به استقبال از شش جدی

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6886
    Registration date : 2007-06-20
    20161222

    به استقبال از شش جدی

    پست  admin




    به استقبال از شش جدی :
    دوهفته ازقیام خلقی ها گذشته است. درقرارگاه قوای مرکز هستم ودردفترم (امریت کشف) نشسته ام. رفت وآمد افسران قرار گاه زیاد است. آن ها تصور کرده اند که پرچمی ها وازجمله من نیز ازاین نمد کلاهی خواهیم یافت وبر سر خواهیم گذاشت. اما درقصر (تپه تاجبیک - قرارگاه قوایمرکز) افسر جوانی به نام مهمند خویشتن را قوماندان قوایمرکز می پندارد. او تانکیست است و از جمله افسران قوای ۴ زرهدار که قصر بی دفاع را فتح (!) کرده است. به گمانم یکی از مریدان وشیفته گان نورمحمد تره کی باشد، زیرا نام آن پیرمرد پیوسته و حق وناحق همچون وردی درزبانش جاری است وساری.
    شاید کسی به وی راپور داده است از آمد ورفت افسران به نزد من که لمری بریدمن رمضان به دفترم می آید با بروت های دبل وتاب داده وحکمی دربغل. بروت هایش مرا به یاد چپایف می اندازد. به یاد همان انقلابی معروف روسی. اما مثل این که در ظرف کمتر از دوهفته هزاران چپایف در اردوی ما زاده شده باشند. همه با همان ادا واطوار وانداز انقلابی، با همان صدای پرطنین و غور وبلند و با همان بروت های چپایفی! شنیده بودند انگار که بروت گذاشتن به شیوه چپایف به معنای انقلابی بودن است. رمضان که می آید برایم می گوید شما را رفیق امین خواسته اند درکمیته مرکزی. ناباورانه بدو می نگرم . اما انگار او به جد می گفت نه به هزل. درموتر جیب که می نشینم ، با دو تن سرباز مسلح در چپ وراستم، دیگر می فهمم که می روم به سوی سرنوشت! سرنوشت محتومی که برای پرچمی ها و روشنفکران دیگر اندیش رقم خورده است ؛ از سوی امین و دار ودسته اش. موتر درپیش روی وزارت دفاع که درآن موقع در مقابل ارگ قرار داشت می ایستد. رمضان جلو است ومن به دنبالش. محافظینن درچپ وراستم. درمنزل اول داکترسلطان که زمانی داکتر قطعه انضباط بود، با ما مقابل می شود. سرش را شور می دهد وچیزی نمی گوید. لختی نمی گذرد که خود را در منزل زیرین ( تاکوی ) قصر می یابم ، دریک اتاق تنگ که بیشتر از ده ، بیست سرنشین دیگر نیز دارد: همه وزرا، همه جنرالان و همه شخصیت ها ورجال برجسته های رژیم داوودی. برخی ها مرا می شناسند. بااشاره سر احوال پرسی می کنیم. گپ زدن ممنوع است؛ اما نفس های آخر را کشیدن مجاز.
    ***
    به گمانم داکتر سلطان پس از دیدن من با آن هیأت وشکل و شمایل، تاب نمی آورد ومی دود به سوی منزل بالا. درآن جا همراه با رفیق سلیم سلیمی می روند به سوی دروزاه اتاق رهبران. ساعت ۳ روز است واتفاقاً زنده یاد ببرک کارمل در دفترکارشادروان تره کی تشریف دارند. محافظین تره کی، داکتر سلطان وسلیم را نمی گذارند که داخل اتاق شوند. آندو غالمغال می کنند و سرو صدای زیادی به راه می اندازند. نور احمد نور از اتاق بیرون می شود و علت را جویا می شود. سلطان می گوید نبی عظیمی را گرفتار کرده اند و گرفتاری پرچمی ها بنا بر امر امین شروع شده است. نوراحمد نور به زنده یاد کارمل وتره کی جریان دستگیری مرا گزارش می دهد. نمی دانم پس از آن بین دو رهبر چه سخنانی رد وبدل می شود. شاید جناب نور احمد نور آن روز را به یاد آورد وبرای نخستین بار لب به سخن بگشاید و ازحقیقت همان نخستین روز هایی قصه کند وازنخستین توطئه های امین وباند جنایتکارش که متأسفانه در زیر غبار آتش ودود سال های جنگ پنهان مانده اند.
    باری! ساعت ها می گذرند. یکی دوبارسلیم جان سلیمی و داکتر سلطان به زیر زمینی سر می زنند واز دور اشاره هایی می کنند، با دست و با سر؛ ولی من چیزی نمی فهمم. شام فرا می رسد. ازدور رمضان را می بینم که با چهره عبوس و بروت های لم شده به سوی دخمه ما می آید. مرا صدا می زند ومی گوید: طالعت بلند بود که تره کی صاحب ترا عفو کرد. آب دهنم را که برای تف کردن به صورت وی - نا خود آگاه - ترشح کرده اند، با دشواری زیادی فرو می برم ومی گویم: مگر من کدام جرمی مرتکب شده بودم که تره کی صاحب مرا عفو کرد؟ با خشونت بازویم را کش می کند. من دگرمن هستم و او لمری بریدمن. قباحت را ببین . مگرقباحت شاخ دارد ویا دًم ؟ /
    مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون الأحد 24 سبتمبر 2017 - 23:41 ميباشد