گل برای درمسال «رفتن مخفی به مسکو»

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 6909
    Registration date : 2007-06-20
    20171006

    گل برای درمسال «رفتن مخفی به مسکو»

    پست  admin




    گل برای درمسال
    نویسنده: جمعه خان صوفی
    برگردان: قاسم آسمایی
    7
     
    رفتن مخفی به مسکو
    [جمعه خان، چگونه  وچرا به پرویز مخمدوف تبدیل شد]
    حزب کمونیست پاکستان، مخفی اندر مخفی بود ومطالب آشکارا وعلنی را نیز به شیوه مخفی حل وفصل میکرد. وضع واقعاْ خراب و حزب تحت فشار قرار داشت واختناق نیز حکمفرما بود؛ اما مبالغه در آن نیز از عقل ومعقولیت دور است.
    سال 1972 ومن در کالج انجنیری آموزگار بودم که برایم دستور داده شد تا برای یک کورسی به مسکو بروم. این حکم را اجمل صاحب برایم ابلاغ کرد .با آن موافقه نمودم، زیرا چاره دیگر نداشتم.  من تابع بودم و عاشق انقلاب. هدایت چنین بود که در مورد باید از یک گوش تا گوش دیگر هیچ کس، حتی نزدیکترین خیرخواهان حزب نیز باید خبر نشوند.
    برای من کسی توضیح نکرد که کورس برای چه مدتی خواهد بود. اجمل صاحب هم  در مورد خبر نداشت وخارج تصور او بود. همچنان در مورد هیچکس مرا  رهنمایی نکرد که از وظیفه رخصتی اخذ نمایم، استعفا دهم و یا اینکه زود بر میگردم و ضرورت آن نیست. وقت رفتن من مصادف با رخصتی های گرمی تابستانی بود و من هم ساده و  naiev  بودم و در مسائل حساس دست نمی زدم و تصور مینمودم که شخصیت مهمی هستم و بدنبال کار مهمی در تاریکی روان هستم و از قول خویش هم نمیتوانستم برگردم.
    زمان تعمیل هدایت رسید؛ به گمان اغلب شانزدهم ماه اگست [1972] بود.  ما دو نفر بودیم؛ باسط میر از لاهور نیز با من همراه شد. من پاسپورت آماده کرده بودم و برایم گفته شده بود که آنرا باید باخود داشته باشم. ما هردو به جانب کابل حرکت کردیم. هدایت چنین بود که ما در وقت معین باید در مقابل کابل ننداری قدم بزنیم. به خاطرم نیست که در دستم گل گلاب و یا مجله باید باشد.  یک روسی از موتر جیپ پایین میشود و برایم میگوید که (Are you Juma from Peshawar?    )    / تو جمعه هستی و از پیشاور؟ و من برایش میگویم   Yes   یعنی بلی. با او در جیپ بالا میشویم و او رهنمای ما خواهد بود.
    به کابل رسیدیم، به فاصله کمی در شمال شرق مسجد پلخشتی و بر لب دریا در بازار شعبه [سرای شعبه] در هوتل عادی بنام شاه فولادی اقامت کردیم. طبق وعده روزدیگر در وقت معین (به گمان اغلب 5 بجه عصر) از چمن حضوری  تیر شده مقابل کابل ننداری به گشت و گذار مصروف شدیم؛ اما کسی نه آمد و پس به هوتل برگشتیم. باسط میر متردد بود و روز دیگر به پیشاور برگشت. من بکس خودرا گرفته به منزل نجیب شان در کارته پروان رفتم.
    چند روز را در کابل سپری و فیلم دیدم، با سیاستمدارها ملاقات کردم، نزد باچاخان رفتم و خوب چکر زدم. کمی سودا نیز خریدم از جمله دو جوره عینک آفتابی که بعداً  زمانی که خبر شدم از سفر بازماندم، آنرا برای برادران کهتر نجیب احمدزی و روشان دادم. آماده دوباره برگشت بودم که نجیب برایم گفت که کارمل صاحب ترا طلبیده است، فکر میکنم که کارمل صاحب در دفتر پرچم در میکروریون بود، برایم گفت که شوروی ها ترا جستجو میکنند. من گفتم که خوب است وعده گذاشتم. نجیب و دیگران را خبر نکردم، تنها روشان و احمدزی در خانه بودند، بهانه کردم که دوباره میروم. عینک ها را به آنها دادم. عصر روز با بکس برآمدم، دو نفر شوروی در جیپ بر سر سرک عمومی کارتۀ پروان منتظرم بودند، با آنها در جیپ نشستم و مرا به خانۀ در جمال مینه بردند که در آنجا شوروی ها زندگی میکردند.  (بعد ها در کابل خبرشدم که این خانه اصلاً از داکتر محمد حسن شرق و در کرایه شوروی ها بود.) [ این تعمیر در کوچه مقابل سینما بریکوت و درعقب ریاست شرکت برق کابل قرار داشت]
    فهمیدم که در روز ملاقات در مقابل کابل ننداری اشتباه صورت گرفته و تیروبیر شده بودیم. دو روز را در خانه شرق صاحب سپری کردم و روز سوم با سه شوروی که یکی آنها ویلیو گابریلویچ اوسادچی بود که با آمدن شوروی ها سرمشاور رئیس جمهور ببرک کارمل شد و مدتی بعد در اثر سکته قلبی در مسکو ویا سوچی فوت کرد.
    بواسطه جیپ، جانب شیرخان بندر حرکت کردیم، در مسیر راه دقیق بخاطرم نیست در سالنگ و یا تیرشده از آن و نارسیده به پلخمری در کنار دریا  توقف وخوردیم و نوشیدیم و یکنوع گوشت سرد بود که به مزاجم خوش نخورد و آنرا استفراق کردم. آنها بر سرم خندیدند وگفتند قابل تشویش نیست عادت خواهی کرد.
    من تحت پوشش یک آذربایجانی وپاسپورت شوروی با نام پرویز مخمدوف سفر میکردم؛ ظاهر اً چهار شوروی در بین جیپ بود که یکی آن پرویز مخمدوف آذربایجانی نامیده میشد.
    بعد از ظهر وقبل از عصر به بندرشیرخان رسیدیم، مامورین سرحدداری افغان و شوروی در کانتینر ها واطاق های موقتی چوبی کار میکردند. بی جنجال از بخش امیگریشن افغانی تیر شدیم. اموال شوروی در کشتی ها انتقال داده میشد و در کنار دریای آمو در یک کشتی کوچک نشسته و عبور کردیم. آنطرف منطقه خودی بود، آنجا چای نوشیدیم. دو نفر شوروی [تبعه شوروی] که در جیپ با ما بودند در شیرخان بندر باقیماندند. موتر حرکت کرد و در مسیر راه از قریه های خورد و کلان وشهرکها گذشتیم. بخاطر ندارم که در تاجکستان کی با ما در موتر نشست. شاید شب را در لنین آباد سپری کرده و یا ناوقت به دوشنبه مرکز تاجکستان رسیدیم. در مهمانخانه عصری و بزرگ حکومت تاجکستان اقامت کردیم. در مهمانخانه خوراک، نوشیدنی، میوه و آب معدنی فراوان مهیا بود.  یک اطاق بزرگ نانخوری داشت که غذا ونوشیدنی ها از جانب دختران زیبای روسی بنوبت آورده میشد.
    چند روزی در دوشنبه ماندم، شهر را برایم نشان دادند و نزدیک شهر دوشنبه در بین کوه ها وپهلوی دریا [تفریحگاه زیبای ورزاب در 8 کیلومتری شهر دوشنبه] میله جاها برای تفریح در فصل گرمی بود که آنجا نیز مهمان بودم. فلم نه بلکه فیلم ها را دیدم. تقریبا یک هفته ـ ده روز ماندم. از مسکو نماینده شعبه پاکستان در کمیته مرکزی رفیق (احتمالاً پلیشوف) آمده بود. با او به میدان هوایی رفتیم. بگمانم که این اولین سفر من در طیاره بود و قبل از آن میدان هوایی را دیده اما در طیاره بالا نشده بودم.
    بعد از  مدتی چیزی کم یازیاد شش ساعت پرواز به میدان هوایی مسکو رسیدیم، میدان هوایی داخلی و شاید دمه دیدووه بوده باشد. مهمان معتبر بودم؛ از طریق سالون وی آی پی یا به روسی دیپوتاتسکی زال در والگای سیاه نشستم و به هوتل اکتوبر مربوط کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی در عقب تعمیر وزارت خارجه در چکاچرسکی پیری اولک رفتیم. ( در آن وقت هنوز هوتل نو اکتوبر، مربوط کمیته مرکزی در جاده اکتوبر ساخته نشده بود.) کم وتم روسی را که یاد گرفته بودم، بدردم خورد. البته تفصیل موضوع [ موقعیت منطقه وهوتل] را بعدها حین رفت وآمد به مسکو دانستم.
    ادامه دارد
    در بخش آینده چگونگی آموزش در مرکز مخفی آموزشی در اطراف مسکو



    قسمت دوهم






    قسمت دوهم






    قسمت چهارم









    قسمت پنجم






    قسمت دوهم







    قسمت دوهم

    مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون الجمعة 20 أكتوبر 2017 - 9:13 ميباشد