یاد مانده هایی از جنگ جلال آباد بخش نخست

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6886
    Registration date : 2007-06-20
    20160201

    یاد مانده هایی از جنگ جلال آباد بخش نخست

    پست  admin

    یاد مانده هایی از جنگ جلال آباد بخش نخست
    گذرگاه ترس :
    -۱-
    هرقدر به این ذهن به شدت خسته وبهانه جویم فشار می آورم تا تاریخ دقیق آن عروسی را به یاد بیاورم، فایده یی نمی کند ؛ اما بیخی به خاطر دارم که شبی بود با آسمان لاجوردین و هوای مشک بیز مانند واپسین شبان وروزان ماه حمل : جشن عروسی یکی از نزدیکترین خویشاوندانم اسـت. نمی توانم بدون رخصت گرفتن ازقوماندان اعلی قوای مسلح کشوردراین محفل شرکت کنم. آخر، او کوهی از وظایف را درمقابل همه ما قرار داده و لحظه به لحظه اجرآت مان را کنترول می کند. ازسوی دیگر شام شده است وبه بسته گانم قول داده ام که حتماً درآن محفل شرکت خواهم کرد. اما آخر چطور وچگونه بروم؟ جنگ در جلال آباد جریان دارد و ازالف گرفته تا یای رهبری وزارت دفاع شب ها را زنده به صبح می رسانند تا دراکمالات جبهه های جنگ تأخیری صورت نگیرد. سرانجام با دودلی وتردید گوشی تیلفون رابرمی دارم وازرییس جمهور اذن رفتن درآن محفل را برای یکی دو ساعت می خواهم. درآغاز، گزارش کار ها را می دهم و همین که احساس می کنم ، پیشانی اش باز شده است؛ دربارهءضرورت اشتراکم درآن جشن عروسی سخن می زنم. اما وی برخلاف انتظارم می خندد وبا شوخی می گوید :" - اگراین قدر به تو نزدیک هستند، پس کجاست کارت دعوت من ؟" اما من که اورا می شناسم تکان می خورم و احساس می کنم که لطف خوش وی درچنین لحظات حساس به هیچ صورتی نمی تواند تصادفی باشد.
    تازه نکاح ختم شده است. داماد را نقل وشیرینی باران کرده اند. داماد خم می شود تا نخست دست مرا ببوسد ، زیرا پدر وکیلش هستم؛ اما من دستم را پس می کشم ورویش را می بوسم. بعد دست ریش سفیدان حاضر درمحفل را می بوسد و جوانان هم سن وسالش وی را درآغوش می گیرند و می بوسند. درتالار هتل کابل، زنده یاد استاد رحیم بخش فقید سرودجادویی مبـــارک باد را می خواند. خوشی و شادمانی به اوج می رسد ومن نیز بعد از مدت ها فرصتی می یابم تا از گیر ودار جنگ فرار کنم و لحظاتی را با خانواده ودوستان خویش دور از دغدغه و غوغای آن بگذرانم. 
    ساعتی نمی گذرد، تازه نان شب را صرف کرده ایم که یاورم نزدیک می شود وآهسته درگوشم می گوید: داکتر صاحب امر کرده است تا هرچه زودتر به وزارت دفاع رفته و با سترجـــنرال گرییــف ( قارییف ) ملاقات کنی. این سترجنرال گرییف لوی مستشارارشد نظامی رییس جمهور است؛ همو که خاطرات ماموریتش را درافغانستان درکتابی به نام " افغانستان پس ازبازگشت سپاهیان شوروی " نوشته است.او پیرمردی است بادانش متوسط نظامی. پویا است وپیگیر؛ ولی خرده گیر و خود رای. آسیایی است و به همین سبب احساساتی و خون گرم. تصور می کنم که دریافت هایش از جنگ دراراضی کوهسار و مبارزه با جنگ های چریکی بیشتر شاپلونی وتعلیم نامه یی هستند ونقش واقعیت های زنده گی مردم و سرزمین افغانستان درآن دریافت ها اندک است. اگرچه اورا بارها در جلسات قوماندانی اعلی و جلسات وزارت دفاع می بینم ؛ اما هرگز نمی توانم قبول کنم که روزی زبان همدیگر را بفهمیم وبا هم کنار بیاییم. البته هرگز نمی توانم بگویم که وی درمسلک خود وارد نیست ولی گهگاهی که می بینم به عوض درک دشواری های موجود و درنظر گرفتن برخی ازناتوانی ها ونارسایی های " ما " فلسفه بافی می کند، دل من نیز مانند دل سپهری همچون ابر بهار می گیرد وخون می شود وبا خود می گویم کاش وی استاد فلسفه می بود دریکی ازدانشگاه های نظامی کشورهای آسیای میانه، تا مشاور نظامی رییس جمهور دریک جنگ اعلام ناشده؛ اما تمام عیار.
    گرییف دردفتر وزیر دفاع دگرجنرال شهنواز تنی است. به هردلیلی که است، وزیر هم چندان دل خوشی ازوی ندارد. شاید دخالت های گاه وبیگاه وی را درکارهای وزارت نمی پسندد. گرییف پس از روده درازی فراوان درباره وضع دشوار جبهه شرق، می گوید : من ورییس جمهور به این نتیجه رسیده ایم که سترجنرال آصف دلاور را برای چند روز به کابل بخواهیم وبه عوضش شما باید بلافاصله به صوب جلال آباد پرواز کرده و رهبری جبهه را به دوش بگیرید.تازه پی می برم که آن همه لطف رییس جمهور نسبت با این بنده خدا از چه روی بوده است. به ساعتم نگاه می کنم، یازده شب است. وزیر با نگاهی آگنده از تعجب وتحقیر به سوی گرییف می نگرد، سری تکان می دهد و خطاب به من می گوید ، ضرور نیست که همین حالا پرواز کنید. اول صبح نیز وقت مناسبی است. 
    سحرگاهان است. چند دقیقه یی نمی گذرد که هلیکوپترهای ما پرواز کرده اند.معلوم نیست، شادروان "صابر امیر* " را که پیلوت هلیکوپتر محاربوی وافسر بی ترسی است ، چه کسی ازرفتن من به جبهه ننگرهار خبر کرده است؛ زیرا درپهلوی هلیکوپترش به حالت تیارسی ایستاده است و با اصراراز قوماندانش خواسته است تا اجازه دهد با من پرواز کند. از فرازماهیپر می گذریم. لحظاتی به آن پایین به شاهراه کابل جلال آباد که در زیر پای ما گسترده است، می نگرم وبعد به سوی آسمان لاجوردین. با خود می گویم آسمان مانند همیشه زیباست وزمین زیباترازآن می توانست باشد؛ اگر جنگی نمی بود. لحظاتی نمی گذرد که بر فراز تنگی ابریشم می رسیم. جایی که به وسیلهء موشک های زمین به هوا وحتا موشک های آر.جی پی - 7 تا همین اکنون چندین بال هلیکوپتر را هدف قرار داده اند که از اثر آن یکی دوتا چرخبال بلافاصله دربین زمین وهوا منفجر شده وآتش گرفته است. به همین سبب اکنون تمام کسانی که به نحوی با جنگ درگیرودار هستند ، می دانند که گذشتن از این تنگی ، چه از راه زمین وچه از راه هوا بسته گی به اجل دارد. شاید هم بسته گی دارد به شانس و طالع . به همراهانم نگاه می کنم : بادی گارد من ترسیده ؛ اما یاور وانمود می کند که نترسیده است. حس می کنم که او نیز مانند من منتظر شنیدن صدای همان انفجاری است که قرار است همه مارا بکشد. آخرسخت نیست که ببینی استنگر-این مرگ مجسم- به سویت شلیک می شود وکاری نمی توانی انجام دهی. ناگزیری دست زیرالاشه نشستن هم چه مصیبت دردناکی است. خطر اصابت ، آتش گرفتن فوری ورفتن به دیار عدم ، ذهنم را به خود مصروف داشته است. درچنین مواقعی انسان چه بخواهد چه نخواهد سخت حساس می شود. تمام هوش وحواسش متوجه همان لحظه است : لحظهء اصابت موشک. هرتکان، هرصدای کوچک ، هرهمهمه اهمیت پیدا می کند. تحت چنین فشاری ذهن آدمی با هشیاری واکنش نشان می دهد. ادراکاتش فعالتر می گردند و محسوساتش برجسته تر. بار دیگر به سوی سرباز محافظم می نگرم، رنگش سپید شده است، منتظر شنیدن همان صداست : صدای انفجاری که قرار است وی را بکشد. درحالی که پیش از این لحظه به نظرم رسیده بود که او سرباز شجاعی است. سعی می کند به روی خود نیاورد؛ اما دراین کارمؤفقیتی نصیبش نمی شود. شاید اگر درزمین می بود، شجاعتش را به نمایش می گذاشت؛ اما حالا احمقانه است اگربرایش بگویم که نباید بترسد. مگر ترسیدن در دست خودش است؟ ناگهان از خود می پرسم، خودت چی ؟ مگرتو نمی ترسی ؟ - صادقانه اگر بگویم : چرا نی.می ترسم، درست مثل هرانسان عادی دیگر. درست به همان بزدلی وترسویی یک کودک و یک جوان خام . فقط در ارتش رسم است که وانمود کنی نمی ترسی. از سوی دیگر سال ها می شود که با ترس وتنها ترس پرورده شده ایم. با ترس از خانه برون می شویم وهمراه با ترس به خانه باز می گردیم. مرگ بی خبر، مرگ مفاجات در هرنقطه کمین کرده وترس از مرگ در سلول سلول وجود مان خانه کرده است. اما فرزندان ترس، همین ترسی که در ظلمات درون ما خانه کرده اند چه می توانند باشند به جز استرس ها و روان پریشی های گونه گون و گه وبیگاه . سخنان دیروز دوست عزیزم عبدالحق علومی که از قندهار بازگشته بود، یادم می آید : " می دانی عظیمی ! وقتی آدم دراین طیاره های شما پرواز می کند،ازترس پــِت می کشد! " وبعد به یاد زنده زنده سوختن رفقایی مانند جنرال عبدالعظیم قوماندان فرقه 8 ، جنرال عبدالرحمان رییس مالی وزارت دفاع، احد رزمنده معاون ریاست محاکمات ،برخی از اعضای قرارگاه قوای هوایی ورفقای عزیزی می افتم که ازاثراصابت موشک های استنگر به طیاره های حامل شان، زنده زنده سوختند وبه جاودانه گی پیوستند. 
    رشتهء افکارم را گفتگویی ازهم می گسلد که صابر با پیلوت هلیکوپتر تعقیبی( جوره ) اش انجام می دهد : " بلی دیدمش.، دَورمی زنم ! " ناگهان هلیکوپتر چنان چرخ می خورد که تصور می کنم به کدام جسم سختی اصابت کرده ودرحالت سقوط است. بعد اوج می گیرد و درست به سوی یکی از صخره های تنگی ابریشم، یورش می برد. دو تا موشک را به سوی هدفی که نمی دانم چیست ودرکجاست فیر می کند. چرخبال ما تکان می خورد، به پایین نگاه می کنم ، زیر پایم آتش گرفته است. صدای انفجار را می شنوم وموج نیرومند آن را حس می کنم. صدای پیلوت عقبی را از شلیمافون می شنوم : بیشک ، بیشک ! قوماندان صاحب ، هدف نابود شد.
    مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون الإثنين 25 سبتمبر 2017 - 15:44 ميباشد