزبراي رسيدن به قدرت، نظام معناي خاصي خود را آفريدند وهرکدام مفاهيمي مانند«عدالت اجتماعي»، « فرصت هاي اجتماعي»، « توزيع منابع طبيعي»، « حضوراقوام درحکومت»، « ميزان نفوس وآمارهاي جمعيتي»، «ساکنين بومي وغيربومي» را متناسب با نظام معناي وبويژه دال مرکزي خود يعني قوميت، تفسيرکردند.
    همانگونه که درويژگي اول وپنجم گفتمان گفته شد، هيچ گفتماني هرچند عمرطولاني داشته باشد اماعمرجاودانه ندارد. سرانجام روزي فرامي رسد که گفتمان ها ازبازتوليد خود عاجزمي شود ودرچرخه تکرارباطل مي افتد. تالکوت پارسونزهمين تاريخمندي پديده هاي اجتماعي را دريک قالب ديگربيان مي کند ومي گويد: جامعه بمثابه يک نظام است وهرنظام چهارنيازاساسي دارد که اگربخواهد ادامه حيات دهد بايد اين چهارنيازبنيادي را رفع وهمواره آنرا بازتوليد نمايد. وتاآنجابه بر، براوردن اين نيازها اهميت مي دهد که مي گويدهرنظام، براي براورده کردن اين نيازها چهارخرده نظام ديگررا به خدمت مي گيرد تاهرکدام بصورت مستقل وشايسته اين نيازها را برآورده سازد. اين چهارنيازعبارت اند از نظام آجيل (AGIL ):
    ۱ـ انطباق پزيري (adaptation) هرنظامي بايد درمرورزمان با محيط هاي نو وجديد که مواجه مي شود خودرا منطبق کند.
    ۲ـ دست يابي به هدف (goal ataining) هرنظامي بايد وسايل رسيدن به هدف را فراهم نمايد.
    ۳ـ حفظ يکپارچگي (integration) هرنظامي بايد بين اجزا وعناصرخود هماهنگي ويکپارچگي ايجاد نمايد.
    ۴ـ حفظ الگو(latency) هرنظامي بايد تاحدودي حالت تعادل خودرا حفظ کنند.
    همانگونه که درطرح پارسونزمشاهده مي شود هرنظامي براي ادامه حيات، نيازمند تطبيق با محيط وشرايط تازه است، اما گفتمان پشتون گرايي را اگربا ادبيات پارسونزي بمثابه يک نظام فرض کنيم، اين نظام تنها چيزيکه ازآن غفلت نموده همين توجه به شرايط واقتضائات جديد وگذرزمان است. پشتون ها هنوزبا خيالات طلاي عصراحمدشاه وعبدالرحمن زندگي مي کنند وشرايط وفرصت هاي جديدي که پيش امده است را يا نمي بينند ويا به آن ايمان ندارند. سه نيازديگرپارسونزنيزدراين گفتمان جايگاه نداشته وندارد ولذا هم براساس نظريه تحليل گفتمان وهم براساس نظريه پارسونزبه نظر مي‌رسد، گفتمان قوم گرايي بصورت عموم وگقتمان پشتون گرايي بصورت خاص، ديگرقادربه بازتوليد خود وخلق مفاهيم تازه نباشد ولذا تاريخ مصرف آن سررسيده وگفتمان مليت باادبيات به روزونظام معناي جامع وتازه وارد ميدان شده است. در شرايط كنوني گفتمان مليت هرچند دوره طفوليت خود را مي گذراند اما بران است که درفضاي جديد سياسي کشوربه عنوان گفتمان مطلوب ومورد قبول شهروندان افغاني ظهورنمايد. درنظام معناي گفتمان مليت، گزاره هاي مانند: “برابري تمام اقوام وشهروندان”، “حقوق شهروندي”، “حقوق بشز”، “توزيع عادلانه فرصت ها ودرآمد سرانه”، “کنش ارتباطي سالم” و “احترام متقابل ميان اقوام” دراطراف دال مرکزي يعني ” حکومت دموکراسي” حلقه زده ومفصل بندي شده است.
    منابع:
    ۱. مجموعه مقالات و تحليل گفتماني. تاجيک، محمدرضا، انتشارات فرهنگ گفتمان. تهران ۱۳۷۹.
    ۲. مقدمه بر نظريه هاي گفتمان. مک دانل، دايان. ترجمه حسين علي نوذري. نشر فرهنگ گفتمان. تهران، ۱۳۸۰.
    ۳.تحليل انتقادي گفتمان. فرکلاف، نورمن. مترجمان، فاطمه شايسته پيران و… . نشر مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها.
    ۳.فراسوي ساختگراي. دريفوس، هيوبرت. رابينو، پل. ترجمه حسين بشيريه. نشر ني. تهران ۱۳۷۶.
    ۳. فصلنامه علوم سياسي. شماره ۲۸.
    ۴. بحران هويت قومي درايران. الطائي.علي. نشرشادگان.تهران ۱۳۷۸.
    ۵. فصلنامه اطلاعات سياسي اقتصاديشماره ۱۱۶و۱۱۵، دکترحميد احمدي.
    ۶. مسايل اجتماعي ايران، انجمن جامعه شناسي ايران، نشراگه، تهران، ۱۳۸۳.
    ۷. هويت ملي . رباني. جعفر.نشرانجمن اولياء ومربيان. تهران ۱۳۸۱
    ۸. معرفت، شماره ۴۳
    ۹.
    يعقوبي، عبدالرسول. عوامل همبستگي وگسستگي ايرانيان.انتشارات موئسسه اموزشي وپژوهشي اما خميني. قم ۱۳۸۳.
    ۱۰.نامه علوم اجتماعي شماره ۲۱ مقاله محسن گودرزي:
    ۱۱.حبيبي، جغرافياي تاريخي افغانستان
    ۱۲. فلسفه امروزين علوم اجتماعي . في، ‌ برايان . ترجمه خشايار ديهمي . انتشارات طرح نو تهران ۱۳۸۴ .
    ۱۳. قدرت، گفتمان وزبان. سلطاني، سيد علي اصغر. نشرني. تهران ۱۳۸۴.

    * كارشناسي ارشد جامعه شناسي


    اين مطلب آخرين بار توسط گرداننده در السبت 12 أبريل 2008 - 18:09 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
    avatar

    پست في السبت 12 أبريل 2008 - 17:51  admin

    منبع : نشریه بسوی عدالت

      اكنون الثلاثاء 22 مايو 2018 - 0:47 ميباشد