حماسه جنگ جلال آباد

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6885
    Registration date : 2007-06-20
    20160701

    حماسه جنگ جلال آباد

    پست  admin




    حماسه جنگ جلال آباد
     و قصه ی بروتهای جناب عصمت قانع


    دوست ارجمند و فرهیخه مان ستر جنرال نبی عظیمی گرامی یاد مانده های از جنگ جلال آباد را به صفت یک شخصیت برجسته نظامی و در فرصتی هم فرمانده جبهه جلال آباد، به تفصیل نوشته اند که در برگ در گستره زنده گی و سایت پندار نو بخشهای از آن به طور جداگانه به نشر رسیده است. در این یادواره ها حماسه بزرگ دفاع از جلال آباد و در حقیقت دفاع از وطن با آنهمه شهامت و سرسپردگی سربازان و افسران قهرمان افغانستان به بهترین زبان و با دقت کامل و یاد آوری از لحظه های خاص فضای جنگ نگاشته شده است. در پیوند به آن یادواره ها، اینک نوشته بسیار جالب جناب عصمت قانع که از احساس عالی وطن دوستی یک افغانی که در آن طرف خط قرار داشت و به افتخارات وطن خویش می بالد و آن را با احساس عالی بیان میدارد را دریافتم و در این برگ به اشتراک می گذارم. آقای عصمت قانع قصه یی از شکست پاکستان و سرسپرده گانش را در جنگ بهار سال 1368 زیر نام قصه ی بروتهای من نگاشته اند. این هم شما و قصه ی بروتهای جناب عصمت قانع. باید تذکر داد که دفاع قهرمانانه از جلال آباد ثبت تاریخ هست و هیچگاه فراموش نمی شود؛ ولی چه بهتر که از تاریخ بیستم حوت به مثابه یک افتخار بزرگ ملی همه ساله بزرگداشت به عمل آید.
    قصه یی از شکست پاکستان و سرسپرده گانش در جنگ بهار سال ۱۳۶۸ جلال آباد 
    ترجمهٔ ‌فشردهٔ‌ نوشتهٔ‌ عصمت قانع تحت عنوان « زما د بریتونو کیسه (۱)» (قصهٔ ‌بروت های من)
    در پیشاور گرما روز به روز بیشتر میشد. آن سو کاروان های عرب ها روان بودند که میخواستند جلال آباد را فتح کنند.
    ما همه بر این باور بودیم که جلال آباد در همین هفت روز به دست مجاهدین خواهد افتاد. بیست و نهم حوت است و سال ۱۳۶۷ هجری شمسی رو به پایان بود. آوازه بود که با گرفتن جلال آباد ، ‌شانزده کشور اسلامی و حتا امریکا بلافاصله حکومت موقت مجاهدین را به رسمیت خواهند شناخت.
    در پیشاور گروه رسانه یی و اطلاعاتی مجاهدین بسیار مصروف بود. شمار زیاد ژورنالیستان خارجی به سرعت در رسیدن بودند. رهبران جهادی سرگرم مصاحبه ها ،‌ بحث ها و بیانهٔ های تلویزیونی بودند. 
    در پیشاور مردم در هراس بودند که جلال آبا چور خواهد شد ،‌ زیرا بقچه بران تورخم و لندی کوتل به امید فتح ننگرهار با خود ریسمان نیز حمل میکردند.
    آن سو نظامیان پاکستانی نیز از نشهٔ‌ غرور مست بودند و فتح جلال آباد را به دست آوردن کشمیر تصور میکردند. در صحنهٔ‌ سیاسی مسلم لیکی ها،‌ جماعتی ها مخالف بوتو و هواداران ضیأالحق شعار میدادند :
    تم نی بنګال دیا ( شما بنگال را دادید یعنی باختید )
    هم نی کابل لیا ( ما کابل را گرفتیم یعنی بردیم)

    ستراتیژیست های پاکستان نقشه ها و دسیسه های خونریزی ها و آتشسوزی های درازمدت در کابل را طرح میکردند. ناظران هوشیار افغان در این نگرانی بودند که پاکستان در صدد دامن زدن به جنگ داخلی در افغانستان است. و اما،‌ سیاسیون پاکستان بر این باور بودند که پس از رفتن روس ها ،‌ حالا افغانستان مال خود شان است. 
    غند کماندوی اردوی پاکستان « SSG»  گروه سریع خدمات خاص) به لندی کوتل و جمرود کوچیده و نیمهٔ‌ بیشتر آن در فارم های پروژهٔ انکشاف وادی ننگرهار جا به جا شده بودند. 
    در چنین حالتی من در ۲۹ حوت سال۱۳۶۷ با چند ژورنالیست روزنامهٔ‌ لوموند فرانسه یی که نام یکی شان سب ایستن بود ( از پیشاور) به سوی جلال آباد رفتم. 
    داوطلب های عربی و کماندوهای اردوی پاکستان با سکر ۲۰ ، ‌آر پی جی و توپ های ۷۲ و ۷۳ ملی متری پیاپی انداخت میکردند. به علاوه تسلیحات مدرن دیگر نیز بودند که بر وجب  وجب میدان هوایی جلال آباد و تمام منطقه آتش و گلوله میباریدند. 
    چی درد سر بدهم تان، قیامت بود- قیامتی که مادر از فرزند و فرزند از مادر بیزار بود.
    در فارم های جلال آباد یک رهبر جهادی اعلام کرد که هرکس ده شهید بدهد یک عراده موتر داتسون دو سیته خواهد برد- یعنی قیمت سر ده مجاهد افغان یک موتر داتسون بود. 
    صبح بود که غرور وطن به جوش و خروش آمد- ریگ و سنگ و زمین سوزان و ‌آسمان و هر چیزی در جهش شد ؛ گویی لشکری از غیب رسیده باشد. یکباره همه چیز در برابر تهاجم پاکستان سربلند کرد. جنگ چنان شدت گرفت که نپرس. یکباره لشکر کماندوی اردوی پاکستان که پکول های مجاهدین را بر سر داشتند چنان تار و مار گردیدند که گویی در تابستان ترق شاخهٔ‌ پر از توت پخته را با لگدی محکم بتکانی. همه دوان دوان پا به فرار نهادند . من و فرانسه یی ها نیز به سویی پا به فرار نهادیم. 
    ما با مجاهدین پهلوان سید محمد سوی جلال آباد رفته بودیم. خدا میداند آن نگهبانان ما به کجا فرار کردند که درک شان را نیافتیم. و اما، ما پس از مدتی دویدن یک سنگر سربازان قوای مسلح افغانستان را دیدیم که هر سه سرباز آن کشته شده بودند. 
    ژورنالیستان فرانسه یی میخواستند عکس اجساد سربازان کشته شدهٔ‌ افغان را بگیرند. به آن پوسته رفتیم . دیدم که سه جوان بروتی در خون خود خفته اند. گلوله پیشانی یکی را شگافته بود. دومی بر اثر اصابت گلوله بر سینه اش کشته شده بود و جسد سومی کمی پایین تر از سینه سوراخ بود. خون اولی بر یک بوجی ریگی ریخته بود،‌ خون کشتهٔ‌ دومی در صحن پوسته نقش بسته بود و فوراهٔ‌خون سومی درگاه را رنگین ساخته بود. 
    گپ من گنهکار را نپذیرید اما گپ دو فرشتهٔ‌ نشسته بر شانه هایم را قبول کنید که من در زنده گی خونی به زیبایی خونهای این صحنه را ندیده بودم. گویی یاقوت سرخ جگدلک باشد ،‌گویی رنگ سرخ انار پختهٔ ‌کندهاری باشد ، ‌گویی رنگ خینهٔ‌ عروسی باشد- واه واه ، ‌واه واه چنین است رنگ قربانی قهرمانان !
    در پوسته سه جوان بروتی افغان افتاده اند و پس از مرگ به زبان رسای فرهنگ افغانی با موسیقی تاریخ این لندی را زمزمه میکنند:
    زما پر قبر لاړې تف کړئ ( بر قبر من تف کنید)‌
    که مې د ننګ ګولۍ پر شا خوړلي وینه ( اگر گلوله ننگ بر پشتم اصابت کرده باشد)
    اشک از چشمانم سرازیر شد. یک ژورنالیست فرانسه يي پرسید : آیا دلت سوخت ؟!
    من برایش جواب دادم : نی !
    دیگر اشکی نمی ریزم. میخواهم از این بروت ها تقلید کنم. تصویر قربانی آنان را با رنگ غرور افغانی ، ‌با رنگ عزت افغاانی و با رنگ همت افغانی بیامیزم و جاودانه بسازم. ای قلم ناتوان من ، ‌این بلند تر از توان تو است ، ‌این کار تو نیست!
    تعهد این سه سرباز بروتی افغان با وطن و با چادر مادر در امتحان عمل پیروز شده و تاریخ شاهد نمایش یک میوند دیگر بود . 
    سربازان پیادهٔ ‌افغان در حال رسیدن بودند، و من با ژورنالیستان همراهم به طرف پیشاور حرکت کردیم . وقتی از تورخم گذشتیم و در بازار کارخانو پیاده شدم ، به طرف جنوب بازار که دکان سلمانی بود ، ‌رفتم. به سلمانی همان بروت هایی را فرمایش دادم که دیده بودم- بروت مدافعان شهید دفاع از جلال آباد را .
    سلمانی پرسید : آیا ریشت را هم میخواهی بتراشی؟
    گفتم : بلی ...
    وقتی به خانه رسیدم ،‌ همسرم که در حال نماز بود ، ‌سلام برگرداند و یک دم با لهجهٔ‌ محلی قندهار و با آواز لرزان و شگفتی زده شمرده شمرده گفت : بابا صاحب خواهد رسید ، بابای کلات خواهد رسید ، دارو نیکه و جمال نیکه خواهند رسید ...
    همسرم در یک دقیقه با گرفتن نام و مدد خواستن از همه ولی های کندهار گفت : خود را دچار چه لعنتی ساخته ای ؟!...
    من برایش گفتم : تا دیروز ریش نماد مبارزان دفاع از افغانستان در برابر روس بود ؛‌ حالا بروت ها نماد دفاع از افغانستان در برابر تجاوز پنجاب و پاکستان است. 
    *
    پیشنهاد میکنم که تاریخ ۳۰ حوت در تاریخ افغانستان به حیث روز پیروزی بر پنجاب ثبت شود؛ همان سان که ۲۶ دلو روز نجات ملی و اخراج روس ها است.
    افتخارات ملی در هر زمانه توسط هر کسی که به دست آمده باشد ، ‌به تاریخ تلق دارد . بیایید این افتخارات را رنگ ملی ببخشیم. افتخارات ملی ما درس وطنپرستی برای نسل های بعدی است. آیا کسی است که روز دفاع از جلال آباد را روز دفاع از عزت و خاک افغان را ، ‌به حیث روز دفاع ملی افغانستان ثبت تاریخ کند؟
    هزار خُم نکند مست می پرستان را
    چنانکه ذرهٔ خاکی وطن پرستان را (۲)
    **
    1- عصمت قانع : زما د بریتونو کیسه ؛ این نوشته در روزنامهٔ‌ محور منتشر شده است 
    2- شعر از مرحوم استاد پژواک
    3- ترجمهٔ‌ فشرده از پشتو به دری از حمید عبیدی

     
    28 جون 2016
    مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون السبت 23 سبتمبر 2017 - 20:24 ميباشد