یادمانده هایی ازجنگ جلال آباد، قسمت دوم بخش یازدهم

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6848
    Registration date : 2007-06-20
    20160621

    یادمانده هایی ازجنگ جلال آباد، قسمت دوم بخش یازدهم

    پست  admin


    یاد مانده هایی از جنگ جلال آباد
     قسمت دوم بخش یازدهم
    باری ! ازگزارش های آمرین صنوف مختلفه قوت ها و قوماندانان قطعات وجزوتام ها برمی آید که وضع آن طوری هم که درمرکز گزارش داده شده است، مایوس کننده نیست. زیرا هنوز قوت های ما درمواضع جدید به صورت درست جا به جا نشده بودند که معروض حملات دشمن واقع شده و درنتیجه چندین پوسته را ازدست داده اند. البته خسته گی مفرط پرسونل و اندکی بی نظمی درسازماندهی امور وتشریک مساعی ضعیف توپچی وهوایی با قوت های خط اول ودخالت اشخاصی مانند منوکی که نه صلاحیت ونه حق دادن قومانده را به نیروهای هوایی و توپچی دارند ،مزید برعلت بوده اند.
    شب با خاطرناآرام وروان پریشان می گذرد. می ترسم حملات گسترده دشمن باردیــــگرآغازشوند، می ترسم پوسته هارا باردیگربخرند، می ترسم یکی ازمیان ما خیانت کند.ازدسیسه وتوطئه می ترسم. از خودم هم می ترسم . ازناتوانی ها وازضعف هایم که کم نیستند،هراس دارم. می ترسم جرأت وشهامت کافی برای گرفتن تصامیم مهم نداشته باشم. می ترسم قدرت سوق واداره چنین جنگ بزرگی را نداشته باشم. می ترسم همه بگریزند ویا تسلیم شوند. به همین سبب هرچه کوشش می کنم خوابم نمی برد. نا وقت های شب است که ناگهان حرف های یکی ازنوابغ کلاسیک نظامی " کارل فون کلاوزویتس- یا به گفته جنرال طاهر معلم تاکتیک ما کلاوزویچ " استراتیژیست مشهور آلمانی به یادم می آید: " بهترین دفاع حمله است ! " حرفی که بزرگان دیگری به مناسبت های مختلفی گفته اند. مثلاً لنین ویا زنده یاد ببرک کارمل. یادم است که روزی ببرک کارمل درجلسهء قوماندانان قطعات و جزوتام های اردو گفته بود : " ازنظرما تعرض می تواند یک تاکتیک جنگی یی باشد، برای دفاع مطمین وشکست ناپذیر". بلی این درست است؛ اما پیش از حمله باید قطعات را درزمین گور کرد: سنگرها باید چنان عمیق حفر شوند وبه هم ارتباط داشته باشند وپناهگاه ها چنان با مهارت ساخته شوند که سرباز را با آغوش بازدرخود جا دهند وخانهء امن ونفوذ ناپذیری گردند برای زنده گی کردن. نه، وقت را نباید از دست داد. همین بامداد باید با رییس ارکان وآمر سیاسی و مسؤول انجنییری جبهه به خط اول بروم و ازجریان مستحکم ساختن مواضع وسنگرها شخصاً بازدید نمایم. بلی، اول سرباز را درزمین گورکن وبعد به حمله بپرداز. درآن صورت وظیفه نزدیک قطعات ما گرفتن سرخ دیوارخواهد بود و وظیفه متعاقب : بازپس گیری فارم غازی آباد و رفتن به سوی تورخم.
    بدینترتیب یک ماه تمام، وقت خود و افسران مسؤول قرارگاه جبهه و قوماندانان وآمرین سیاسی قطعات را صرف ایجاد واستحکام بخشیدن مواضع ، خندق ها، خندق های ارتباط ، بلنداژها، پناهگاه های تحفظی برای پرسونل وبه وجود آوردن مواضع توپچی و ساختن دیپو های صحرایی برای مهمات می نمایم. سعی می کنم تا مواضع وسنگرها توسط تیلفون های صحرایی ( سیمدار ) ارتباط داشته باشند و توسط تانک ها و توپچی میل دار تقویه گردند. برای پیگیری این امربزرگ شب ها به جبهه می روم و از جریان کار بسیار پرحجم وعظیم کندن کاری مواضع شخصاً نظارت می کنم. به تدریج چقوری ها عمیق تر و جادارترمی شوند و درپایان یکماه خط مدافعه یی به وجود می آید که افسران به شوخی نام آن را می گذارند: "خط ماژینو "، همان خط نفوذ ناپذیری که ماژینو وزیردفاع فرانسه به طول 322 کیلومتر در دورادورفرانسه کشید و قوای هیتلر مجبور شد تا این خط را دور زده وبه بلژیک حمله کند. اما راستش این که خطوط مدافعه ما واقعاً تحکیم شده ومی توانند غیر قابل نفوذ باشند؛ فقط درصورتی که عنصر خیانت وسازش دراین خطوط نفوذ نکنند.
    درجریان این یک ماه هرقدرمرکز پافشاری می نماید تا برای گرفتن دوباره منطقه سرخ دیواراقدام کنم، کمبود مهمات و بی روحیه بودن پرسونل جبهه را بهانه کرده واز تعرض به استقامت سرخ دیوار شانه خالی می کنم . دراین میان دوسه بارسترجنرال گرییف با من ازطریق زاس تماس می گیرد ومی گوید باید هرچه زودتر سرخ دیوار گرفته شود؛ اما من به گفته های وی اهمیتی نمی دهم وصبر می کنم تا کار استحکامات خاتمه بیابد. اما همین که مطمین می شوم که دشمن هرگز نخواهد توانست ازخط تحکیم شده فعلی بگذرد وهمین که مهمات کافی ذخیره می کنم و تناسب مطلوب قوت ها را برای تعرض به وجود می آورم، امر تعرض را به استقامت سرخ دیوار می دهم. اگرچه کوشش های ما برای گرفتن ارتفاع " کیهان " که مرتفع ترین نقطه وحاکم ترین قله برشهر جلال آباد بود، نتیجه نمی دهد ودشمن نیز به خوبی می داند که از دست دادن آن نقطه به معنی ازدست دادن فارم ها وازدست رفتن کنترول بر شاهراه تورخم جلال آباد است، درعوض ازطرف چپ درجنب قــُلهء مذکور، دوقلــهء مهم دیگربه دسـت می آید وقطعات ما دوباره سرخ دیواررا گرفته وقادر می شوند تا حرکات نظامی مجاهدین را تا فارم غازی آباد و رودات زیرنظر داشته باشند. دراستقامت های بهسود و چپرهارنیزمانورهای قطعات ما نتیجه می دهند و ساحه مدافعه با انکشاف تعرض دراین مناطق وسیع ترمی گردد.اگرچه یک باردیگرنیزکوشش می کنیم تا ارتفاع کلیدی کیهان را به دست آورده واین نقطه ترصد دشمن را کور کنیم؛ اما مؤفق نمی شویم. حامد علمی درباره اهمیت این پوسته ها برای مجاهدین چنین نوشته است: "... رژیم چند بار کوشید تا نقاط ستراتیژیک را تصرف کند؛ اما ناکام شد. اگر حکومت بتواند کوه های اطراف ثمرخیل را تصرف کند، مجاهدین با مشکلات فراوان مواجه می شوند وبسیار مشکل خواهد بود تا آن ها درفارم غازی آباد اقامت کنند. ... نیروهای حکومت کابل از پیروزی های اخیر شان سخت شادمان بوده ودستگاه های تبلیغاتی حکومت کابل واقمارشوروی آن را پیروزی نهایی وسرکوب آخرین لانه های عناصرضد انـقلاب می خواندند. ... " 
    به زودی پس از گرفتن دوباره سرخ دیوار وکوه های اطراف ثمرخیل ومستحکم شدن مواضع و سنگرها، وضع اوپراتیفی درجبهه شرق بهبود قابل ملاحظه یی می یابد. زیرا نه تنها نقاط آتشی دشمن چه ازطریق هوا وچه از طریق محلات ترصد به میدان کشیده شده وبلافاصله زیرآتش های دقیق قوای توپچی و هوایی ما قرار می گیرند؛ بل به نسبت سترواخفای دقیق ومستحکم شدن مواضع سربازان، دیگردشمن نمی تواند با هر فیری ویا انفجاری، حتی یک سرباز ویا افسری رابه خاک وخون بکشاند. وانگهی میدان هوایی جلال آباد که یک هدف بزرگ وقابل دید چه از طرف روز وچه از طرف شب برای دشمن می توانست باشد ، از تیررس گلوله های اسلحه ثقیل دشمن رهایی می یابد ومصؤونیت پروازی برای طیارات ترانسپورتی و هلیکوپتر ها تأمین می گردد. شاید به همین خاطر است که داکتر نجیـب الله هوس می کند تا پیش از سفرش به یوگوسلاویا و اشتراک درکنفرانس کــشورهای غیرمنسلک به جلال آباد سفر کند وبازدید ازاین جبهه داغ وخونین نبرد را نمایانگر ثبات واستقرار وضع اوپراتیفی کشور وانمود کرده وازآن استفاده وسیع تبلیغاتی نماید. 
    داکتر نجیب الله همراه با شادروان غلام فاروق یعقوبی وزیر امنیت دولتی حوالی شام یک روز گرم پاییزی توسط هواپیمای ان – ۱۲ترانسپورتی روسی به میدان هوایی جلال آباد فرود می آید. فقط سه ساعت می شود که از طریق رییس جدید امنیت ملی ولایت ننگرهارجنرال عبدالواحد طاقت از سفر وی به این بلاد وبازدیدش ازافسران وسربازان جبهه شرق خبر شده ام. خوب دیگر، وی رییس جمهور است و هرچه دلش خواست انجام می دهد؛ ولی آیا ضرور نبود که از این تصمیم بزرگ و آگنده ازریسک خویش قوماندان عمومی جبهه را درجریان می گذاشت و طالب مشوره می شد؟ به هرحال آن چه مسلم است این است که چه من بخواهم وچه نخواهم وی خواهد آمد واین منم که باید امنیت عام وتام وی را از لحظه یی که طیاره اش بر فراز آسمان شهر جلال آباد ظاهر می شود تا لحظه یی که به سوی کابل بازگشت می نماید تأمین کنم. آری ! دو ساعت وقت وکوهی از وظایف گوناگون. 
    سرانجام طیاره داکتر نجیب الله درآسمان شهر هویدا می گردد. شامگاهان است وهنوزتاریکی مطلق حکمفرما نشده است.اگرچه طیاره غول پیکراست وازده ها کیلومتردور قابل رؤیت؛ ولی بدون هیچ حادثه یی به زمین نشسته ودربرابرترمینل میدان هوایی متوقف می شود. رییس جمهور را جمعی ازدختران وپسران خردسال کودکستان ها ومکتب ها با دسته های گـــل استقبال می کنند. بعد با من مصــافحه می کند وهمراه با من به سوی گارد تشریفاتی می رود.پس ازآن به سوی یکی ازپوسته های امنیتی یی که درجوارمیدان هوایی واقع است رفته وبا سربازان آن پوسته صحبت می نماید،با آنان غذا می خورد مشکلات شان را می شنود، به قوماندان پوسته مدال وبه سربازان یک ماهه معاش بخششی می دهد. بعد درحضور داکتر نجیب الله جلسه اوپراتیفی جبهه شرق دایرمی گردد. وی گزارش های مسؤولین صنوف مختلفه قوت ها را با دقت کامل می شنود و سوالات زیادی درمورد تعداد، ترکیب و مفکوره دشمن و اشتراک ملیشه ها وجنرالان پاکستانی و اجیران عربی می نماید. سپس با بزرگان ومتنفذین ومردم شهر جلال آباد وبرخی ازافسران وسربازان جبهه که درتالار ترمینل میدان هوایی جمع شده اند، صحبت نموده سخنرانی هیجان انگیزی می نماید وپیروزی درجنگ جلال آباد را به همه آنان تبریک می گوید. درآخرین لحظات نشان انقلاب ثور را که عالیترین نشان دولتی کشور– درآن وقت - است درسینه من تعلیق کرده وبه کابل بازمی گردد. روز دیگر با چنین دستآورد بزرگ یعنی پیروزی دریک جنگ بزرگ جبهه یی به بلگراد پرواز می کند. 
    کاتیوشای سوخته :
    بدینترتیب من ماه ها درجلال آباد به حیث قوماندان عمومی جبهه شرق اجرای وظیفه می کنم. دراین مدت فرصت می یابم تا به برخی از ولسوالی ها ودهات دورونزدیک جلال آباد سفر کنم وبا مردم زحمتکش ولی ناداروغریب آن دیارآشنا شوم. شهریان شهرجلال آباد را مردم با فرهنگی می یابم که دوست دارند پسران ودختران شان به مکتب ها بروند و دروازه مکتب ها هرگز به روی اطفال شان بسته نشود. روزی گذرم به منطقه هده می افتد. هده دیگر به دست مجاهدین نیست. هده تاریخ درخشانی دارد وزمانی که از موزیم سوخته و برباد رفتهء آن دیدن می کنم ؛ به یاد روزگارانی می افتم که این موزیم که زمانی از جملهء زیباترین نیایشگاه های راهبان بودایی بود چگونه با داشتن بهترین چهره نگاری ها (پرتره ها) وآثار دیگر هنری همچون تاج الماسی درمنطقه ما می درخشید. 
    هنوز اشک هایم از دیدن این همه جنایات بشری خشک نشده اند که باد پاییزی ورق پارهء مندرسی را به صورتم می کوبد. ورق پاره را می گیرم و می خواهم آن را به دور بیندارم؛ اما نمی دانم چرا دل ودستم می لرزند ونمی توانم همینطوری آن رابه دست باد بسپارم.کنجکاوی آزاردهنده یی دارم.می خواهم به آن چند سطری که به سختی قابل خواندن اند نگاه کنم. شاید قسمتی ازنامهء پسری باشد به مادرویا نامزدش یا عریضه ء سربازی برای رخصتی گرفتن . اگرچه گوشه های آن سوخته اند ومعلوم است که به درد خواندن نمی خورد؛ ولی مگر هرنوشته یی به یک بار خواندن نمی ارزد؟ با خواندن نخستین سطر پی می برم که برگی است از دفتر خاطرات سربازی که درهمین جا دراطراف همین تپه هایی که در زمانه های دور نیایشگاه راهبان بودایی بوده است رزمیده و دریکی از روزهای دشوار جنگ ، همسنگرش را ازدست داده است : 
    " واسع جان ! ای تاج زیبای خاطرات من ! چگونه می توانم ترا ازیاد ببرم وآن شبی را که واپسین شب زنده گی تو بود ومن غافل بودم، فراموش کنم. یادت هست که در خندق های ارتباط خط اول چگونه زیر رگبار آتش دشمن و درکنار آن راکت انداز بیست ویک لوله یی ( منظور نویسنده دستگاه کاتیوشا یا راکت انداز ب.ام . ۲۱ است. کاتیوشا مصغر نام کاترینای روسی است. دختری که آهنگ فولکلوریکی برای معشوقش درسال های جنگ عمومی دوم خوانده است.این آهنگ بعد ها بسیار معروف وورد زبان هر سرباز روسی شد. این راکت انداز که توسط موتر لاری ارکاب می شود، درحقیقت راکت انداز های چندین تایی هستند که توانایی حجم عظیمی از پرتاب مواد منفجره را دریک زمان به سوی دشمن دارا می باشند. ) آتش گرفته وبه خاکستر نشسته ترا یافتم ؟ می گفتی جنگ رویداد غمباری است، بلی چنین است ؛ ولی می دانی آن شب که پیکرغرقه درخون تو شهید راه آزادی وطن را درآغوش گرفتم چگونه عظمت وو سعت این رویداد غم انگیز را حس کردم..... (چند سطر خوانده نمی شود. ) خوب، واسع جان اگرچه حالا تو به بهشت رفته ای ؛ ولی به من بگو، تنها به من بگو که به نامزدت ، به مادرت وبه پدرت که ترا به من وبه خدا سپرده بودند چه جوابی بدهم؟" به اطراف موزیم نگاه می کنم، هیکل سوختهء کاتیوشایی را می بینم که تا هنوز درموضع آتش ایستاده و از روزگاری حکایت می کند که دراین جا نیز" جنگی در گرفت "، ورق پاره را چهار قات می کنم وبه مثابه یادگاری ازجنگ درجیبم می گذارم که ناگهان دستم به نشان انقلاب ثور برمی خورد. به خود می لرزم و احساس می کنم که واسع ودوستش از اعماق گورهای شان به من می گویند که مستحقین حقیقی این نشان ما هستیم نه تو.
    ***
    بخش دوازدهم
    مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون الجمعة 28 يوليو 2017 - 0:45 ميباشد