گل برای درمسال «ایجاد حزب کمونیست در صوبه»

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6939
    Registration date : 2007-06-20
    20171006

    گل برای درمسال «ایجاد حزب کمونیست در صوبه»

    پست  admin


    گل برای درمسال
    نویسنده: جمعه خان صوفی
    برگردان: قاسم آسمایی
    6
    ایجاد حزب کمونیست در صوبه
    من با جنبش ترقیخواه ازدوران کالج رابطه داشتم و اولین آموزش من در بالاخانه افضل بنگش واقع خیبربازار شروع شده بود. در آن محل عناصر ترقیخواه بشمول خدایی خدمتگاران، اعضای رهبری نشنل عوامی پارتی و اعضای عادی آن همیشه در رفت و آمد بودند؛ زیرا قرارگاه اجمل ختک نیز در آنجا بود.
    این زمانی بود که هنوز اختلافات اندیشوی روس وچین به بالاخانه نرسیده بود. در اوایل ادبیات مترقی به مشکل پیدا میشد و زمانی که محدودیت برآن رفع شد، سفارت چین کتابها و جزوه های به زبانهای انگلیسی و اردو ونشانک های با عکس ماوتستونگ را به بالاخانه می فرستاد. ما این نشانک را با افختار بر سینه می زدیم.
    زمانی که اختلافات اندیشوی روس وچین به جنبش کمونیستی پاکستان سرایت کرد در نشنل عوامی پارتی جناح به ریاست مولانا عبدالحمید بهاشانی چین نواز و متباقی روس نواز شد. کمونیستها و سایرین در سال 1968  تحت ریاست خان عبدال ولیخان نشنل عوامی پارتی را ایجاد کردند. افضل بنگش چین نواز بود اما هنوز انشعاب نکرده بود، زیرا فعالیت او با نیپ شریک و او اکثرا در هشتنغر میبود. او همزمان رئیس کمیته کسان نیز بود ومطابق اصول یک شخص نمیتوانست همزمان عضویت دو حزب سیاسی را داشته باشد و بنگش صاحب حاضر نبود از کمیته کسان  استعفا نماید به همین جهت این بهانه، عاملی برای اخراج او شد.
    عدۀ تلاش زیاد نمودند تا اجمل ختک را نیز به خط چین نوازی بکشانند اما موفق نشدند. علت اصلی اینکه اجمل صاحب در خط اندیشوی چین قرار نگرفت، از یک طرف افراطی بودن آن اندیشه بود و ناسیونالیستها را عاملان بورژوازی میدانستند و از طرف دیگر اجمل ختک تحت تاثیر باچاخان و ولی خان قرار داشت و نمیتوانست آنها را رها سازد.
    شاید سال 1970 بوده باشد که ما هسته  حزب کمونیست را در دفتر اخبار شهباز واقع در آپارتمان در نظرباغ ایجاد کردیم. اجمل ختک اکثرا در آنجا میزیست. امام علی نازش [از رهبران حزب کمونیست پاکستان] هم آمده بود ودر این هسته اجمل، صوفی، سیدمختار باچه، سرن زیب و عاصی هشتنغری شامل بودند. امام علی نازش در ختم جلسه این موفقیت تاریخی را برای همۀ ما تبریکی داد. شام همانروز سرنزیب نامه طویلی نوشت و به اجمل داد و بر موجودیت عاصی هشتنغری اعتراض کرده و نوشته بود که نامبرده شخص مطمئن نیست و ممکن راز ما را به حکومت افشا سازد.  اعتراض دومش این بود که "من مسلمان هستم و به خدا و رسول عقیده دارم و کمونیسم با مذهب  سازگار نیست و من از عقیده خویش منصرف نمیشوم و به همین جهت از شرکت در جلسات حزب کمونیست معذرت میخواهم." سرنزیب بعدا با ما یکجا نشد و عاصی هشتنغری نیز در حزب باقی نماند.بعدها افراسیاب نیز در این هسته شامل شد. در واقعیت این کمیته صوبایی [ایالتی] شد و جلسات اکثراً در اطاق من دایر میگردید.
    مهمانداری میراکبرخیبر
    من  پروفیسور ودر لیلیه بیچلر بودم. مولانا آمده بود، میخواست که با پرچم رابطه برقرار نماید. حزب خلق [ جناح خلق حزب دموکراتیک خلق افغانستان] با حزب مزدور کسان پارتی افضل بنگش ارتباط داشت. من و اجمل از سابق با پرچم رابطه داشتیم و  پرچم در کابل از باچاخان و نیپ پشتیبانی مینمود.
    من توظیف شدم تا طورمخفی به کابل رفته و رهبران پرچم را ملاقات و نامه اجمل ختک را به آنها تسلیم و سایر مطالب را شفاهی برایشان بیان نمایم. با دوست محمد که از اودرزاده های ملک نادر ذخه خیل بود، بعد از سپری کردن یک شب در قریه آنها که آنوقت قریه اشرف نامیده میشد و حالا قریه نادرخان نامیده میشود، کابل رفتم. کابل برفپوش بود وهوا سرد ومن تنها با لباس قبایلی ملبس و چپلی به پا داشتم. ما مستقیماً به منزل ملک نادرخان در کارته سه رفتیم. خانواده نادرخان در رخصتی های زمستانی به جلال آباد میرفتند و خانه خودرا در کارته پروان آباد نکرده و در کارته سه در منزل کرایی میزیستند.
    من به بهانۀ از دوست محمد خودرا جدا ساخته در کارته پروان به منزل نجیب شان رفتم. متأسفانه نجیب جان در منزل نبود و من به دفتر پرچم در میکروریون رفتم (آن زمان هنوز میکروریون دوم، سوم و چهارم ساخته نشده بود). من معلومات نداشتم که دفتر پرچم در کدام بلاک وآپارتمان قرار دارد. بین بلاک ها با چپلی بپا میگشتم که از تصادف نیک با میراکبر خیبر مقابل شدم؛ او از خانه جانب دفتر روان بود و با دیدن من تعجب کرد. یکجا دفتر رفتیم. آنجا ببرک کارمل، اناهیتا راتبزاد و فکر میکنم نوراحمد نور موجود بودند. من نامه اجمل صاحب را دادم و آنرا باهم خواندند. زیاد خوشحال شدند  و از من قدردانی نمودند. من دوباره به منزل حاجی نادرخان رفتم. برای دوست بهانه کردم که کسی را کار داشتم، نیافتم و بگمانم در همانروز دوباره  به جلال آباد آمدیم و بعد از سپری کردن شب، صبح وقت بعد از رسیدن به پیشاور من به یونیورسیتی آمدم و او به منزلش رفت.
    تقریبا یکماه سپری نشده بود که برادرزاده های میراجان سیال کوداخیل سرفراز وسلیم که هردو پرچمی بودند با خیبرصاحب یکجا به اطاق من داخل شدند. آنها پای پیاده از راه مهمند به شبقدر و سپس نزد من آمده بودند. مسئولیت بزرگی بر عهدۀ من گذاشته شد زیرا آمدن خیبرصاحب باید مخفی نگهداشته میشد و افشای آن برای حزب و خاصتاً برای من شرمندگی بزرگ ایجاد میکرد.
    به اطاق من افراد زیاد و گوناگون از همقریه ها گرفته، دوستان، اعضای  PSF ، همکاران و با اضافه مهمانان ناخوانده می آمدند. محل مصئون ومطمئن دیگری نبود، من بر داکتر نذیر که آنوقت خزانه دار بود، چندان اعتماد نداشتم؛ لذا تا خبر شدن رهبران و پیدا کردن راه حل، مجبور شدم خودرا با او بندی سازم ومجبور بودم بعد از برآمدن از اتاق ویا رفتن به کالج، دروازه را از قفا برویش قفل نمایم. و زمانی که هردو در اطاق میبودیم بازهم دروازه را از بیرون قفل مینمودم. چند روز بدینمنوال گذشت و من روزنامه ها و کتابهارا برای خیبرصاحب تهیه مینمودم. او رادیو می شنید و مواد خوراکه کافی بود. با فرا رسیدن  تاریکی اورا برای چکر در یونیورسیتی وجاده ها نیز میبردم. این زمانی بود که انتخابات صورت گرفته و بوتو به قدرت رسیده بود.
    سرانجام نازش (سکرترجنرال حزب کمونیست) آمد و او را به منزل داکتر نذیر انتقال داد. در آنجا اجمل صاحب، مولانا و دیگران با او بحثها، میتینگها و فیصله های داشتند. مسئولیت از من رفع و به سید مختار راجع شده بود. بعد از بودن باداکتر، چند شب را در شهر با دوستهای سرفراز وسلیم سپری کرده بود. مختار باچه او را در صوات گردش داد. شبی را با فتح محمد خان جوری سپری کرده و بعد از دیدوبازدیدها با اندیوالهایش از راه کوداخیل دوباره به کابل رفت.
    فکر میکنم که بخاطر اقامت میراکبر خیبر در آپاتمان 12 لیلیه بیچلر باید تخته یادگاری نصب شود؛ البته این زمانی ممکن است که اولیای امور کالج اسلامیه  یونیورسیتی با من توافق نماید.برای اینکه  تمام مصیبت های جاری در افغانستان و منطقه و جنگ بیش از سی سال از [ریختن] خون او شروع شده است.
    میراکبر خیبر یگانه سیاستمدار مدبر وتیوریسن بود که میگفت داودخان باید به هر قیمتی که میشود  پشتیبانی شود حتی اگر مخالف ما هم شود. کودتا برخلاف او جفای تاریخی وجبران ناپذیر است.  این سخن او تا حال بخاطرم است که در سال 1974 در جواب سوالی برایم گفته بود. دور ساختن داود و کسب قدرب برای ما کار چند ساعت است، مگر این خیانت به مردم افغانستان خواهد بود، مردم مارا نمی پذیرد.  پیشبینی او کاملا صحیح ثابت شد.
    ادامه دارد

    در بخش بعدی   سفر مخفی به مسکو










    قسمت دوهم








    قسمت پنجم








    قسمت چهارم








    قسمت دوهم






    قسمت دوهم

    مُشاطرة هذه المقالة على: diggdeliciousredditstumbleuponslashdotyahoogooglelive

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون الجمعة 15 ديسمبر 2017 - 12:31 ميباشد