خاطرات و افتخارات

    شاطر
    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 7046
    Registration date : 2007-06-20
    20180327

    خاطرات و افتخارات

    پست  admin





    خاطرات و افتخارات
    ( بخش یازدهم )

    و باز هم در وزارت زراعت و آبیاری، و بر میگردیم به یکی از خاطرات دیگری زندگی من در این وزارت

    عـزیز الله واصفی وزیر زراعت و آبیاری شخص بسیار اعتمادی و سخنگوی رئیس جمهور و مهمتر از همه رئیس با صلاحیت حزب جدید التاسیس ( ملی غورځنګ ) نیز بود که مستقیماَ تحت قیادت و زعامت زعیم ملی و رهبر انقلاب فعالیت میکرد، عزیز الله واصفی یکی از گزینه های خاص و اطمینانی سردار محمد داود خان بود. که بعد از جیلانی باختری بحیث وزیر زراعت و آبیاری گماشته شد. ساختمان دفتر و تشکیلات وزیر صاحب زراعت و آبیاری بسیار مشخص و از سایر ساختمان ها و تعمیرات جدا بود، دفتر وزیر صاحب عزیز الله واصفی مستقیماً بر سر راه عمومی به داخل وزارت یعنی کاملاً مشرِف بر سرک که عبور و مرور عمومی مردم چسپیده به دفتر وزیر صاحب بود، روزانه و همیشه مراجعین زیاد غیر رسمی که دوستان و هواداران شخصی وزیر صاحب بود به دفتر وزیر واصفی حضور داشتند، آنجا چنان ازدحام و سر و صدا زیاد بود که گاه گاهی متخصصین خارجی و مقامات و مراجعین رسمی به مشکل به دربار جناب وزیر صاحب راه می یافتند کمتر کسی میتوانست جهت کار رسمی خود را به وزیر صاحب برساند ولو هم اگر کار جدی و رسمی به امضای ایشان ضرورت میبود بایست روزها انتظار کرد و کارها را به تعویق انداخت و در کمین نشست تا چی وقت شانس و فرصت حضور یابی به دربار خواجه غلطان ولی را بدست آورد، زیرا این دفتر وزیر نامدار و چنان با صلاحیت شب و روز از مراجعین و از دوستان شخصی او انبار شده بود وقتیکه به دهلیز دفتر وزیر وارد می شدی پر از کفشها و چپلک های کهنه و گِل آلود و متعفن بود، گوئی در یک مسجد محلی و اطرافی های دور دست داخل می شوید، دهلیز و دفتر کار وزیر صاحب تعفن بدی بروز میداد، از یک طرف بوی و تعفن کفشهای گندیده و از طرف دیگر تعفن پاهای برهنه و چرکین جمعیت بزرگ رفیقان و دوستان وزیر صاحب. بطور یکه فرنیچر موجوده کافی نبود تعدادی هم بروی فرش لمیده اند، مصیبت دیگر هم این بود که هر کدام هم نصوار و هم سیگریت یکی پشت دیگری استعمال میکردند تُفدانی ها خاکستر دانی ها هر نیم ساعت پرو خالی میشود و شخصی وزیر صاحب هم نصوار دهن و هم نصوار بینی و هم سیگریت میل و استعمال میکرد. ( یو خوله او دیرش عمل ). ملازمین و خانه سامان های بیچاره بایست تمام وقتها انبار کفشها و چپلکها و چپلی های فرسوده و از کار افتاده را منظم نمایند، اشغال و کثافات را لحظه به لحظه تخلیه و صفائی نمایند، شکستن دستشوی، کمود و شیشه و میز بارها اتفاق می افتاد و امر عادی بود، آداب نشستن و داخل شدن و خارج شدن ها رعایت نمی شد، لُنگی ها و خِشتک های کشاله دار، اِزار بند های پوپک دار ریشمه ی که از دور نمایان بود در حالیکه قیمت و مخارج این اِزاربند شاید چهار جوره بوت و کفشی برای پاهای برهنه او بشود ...، و پتو های پوپک دار با پاهای برهنه از مباهات و کاکگی های سنتی و فرهنگی آن مردم و دیاران بود بطوریکه لُنگی و خِشتک و پوپک های اِزاربندش با پتوی پوپک دارش بزمین کشاله و ماله شود، از هارن و صدای موتر ها و زنگ بایسکل ها خود را گوشه کردن عیب بزرگ و نشان بُزدلی و بیغیرتی می پنداشتند هرچند هارن ها و زنگ های بشنود از میان سرک و جاده خود را بکنار نمی کشند زیرا این عیب است و بی غیرتی است نشان بُزدلی و ترسوئی اوست، و تقریباً هر کسی چاقوی خطرناک و یا خنجری در بند تنبان دارد. ... ؟
    مضمون کاری و گفت شنود آقای وزیر صاحب با رفقا و دوستان شخصی اش نیز مسائل شخصی و آمیخته با مذاق و با دشنام و الفاظ رکیک و شوخی های عجیب بود، یکی از مصیبتهای دیگری این بود که در آن روزگاران یا دوران محرومیت، تیب ریکاردر جاپانی یک تکنولوژی نایاب و کمیاب بود در کشور ما هر کسی هر للو و پنجو بدان دسترسی نداشت و اما وزیر صاحب ما یک تیب ریکاردر جاپانی بالای میز کارش با کیسیت های چند و نوارهای سفارشی هم داشت، جالب اینجاست که هر وقتیکه به دفتر وی میرفتی تعدادی زیادی از دوستان شخصی او با وزیر صاحب غرق و نیشۀ شنیدن آواز خانندۀ را بودند که با آواز چاق و بلند همی میخواند و میخواند : 
    ( ستا په لاس کی جام جام خدای د راپخلا که
    نن بی واکه تل مدام مدام راشه څنګ پر څنګ )
    و تمام از همین نوع نغمه ها و آهنگهای زیبا و گوش خراش با آواز بلند، گوئی در کافی دادخدای چاریکاری و یا در شاه بازار قندهار و کافه های سر چوک نشسته و یا در میدان بودنه جنگی کرک بازان و یا میدان سگ جنگی سگ بازان قرار دارید، در دفتر وزیر صاحب از بام تا شام چای نوشی با دود سگریت و نصوار ها و خنده های مست با این نغمه ها و آهنگ های دلپذیر آمیخته بود، مدیر عمومی قلم مخصوص رفیق حزبی ما آقای عزیزالرحمن ممنون و سکرتریت وزیر بجان رسیده بودند، و ملازمین دربار آقای وزیر صاحب همچنان روزگار سیاهی داشتند و این دیگر به یک دفتری شباهت نداشت. قضاوت و داوری با شماست تا بگویید دفتر آقای وزیر صاحب دوران تاریخی، شباهت به چه چیزی داشت؟
    دردناکتر و جالب تر از این چیزی دیگری هم بود که وزیر صاحب عزیز الله واصفی چون رئیس حزب نو تاسیس (ملی غورځنګ ) هم بود بایست بمنظور جلب و جذب، توسعه و تقویت حزب جدید تلاش زیاد بخرج دهد تماس ها و روابط وسیعی برقرار نماید تا افراد، شخصیتهای علمی و فرهنگی و کتله های بزرگ جامعه بشری را جلب و جذب و شامل این حزب و رهبری نماید فتوحات و سخنرانی ها نماید و با قبول انواع ریسکها و خطرات جانی و زحمات بسیار بیشتر اوقات خود را صرف مبارزه و سیاست نماید.
    در وزارت زراعت و آبیاری تعداد مامورین و پرسونل اعم از زنان و مردان بسیار زیاد بودند و تقریباً بیش از 25% پرسونل بخشهای اداری را زنان تشکیل میدادند، صالون بزرگ غذا خوری و اجتماعات در منزل تحتانی ریاست تحقیق فعال بود، سخنرانی های آقای وزیر صاحب این شخصیت بزرگ ملی، با فرهنگ و با کلتور ما نیز در همین صالون بزرگ برگزار میشد، اشخاص موظف میز خطابه و سخنرانی این ادیب نستوه و زیبا کلام را با مایکروفون و افزار آن آماده میکردند، آقای وزیر ضمن خرافه گوئی های بیشمار در جریان سخنرانی های خود بویژه هنگامیکه احساساتی و تُند میشد مستقیماً با الفاظ رکیک بتمام ملت افغان دشنام و اخطار میداد و با صراحت میگفت : ( هغوی چه ملی غورځنګ نه منی هغوی ټول حرامیان دی ، د دوی د پلار او د نیکه ښځه .... ) و آقای وزیر صاحب طی سخنرانی های ارزشمند و رهنمودی خود به ملت عزیز افغان خطاب میکرد و تکراراً فریاد میکشید : ( او هغوی چه ملی غورځنګ سره مخا لفت کوی ، هغوی ګرد سره اره مونی دی او د هغوی خور او مور او ښځه ..... دی د دوی د پلار او د نیکه په ښځه کی ..... ) مأمورین و پرسونل وزارت زراعت و آبیاری آقای وزیر جلالتمآبی را بباد تمسخر میگرفتند و با آواز بلند صدا میکردند : ( واه واه ډیر عالی ډیر عالی بیا ووایه بیا ووایه ، واه واه یو ځل بیا ووایه ..... ) . آقای جلالتمآبی از این استقبال پر حرارت خیال و گمان میکرد که واقعاً مورد پسند حضار قرار گرفته و جناب ایشان باز هم دشنام ها و هذیان گوئی هایش را تکرار و تکرار میکرد و با چنین در فشانیهای خود ملّت افغان را خوشبخت و رهبر انقلاب و زعیم ملی را خوشنود میساخت و آنها تصور میکردند تا جهان با قیست حاکمیت و اقتدار آنها پایدار خواهد بود ، آری دفتر آقای وزیر صاحب نیز پایگاه و استیشن جلب و جذب او بود ، و چنین شیوۀ مبارزات تا چه حد میتواند مؤثر و کار آ باشد ، آیا حقیقتاً رئیس جمهور و کابینه و حلقات خاص و کلیدی رژیم چنان افراد ساده لوحی بودند که تشکیل و توسعۀ یک حزب سیاسی را که ادعای رهبری و حاکمیت سراسری کشور را مینماید ، تقویت و پایداری حکومت و نظام را با همچو روش و پالیسی ساده لو حانۀ به خیال بافی گرفتند ؟ آیا سیاست و پایداری نظام کشوری در مقابل ملت و جهان امروز با این خوشباوریها میشود مؤفقانه از آب بیرون آ ید ؟
    و یا اینکه رئیس جمهور با کابینه و اراکین و حلقات خاص خود کا ملاً خیالات و تصورات دیگری داشتند و به این مسائل مهم و حیاتی کم بها داده بودند و ملت افغانستان را چنان نا توان ، سرکوب شده و از پا افتاده فکر کردند که دیگر یارای تحرک و مخا لفت با رژیم را ندارند . حیدر رسولی وزیر دفاع ملی در کابینه سردار محمد داود خان، لوی درستیز و تعداد دیگری همچنان وضعیت بهتر از عزیزالله واصفی نداشتند، گفته میشود آقای وزیر دفاع معتاد به چرس و خرافات پرستی بود، وی در وزارت دفاع ملی بنام ( گنگس ) مشهور بود. این دگروال متقاعد از سوق و ادارۀ در سطح فرقه و یا از کنترول سفر بری وزارت دفاع ملی بسیار بعید بود او هفتۀ یکبار معمولاً بروز های پنجشنبه بپای یک پیر مذهبی به جبل السراج میرفت و دعای پیرش را میگرفت و ساعتها بپای خرافه گوئی و مشورت این ملنگ پیر می نشست و تحفه ها به پیرش میداد، روز هفتم ثور خورشیدی ، آنروزیکه بر نظام جمهوری و حاکمیت نا پایدار سر دار حمله شد و کودتا صورت گرفت ، اسلم وطنجار رفیع و عمر و... با تانک غول پیکر خود در برابر ارگ شاهی و وزارت دفاع ایستادند و بر آن قصر مرمرین آتش گشود، وزیر دفاع ملی و لوی درستیز جنرال عبدالعزیز از دروازۀ عقبی آنوزارت فرار نمودند و خود را به فرقه 8 قرغه رسانیدند. اگر چنین واقعۀ صورت نمی گرفت وزیر دفاع و لوی درستیز بر حسب عادت و معمول بایست بپای صحبت پیر خود در جبل السراج می شتافتند. این پیران و پیشوایان مذهبی در قدم اول خانۀ مریدان و پیروان مخلص خود را خراب می کنند، با مریدان و پیروان چکار خواهند کرد و چگونه به فیض و کمال میرسانند ؟ پیر سید احمد گیلانی و حضرت های شور بازاری همچنان پیر و پیشوایانی بودند ، میگویند که آنها پای خود را در یک تشت پر از آب میگذاشتند ، نو کران و چاکران درباری پای او را در آن تشت می شستند و بعد آب کثیف تشت ( دریای مقدس گنگای ) پیر و پیشوا سید احمد گیلانی را به مریدان و پیروان او می نوشانیدند ، آن پیر و پیشوای جبل السراج نیز از قبیل همین کارها و یا مشابه و یا بد تر از آن میکرده نه بهتر از آن ، گمراهی و خرافات پرستی ها و موهوم پرستی ها را حد و مرزی نیست این بیماری مهلک و تباه کن نه تنها که در بیسوادان و جاهلان عامی نفوذ دارد، بلکه در وجود با سوادان و تعلیم یافتگان و مقامات کور اندیش نیز کم نیست.
    فکر میکنم اعضای این کابینه و اراکین محترم مردان ساده لوح ، خوشباور، ماجراجو و بی کفایتی بوده اند که با برخورد و پیشامد های سلیقوی شخصی ، جهات و ملحوظات دیگر مسائل و مسؤلیت های اساسی شان را نا دیده گرفته بودند ، گرچه این چنینی نواقص و نارسائیها در حکومات و رژیم های دیگر نیز فراوان و بد تر از آن وجود داشته است و مسائل تشکیلاتی از سوال بر انگیز ترین مشکل و چالش حکومتهای کشور ما بوده است ، زیرا انتخاب و تقرریها بیشتر بر مبنا و ملحوظات مصلحتی و علایق شخصی و سلیقۀ صورت میگیرد نه بر اساس شایسته سالاری و دانش کاری و توانائی فکری ؟ و ازینجاست که مشکلات روز افزون ، اعتراض و نا رضایتیهای توده های مردم ، ورشکستگی ، خطرات سقوط و سر نگونی تا فروپاشی را در پی دارد، حزب و حاکمیت دولتی و دموکراتیک « ما » هم مبتلا به همین مرض کشنده شده بود شاید این مرض ساری باشد، و اما درحالیکه سردار محمد داود خان با چنان تجارب غنی و دیرینۀ که از گذشته ها داشت و انتظارات نیز چنین بود که می بایست کابینه و اراکین بسیار کارا و شایستۀ و آگاه را بکار می گماشت ، در حالیکه او درین راستا مشکل و موانعی اساسی چندانی هم نداشت همه چیز و در تمامی عرصه ها قدرت و اختیارات عام و تام بدست شخص خودش و برادرش سردار محمد نعیم خان بود، شرایط جنگی نبود و صف آرائی و محاذ آرائی های جنگ و جبهات و گروه های گوناگون تروریستی نبود، امنیت سراسری و حاکمیت مطلق وجود داشت، و با این وضعیت و بنیاد ، باز هم یک حکومت و نظام دیکتاتوری بود و ادعای دموکراتیک بودن نظام او یک ادعای پوچ و نا کام بود و شخص سردار داود خان نیز بدانگونه که انتظار میرفت کفایت و توان کاری نداشت. فقط چهره و هیکل آشنا و دیکتاتور وی برای دوستانش قوت قلب و امید می بخشید و برای مخالفین و سایرین خوف و ارعاب و نا امیدی.
    یکی از عوامل مهم پیشرفت و ترقی کشورهای صنعتی و پیشگام جهان در اینست که کار را به اهل کار می سپارند و شایسته سالاری را ارج میگذارند حتی اگر یک شخص بحیث چوکیداری و یا نگهبانی دفتر یا مارکیت هم مقرر میشود سوابق و توانائی کاری او را بدقت مطالعه مینمایند ، سوابق زندگی و ارتباطات او را به بررسی میگیرند تا سوابق جرمی و جنایت نداشته باشد و بار باری با او مصاحبه و سوال وجواب صورت میگیرد و پس از آنکه از شفافیت و شایستگی او اطمینان آمد و بعد از آنکه از امتحان مؤفق بدر آمد او را بوظیفه مورد نیاز مقرر مینمایند .و هر گاه او وظیفۀ خود را بصورت درست و معقول انجام داده نتواند جای شک نیست که فوری بر کنار میشود . مصلحت بازی و سفارشات ، و ساطت و خوشبینی ها ی دیگر بی معنی و بی اثر خواهد بود، صرف و صرفاً توانائی ، استعداد ، و شایستگی شخصی میتواند کارا باشد و بس
    و یکی از عوامل بسیار مهم دیگر در جهان ترقی و پیشرفت و صنعتی شدن جوامع بشری بدون شک در آ نست که مذهب را از سیاست جدا ساخته و به حاشیه رانده اند ، صلاحیت و اقتدار و عوامل جهانسوز دینی و مذهبی و ناسیونالیسم کور قومی را بی اثر نموده و بکنار زده اند و نقش و احکام ادیان و مذاهب را در سیاست و تشکیلات سیاسی و دولتی قطع نموده اند مذاهب نه آن پدیدۀ آسمانی بلکه یک پدیدۀ بشری تابع و مطیع قوانین نافذۀ در محدودۀ کلیسا ها ، مساجد و مندرها و مقدسات مطلوب خود زندگی کنند و پای خود را از آن محدودۀ تعیین شده بیرون نگذارند . ... و از سوی دیگرلااقل فرهنگ استعفی در آن نظام ها نیز وجود دارد، هر شخص و مقامی که در وظایف و مسئولیت های خود ناکام و کوتاه بیاید استعفای خود را پیشکش مینماید و شکست و ناکامی و نا اهلی خود را رسماً می پذیرند.
    بهر حال بر میگردیم به موضوع به حاکمیت جمهوری دموکراتیک و کابینه و اراکین و استحکامات نظام سردار محمد داود خان، و شخص سردار محمد داود خان دگر آن نیرو و توان کاری دوران صدارت گذشتۀ خود را نداشت، در آن زمان علاوه بر مقام صدارت، مقام های وزارت دفاع ملی، وزارت امور خارجه را نیز شخصاً بعهده داشت، اکنون مرد سالخورده عقده مندی باقیمانده و بتدریج اداره، نظم و کنترول از کف او خارج میشود، تنها چهره و هیکل آشنای وی با رعب و ترس حکمرانی میکند. ( پهلوان زنده خوش است )
    فکر میکنم عمده ترین و اساسی ترین عوامل شکست نظام شاهی و جمهوری سردار داود خان، همانا عدم باور مندی به نیرو و توانائی ملی و مردمی بود که چند قرن بطور میراثی بر آنها حکمروائی نموده بودند. شاید سردار داود خان، قبایل پشتون را به استثنای چند شخصیت رقیب و مطرح در جامعه، دیگران را بصورت عموم ارادتمندان و طرفداران مخلص خود می پنداشت و از سوی آنها احساس نگرانی نمیکرد. و اما سایر اقوام و قبایل ساکن در کشور را، جامعه مدنی و دادخواهی روشنفکران و داد خواهی منورین و مبارزین تحول طلب و دگر اندیشان و نفرت مردمی را دست کم و یا نادیده و بی اهمیت انگاشت و به این تصور بودند که مردم بقدر کافی ناتوان و سرکوب شده هستند و امکان یک حرکت مهم و طوفانی بغاوت و انقلابی را که موجب سرنگونی نظام بشود نمی دیدند، و یا پذیرفتن همچو یک تحول انقلابی را نمیتوانستند علیه خود بپذیرند.یقیناً اینگونه سنجش و تصوراتی هم داشتند که تحرحات نظامی و ملکی علیه نظام سردار شاهی اگر هم اتفاق بیافتد تاثیر و توانائی عمده و اساسی در پی نخواهد داشت، همانند حرکت کودتائی محمد هاشم خان میوند وال و همکارانش به سادگی سرکوب و خنثی خواهیم کرد
    .




    جهت مطالعۀ بخش قبلی بروی تصویرآن کلیک شود.




    بخش اول






    بخش اول






    بخش اول





    بخش اول





    بخش اول




    بخش اول




    بخش اول




    بخش اول





    بخش اول





    بخش اول

    مُشاطرة هذه المقالة على: diggdeliciousredditstumbleuponslashdotyahoogooglelive

    لا يوجد حالياً أي تعليق


      اكنون السبت 23 يونيو 2018 - 0:57 ميباشد